header image
 
صفر خان به تاريخ پيوست چاپ
سرژ آراكلي   

آخرين بار كه ديدمش چند روزي بود كه از بيمارستان آمده بود. حسابي لاغر شده بود و همين قد بلندش را، بلندتر جلوه مي داد. كماكان يار هميشگي اش سيكار را در ميان انگشتان داشت و هر از گاه به آن پك مي زد.
در حالي كه سرش پائين بود با لبخند مي گفت" آقا داشتن همين جوري ما رو به فبرستون مي فرستادن". 
قضيه بيمارستان رفتن صفر خان (1) از اين قرار بودكه گويا كسيهء صفرايش را هنگام عمل خوب ندوخته بودند و بعد از مدتي در قسمت معده احساس درد و تورم غير طبيعي مي كرده است و بعد از مراجعه به پزشك و عكس گرفتن به او مي گويند كه سرطان تمام معده اش را گرفته است و ديگر كاري نمي شود كرد. بعد خودش مي گفت : " آگه اين عبدالله(2) نبود ما الان زير خاك بوديم."
عبدالله تعريف مي كرد كه بعد از تشخيص سرطانِ پيش رفته بوسيله ی پزشك، صفر خان روز به روز لاغرتر و معده اش بزرگتر مي شد. و او كه مرتب به صفر خان سر مي زده و مواظبش بوده يك روز وي را به بيمارستان مي برد و با داد و بيداد چند نفر از پزشكانِ دوست وآشنا را جمع مي كند و از آنها مي خواهد كه هر كاري كه از دستشان براي مداواي وي بر مي آيد انجام دهند. آنها بعد از مشورت با يكديگر شكم او را باز مي كنند و متوجه مي شوند كه سرطاني در كار نيست و تنها ترشحات كيسه ی صفرايِ بد دوخته شده، عامل مسئله است. پس محل ترشح را دوباره مي بنددند و تمام.
من كه به ديدنش رفتم با اين كه لاغري اش به چشم مي آمد اما ديگر داشت خوب مي شد و ورم شكمش ازبين رفته بود و صورتش داشت رنگ طبيعي خود را باز مي يافت. حتا آنقدر احساس سلامت مي كرد كه در فرصتي به آرامي گفت : " عرقي هم در بساط ندارم تا لبي تر كنيم . اگه تونستي يه كم پيدا كن بشينيم با هم يه استكان بخوريم ." اما عبدالله ، بعدش كه بيرون آمديم گفت نكني ها ! وضعش خوب نيست حالا حالاها نبايد بخوره. گفنم بابا بيچاره پيرمرد را كه نمي شه نا اميدش كرد. بعد سر يك بطر توافق كرديم . عصر روز بعد با عبدالله و چند تا ديگر از بچه ها و دو بطر به سراغش رفتيم. يك بطر را روي ميز  و آن ديگري را براي خودش تو يخچال گذاشتم كه گاهي كه هوس ميكنه بره سراغش.
در يك چشم به هم زدن چند تا استكان و مزه آماده شد و دقايقي بعد گونه هاي صفر خان گل انداخت. در حين گپ و گفت ها با گلايه به من گفت تو اين بهروز‌(3) را نمي بيني؟ گفتم نه من كه استراليا هستم و بهروز آلمانه. براي چي؟ گفت :"بابا همه ی عكس ها و كلي يادداشت و اينها دادم بهش. قرار بود يك كتابي چاپ كنه اما اصلاً ازش خبري نيست." من گفتم خب چاپ كتاب توي خارج كار ساده اى كه نيست كلّي مقدمات داره. دوباره گفت : " اگه مي توني ازش بگير تو چاپ كن" گفتم حتماً داره كارهاي مربوط به چاپ را روبراه مي كنه مطمئن باش. و ديگه دنبالش را نگرفت. بعد، از سفر به آلمان با صابر صحبت شد و اين كه حسابي وضعش خوب شده و بعدش هم از خيلي چيزهاي ديگر. يادم آمد كه اوايل انقلاب منزل عبدالله بوديم صفر خان هم بود و چند تاي ديگر از بچه ها. علي طبق معمول بغل دست صفر خان نشسته بود و داشت سعي مي كرد خطر فاشيسم اسلامي را كه هنوز كاملاً حاكم نشده بود به صفر خان ثابت كند. صفر خان اما با بردباري و آرامش هميشگي اش نظر مي داد كه : " اين طور نمي ماند " و علي به تركي مي گفت آقا من گرگ بيابان گورارام گورخمارام، اما وقتي موسولمان گورارام ، گورخارام! گورخارام! گورخارام! و بحث را خاتمه داد. حالا 13 سالي از آن موقع گذشته بود و ديگر برباد رفتن انقلابي كه آن همه اميدها برانگيخته و آن همه سرهاي عزيز برايش بردار رفته بود، بر همگان آشكار بود و نيازي به استدلال نداشت. دودمان ما بر باد رفته بود و هر آن كس كه باقي مانده بود نيز در سرتاسر دنيا پراكنده شده و در غربت وتنهايي فرسوده مي شد.
