header image
 
خاكستر تاريخ يا تاريخ خاكستري؟ چاپ
بهروز امين   

چندي پيش دوستم پرويز قليچ خاني كه نشريه آرش به همت او چاپ مي شود. در يك محاوره كوتاه تلفني از من خواست كه اگر درباره كتاب آقاي ميلاني: «معماي هويدا»، حرفي براي گفتن دارم براي آرش مطلبي بنويسم. نه از او پرسيدم كه چه كساني قرار است نقد بنويسند و نه او به من گفت. ولي اكنون كه «خاكستري تاريخ» پاسخ آقاي ميلاني را در پيش رو دارم مي بينم اگر ادعاي ميلاني راست باشد، اي دل غافل، ندانسته  و با بي‌خردي تمام جزء توطئه‌اي شده بودم كه بر عليه آقاي ميلاني و كتاب او در جريان بوده است؟ از آن گذشته، غافل مانده بودم كه «موج سومي» شكل گرفته است كه اتفاقاً مرا هم در بر مي‌گيرد و من، نه فقط جزيي از «طيف چپ»ام بلكه حتا خود را«متولي» جنبش چپ نيز مي‌دانم!
يك بار ديگر «خاكستري تاريخ» را از اول تا به آخر خواندم. ديدم خير، همه اين اتهامات عديده صحت دارد و من پيرانه سر خودم هم نمي‌دانستم كه نه فقط از «موضع ماركسيستي» به نقد كتاب ايشان نشسته‌ام بلكه در اين موج جديد «حمله» به «معماي هويدا» شركت كرده‌ام. و حال هم، چشمم كور، دندم نرم، پاسخ‌هاي دندان شكن ايشان را بايد بشنوم. مگر خون من از خون كسان ديگري كه در امواج ديگر بر عليه ايشان توطئه كرده بودند، رنگين‌تر است!
اگر در نقدم در آرش به دو پهلو سخن گفتن آقاي ميلاني ايراد گرفته بودم اكنون مي‌بينم كه قضيه از آن چه گمان مي‌كردم بسيار جدي‌تر است. ايشان ظاهراً ترديدي ندارند كه هر كس از هر ديدگاهي كه نقدي بر «معماي هويدا» بنويسد، غلط مي‌گويد و كتاب ايشان را خوب نفهميده است ويا درگير توطئه‌اي براي تخطئه اين كتاب است و در نتيجه، بايد ارشاد شود! اگر غير از اين بود كه دليلي نداشت تا آقاي ميلاني پس از ارشاد منتقدان گروه اول و دوم، حالا وقت عزيزشان را صرف ارشاد اين «موج سوم» بكند!
من هرگز عباس ميلاني را نديده‌ام. نه به گذشته‌ام كار دارم و نه به آينده‌اش. از علم روان شناسي و طبابت هم مثل هزار و يك مورد ديگر هيچ دانشي ندارم ولي آقاي ميلاني، اين ادعا كه همگان بر عليه شما و كتاب شما در حال توطئه اند، نشانه بيماري است. عنوان طبي‌اش چيست نمي‌دانم. ولي يك آدم سالم مسائل را اين‌گونه نمي‌بيند.
