header image
 
بنيادگرايي اسلامي و دكترين آمريكا چاپ
نوام چامسكي / ترجمه‌: درنا كوزه‌گر   
گاهي موضوع يك سخنراني سال‌ها پيش تعيين مي شود. اما آن گونه كه من دريافته‌ام‌، فعلاً يك موضوع هميشگي است‌: «‌بحران كنوني در خاورميانه‌». هيچ‌كس نمي‌تواند به طور دقيق پيش بيني كند كه اين بحران چه روندي را طي خواهد كرد‌. اما زماني كه مشكلات اساسي منطقه مورد بررسي قرار نگيرد بحران ادامه خواهد داشت. به علاوه همان‌گونه كه‌آيزنهاور عنوان كرده است اين بحران همواره در «‌مهم‌ترين منطقه استراتژيك جهان‌» ايجاد مي شود‌.

ايالات‌متحده در سال‌هاي نخستين پس از جنگ جهاني دوم‌، به پياده كردن دكترين مونرو‌  (1) در خاورميانه پرداخت كه به اين وسيله هرگونه دخالت بريتانيا را منع مي‌كرد‌. (‌مانند سال 1956). اهميت استراتژيك منطقه در وهله نخست از ذخاير نفتي ناشي مي شود كه قدرت‌هاي جهاني بر سر كنترل آن به توافق رسيده‌اند؛ ديگر آن كه حاكمان انگليس‌- آمريكايي منطقه سودهاي سرشاري نصيب اقتصاد قدرت‌هاي جهاني مي‌كنند كه براي آن‌ها از اهميتي فوق‌العاده برخوردار است‌. لازم به توضيح است كه ثروت سرشار اين منطقه مستقيماً به سوي غرب سرازير مي شود و مردم منطقه خود سهمي از آن نمي‌برند‌؛ و اين مشكل بنيادين‌، بحران‌ها و نابساماني‌ها در منطقه را دامن مي زند‌.
كشمكش اعراب – اسرائيل با پيامدهاي بسيار آن‌، موضوع بحران ديگري است كه كاملاً به اهداف استراتژيك ايالات متحده براي تسلط بر منابع و ثروت منطقه ارتباط مي‌يابد‌. سال‌ها ادعا مي‌شد كه دليل اصلي بحران منطقه‌، فروپاشي و تجزيه شوروي بوده است كه به دليل تعديل همه سياست‌هاي بلشويك‌ها در روسيه و از سال 1917 رخ نمود‌. اين ادعا كه از ماه مارس 1990 توسط كاخ سفيد مطرح شد‌، اكنون به فراموشي سپرده شده است‌؛ زيرا كرملين ديگر تهديدي براي «‌منافع‌» آن‌ها محسوب نمي‌شود‌.
اين دكترين هنوز بايد با موارد جديدتري سازگار شود‌؛ و كاخ سفيد در گزارش‌هاي سالانه‌ لايحه بودجه عظيم نظامي خود به كنگره چنين ادامه مي‌دهد‌: «‌انتظار داريم در آينده به تهديداتي كه از سوي كشورهاي ديگر به جز شوروي‌، منافع ما را هدف قرار مي‌دهد‌، توجه بيشتري شود‌.» كاخ سفيد هم چنين در اين باره مي‌افزايد‌: «‌تهديدات عليه منافع ما‌» در خاورميانه و يا هر جاي ديگر هميشه با ناسيوناليسم متعصبانه همراه شده است‌، و اين موضوع همواره در اسناد داخلي و گاه عمومي آمريكا مورد تأكيد قرار مي‌گيرد‌.
«‌بدترين مورد‌» مربوط به اين بحران در چند سال اخير جنگ ميان ايالات‌متحده و ايران بود‌؛ جنگي نامحتمل و ناممكن‌. اسرائيل اين مقابله را شدت مي‌بخشد و جمهوري اسلامي را يك تهديد نظاميِ جدي به شمار مي‌آورد‌. آمريكا تاكنون در ارتباطات خود با دولت ايران‌، تا حدي نقش‌هاي متفاوتي بازي مي‌كرد و در نتيجه احتمال بروز جنگ بالفعل ميان دو كشور و يا ضرورت وجودي آن‌، موضوع اصلي افكار عمومي رسانه‌ها و مطبوعات نيست‌.
