|
به تربيت در آوردن دختر تندخوى كه فيلمش نيز به نام رام كردن زن سركش در ايران به روى اكران آمد، نمايشنامهايست كه حتما در اين زمانه به عنوان متنى ضد زن مورد بى مهرى قرار خواهد گرفت . اما جدال دراماتيك، زنده و ديرپاى اين اثر چيزيست كه عليه محكوميت ايدئولوژيك آن گواهى مىدهد و دريچهاي بر ضرورتهاى هنرى آن مىگشايد. اين متن را بايد به فارسى عليه گاوچرانهاى خودمان كارگردانى كرد و اگر در ايران به روى صحنه برود بىشك چون بمب صدا خواهد كرد... جاى من در ايران خالی و آينده باد چنان روزگارانى! پيش از آنكه به راهها و چگونگى كارگردانى اين نمايشنامه بپردازم بد نيست به چند نكته دربارهي برگردان آن اشاره كنم كه در جذابيت آن به فارسى بى تأثير نيست: The Taming Of The Shrew را بايد در اصل رام كردن زن سليطه یا رام كردن سليطه ترجمه كرد. اين عمادالسلطنه نويسنده و مترجم خوش طبع دورهي قاجار بوده كه در حين علاقه به ادبيات نمايشى غرب خواسته زهر كلام شكسپير را بگيرد و Shrew را به دختر تندخوى برگردانيده است. در آلمانی نیز نام نمایشنامه به Der Widerspenstigen Zähmung برگردانده شده که آن هم به اصل انگلیسی بسیار نزدیک است. اين كه دشنامهايى و حتا عبارتها و شوخيهاى بسيار ركيكى در متنهاى شكسپير وجود دارد نكته ناشناختهاى نيست. اين قلم آنقدر زبان دريدگى كرده كه نجبا و بورژوازى اروپا را در قرنهاى هيجده و نوزده در حین شیفتگی، به سانسور خويش واداشته است. طبيعى است كه عمادالسلطنه نيز تا توانسته از اين گونه ملاحظات در برگردان متن (از فرانسه به فارسى) داشته است. كار او بىشك نقصهايى دارد و قصد نیز در اینجا داورى ادبى و فنى درباره برگردان او از زبان انگليسى شكسپيرى نیست. اما برگردان او در نگاه من به چند دليل جذاب و موفق است و از مواردى چون " اى حيوان كلفت سخت..." كه بگذريم، روان است و با خواننده ارتباط برقرار مىكند. علاوه بر آن پيداست كه عمادالسطنه به زبان نمايشنامه براى اجراى متن توجه داشته، سعى كرده تفاوتهاى زبانى ميان آدمهاى نمايش را ــ كه در اينجا كمتر كاراكتر و بيشتر تيپ هستندــ منتقل كند. روشن است كه او دغدغه منتقل كردن زبان شاعرانه شكسپير را نداشته و از برگردان شعرى به فارسى پرهيز كرده و به جايش سعى كرده زبان او را به فارسى زمانه خود (تاریخ برگردان: 1318 ه.ق.) نزديك كند. فوته (مسگر مست\دلقک) و زن قهوه چى به زبانى نزديك به زبان محاورهي امروزى ما حرف مىزنند، آقاى بزرگ (لرد) و همراهانش بيانى ادبى با اصطلاحات آن دوره را دارند. در واقع عمادالسلطنه به اميد اجراى برگردان خود از شكسپير سراغ متنى رفته كه مىتوانسته و مىتواند براى تماشاگر ايرانى و بويژه مرد ايرانى بسيار جالب باشد. اما روزگار فراز و نشيبها دارد و اثرِ هنرى ماندگار به صد زبان و نگاه ترجمان مىپذيرد و نيز- چنان كه بايد و شايد- در متن روزگاران زندگى مىكند و با دگرگونىها، در نگاه ما كه ديگرانى هستيم و از پس گذشتگان آمدهايم، تظاهرى نو و حتا متضاد مىيابد. اين گونه است كه اين اثر شكسپير نيز رام نشدنى باقى خواهد ماند و آنهايى كه با "رام كردن" يا "رام شدن" ميانهاى ندارند و حداكثر شايد به مفهومى چون "اهلى كردن گل سرخ" مىانديشند، مىتوانند آن را دوست داشته باشند.