در همين پاسخي كه به نقد من و در واقع به «موج سوم» حمله به «معماي هويدا» نوشته‌اند، اين همه به من و ديگران مي‌تازند كه در ذهنيتي كه ايشان براي من و امثال من تصور مي‌كنند فرد جائي ندارد. چون ما، به قول ايشان كساني هستيم كه به زعم خود از ديدگاه ماركسيستي مسائل را بررسي مي‌كنيم و به خصوص درباره من مي‌نويسند، «منتقديني چون آقاي امين اصولا روايات شخصي را منافي تحليل‌هاي طبقاتي و علمي مي‌دانند» آيا اجازه دارم از آقاي ميلاني بخواهم مشخص كنند كه من در كجاي اين نقد چنين ادعائي كرده‌ام؟ و از آن مهم‌تر اگر ديدگاه من و امثال من ايراد دارد چون فرد و فرديت در آن نقش ندارد، پس بر چه اساسي از دو تا و نصفي نقد كه در آرش چاپ شده است با انكار فديت من وآقاي فراهاني، «موج سومي» درست مي‌كند و بعد آش شله قلمكاري به عنوان پاسخ خويش به اين موج مي‌نويسد كه در بسياري از موارد از نقد من آغاز مي‌كند ولي در دنباله همان نكته، به نقد فراهاني هم سرك مي‌كشد و بعد بر مي‌گردد و از من مي‌خواهد كه به اين آش شله قلممار او پاسخ بدهم. اين قاطي كردن به حدي است كه اگر كسي به آرش دسترسي نداشته باشد، گناهي ندارد اگر فكر كند كه همه اين نكات مطروحه، از قلم بي هنر من تراوش كرده است؟
اين كه نمي‌شود از سويي مي‌گويد حتا وارسيدن زندگي آدم بي نام و نشاني چون من هم مي‌تواند گوشه‌هاي مهمي از تاريخ معاصر راروشن نمايد ولي در عين حال، هر كجا كه ضروري بداند تا به آن جا فرديت من و نقد مرا  زير سئوال مي‌برد كه با«چماق» آن چه كه گمان مي‌كند ضعف نقد فراهاني است بر سر من مي‌كوبد و به همين روال فراهاني را هم از «چماق» بي نصيب نمي‌گذارد. يعني بااستفاه از آن چه كه به زعم خود ضعف نقد من مي‌داند بر سر فراهاني مي‌كوبد. براي من، چرائي اين كار مهم است نه خود اين كار. من اگر چماق خورم ملس نبود كه از اين كارها نمي‌كردم! و اما، آقاي ميلاني با ادعاهايي كه دارد نبايد از اين كارها بكند.
حرف بي سند نزنم. از حرف من آغاز مي‌كند كه نوشته‌ام كه حداقل از نظر من اين كتاب، كتاب جالبي نيست. اگر آقاي ميلاني اندكي با ذهنيتي رها از باور به توطئه اين نقدها را مي‌خواند ضرورتي نداشت از اين ادعاي من آغاز كرده بعد با استفاده از اشاره فراهاني به كتاب بامداد خمار و ديگراني كه من نمي‌شناسم گريزي بزند به ديدگاه نخبه‌گرا و لنينيستي و بعد، پس از چند شعار ناب با اين سئوال از من تمام مي‌كند اگر اين كتاب براي تو جالب نبود، «پس چرا نقدي مفصل (در چهار و نيم صفحه) درباره آن نوشته‌ايد؟».
اين سئوال آقاي ميلاني، بي تعارف، سئوال رسوا كننده‌اي است. چون نشان مي‌دهد كه با همه شعارهائي كه بر عليه خير و شر مي‌بيني مي دهد، خودش خير و شر بين است. پاسخ من ولي، ساده و سرراست است. برخلاف تهمت‌هائي كه بر من مي ‌بندد من درباره كتاب ايشان قضاوت اجتماعي  اخلاقي نكرده‌ام – پس بيشتر اشاراتي كه ازاين ديدگاه به نقد من دارند بي ربط و حرف مفت است – بلكه به عنوان يك خواننده  به خودم حق دادم بنويسم كه اين كتاب از نظر من جالب نبود. همين. و باز برخلاف پرونده‌اي كه براي من ساخته‌اند از هيچ كسي اين حق را نگرفته‌ام كه كتاب «معماي هويدا» برايش جالب باشد. ولي آقاي ميلاني با همه ادعائي كه دارد اين ظريف بيني‌ها را درك نمي‌كند. چون اگر مي كرد، از من اين سئوال بچگانه را نمي‌كرد. ديدگاه آقاي ميلاني به سادگي اين است: اولاً غلط مي‌كني كه مي‌گوئي كتاب به نظر تو جالب و جذاب نيست، مگر نمي‌داني كه اين كتاب «دست كم بيست و يك بار چاپ مجاز و غير مجاز شده» و ثانياً حالا كه چنين مي‌گويئ، پس بايد آن  را در سطل آشغال بياندازي نه اين كه اين همه وقت بگذاري و اين نقد را بنويسي، ديدگاه آقاي ميلاني و فلسفه پشت اين پرسش ساده ايشان به سادگي و عريان اين است: وقتي چيزي از ديدگاه تو خوب نبود، به قول معروف، «اعدام بايد گردد»!! من هنوز آقاي ميلاني، به اين اندازه متجدد نشده‌ام!!
