header image
 
نه بال‌هايش را ديدند و نه پروازش را چاپ
كاظم كردواني   
رفتن به
نه بال‌هايش را ديدند و نه پروازش را
صفحه 2
صفحه 3

در روز شروع كنفرانس‌، ما پنج نفر – اشكوري‌، سحابي‌، كار‌، گنجي‌، من‌- در تريبون نشسته بوديم و نخستين سخنران مهرانگيزكار بود‌. هنوز نخستين كلمات از دهان مهرانگيز خارج نشده بود كه عده‌اي با هو و جنجال به «‌اسقبال‌»‌اش رفتند و تا آخر سخن خود هر جمله‌اي كه گفت با همين «‌استقبال‌» بدرقه‌اش كردند‌. اما‌، مهرانگيز با تسلط كامل موضوعي را مطرح كرد كه اگر دوباره به آن نطق رجوع شود‌، روشن بيني و درايت سياسي و آينده نگري آن هر انسان منصف و بي غرضي را به احترام وا مي‌دارد‌. در طول گفتار بيست دقيقه‌اي خود و سپس در زمان پرسش و پاسخ‌ها‌، مهرانگيزكار در برابر انواع تهمت‌ها و بي احترامي‌ها خم به ابرو نياورد و با آرامشي مثال زدني حرف زد و پاسخ داد‌. نه آن حرف مردي كه به او گفت «‌زنيكه روسري‌ات را بردار‌»‌، نه سخن آن خانمي كه فرياد زد «‌خانم كار شما لائيك نيستيد‌!» و نه تهمت آن خانمي كه بي هيچ دغدغه‌اي از‌.... به او گفت «‌اميدوارم كه فردا خانم كار اعتراف كند كه با دستور و توافق وزارت امورخارجه ايران و سفير ايران در آلمان و وزارت اطلاعات به اين كنفرانس آمده است‌»‌، هيچ يك از اين توهين‌ها و تهمت‌ها نتوانستند بر صبوري و آرامش او غلبه كنند‌. حالا نمي‌دانم كه آن آقا و آن خانم و آن خانمي كه مي‌خواست از مهرانگيزكار «‌اعتراف‌» بگيرد ‌و امروز در باره‌ي حرف‌ها و اعمال خود چگونه مي‌انديشند‌.
                                                         *****
پس از فراغت از تورق كتاب‌، شروع مي‌كنم به خواندن آن‌. نمي‌توانم به زمين‌اش بگذارم‌. به يك جرعه مي‌خوانم‌، حتا اگر از شب چيزي باقي نمانده باشد و آفتاب پريده رنگ زمستاني تن پوش به تن به راه افتاده باشد‌.
كتاب از «‌گذشته‌اي حال‌» شروع مي‌شود‌. در لحظه‌ي تحويل سال 1380 هجري شمسي كه ساعت 17و40 ثانيه روز سه شنبه 30 اسفند 1379 است و فرداي آن روز‌، اول فروردين 1380 است‌. رفتن «‌سال نهنگ‌» (‌سال 79) و آمدن «‌سال مار‌» (‌سال 80). راوي آن لحظه را كه ديگر يك سال از آن گذشته است‌، «‌حال‌» مي‌گيرد و «‌داستان‌» خود را آغاز مي‌كند‌. به ديده‌ي من اما‌، اين گذشته‌ي حال تنها در نوع انتخاب روايت نيست كه خود را نشان مي‌دهد‌، بلكه در بند بند آن‌چه آمده است «‌گذشته‌» در «‌حال‌» حاضر است‌. به ظاهر راوي تقويم رسمي را از سال 80 وارونه ورق مي‌زند تا شروع ماجراي احضار شدن و دستگير شدن و به زندان رفتن خود را در نخستين روزهاي ماه دوم سال 79 بازگويد‌، اما اين تقويم وارونه شده‌، به درازاي تاريخ ما مي‌رسد و رد پاي آن در حال حاضر در همه‌ جا ديده مي‌شود‌. آن‌جا كه «‌هر چه تقويم رسمي را وارونه ورق مي‌زنم‌، از روزهايي مي‌گذرم كه در آن روزها انديشه‌اي را به صليب كشيده‌اند‌» (ص‌14) و «‌همه دست آوردهاي من در گرداب آيين‌هاي بدوي و قبيله‌اي دارد قرق مي‌شود‌» (ص125) و «‌صداي تازيانه‌، صداي برخاسته از درد شلاق كه بر تنِ خسته انسان‌ها فرود مي‌آيد شكنجه‌ام مي‌دهد‌.... اين صدا از زير زمين دادگاه‌هاي انقلاب اسلامي بيرون مي‌زند‌. از جايي دور‌. گويي تازيانه درست با ستون فقرات ملت ايران برخورد مي‌كند و همه غرور و اعتماد به نفس ملي و انساني را در آن مي‌شكند‌» (صص125 و126). به تلخي و با عصبيت مي‌گويد «‌ما را به هزاره ي سوم چه كار‌؟ همگي دست در دست هم بگذاريم و دنبال رگ و ريشه‌مان بگرديم‌... همه از يك رگ و ريشه هستيم‌. آن‌ها كه دارند سانديس مي‌نوشند و بعد به حكم حاكم شرع توي زير زمين قرون وسطايي شلاق مي‌خورند‌، آن‌ها كه دارند حكم را امضاء مي‌كنند‌، آن‌ها كه حكم را توي زيرزمين دادگاه به اجرا مي‌گذارند‌، همه و همه با من متهم به اقدام عليه امنيت داخلي از طريق شركت در كنفرانس برلين به يك تبار و قبيله تعلق داريم‌. بسيار دور از هزاره سوم ميلادي‌. در بافت بدوي قبيله‌ي ما اصلاً ضرورت باز تعريف قوانين و آيين‌ها پذيرفته نشده است‌. مگر جادوگران مي‌گذارند‌؟