اما حكايت سليطه پادوا چيست؟ همه اين حكايت ( يا مضحكه در پنج مجلس) بر سر كاتاريناى زبان دريده و وحشى، دختر اصيل زادهي ثروتمند شهر پادوا، باپ تيستاى پير است. اين دختر رفتارش به هيچ روى به دوشيزهاى اصيلزاده و دم بخت نمىرود، جمله مردان شهر را وحشتزده كرده و رم داده است. او كه " براى به كار بردن شمشير بهتر تربيت مىشود تا نواختن ساز" ساز را آنچنان بر سر معلم موسيقىاش (عاشقى شارلاتان) مىكوبد كه سر او از ميان شكسته ساز بيرون مىآيد،"مثل آدم به دار آويخته". در كنارش اما خواهرى زيبا، آرام و صلحجو است كه سرش به درس و دانش مشغول است و مطيع و مظلوم به نظر مىآيد. بيانكا با زيبايى و لطافت طبع خود برعكس جمله مردان شهر را شيفته و عاشق كرده است. باپ تيستا اما نخست در صدد آب كردن مال بد است، كاتارينا كه روى دستش مانده بايد شوهر رود و تا آن زمان بيانكا مىبايست از محشور شدن با مردان پرهيز كند. گرميو، هورتانسيو و لوسانتيو كه درصدد به دست آوردن بيانكا هستند براى غلبه بر اين ممنوعيت با توافق هم دست به بازىهايى مىزنند كه به خانه باپ تيستا راه پيدا كنند و كاتارينا را به عنوان مانع اصلى رسيدن به بيانكا كنار بزنند. طرح توطئهاى از سوى مردان با همكارى خدمتكارانشان شكل مىگيرد. همه دست به كار مىشوند كه به هر شكلى كه شده براى كاتارينا مردى بيابند. در همين زمان است كه پتروكيو تاجر زاهاى ديگر-اهل ورونا- به پادوا وارد مىشود. او كه ثروت پدر را به جيب زده، خود را « به گرداب زندگى انداخته تا زنى اختيار كند و به اندازهاى كه مقدور است، خوشبخت شود.» پتروكيو شيطانىترين و بى اخلاقترين تيپ اين نمايشنامه است. او آگاه بر فضيلت طلاست و مكنت و ثروت تنها چيزى است كه مىجويد. پس با آگاهى يافتن بر وجود دختر باپ تيستاى ثروتمند و شنيدن آوازه و داستان غريباش جهد مىكند كه به او برسد، حتا اگر كاتارينا مثل رعد آسمان غرش كند. پتروكيو هر چه بيشتر در بارهي خشونت و هولناكى كاتارينا مىشنود، آتشش براى تصاحب او تيزتر مىشود.
چگونه پتروكيو موفق به تربيت و رام كردن كاتارينا مى شود... و دغدغه اصلی نمایشنامه؟ با نگاهی به ساختار محتوايى متن میتوان دریافت که تضاد و موتور سير داستانى نمايشنامه، جنگ بىرحمانه دو جنس مخالف بر سر قدرت است. حتا در صحنه پيش در آمد يا پيش مجلس نيز شكسپير به پيشواز اين جنگ رفته است. فوته و زن قهوهچى كه از زمرهي دلقكها و پايين دستها هستند، در صحنهاى با فضايى به شدت پوچ و مضحك، وارد اين معركه مىشوند: " فوته: خبر دار باش يا ترا با شانه مىزنم. زن قهوه چى: با يك جفت قلم، صحراگرد!" در همين صحنه، كمى بعد، اصيل زادهاى فوته مست و مفلوك را با نمايشى در نمايش دست مىاندازد. آقاى بزرگ تدارک مجلسی مسخره را با فوته میبیند، دستور میدهد که او را به خوابگاه خود برند و به او لباس سروری پوشانند. بازیگر مردی نیز لباس زنانه میپوشد و نقش زن وی را بازی میکند. گویی که فوته بزرگ زادهایست و زنی دارد و که در گوش او چنین میخواند: " شما آقا و شوهر من هستید، خداوندگار من شوهر من است، من زن مطيع فرمان بردار شما هستم." و سرانجام در پايان اين صحنه فوته را دعوت به ديدن يك قسم بازى مضحكه تاريخى مىكنند كه همان به تربيت آوردن دختر تند خوى يعنى نمايش اصليست" : كشمكش محورى نمايشنامه ما را