البته آمريكا نگران قدرت جمهوري اسلامي نيز هست‌. به همين دليل است كه در آخرين مراحل جنگ ايران و عراق‌، به حمايتِ فعال از بغداد روي آورده بود كه تأثير به سزايي بر نتيجه آن داشت‌؛ هم چنين به همين دليل بود كه واشنگتن‌، تا زماني كه صدام حسين در اوت 1990 با طرح‌هاي آمريكا در منطقه مخالفت كرد به حمايت از وي ادامه مي‌داد‌. نگراني ايالات‌متحده از قدرت جمهوري اسلامي در پشتيباني از تصميم صدام براي كشتار شيعيان جنوب عراق‌، بلافاصله پس از پايان جنگ خليج فارس آشكار شده بود‌.
دليل ظريف ديگر‌، وحشت از تأثير دولت ايران به عنوان يك دولت شيعه بر شيعيان عراق بود‌؛ و مهم‌تر آن كه ممكن بود يك انقلاب موفق مردمي ضمن تهديد «‌ثبات‌» در منطقه‌، عراق را نيز به خطر بيندازد‌. تهديدي كه ممكن بود روند اصلاحات مورد نظر آمريكا براي كنترل مردم منطقه در برابر ديكتاتوري را از ميان بردارد‌.
بايد متذكر شد كه حمايت واشنگتن از متحد سابق خود كاملاً مخفيانه بود‌؛ به طوري كه فرماندهان نظامي آمريكا در عمليات طوفان صحراي نورمن (‌شوارتزكف‌) حتا از دسترسي افسران شورشي عراقي به تسليحات غنيمت گرفته براي قيام شيعيان‌، جلوگيري كردند‌. در مقابله صدام با شورشيان كُرد در شمال عراق نيز چنين روندي تكرار شد‌. در همين حال در اسرائيل كارگزاران حكومتي از رئيس ستاد مشترك تا تحليل‌گران سياسي و اعضاي كنيسه‌، آشكارا از قدرت طلبي صدام حمايت مي‌كردند‌؛ به اين بهانه كه يك كُردستان مستقل مي‌تواند ميان سوريه‌- كردستان و ايران ارتباطي پديد آورد كه تهديدي جدي براي اسرائيل قلمداد شود‌. هنگامي كه اسناد مداخلات ايالات‌متحده در آينده دور فاش شود خواهيم دانست كه كاخ سفيد نيز چنين انديشه‌اي در سر داشته است‌؛ اين در حالي است كه ژست‌هاي دولت واشنگتن حاكي از همراهي آن‌ها با مقاومت كُردها بود. در حالي كه عملاً تنها فشار افكار عمومي‌، آن‌ها را به چنين اقدامي وادار مي‌كرد‌؛ زيرا رسانه‌ها در پوشش خبري خود در باره‌ي مصائب كُردها‌، آن‌ها را آريايي‌هايي مي‌خواندند كه كاملاً با شيعيان جنوب كه مشكلات بيشتري را تحمل مي‌كردند اما تنها اعراب كثيف تلقي مي شدند‌، متمايز بودند‌.