روزي ديگر يكي از بچه ها را كه در كار فيلم و فيلم سازي بود ديدم .دو ايده به او پيش نهاد كردم و آن تهيه ی دو فيلم مستند از شاملو و صفر خان بود. فرشاد ايده را خيلي پسنديد و با شاملو كه در ارتباط بود و قرار شد خودش ترتيب كارها را بدهد. با صفر خان اما نياز به هماهنگي داشت .  من عبدالله را به خانه اش بردم و قرار شد با كمك عبدالله هماهنگي لازم انجام شود. اما بعدها كه بوسيله ی نامه از فرشاد جوياي پيشرفت كار شدم او از كميابي فيلم ( نگاتيو و غيره) و قيمت سرسام آور آن و غيره گله داشت كه مانع كارش شده بود. سالها بعد نيز وقتي تلفني از آيدا درباره ی فيلم و فرشاد پرسيدم او با تأسف گفت كه آن موقع كه فرشاد پيش نهاد فيلم را كرد احمد گرفتار بود و زير بار نرفت ومتأسف بود كه چرا به او براي پذيرفتن پيش نهاد اصرار نكرده است.
صفر خان از سال 1327 در ارتباط با فرقه ی دموكرات آذربايجان وكشته شدن سرهنگي از نيروهاي دولتي درجريان قيام روستائيان، درزندان به سر برده بود، قبل از آن هم دوسالي در عراق زنداني بود. و سر جمع 32 سال از عمر خود را در زندان گذرانده بود. در دوران دكتر مصدق امكانات تجديد محاكمه و آزادي وي در حال انجام شدن بود كه محمد رضا پهلوي (شاه) با فرجام مخالفت كرده و در گوشه ی پرونده نوشته بود : "تا پايان عمر در زندان بماند." (4)
و ماند. ماند تا قديمي ترين زنداني سياسي جهان و سمبل مقاومت در برابر خودكامگي و استبداد شود، ماند تا شاهد پيوستن هزاران هزار تن از مبارزان نسل هاي بعد به خود باشد و آنگاه با خيزش توده ها به همراه آنان و بر شانه هاي مردم از زندان آزاد شود و چندي بعد گوشه نشين زندان بزرگتري شودكه حاكمان جديد اسلامي براي همه تدارك ديده بودند. ماند تا هر روز خبر قتل و اعدام دوستان وهم زنجيران سابق اش را بشنود؛ جز اندك بچه هاي قديمي زندان كه هنوز باقي مانده و هر از گاه به ديدارش مي رفتند. ماند تا آرام آرام دور و برش خلوت شود و خلوت نشين شود.
باري صفر خان پيشكسوت مبارزان عدالت خواه نسل ما بود. نسلي كه عليه ديكتاتوري، عليه فقر و عليه همه ی نابساماني هاي اجتماعي بپا خواسته و همه ی زندگي خود را در اين راه نهاده بود. نسلي كه ديگر بسيار شان دربين ما نيستند و باقي مانده هايمان نيز در گوشه وكنار جهان و در تبعيدٍ داخل و خارج ، آرام آرام پير مي شويم.

                                                                             سيدني - 16 آذر
1 - صفر قرمانيان در ميان زندانيان سياسي به صفر خان معروف بود و با اين نام خوانده مي شد.
2 - عبدالله مهري از زندانيان قديمي سياسي و مشهور زندان بود. و خود صفر خان در كتاب خاطرات صفر قهرمانيان (نوشتهء علي اشرف درويشيان) از او نام برده است
3 - منظورش بهروز حقي بود.
4 - خاطرات صفر قهرمانيان – گفتگو با علي اشرف درويشيان ، نشر چشمه ، ص120

« مطلب قبلی   مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.