و اما از ذهنيت توطئه پندار ايشان، كل قضيه نقد نويسي من بر معماي هويدا همان است كه در بالا گفته‌ام ولي او من و فراهاني را كه بدون هيچ اطلاعي از يك ديگر از منظر خويش كوشيده‌ايم كتاب را نقد كنيم به عنوان «نويسندگان آرش» اين گونه دسته بندي مي‌كند كه انگار «سوداي تخطئه معماي هويدا» را در سر داشتند و به همين دليل، دعاوي كتاب يا مضمون آن را در بسياري از موارد كژ فهميده  يا كژ نمايانده اند». اين كه منتقدي ممكن است دعاوي كتابي را كژ بنماياند يا كژ بفهمد، اگر چه نادرست ولي دور از ذهن نيست. آقاي ميلاني از كژنماياندن من نمونه هم مي‌دهند كه به آن خواهيم رسيد ولي بايد به خوانندگان پاسخ خود جواب بدهند كه خودشان چرا دعاوي كتاب را كژ مي نمايانند؟ خواهيد ديد چه مي‌گويم.
البته به من محبت هم دارند. چون مي‌نويسند، در ميان «اين چند نقد» - كه به واقع دو نقد بيشتر نيست – نقد من به گمان آقاي ميلاني، از همه پرمغزتر است» و به همين دليل اين نوشته را محور كار خود قرار مي‌دهد و بعد هر جا كه لازم باشد نقد مرا باعباراتي از نقد فراهاني برهم  مي‌زنند و سپس دوباره بر مي‌گردند به من.
من نوشته بودم كه براساس آن چه ميلاني در كتاب ديگرش «تجدد و تجدد ستيزي» نوشته است شاه و هويدا نمي‌توانند تجدد خواه ارزيابي شوند. اكنون ميلاني به جاي اين كه به نكاتي كه من اشاره كرده بودم مستقيماً جواب بدهد كلي گويي مي‌كند و بي رودربايستي تاريخ معاصر را باز مي‌نويسد. از گسترش عرصه خصوصي و محدود شدن عرصه عمومي در دوران حكومت شاه سخن مي‌گويد و من سئوالم اين است در كدام عرصه خصوصي بود كه ماموران بكن و نپرس حكومت شاه در برخورد به آن به قانون يا قوانيني پاي بندي نشان مي‌دادند؟
آقاي ميلاني: نسل جواني كه در آن موقع هنوز به دنيا نيامده بود از واقعيت‌ها خبر ندارد براي پا به سن گذاشته ها كه ديگر نمي‌توان ازاين داستان‌ها بافت!
درست نيست آيا كه در تجدد و تجدد ستيزي مايه‌ي مشترك همه‌ي تحولات تجدد طلبانه «فردگرائي» بود و اگر اين مايه‌ي مشترك هنوز درست است آيا شاه و هويدا و يا هر كس ديگر كه با انكار فرد گرائي آغاز مي‌كنند، مي‌توانند تجدد خواه باشند؟ عبرت آموز اين كه ميلاني در همين پاسخ وقتي مي‌خواهد از تجدد طلبي شاه و هويدا دفاع كند، تا گردن در «نسبيت» غرق  شده و از نظر اخلاقي بي تكليف مي‌شود ولي در عين حال، به درستي به ديگران ايراد مي‌گيرد كه نبايد با استفاده از «نسبيت فرهنگي پست مدرن» از جمهوري اسلامي ايران دفاع كنند. و اين جاست كه به روشني مي‌گويد«به نوعي قضاوت اخلاقي و تاريخي نيازمنديم». من هم با ايشان موافقم. ولي، اگرچه از من جوان‌تر است ولي به يادش نيست كه دو صفحه جلوتر در پاسخ من كه گفته بودم براساس آن چه كه ميلاني درباره‌ي تجدد نوشته است شاه و هويدا نمي‌توانند تجدد خواه بوده باشند، مي‌نويسد: اولا، آن دو منادي «نوعي تجدد» بودند و بعد، پس از مخلوط كردن عباراتي از نقد فراهاني با نكته من، به ما خرده مي‌گيرد كه تجدد به جاي اين كه براي ما «واژه‌اي تاريخي – توصيفي» باشد، صرفاً «داوري اخلاقي – تاريخي» است. اين كه گفته شود در دوره حكومت شاه حق و حقوق فردي در ايران به گسترده‌ترين حالت رعايت نمي‌شده است، اين آيا قضاوتي اخلاقي است يا توصيفي است از واقعيت زندگي در آن روزگار‌! و من حرفم اين است مي‌خواهد ايران باشد يا در كرده مريخ، در جامعه‌اي كه فرد حق و حقوقي ندارد نه طبقه حق و حقوقي خواهد داشت و نه جامعه. در جامعه‌اي با افرادي بي حق و حقوق، سخن گفتن از تجدد و مدرنيته لطيفه‌اي است كه از بخت بد، خنده دار هم نيست.