در يك نگاه مي‌توان گفت كه در حال حاضر ماهيت توجه آمريكا – انگليس به كُردها‌، نه تنها با محدوديت زماني حمايت و هم چنين موضعي بدبينانه نسبت به كُردهاي عراق همراه بوده‌، بلكه واكنشي در برابر كشتارهاي دسته جمعي قوم كُرد در تركيه در زمان وقوع جنگ خليج فارس به شمار مي رود‌. اين شيوه برخورد همواره به دليل نياز به حمايت از رئيس جمهور به صورت جريان يك سويه در اين‌جا گزارش شد‌؛ زيرا وي به همتاي ترك خود فرصت داد كه به عنوان «‌يك حامي صلح‌» در برابر صدام حسين به آن‌هايي كه براي ارزش‌هاي تمدن در سراسر دنيا به پا خواسته‌اند‌، بپيوندد‌. اما در اروپا اتفاق نظر كمتري در اين مورد وجود داشت‌. بنابراين ما در روزنامه‌ي فاينشال تايمز چاپ لندن خوانديم كه‌: «‌متحدان غربي تركيه به ندرت به مردم خود توضيح مي‌دهند كه چرا سركوب شديد اقليت كُرد توسط دولت آنكارا را ناديده مي‌گيرند‌؛ در حالي كه غرب خود كُردهاي عراق را مورد حمايت قرار مي‌دهد‌.» و سياست‌مداران اكنون مي‌گويند كه بيش از هر موضوع ديگري‌، منظره جنگ كُرد با كُرد‌[پائيز 1992] شيوه برخورد افكار عمومي در غرب نسبت به مسأله كُردها را تغيير داده است‌.
كوتاه سخن آن كه تنها مي‌توان با افسوس گفت‌: منفي‌گرايي به پيروزي مي‌رسد‌. قدرت‌هاي غرب مي‌توانند به ناديده گرفتن سركوب فجيع كُردها به عنوان «‌حامي صلح‌» ادامه دهند و در عين حال براي اقدامات خود در برابر دشمن «‌فعلي‌» اشك تمساح بريزند‌.
دلايل اسرائيل در تلاش براي تشديد مقابله آمريكا با جمهوري اسلام و به طور كلي «‌بنيادگرايي اسلامي‌» به راحتي قابل درك است‌. ارتش اسرائيل مي‌داند كه به جز توسل به سلاح‌هاي اتمي راه‌هاي زيادي براي مقابله با قدرت جمهوري اسلامي وجود ندارد و نگران آن است كه پس از شكست ( قابل پيش بيني‌) «‌روند صلح‌» فعلي آمريكا‌، محور سوريه – ايران‌، ممكن است تهديدي مهم به شمار رود‌.
از سوي ديگر‌، به نظر مي‌رسد آمريكا در جستجوي راهي طولاني براي جايگزين كردن مقدماتي عناصر «‌ميانه‌رو‌» (‌يعني طرفداران آمريكا‌) در ايران و بازگرداندن شرايط به موقعيت شبيه به زمان شاه در ايران باشد‌. اين كه چنين تمايلاتي ممكن است عملي شود يا نه‌، مشخص نيست‌؛ اما تبليغات سياسي عليه «‌بنيادگرايي اسلامي‌» با عناصر مضحكي همراه است‌- حتا با كنار نهادن اين واقعيت كه فرهنگ آمريكايي با جمهوري اسلامي در بنيادگرايي مذهبي آن قابل مقايسه است‌. بنيادگراترين دولت اسلامي در جهان‌. عربستان سعودي‌، متحد وفادار آمريكا است كه به عبارت دقيق‌تر‌، خانواده ديكتاتوري است كه آمريكا با استفاده از آنان به عنوان «حكم رانان عرب‌»‌، خود حكومت مي‌كند و به طور مؤثر جزيرة‌العرب را به صورتي كه از قوانين مستعمراتي انگليس عاريت گرفته است تحت كنترل خود قرار داده است‌. غرب هيچ مشكلي با بنيادگرايي اسلامي در آن‌جا ندارد‌. حتا در سال‌هاي اخير‌، يكي از تندروترين گروه‌هاي بنيادگراي اسلامي در جهان‌، كه توسط گلبدين حكمت‌يار‌، تروريست افراطي مورد تأييد سيا‌، رهبري مي‌شد براي نخستين بار 3/3 ميليارد دلار كمك ( رسمي‌) از آمريكا دريافت كرد و به شورشيان افغان داد (‌كه به همان ميزان نيز عربستان سعودي به وي پرداخت‌)‌؛ حكمت‌يار همان كسي است كه در تلاش براي دست‌يابي به قدرت‌، كابل را به شهري با هزاران كشته و صدهاهزار آواره (‌از جمله همه كاركنان سفارت خانه‌هاي غربي‌) بدل كرد‌. همان عملي كه پول‌پوت در پنوم‌پن مرتكب شد‌؛ در حالي كه در اين‌جا مزدوران آمريكا عمليات خونين‌تري را فرماندهي مي‌كردند‌.
