|
علی اوحدی
|
|
سرهنگ جان سلام با "شفيق" به خانه برگشته بودم که نامهی مهربانانهات را همراه کپی مجموعهای که قرار است چاپ شود، دريافت کردم. نامهای هم از ايران بود، از دوستی قديمی که نوشته؛ نگران نتيجهی انتخابات فرانسه بوده که ُ"الحمدالله بخير گذشت"! تا نيمه شب نشسته بوديم. کًد"شفيق جان" گپ می زديم. نگاهی هم به شعرهايت داشتم و مروری هم بر نامهات و درد دل هايت، و نامهی آن دوست از ايران، و تقارنها و تشابهها و تداعیها و اختلاف نظرها ... و جهاني که در شعرها تصوير کردهای. ُ"شفيق" نويسندهی افغانيست که سالها در ايران بوده، حالا به عنوان پناهندهی سازمان ملل به دانمارک آمده. چند روز پيش تلفن کرد. معلوم شد دولت فخيمهی دانمارک او را در دهکدهای دور افتاده اسکان داده که حدود بيست نفری سکنه دارد و تا اولين شهر کوچک، نيم ساعتی با اتوبوس راه است. تلفنی قصه را برای اصحاب انجمن قلم دانمارک توضيح دادم و تقاضا تا مگر ترتيبی بدهند به جايی منقل شود تا بتواند در اين غربت غريب، با هم وطنی، هم زبانی، اگر اين روزهاپيدا شود، در ارتباط باشد. تمامی روز همراه "شفيق جان" در ملاقات اعوان و انصار انجمن قلم در کپنهاگ گذشته بود. حالا با او و يکی دو ليوانی "ماء الشعير" نشسته بوديم. شعرهارا نگاه می کردم و به انتخابات فرانسه فکر میکردم که "بحمدالله بخير گذشت" گفتم ظاهراً جزييات سياست تازه ی "غرب" تا تهران نمی رسد. از جمله قوانينی که چپ و راست در پارلمان های اروپايي به تصويب می رسند تا ديوار ميان "غرب سفيد مسيحی متمدن دموکرات" بابقيهی دنيا بالاتر برود و استوارتر شود. آخر در فرهنگ "دموکراتيک" معاصرريا، مفاهيم ديوارهاهم "ديسکورسيو"شده اند! مثلا ديوار از نوع "برلينی" اش ننگ بود. مفاهيم ديگر هم، مثلا "انترناسيوناليسم" روس ها ناموس جهان را بر باد می داد اما "گلوباليسم" تازه مد شده ی غربی بشر را در دو دنيا رستگار می کند! سلاح "کشتارجمعی" برای اسراييل مجاز است تا فلسطينی هاواعراب را بچزانداماپنجاه هزار کودک عراقی بايد هر ساله به خاک بيافتند چون صدام "در فکر" داشتن سلاح های کشتار جمعی ست. حالا که قرار شده بزرگ ترهاهم بخاطر تخيلات صدام، با "سلاح های کشتار جمعی" سلاخی شوند! "قربون خدا را- يک بام و دو هوا را. برای هر تفسير تازه در مورد"دموکراسی" هم هزار و يک سند و مدرک ارائه میشود. عين بازرسی بدنی در فرودگاه ها که فعلا تا کندن کفش و جوراب رسيده. حتما همين روزها يک ماده ی َشيميايی در شورت کسی پيدا می شود(که کار چندان مشکلی هم نبايد باشد). آن وقت بايد موقع سوار شدن کليه ی پوششمان را تحويل بدهيم و هنگام پياده شدن تحويل بگيريم! (اگه بشه، چی ميشه!) باز هم می گوييم "بخيرگذشت"، نه؟ شفيق جان در خوش باوری ساده دلانه اش به دوست قديمی من شباهت می برد که از نتيجه ی انتخابات فرانسه راضی ست. تلاش دوستان دانمارکی را می بيند و محجوبانه می گويد؛"چقدر مهربان اند". می گويم آره هستند. اما نمی گويم بسياری از همين "مهربانان" به دولت تازه ی دست راستی رای داده اند و البته توجيهشان "برنامه ی مشعشع اقتصادی" ست. اما هم آنها و هم ما خوب می دانيم که اين دولت آرائش را مديون برنامه اش در مورد خارجی ها و عمدتا مسلمان هاست. برنامه ای که از طرف حزب راست افراطی دانمارک هم تاييد می شود و صدای اعتراض بسياری از حزاب باصطلاح چپ اروپا را در آورده. امنستی اينترناشنال و سازمان حقوق باصطلاح بشر و دفت پناهندگی سازمان ملل هم در اين مورد سخت اظهار نگرانی کرده اند. يعنی از شوری آش، آشپزباشی هم...! اينها را به شفيق جان نمی گويم چون می دانم طولی نمی کشد که خودش همه را می فهمد.می گويد؛ "از جانب من از همه شان تشکر کنيد، خيلی لطف می کنند". می گويم باشد. اما نمی گويم آنچه آنها انجام می دهند، اگر انجام بدهند، بخش ناچيزی از حق طبيعی و انسانی توست. آقايان براهنی و سرکوهی و معروفی هم از اين امکانات استفاده کرده اند. تسليمه نسرين و ياشار کمال و ميلان کوندرا و خيلیهای ديگر هم. حتما فکر می کند چون از بزرگان نيست، شامل اين ياری ها نمیشود. می گويد "نشد هم، نشد. مهم نيست". ناچارم عين کلام را ترجمه کنم. ترسم اما اين است که خيال کنند شفيق از وضعش ناراضی نيست، اين منم که کاسه ی داغتر از آش شده ام. ناچار به آنها می گويم"دوستمان خجالتی ست".اما زورم می آيد بگويم از بس حقمان را خورده اند، هر کس که کوچک ترين حقوقمان را رعايت می کند، خيال می کنيم مهربانی می کند. می گويم، آره شفيق جان، مهربان اند. نمی گويم اما که ما مهربانی نديده ايم. اين را هم نمی گويم که اين دموکرات های غربی سال هاست که به دولت هايي رای اعتماد داده اند که به عنوان مثال در بيست و پنج سال گذشته خاک سرزمين و مردم تو را به توبره کشيده اند. اجازه بده با يک لبخند و يک مثقال مهربانی به تزکيه ی نفسی برسند. می گويم اين امکانات هست، شخصی هم نيست. وقتی هم کسی را پيدا نکنند که با پرداختن بخشی از حقوقش به تزکيه ی نفس برسند، برای فلان نويسنده يا روزنامهنگار "جهان سومی" جشن بزرگداشت می گيرند تا ضمن تناول اغذيه و اشربه و شنيدن يک سخنرانی، يکی دو داستان يا شعر(که اعتقادی هم به آنها ندارند)، به تسکين خاطری برسند. می گويم در برخی از اين سخن رانی ها بوده ام. مثل يکی دو باری که آقای سرکوهی يا خانم تسليمه نسرين را دعوت کرده بودند. موضوع صحبت ها از پيش معلوم است. "سانسور، زندان، شکنجه، وضع زنان و ... در سيستم های ديکتاتوری و توتاليتر". فردايش هم در روزنامه ها می نويسند و مردم هم اين داستان های تکراری را برای همديگر نقل می کنند. نتيجه ی از پيش حسابشده اش هم اين که اروپايی به خود ببالد که چه خوشبخت است که در دانمارک، هلند، انگليس و ... زندگی می کند و نه در افغانستان، بنگلادش، ايران يا عراق. برای شفيق جان تعريف می کنم که در 1349 کرايه ی اتوبوس واحد در تهران را که دو ريال بود، يک تومان کردند. دانشجويان و بعد هم خيلی های ديگر به خيابان ها ريختند. شلوع کرديم، اتوبوس آتش زديم، دستگير شدپم، به زندان افتاديم... بعد از مدتی ناآرامی و بگير و ببند، قيمت بليت را پنج ريال کردند. همه خوشحال بودند که پوزه ی رژيم را به خاک ماليده اند! کسی هم به صرافت نيافتاد که درست است که 5 ريال، نصف يک تومان است اما در واقع دو برابر و نيم دو ريال است. چه جای خوشحالی ست وقتی تا دسته به ما چپانده اند؟ دوست قديمی ام در تهران، مثل مليون ها آدم خوش باور ديگر در دنيا، خيالش راحت شده که انتخابات فرانسه "به خير گذشته". در غرب هم کسی نمی گويد که شيراک از "لوپن" هم لومپن تر است. رست کم لوپن اين شرف را دارد که آنچه فکر می کند را به زبان بياورد. شيراک هايی که در اسپانياو بعد در اتريش و ايتاليا و دانمارک و هلند پيروز شدند اما، رياکارانی هستند که "در خلوت" همان آشی را هم می زنند که ديگش را حضرت "بوش" به ياری شارون در نيويورک بار گذاشتند. حالا دارند تمام نهضت ها و جنبش های مقاومت را هم به با انگ تروريست تهديد به مرگ می کنند. از طريق پول عربستان و پشتيبانی پاکستان "طالبان" می کارند و بعد به بهانه ی بن لادن، سرزمينی را با مردمش درو می کنند. همان کاری که ده سال پيش با مردم عراق کردند و حالا دوباره می خواهند تکرارش کنند. برخی مفاهيم مثل "دموکرات"، ديگر به اندازه ی يک شوخی خرکی آدم را نمی خنداند. نسل "دموکرات ها" به مفهومی که در کتاب ها می نوشتند و ما هنوز هم به همان معنی باورش داريم، حالا ديگر از تعداد کرگدن های سفيد هم کمياب تر شده اند. همان ها که گهگاه، اينجا و آنجا در روزنامه ها نق نق می کنند. اينها را نبايد به "شفيق" که همين ديروز از جهنم افغانستان و ايران به "دنيای دموکرات" پرتاب شده، می گفتم. بگذار تا اين زهر کم کم در جانش بنشيند، دست کم چند صباحی به اميد دموکراسی دلخوش باشد. پيش از اين نوشته ام که:"هرجا روی دری تابلوی کوچکی باعکس يک سگ چسبانده اند(يعنی در اين خانه سگ هست)با خيال راحت تری عبور می کنيم. چرا که ديگر دلهره ای نيست که هر لحظه از پس پشت هد حصار،پنجره يا بوته ای، سگی با پارس ناگهانی اش ما را دچاد شوک کند. من کنار نام "پياکرسکو" و "مون گليستروپ"(لوپن های دانمارکی) چنين علامت زيبايی می بينم که به من آمادگی ذهنی و آسودگی خاطر می دهد. اينها شهامتش را دارند که آنچه بقيه فکر می کنند، بر زبان بياورند. فکر نکنم تابحال شنيده باشی يک پستچی دانمارکی را سگی گاز گرفته باشد.اينجاپستچی ها در جيبشان بيسکويت مخصوص سگ دارند. نه به اين دليل که از سگ ها می ترسند بلکه به اين خاطر که با پرت کردن يک بيسکويت، وقت و انرژی شان بی جهت صرف آرام کردن سگها نمی شود. به همين دليل روزنامه و نامه هادر دانمارک، صبح اول وقت روی ميز صبحانه است." پس زنده باد همه ی "لوپن" هاکه واقعيت اعتقادشان را صريح می گويند. اما اکثرِيت "دموکرات ها"که شهامت بيان کردن اعتقاداتشان را ندارند، پنهانی به "لوپن"ها رای می دهند. اين طوری می شود که انتخاب فرانسوی های دموکرات منش در دور دوم انتخابات بين "راست" و "راست افراطی" دور می زند. چون بنا به مصلحت روز، خطر ملايم "ژوسپن" در همان دور اول دفع شده است. همه هم ته دلمان خوب می دانيم که لوپن پيروز نمی شود(دست کم تا چند سال ديکد که اذهان "دموکرات منش" را برای پيروزی اش آب و جارو نکشيده باشند). بعله، کرايه را يک تومان می کنند تا