آقاي ميلاني در كنار اتهامات بيشمار ديگر، اين گونه وانمود مي‌كند كه انگار هدفي غير از «تناقض جوئي» نداشته‌ام و آن‌قدر هم گرفتار اين انگيزه ناسالم شده بودم كه كارم به «كژ خواني» و حتا «تحريف حيرت آور» رسيد. باشد. حرفي نيست. پاسخ من ولي اين است كه اگر ذره‌اي حقيقت در اين ادعاي مضحك ميلاني وجود مي‌داشت من اين نقد را بايد به گونه‌اي دگر مي‌نوشتم. ميلاني خوش خيالي مي‌كند كه گمان دارد كسي بايد زور بزند تا در «معماي هويدا» تناقض پيدا كند. همين طور سردستي مي‌گويم. به ادعاي ميلاني، شاه «حاضر بود هر گونه مدرنيسم هنري را در جامعه مجاز بدارد» [تاكيد را افزوده ام]. درست سه سطر بعد مي‌نويسد:«در عين حال او تجدد سياسي را،  يعني حكومت مشروطه و دموكراسي واقعي راكه در آن آزادي هاي سياسي و حقوق فردي تضمين شده بود بر نمي تابيد (ص 245 باز هم تاكيد از من است).
در جامعه‌اي كه آزادي‌هاي سياسي و حقوق فردي شهروندان وجود ندارد، اين مجاز شمردن «هر گونه مدرنيسم هنري» ديگر چه صيغه‌اي است كه اختراع كرده‌ايد؟
در جاي ديگر وقتي ملاقات هويدا با نويسندگان را گزارش مي‌كند روشن و آشكار است كه دعواي اصلي بر سر آزادي است. بلافاصله در صفحه بعد روشنفكران رامتهم مي‌كند كه «مبارزه با امپرياليسم، برايشان مهم‌تر از دفاع از آزادي‌هاي سياسي» بود. گزارشي كه از ملاقات ملكي مي‌دهد هم با تهمتي كه به روشنفكران مي‌زند نمي‌خواند (249).
من در آن چه در آرش نوشتم قصدم برخلاف ادعاي ميلاني، اين نبود كه تناقض رديف كنم والي بايد تمام از اين دست نكات را برجسته مي‌كردم.
در آن بخشي كه مرا به «تحريف حيرت آور و شگفت انگيز» ديدگاه خويش متهم مي‌كند ادعاي ميلاني به واقع عجيب است. من از مداخله امريكا در اداره امور ايران حرف مي‌زنم و بعد به ادعاي خنده‌دار ميلاني مبني بر «استقلال بي سابقه شاه و ايران» (303) اشاره مي‌كنم و در همين راستاست كه از ايشان پرسيدم وقتي شاه از مداخله امريكا سخن مي‌گويد، تو بر چه مبنائي از «استقلال بي سابقه» او و حكومتش حرف مي‌زني، آقاي ميلاني كه يادش نيست كه اين آش «استقلال بي سابقه» را در كتاب چگونه پخته است، آن را به «استقلال نسبي» تبديل مي‌كند و آن وقت، با پرروئي مرا به تحريف ديدگاهش متهم مي‌كند. البته درست است كه در كتاب نوشته است «كه درست پنج سال پيش از آغاز دوران رياست جمهوري كندي، سياست گذاران امريكائي نگران ثبات راز مدت ايران شدند» (165 تاكيد را افزوه‌ام). ولي من نظرم نه اشاره به نگراني كه سخن گفتن از مداخله امريكائي‌ها آن هم براساس كتاب ميلاني بود.