در مورد اسرائيل نيز آشكار است كه تهاجم اسرائيل به لبنان در سال 1982 براي درهم شكستن ناسيوناليسم سكولارplo  (‌جنبش رهايي بخش فلسطين‌) صورت گرفته بود كه استقرار صلح‌آميز فلسطيني‌ها در لبنان را به دردسري واقعي بدل كرده بود كه استراتژي آمريكا – اسرائيل در الحاق تدريجي سرزمين‌هاي اشغالي به اسرائيل را به خطر مي‌انداخت‌.
نتيجه آن‌، به وجود آمدن حزب‌الله‌، گروه بنيادگراي تحت حمايت جمهوري اسلامي بود كه اسرائيلي‌ها را از بخش اعظم لبنان بيرون راند‌. به دلايل مشابه‌، اسرائيل عناصر بنيادگرا را به عنوان شورشيان مخالفplo  طرفدار استقرار در سرزمين‌هاي اشغالي را تقويت مي‌كرد‌. نتيجه شبيه لبنان بود كه حماس عليه اسرائيل به مقابله برخاست و درگيري‌ها روز به روز بيشتر شد‌.
اين موارد نمونه‌هاي آشكاري از عمليات جاسوسي و اطلاعاتي است كه با توده‌ها و نه به سادگي با گانگستر‌هاي عادي سروكار مي‌يابد‌. دليل اصلي اين اقدامات به روزهاي نخستين بنيان صهيونيسم باز مي‌گردد‌: ميانه‌روهاي فلسطيني براي هدف اجتناب از هرگونه مصالحه سياسي خطرناك‌ترين تهديد ممكن به شمار مي رفتند تا زماني كه واقعيت‌ها خود را نشان دهند‌. به طور خلاصه‌، بنيادگرايي اسلامي تنها زماني كه «‌از كنترل خارج شود‌» دشمن به حساب مي‌آيد‌. در آن صورت‌، در زمره «‌ناسيوناليسم راديكال‌» يا «‌فرا ناسيوناليسم‌» قرار مي‌گيرد كه عموماً چه مذهبي باشد‌، چه سكولار‌، راست باشد يا چپ‌، نظامي باشد يا مدني‌، با برخوردي يكسان مواجه مي شود‌.
برخورد با كشيشان طرفدار « رهايي بينوايان‌» در آمريكاي مركزي يكي از موارد اخير است كه مي‌توان به آن اشاره كرد‌.