به سوى مكانيسم قدرت و جدال ميان كاتارينا و پتروكيو مىراند. جدال براى يافتن سرورى و اعمال بردگى. اما اعمال بردگی روی دیگری دارد که همانا بردگی پذیریست. یکی بی آن دیگری کارآیی ندارد. رفتار نقشها و دگرگونی جایگاه آنها در سیر داستانی نشان میدهد که رابطه مطیع و آمر چگونه برقرار میشود و ما خواهیم دید که این نمایشنامه مداحی تکان دهنده و جنجالی دربارهي عنصر اهریمنی قدرت و مکانیسم مزدوریست: کاریترین ضربه پتروکیو به کاتارینا با کشتن اعتماد به نفس او صورت میگیرد. با شکنجههای روحی و روانی که همه در پوشش اظهار عشق اعمال میشود، شخصیت آهنین کاتارینا در هم میشکند. روشهای پتروکیو شباهت بسیاری به سیستم و منطق شکنجه در زندانهای رژیمهای سرکوبگر دارد. درکنار گرسنگی دادن، سلب آسایش، خواب، تمرکز و سوزاندن انرژی کاتارینا، او از متد غافلگیری استفاده میکند. پتروکیو با همان اسلحه کاتارینا که خشونت و زبان دریدگیست به جنگ او میرود و مرزهای قابل تصور کاتارینا را در ابراز خشونت و ستیزه جویی در هم میریزد. اینک پتروکیو مدعی فرماندهی آفتاب است : " اینطور می توان از زیادی محبت زنی را کشت." و این طور او سلطنتاش را به پولیتیک قابل شروع میکند. استحاله کاتارینا از زنی سرکش و قدرتمند به کنیزی فرمانبر و بی اراده خود حکایتی شگفت انگیز است. کاتارینا عافبت تواب میشود و به امر شوهرش زنان نافرمان را ، از جمله خواهرش بیانکا را، به اطاعت و تسلیم میخواند.
چیره گشتن دیو و شکستن پیل زن نکته مهم اینست که پتروکیو هیچگونه مشروعیت اخلاقی در این جنگ و سرکو ب کاتارینا ندارد و شکسپیر در پرداخت چهره اهریمنی او کوتاهی نکرده است. چنانکه اتحاد توطئهگرانه مردان شهر با او نیز کیفیتی اهریمنی دارد. همه آنها از باپتیستا (پدر کاتارینا) گرفته تا پتروکیو و کشیش و عاشقان دلخسته بیانکا و تا نوکرانشان، همه بنده شهوانیترین امیال خود هستند . ارضای پایین تنه، تصاحب جنسی زن، جاه طلبی، چنگ انداختن بر ثروت، شکم چرانی، زیاده گویی، عافیت جویی و ...انگیزههای حرکت همه مردان در این نمایشنامه است. حتا لوسانتیو که در عشق اندک صداقتی نشان میدهد و اهل علم است و کمتر روحیه تاجرمنشانه دارد به این جبهه دیوسالارانه میپیوندد. در مقایسه با همه این مردان، کاتارینا راست و روشن و ساده دل است، در کنارش بیانکا حضور دارد که نخست از خود چهرهای معصوم و تا حدی ابلهانه و منفعل مینماید و در آخر صدای اعتراض و نافرمانی زن میشود. چهرههای فرعی زن قهوه چی و زن بیوه نیز در این آرایش در برابر جبهه تزویر قرار میگیرند. براستی شگسپیر تا پیش از شکستن کاتارینا از او چهره قهرمانانه و سمپاتیکی تصویر میکند. رو در رویی و زبان آوری او در دوئل کلامی با پتروکیو هنوز میتواند نمونهای درخشان برای بی اثر کردن سکسیسم و لمپنیسم علیه زنان توانا و بی پروا باشد:
" کاتارینا- صندلی شکسته بی دسته. پتروکیو- خیلی خوب باشد. شما روی من پس نشینید. کاتارینا- آدم سوار خر می شود، شما هم هستید؟ پترکیو- زنها را آدم می برد، شما هم مثل آنها. کاتارینا- پس اقلا شما نخواهید بود[شما که آدم نیستید]، اگر که از من میخواهید حرف بزنید." ( مجلس دوم، پرده اول)