و اما از كارگرداني آقاي ميلاني براي رسيدن به «استقلال بي سابقه»، اگر چه در اين جواب نسنجيده‌اي كه به نقد من نوشته است از «استقلال نسبي» حرف مي‌زند ولي ابتدا مي‌گويد كه شاه به اين فكر افتاد كه «راهي مستقل از غرب و امريكا» (210) در پيش بگيرد. بعد برپايه گزارشي از سفارت امريكا از «استقلال روز افزون» صحبت مي‌كند(299) و چند صفه بعد به اين نتيچه مي‌رسد كه در بخش اعظم دوران صدارت هويدا» شاه و ايران، «از استقلال بي سابقه‌اي برخوردار بوده‌اند» (303).
لازم نيست كه آدم «توطئه‌گري» چون من بگويد. خود ميلاني هم مي‌داند كه دارد داستان پردازي مي‌كند چون در صفحه بعد، همه اين ادعاها بدون توضيح و تفسير بيشتر به صورت «احساس  استقلال شاهانه» در مي‌آيد كه «سخت شكننده و سست بنياد بود» (304). با پيدا شدن نخستين علايم ترك خوردگي، استقلال بي‌سابقه، «از انقياد كامل در برابر حكم و راي دولت‌هاي غربي سر درآورد» (304). ولي مرغ آقاي ميلاني يك پا بيشتر ندارد، «افزايش ناگهاني درآمد نفت پشتوانه‌ي مالي جسارت سياسي و استقلال روز افزون شاه را فراهم آورد» (305). ولي اين استقلال هم روز افزون روزافزون نبود بلكه، «برخلاف ادعاي بيش و كم تمام مخالفان شاه» شواهد، انكار ناپذيري نشان مي‌دهد، كه از از دهه چهل سياسيت خارجي و نفتي نسبتا مستقلي در پيش گرفته بود» (تاكيد از من است. 356). من نكته‌ام اين بود كه آقاي ميلاني در كتابي كه نوشته است هم به نعل مي‌زند و هم به ميخ. و او همين چند نكته را كه از كتابش در بالا رديف كرده‌ام ناديده مي‌گيرد تا بتواند مرابه تحريف شگفت انگيز متهم كند! و اين البته كه تاسف دارد!
آقاي ميلاني در اين پاسخ هم دست از هم به نعل و هم به ميخ زدن بر نمي دارد. وقتي مي‌خواهد به جمهوري اسلامي نيشي بزند به درستي اشاره مي كند كه «امرزه ديگر به گمانم روشن شده كه استقلال تنها زماني ملتي را از يوغ وابستگي و ارتجاع نجات مي‌دهد كه با فضيلت دموكراسي نيز همراه باشد». اگر اين حرف دست است كه هست، پس استقلال شاهانه – حالا به هر ميزان و به هر شكل – كه به يقين با«فضيلت دموكراسي» همراه نبوده است، چرا براي محقق با دانش ما اين همه  مهم شده است كه چپ و راست همه را به بد فهمي و كج فهمي كتاب خويش متهم مي‌كند؟.