اتحاد بي نظير آمريكا – اسرائيل با اين فرض پايه‌گذاري شد كه اسرائيل يك «‌قدرت استراتژيك‌» است كه اهداف آمريكا در منطقه را به مورد اجرا مي‌گذارد كه اين امر با اتحاد تاكتيكي با حكومت‌هاي مزدور عرب حاشيه خليج فارس و ديگر حاميان منطقه‌اي خانواده ديكتاتورها و مزدوراني از مناطق ديگر امكان پذير شده است‌. آن‌هايي كه به آينده اسرائيل هم چون جنگجوي اسپارتا مي‌نگرند مايل هستند كه اسرائيل در جنگ هميشگي با دشمنانش زير چتر آمريكا به سر برد و خواهان تداوم اين رابطه هستند‌. به نظر مي‌رسد اكثر جوامع سازمان يافته‌ي يهوديان آمريكايي نيز در اين زمره قرار مي‌گيرند و اين واقعيتي است كه كبوترهاي صلح اسرائيل را مدت‌ها در اسارت نگه داشته است‌. اين دكترين توسط ژنرال شلومو گازيت‌، رئيس سابق اطلاعات ارتش اسرائيل و فرمانده رسمي عمليات ارتش در سرزمين‌هاي اشغالي توضيح داده شده است‌. پس از فروپاشي اتحاد شوروي‌، وي مي‌نويسد‌: «‌وظيفه‌ي اصلي اسرائيل به هيچ وجه تغيير نيافته است و هنوز در نهايت قوت خود باقي‌ست‌. موقعيت آن در مركز كشورهاي عرب مسلمان خاورميانه سبب مي شود تا اسرائيل به نگهباني كه خود را وقف پاسداري از ثبات در همه كشورهاي اطراف خود كرده است‌، بدل شود‌. اين نقش‌، حمايت از رژيم‌هاي موجود براي پيش‌گيري يا متوقف ساختن روند راديكاليزاسيون و توقف گسترش گرايش‌هاي مذهبيِ بنيادگراست‌.» به اين‌ها مي‌توان افزود كه‌: اجراي اهداف كثيفي كه آمريكا خود قادر به انجام آن نيست چرا كه با اعتراضات مردمي مواجه مي‌شود و يا خسارات‌ ديگري برايش به بار مي‌آورد‌. اين مؤلفه‌، منطقي بي‌رحمانه دارد‌. زيرا كه طرفداري از آن تحت عنوان «‌حمايت از اسرائيل‌» شناخته مي‌شود‌. اگر تحليل گازيت را به زبان خودمان ترجمه كنيم‌، نتيجه آشكار مي‌شود‌؛ ما بايد «‌ثبات‌» را به عنوان حفاظت از برخي اشكال ويژه‌ي حكومت و كنترل درك كنيم و آن را نوعي دستيابي آسان به منابع و منافع بدانيم‌؛ و اين عبارت «‌گرايش‌هاي مذهبي بنيادگرا‌» كه پيش‌تر از آن ياد كرديم تنها يك حرف رمز براي شكل به خصوصي از «‌ناسيوناليسم راديكال‌» است كه «‌ثبات‌» را تهديد مي‌كند‌.(2)
*****
 زير نويس‌ها‌:
1 – دكترين مونرو در دوم دسامبر 1823 و در هفتمين گزارش ساليانه مونرو‌، رئيس جمهور وقت آمريكا‌، به كنگره مطرح شد‌. براساس اين دكترين‌، آمريكا در رابطه با ساير كشورهاي جهان بايد منافع ملي خود را مقدم بدارد‌. اين منافع ايجاب مي‌كند كه به منابع كشورهاي جنوب آزادانه دسترسي داشته باشد و از حمايت كشورهاي شمال در چارچوب مناسبات آزاد بهره‌مند شود‌. جيمز مونرو در توصيف دكترين خود از مؤلفه‌هايي چون نيمه‌شمالي‌- جنوبي و جهان آزاد ياد كرده است‌ كه در سال‌هاي پس از آن نيز توسط سياست مردان آمريكايي مورد بهره برداري قرار گرفته است‌. دكترين مونرو پس از جنگ جهاني دوم توسط آمريكا در خاورميانه‌، اروپاي مركزي‌، شمال آفرقا و قاره آمريكا به طرز گسترده‌اي با به حداقل رساندن قدرت رقابت استثمارگران پير به اجرا در آمد‌. (‌مترجم‌)
2 – چامسكي در كتابي  -11/9 Autopsie des Terrorismes- كه در باره‌ي يازده سپتامبر نوشته است توضيح مي‌دهد كه بنيادگرايي اسلامي به عنوان زائيده سياست‌هاي امنيتي آمريكا براي مقابله با جنبش‌هاي دموكراتيك در منطقه‌، تاريخ مصرف‌اش رو به پايان است‌. از همين‌رو محور ايران – آمريكا – اسرائيل‌، يكي از پر چالش‌ترين محورهاي استراتژيك در تحولات آتي در منطقه خواهد بود‌.(‌مترجم‌)
  

« مطلب قبلی   مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.