header image
 
با علی و بی او چاپ
ع . فاخر   
آن‌چه در زير مي‌خوانيد مقاله‌اي‌ست از علي فاخر كه يك ماه قبل از فوت ناگهاني‌اش، در باره‌ي درگذشت  يكي از همكارانش كه هم اسم خودش بود‌، نوشته است‌.

آزرده کرد کژدم غربت جگر مرا
                         (ناصر خسرو)
سلام . صبح بخیر آقا رضا
صبح بخیر. خبر بدی دارم. یکی از بچه ها سکته کرده...
وای کیه؟
علی. یک پاساد سرمه ای دارد.
چه جوری بود. خانه اش کجا بود؟
نمی دانم. بچه ها آنجا هستند. آنها بیشتر اطلاع دارند.
سلام. مهدی، گویا یکی از بچه ها سکته کرده، خبر داری؟
آره. علی است.
کدام علی؟
علی انزلی.
چی؟ علی انزلی؟؟
آره، علی انزلی.
نه! نه!
آره.
کی؟
دیشب، رفته بود خواهرش را برساند هلند. شب قلبش می گیرد. دکتر صدا می کنند، بعد از 45 دقیقه تلاش...
هق هق گریه نمی گذارد ادامه بدهد. یکی ار دوستان می گوید: او که اصلاً سیگار نمی کشید. آن دیگری می گوید: چاق هم نبود. و آن دیگری: بندرت مشروب می خورد. و آن دیگری: تازه از تعطیلات آمده بود. سر حال بود. یعنی خسته نبود. و آن دیگری: اما دکتر بهش گفته بود که ماهیچه های قلبش سفت است. هر ماه باید برود برای کنترل. سهل انگاری کرده. همه اینها را خودش بهم گفته بود.
*****
نمی دانم چرا این چنین اتفاقاتی برای نزدیکان خود (هر کجا، به هر شکلی و به هر عللی که باشد) باور کردنش مشکل است. مدام کلمه «نه و نه» در مغزم تکرار می شد.
*****
علی خود «من» بودم.
به بازماندگان خودم می اندیشم. به پدر و مادرم. چه کسی و چگونه می خواهد خبر مرگم را به آنها بدهد. تازه، مادرم مریض است. به کوله باری از مشکلات که پشت سرم می گذاشتم، فکر می کردم. باز برای نزدیکانم مشکل آفرین شدم. مدت زیادی درگیر امور کارهای اداری ام.... خواهند شد. خود را دلداری می دهم. به خود می گویم: بالاخره این نیز جزئی از برنامه زندگی مشترکمان با دوستان است. سوگواری تنهایی نمی شود. سوگواری دسته جمعی برگزار می شود.
*****
به خود می آیم ولی نمی دانم چه کار کنم. هنوز گیج هستم. کجا بروم؟ به چه کسی زنگ بزنم؟
 می پرسم، مهدی تو چطور فهمیدی؟
توضیح می دهد. ولی زمانی که هیجان زده بشوم، می شنوم ولی خوب نمی فهمم.
به همسرش خبر داده اند؟
آره. داود و احمد پیش اش هستند. و تعدادی از بچه ها خانه داود.
*****
الو رحمت. سلام. تسلیت می گم. هق هق گریه مجال جواب دادن را نمی دهد.
کجا هستی؟
خانه علی.
می خواهم بیایم آنجا.
فعلاً نیا. بچه ها خانه داود هستند.
*****
تعدادی از بچه ها بیرون خانه داود با چشمان اشک آلود ایستاده اند و تعدادی هم داخل خانه. به تک تک بچه ها تسلیت می گویم. سراغ بچه های علی را می گیرم.
پسرش آرمین همراهش بوده. پدرش، جلو چشمانش پرپر شده بود. دخترش یاسمین با هم سن و سال هایش داشت بازی می کرد و ظاهراً خبر نداشت. گفتند که دارند «مامان- بابا» بازی می کنند. یاسمین نقاشی نیز کشیده بود. در نقاشی باباش در حیاط خانه بود و مامانش داشت تلفنی حرف می زد. یاسمین می آید بین بزرگترها. یواشکی می گوید: خاله، سری دارم که به کسی نگویی: آن آقا ( یکی از دوستان) شبیه بابام است.
*****
به دیدن فریبا ( همسر علی ) رفتم. بی وقفه شیون و زاری می کرد. پیراهن سفید به تن داشت. می گفت: شماها پیراهن سیاه به تن کردید ولی من باور ندارم. دروغ است. او خواهد آمد. خودم گفتم که برود. وسایل خواهرش زیاد بود. سخت بود که با قطار برود. موقع رفتن مرا بوسید. گفت فردا بر می گردم. آخه چطور ممکن است. یک روز هم مریض نشد. بستری نشد. نه، ممکن نیست.
*****
علی بهار سال هزار و سی صدو پنجاه و هشت برای تحصیلات عالی به فرانسه آمد. او چون هزاران نفر، خواسته و یا ناخواسته به بیرون از ایران پرتاب شده بود. در رشته کامپیوتر فارغ التحصیل شد. در رشته خود کاری پیدا نکرد. چون اغلب ایرانی ها به شغل رانندگی تاکسی رو آورد. او یکی از یاران اولیه انجمن تاکسی رانان بود. به دوستانی که عضو انجمن نبودند نیز کمک مالی می کرد. اگر کسی پولی احتیاج داشت سوای صندوق مالی انجمن، شخصاً نیز کمک مالی می کرد. بیست و یک ساله بود که از وطنش جدا شد. بیست و سه سال دور از دیار خویش در این غرب لعنتی زندگی کرد. به درازای عمر یک نسل. نتوانست یک بار دیگر آن مرداب های زیبای انزلی را ببیند. 4 برادر و 2 خواهر بودند.
قهر طبیعت سخت بر مادر علی آشفته است. 10 سال پیش برادرش برای خرید خانه بیرون می رود. هنگام عبور از خیابان با ماشین تصادف می کند. و مادرش را عزادار می کند. شوهر خواهرش ( همان خواهری که برده بود برساند به هلند) بر اثر یک سرما خوردگیِ ساده زندگی را به درود می گوید.
علی یک دختر 7 ساله به نام یاسمین و یک پسر 6 ساله به نام آرمین داشت. در ماه فوریه آینده صاحب فرزند سوم می شد.
علی را اولین بار در بهار سال 1984 دیدم. درست 2 روز بعد از آمدنم به پاریس و آخرین بار روز قبل از عزیمتِ ابدیش بود. او را بسیار سر حال دیدم. او را انسانی مهربان، کمی خجالتی و سپاسگزار که دوست نداشت مدیون کسی باشد، شناختم. همیشه دوست داشتم با او به زبان گیلکی احوال پرسی کنم و او به زبان آذری جوابم را می داد.
برفت و غم و رنجش ایدر بماند
دل و دیده فریبا به خون درفشاند*
می رویم تا یکی از ما (مرا) به خاک بسپاریم. یکی از ما دور افتادگان از وطن که نقطه پایان بر دفتر تراژیک زندگیمان خورده است.
روز تمام می شود، شب تمام می شود، راه تمام می شود، عمر تمام می شود اما این غربت لعنتی تمام نمی شود. هیهات که ما در این غربت تمام می کنیم.
زندگی حق است، مردن نیز به همان اندازه حق است. لیکن کمان نمی کنم این چنین!!؟
* برفت و غم و رنجش ایدر بماند/ دل و دیده من به خون در نشاند. شعری است از فردوسی در جلد پنجم شاهنامه‌.
پاریس 13 اوت 2002

« مطلب قبلی   مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.