آقاي ميلاني در توجيه ادعايش مبني بر تجددخواهي شاه و هويدا به توسعه سرمايه‌داري هم در ايران اشاره مي‌كند. اين ادعايش در كنار اين ادعاي ديگر كه كالا را «جزئي ترين بخش نظام سرمايه داري» مي‌خواند روشن مي‌كند كه درك درستي از اين نظام ندارد چون اگر داشت نه تحولات ايران را نشانه گسترش مناسبات سرمايه‌داري مي‌خواند و نه كالا را جزئي‌ترين بخش نظام سرمايه‌داري. فقط براي اطلاع عرض مي‌كنم، اگر كالا و توليد كالا را از اين نظام برداري، از آن چيزي باقي نمي‌ماند. و اما درباره نظام اقتصادي ايران، با اندكي تساهل شايد بتوان آن را نوعي «فئوداليسم شهري» دانست كه «سرمايه داران» همانند فئوال‌ها رفتار مي‌كردند و كارگران نيز همانند سرف فاقد حق و حقوق بودند. اگر در فئوداليسم زندگي فئودال‌ها با جمع آوري رانت مي‌گذرد در «سرمايه داري» ايران نيز در گذشته و اكنون، همه دعواها بر سر توزيع رانت است. البته استبداد شرقي هم بود و هست كه مستبد اعظم – شاه – در آن همه كاره بود. از همه‌ي اين نكات كه بگذريم مصرف ممكن است «سرمايه دارانه» شده باشد ولي اگر اكسيژن نفت را از آن اقتصاد مي‌گرفتي نفس‌اش بند مي‌آمد. خاصه خرجي و ولخرجي البته كه زياد بود ولي نه از كيسه توليد سرمايه‌دارانه بلكه از استخراج نفت كه خودمان در توليدش نقشي نداشتيم. از بد حادثه فلات ايران نفت داشت و ما هم سوار بر مركب سم سياه نفت از دروازه‌هاي طلايي «‌تمدن بزرگ‌» مي‌گذشتيم و به قول آقاي ميلاني به صورت «‌يكي از پوياترين كشورهاي قاره اسيا‌» بدل شده بوديم‌! (355).
اگر چه در يك جا از «‌تجديد مذهب‌» سخن مي‌گويد در صفحه بعد به يادش مي‌آيد كه اين روايت آن‌گونه كه ادعا مي‌كند راست نيست‌. و مي‌نويسد‌: «‌در آن سال‌ها‌[شاه] در حين ايجاد هزار و يك محدوديت و فشار روزافزون عليه نيروهاي چپ‌، دست اكثريت مذهبيون را براي تشكل و سازماندهي باز گذاشت و حاصل همان بود كه شد‌» و اما از عرفي شدن سياست: سئوالي كه ميلاني به آن كار ندارد. اين كه در جامعه‌ي ايراني ما بااستبداد مطلقه شاه آيا سياستي وجود داشت تا عرفي باشد يا نباشد! به يك معنا، خود ميلاني هم به نبود سياست به اين صورت اشاره مي كند «فرد در صورتي در اين زمينه ها آزادي داشت كه وارد مسائل سياسي نمي‌شد» ولي با اين همه، وقتي مي‌خواهد هم چنان از متجدد بودن شاه و هويدا دفاع كند، مي‌نويسد كه«شاه و هويدا تا حدي در جهت عرفي شدن سياست در ايران گام زده‌اند». «مرغ باوري كه يك پا دارد» آقاي ميلاني، گاه به اين صورت نيز خود را مي نماياند!
اگر چه قرار است نقد من محور كار ايشان بوده باشد ولي نمي‌دانم چه كسي نوشته است كه صرف پرفروش شدن كتابي نشانه‌ي «باسمه‌اي» بودن آن است و بعد، با اشاراتي كه حداقل نه به من ربط دارد و نه به نقد من، با«بالاخره»‌اي كه ميلاني پيش از پرسش خويش از من مي‌گذارد اين گونه القاء مي‌كند كه انگار همه اين خرده فرمايشات را من كرده‌ام كه توده چنين است و چنان و حزب پيش تاز به قول زنده ياد اخوان چه و چها! برخلاف شما آقاي ميلاني دون شأن و شخصيت من و شما است كه بگويم ديدگاه مرا «تحريف» كرده‌ايد تا دو تا چوب اضافي هم به من زده باشيد. نه، مي‌گويم شما در اين جا مثل بسيار جاهاي ديگر اشتباه مي‌كنيد.
اما چرا اين‌گونه بي‌گدار به آب زده‌ايد؟ دليل‌اش به گمان من، به راستي واضح و روشن است. «جسارت» كردم و در شرايطي كه ازديدگاه شخصي كتاب شما را جالب نيافتم به خويش اجازه دادم تا بر آن نقدي هم بنويسم. و شما، آقاي ميلاني با همه ادعاهائي كه داريد نقد را بر نمي‌تابيد. همين. والسلام.
دسامبر 2002

« مطلب قبلی   مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.