شکست کاتارینا در این جنگ مضحکه آمیز نابرابر و پیوستن او به جبهه اهریمنی نشان میدهد که او تنها دو راه برای بقای خود میشناسد: ستمگری یا ستمکشی. ستم و آزار وی به خواهرش بیانکا نیز با همین منطق درک شدنیست. بیانکا از او توسری میخورد چون ضعیف و رام است و کاتارینا در محاصره دیوان، تنوره میکشد و میسوزاند. این است قانون بقا درباغ دلکش تاجران، شهر پادوا. او اما در این جنگ یکه، تنها و بی یاور است، ضمن این که به سلاح تزویر مردان مجهز نیست و به روابط "مافیایی" آنها آگاهی ندارد. و از آنجا که شکسپیر پرورنده تضادهاست و نه تصویرگر صورتکهایی دل خوش کنک برای من و شما در این روزگار، کاتارینا، این پیل زن بی همتا، به شکل فضاحت باری در هم میشکند و برگ برنده در دست پتروکیوست: " پتروکیو- بی فایده است که چشمات را از حدقه در آری، پایت را به زمین بکوبی و خودت را عبوس کنی، اوفاتت را تلخ نمایی، میخواهم آنچه به من تعلق دارد، صاحبش باشم. کاتارینا ضیاع و عقار من است، ملک من، خانه من، منقول و غیر منقول من، ز.مین من، کشتی بارکش من است، اسب من، گاو من، خر من، همه چیز من است[...]" (مجلس سوم، پرده دوم) تا سرانجام که در پایان نمایش کاتارینا نطقی تاریخی ایراد میفرماید و همه ما را انگشت به دهان میگذارد، شبیه توابان خودمان در مسیر شکستن و دگردیسی: " [...] چه خجالتی که زنها آنقدر بی عقل باشند که اعلان جنک بکنند، در حالی که تکلیف و حق آنها تحصیل صلح است و در حالتی که جنس و فطرت آنها برای اطاعت و خدمت و دوست داشتن خلق شده و ترکیب هیکلشان برای همین است تا [مردان] هوس فرماندهی و استیلا و سلطنت را داشته باشند [...] بروید، بروید کرمهای خاکی بی حال یاغی! احوال و اخلاق من مثل مال شما متکبر و ناهموار بود [...] .ولی دانستم که نیزه ما چیزی نیست مگر ترکه نازک و ساقهکاه، و قوت ما ضعیف و ضعف ما شبیه ندارد و خیلی کمتر هستیم از آنچه که به نطر زیاد میآییم. تکبر و نخوت خودتان را بشکنید زیرا هیچ بدردتان نمیخورد و دستهایتان را زیر پای شوهرتان بگذارید [...] اگرچه مختصر باشد، دست من مجض اطاعت حاضر است." (پرده دوم ، مجلس آخر)
"همراه من بیا تا لباسی که باید به تو بپوشانم" در سراسر روایت نمایش ما با جابجایی چهرهها، جایگاههای اجتماعی، جنسیتها و هویتها روبر هستیم. برای کنار زدن موانع و پیش راندن مقاصد مردان مرتب جامه و ظاهر خود را تعویض میکنند. نوکر جامه اربابی میپوشد، ارباب جامه نوکری. کشیش به پوست ونسانتیو اصیلزادهای از شهر پیزا میرود و تاجران با تعویض جامهها برای خود هویتهای جعلی چون معلم موسیقی و شاعر میسازند. نفش فرودستان و فرادستان تعویض میشود و هر کدام در این جابجایی غریب و مضحکه آور میشوند. این جابجاییها، و نمایش در نمایشها آنقدر تکرار میشود که تشخیص هویت واقعی و جعلی نقشها گاه بسیار دشوار میشود. براستی نمایش تزویر از این تصویریتر نمیشود. (این شگرد را شکسپیر از نمایشهای عامیانه ایتالیایی کمدیا دل آرته که شباهتهایی با سیاه بازی خودمان دارد، به وام گرفته است.) از این افکت نمایشی پرفدرت میتوان به تصویری فراتر و عمومیتر رسید، تصویری از جامعهای ریاکار با هویتهای دروغین و نقشهای فریبنده، مردانی که به قصد اعمال سلطه خویش بر سلیطه پادوا، مزورانه میتازند و ما شاهدیم که سلیطه شکسپیر تجلی عصیانیست علیه سلطنت بی چون و چرای نسناسها. اما این جابجاییها تنها به هویت جعلی