‌» (‌صص 126 و 127) و آقا صادق بازجو كه «‌پاسدار صديق آيين‌هاي قبيله‌اي عصر حجر است‌» (‌ص 128) و شريفي نماينده‌ي مدعي‌العموم كه تصور مي‌كند «‌سينه كلوب‌... جايي است كه زن‌ها در آن‌جا سينه‌هاي خود را به تماشا مي‌گذارند‌« (ص‌221) و قاضي مقدس كه مدعي است مهرانگيز كار و شيرين عبادي (‌وكيل او‌) عليه او تباني كرده‌اند‌، در يكي از بازجويي‌ها برآشفته به مهرانگيز مي‌گويد‌: «‌اگر من كه قاضي دادگاه انقلاب اسلامي هستم از دو تا زن بخورم‌، زنم نمي‌گويد از زن هم كم‌تري‌؟‌.... نمي‌دانم جواب زنم را چه بدهم‌. خدا كند از اين خبرها بي اطلاع بماند‌. وگرنه چيزي از مردانگي برايم باقي نمي‌ماند‌. مي‌گويد از زن كمتري‌!» (‌صص 64 و 66).
به ياد هوشنگ گلشيري و محمد مختاري مي‌افتم‌. هوشنگ در سال 63‌، در مقدمه‌اي بر 8 داستان نوشته است كه از پس آن‌چه بر ما گذشته است نه تنها حافظ و سعدي كه نيما يوشيج و صادق هدايت را بايد بازخواني كنيم و محمد در « بازخواني فرهنگ‌» گفته است كه انقلاب ذات ما را عريان كرد‌.
                                                      *****
شراره‌ي عشق به زندگي و يقين به آزادي در زبان راوي «‌گردن‌بند مقدس‌» چنان شورانگيز است كه تلخي‌ها و نااميدي‌هاي او به پس زمينه ي تصوير روايت مي‌خزند تا آن شور و شيدايي را بيش‌تر برجسته كنند‌.
راوي حكايت‌اش را با استعاره‌ي «‌سال نهنگ‌» شروع مي‌كند كه رفته است و حال «‌سال مار‌» بر جاي آن چنبره زده است‌. مار با آن «‌خال‌هاي روي پوستش‌» (ص7). اما‌، راوي يادش رفته است كه بگويد هفت خط و هفت خال روي پوست مار بود‌. مي‌گويد ماهي‌گير (‌اما به باور من ماهي‌گير نه‌، راوي‌) پنداشته است كه «‌امسال ماهي‌ها والس رقصيده‌اند‌«(همانجا‌). اما‌، پندار نبود‌. در آن سال‌، واقعاً ماهي‌ها والس رقصيده بودند‌. براي همين هم بود كه آن «‌مار عجيب‌».... وانمود مي‌كرد كه مار خطرناكي است‌» (‌همانجا‌). تنها اين «‌پندار‌» نبود كه واقعيت داشت‌، وجود «‌نهنگ‌» هم واقعيت داشت‌، هر چند كه گويا «‌در آن آبگير كوچك‌، نهنگ پيدا نمي‌شد‌؛ نه آن روز و نه هيچ وقت ديگر‌» (‌همانجا‌). واقعيت داشت‌، چرا كه ماهي‌گير‌، به چشم خود «‌نهنگ را ديد كه چاق‌تر از سال گذشته آبگير را بدرود مي‌گويد‌» (‌همانجا‌) و «‌در ادامه آبگير‌، آب رواني ديده كه نهنگ به آن پيوسته و به جايي مبهم سفر كرده‌» (‌همانجا‌). سفر «‌نهنگ‌» به ظاهر به جايي مبهم است‌، چرا كه راوي در چند صفحه‌ي بعد حرفش را پس مي‌گيرد و ديگر نه از جايي  مبهم كه از جايي با نشاني دقيق با ما صحبت مي‌كند‌: «‌دارند به دست و پاي ملتي كه هنوز نمرده و شايد خيال مردن هم ندارد‌، تكه پاره‌هاي كفن را مي‌پيچند‌. مي‌دانستم زنده‌اي كه به گمان آن‌ها مرده است‌، سرانجام كفن مي‌درد و با تني زخم خورده و چركين زندگي از سر مي‌گيرد‌«(ص160) و «‌به خيال آزادي‌، در دام آزادي فرو افتاديم‌. از دام كه گريخته‌ايم‌، ديگر بار خيال چيره شده است‌، روزي  ديگر و روزگاري ديگر‌.
اما اين آشنا‌، اين سرنوشت تكراري‌، هر بار برهنه‌تر از آن است كه مقهور سر پنجه‌ي جاعلان تاريخ بشود‌. باز هم خيال دارد خود را در جاي يقين بر من تحميل مي‌كند‌. يك بار ديگر در ميانه‌ي خيال و يقين‌، دوست دارم به يقين خود بياويزم تا زنده بمانم‌. به جوان‌ها نگاه مي‌كنم‌. آن‌ها به يقين من قوت مي‌بخشند‌. به خويشتن خويش مي‌نگرم كه حجم بزرگي از خيال را در زندگي بر دوش كشيده‌ام و اينك زير بار آن فرو مانده‌ام‌. هر چند دل از خيال‌هاي بر هم انباشته كنده‌ام‌، اما دل را به يقين اطمينان بخشي كه مثل شعله از چشم نسل‌هاي جوان سر بر مي‌كشد‌، باخته‌ام‌» (‌ص 17).

« مطلب قبلی   مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.