مردان ختم نمیشود. کاتارینا و بیانکا نیز در بعدی دیگر دچار دگردیسی میشوند ونقشهای فرادست و فرودست خویش را تعویض میکنند. اینک کاتارینا برده، مطیع و مزدور مردان است و بیانکا با صدایی معترض به میدان میآید. و این صدا آخرین امکانیست که شکسپیر برای شک کردن در سلطنت مردان به ما میدهد: "بیانکا- تف! چطور ممکن است اینطور اطاعت احمقانه را قبول کرد. لوسانتیو- احمق هر قدر که بخواهی، خدا کند که احمقی تو هم این قدر بشود. بیانکای مقبول من، اطاعت عاقلانه شما امشب صد تومان به من ضرر زد. بیانکا- از حماقت تست که بر سر عقل و اطاعت من شرط بستهای ." (مجلس پنجم، پرده آخر)
اجرای متن با برخی چاشنی های نمایشی همین نگاه به متن را میتوان با افزودن افکتهایی در کارگردانی تقویت کرد. درطراحی لباس نقشهای مردان میتوان عضو جنسی آنها را به نوعی برجسته کرد. برای کشیش همان صلیب آویختهاش کافیست. عاشقان دلخسته بیانکا همگی بر عضو جنسیشان قلبی تیر خورده حمل میکنند و باپتیستا بر حسب کهولت سنی میتواند باد فتق داشته باشد. بیضههای متورم و آویزان وی با هر حرکتی جرینگ جرینگ صدا میکند گویی که انباشته از سکه زر است. در صحنهای که بر سر فروش دخترش چک و چانه میزند به هیجان میآید و سکههایی از پاچه های شلوارش سرریز میشوند. پتروکیو هیبتی شیطانی و به غایت هجو آمیز دارد و بد نیست که دم سیاه پشمالویی نیز به پشتش آویزان باشد. ما شاهد خواهیم بودکه جمله مردان به دعوت لوسانتیو فراخوانده شدهاند. فضا بی شباهت به میزگردهای تلویزیونی نیست. از روحانی و نیمچه روشنفکر (لوسانتیو) تا اصیلزادهها و نوکرهایشان که خدمت میکنند كنار هم هستند: "لوسانتیو- بالاخره پس از مدت ظولانی زد و خورد از دل هم در رفتیم [؟] . وقتی که جنگ خونریز تمام بشود، کسانی که از خطر بیرون آمده باشند، می توانند بخندند و صحبت کنند[...] مرحمت فرموده همه بنشینند، چرا که ما در اینجا جمع شدیم که هم زیاد حرف بز.نیم و هم غذا بخوریم. تمام اشخاص جای خودشان را بر سر میز میگیرند و مینشینند. پتروکیو- به هیچ چیز فکر نکنم، مگر همان پرحرفی و غذا خوردن و عیش کردن. " (مجلس آخر، پرده دوم) در چنین وقت میمونی فاتحان پادوا بر سر درجه اطاعت زنهای خود شرط بندی میکنند. و در همین صحنه است که بیانکا و زن بیوه از اطاعت سر باز میزنند. در صحنه پایانی کاتارینا صورتک خر بر چهره میگذارد و در برنامه تلویزیونی هویت توبه میکند. تصویر کاتارینای تواب به هيئت جهارپایی هنگام ارشاد زنان نافرمان (بیانکا و ز.ن بیوه)، همزمان بر چندین صفحه تلویزیونی که در جایگاه تماشاگران تعبیه شده است ظاهر میشود: "گوش بده، این پیشانی گره زده اخم آلودت را از هم باز کن و با چشمانت نگاه تمسخر آمیز بد به شوهرت نکن که اسباب اذیت او بشود. او شوهر تو، پادشاه تو و صاحب تست [...]" تظاهر دیگرگونه متن در اجرا از پیش نیز به تماشاگر منتقل می شود. تصویر شکسپیر در بروشور نمایش نیز زنانه یا زنانهتر میشود. طاسی سر او که آوازهای جهانی یافته به یاری تکنیکهای کامپیوتری با موهایی پریشان و پرشکن پوشیده میشود و صورت پشمالوی او تراشیده و صاف میگردد. آن حلقه گوشش به جای میماند. چهرهاش شبیه مونالیزا خواهد شد با همان لبخند رازآميز و رام نشدنی بر گوشه لب، همانند سلیطهای اندیشمند. زمستان 2003
|