هفته ی بعد به پنج ريال راضی باشيم و بگوييم"بحمدالله بخير گذشت" بعله سرهنگ! دموکرات های مهربان دارند جهان را می گشايند. پريروز به ويرانی عراق و کشته شدن يکصد و سی هزار انسان رای دادند، ديروز در مورد کشتار بزرگ و ويرانی افغانستان ساکت بودند، امروز به فجايعی که در فلسطين می گذرد بی اعتناهستند و فردا دوباره نوبت عراق است و... جهان دموکرات ديگر کاملا قانع شده که دموکراسی، بدون بمب به کله ی اين جهان سومی هافرو نمی رود. فراموش نکن که قرن مشعشع بيستم در "دست های آلوده"ی همين دموکراتها، قرن خون و چرک و کثافت لقب گرفت. قرنی انباشته از جنگ، کودتا، سلاخی انسان ها با ُ"سلاح های کشتار جمعی"، بمب های هسته ای و آتش زا و ... اختراع دموکرات ها که هزاران انسان، حيوان و هزاران هکتار طبيعت را يکجا نابود می کند.(بمب ها از برخی انسان ها مساوات طلب ترند!) بنيان گذاران "داخائو" و "آشوييتس" اروپاييان بودند، عواقب عذاب وجدانش را فلسطينیها پس می دهند، بسيار فجيع تر از آنچه يهوديان از دست نازی ها کشيدند، و هنوز هم "اسپيلبرگ" و "پلانسکی" ها بخاطر همان عذاب وجدان جايزه می گيرند! جمع بندی کشتار دموکرات های اروپايی و آمريکايی، از "هايی تی" و "کوبا" تا "کره"و"ويتنام" و تمامی پهنه ی آفريقا، آمريکای لاتين، آسيا، خاورميانه تا خود خدا، چندين و چند برابر کشتار نازی هاست، به همان زشتی و کراهت ... سياستمداران دموکرات آمريکايی در همين قرن بيستم، شايد به اندازه ی تمام قرون آدم کشته اند، از هر رنگ و قوم و قبيله و نژاد. يکايک ميليون ها جسدی که در درازای قرن پر آوازه ی بيستم در سرتاسر زمين به خاک افتاده اند، تنها و تنهابه اثر انگشت "دموکرات"های اروپايی و آمريکايی ممهور و متبرک شده اند. تروريست های واقعی همين ها هستند که سنگ "حقوق بشر" را به سينه می زنند و در "حمايت از حيوانات" پستان به تنور می چسبانند. حالا خود "انگشت به در کرده اند و قرمطي می جويند"! به ليست تازه ی تروريست ها نگاه کن! افغان ها، چچين ها، عراقی ها، کره ای ها، ايرانی ها، فلسطينی ها و... چه وجه مشترکی در اين "تروريست" ها می بينی؟ هرکس باج به دموکرات ها ندهد ... نه؟ پس يعنی اين که اگر به "سخن دموکراتيک" مجهز باشی و قدرت دهها "سی ان ان"و "بی بی سی" و "اين پرس" يا "آن پرس" ديگر پشت سرت باشد، می توانی هزار هزار انسان را ترور کنی، سرزمين ها را و مردمان را به خاک و خون بکشی. اما اگر تروريست يک لاقبايی به اسم "بن لادن" باشی، به جرم "هرکه با ما نيست" لای چرخ دنده ی زور و سرمايه به پودر تبديلت می کنند و اگر کسی شهامت اعتراض به خود بدهد"حامی تروريسم" است چون فقط اينها حق دارند دموکراسی را معنی کنند. اژدهای سيری ناپذير "دموکرات" می بلعد و می بلعد تا جهان را از وجود ميلياردها مورچه ی مزاحم که در قرن تازه به درجه ی "تروريست" نايل شده اند، پاک کندتا "دموکرات"ها (بخوان سرمايه ی گلوباليزه شده) سر آرامش بر بالش بگذارند. به زودی منشور "دنيای آزاد" آينده را هم به جهان ديکته می کنند: 1- به پيش برای سروری "سفيدهای مسيحی دموکرات" که از هرجهت آقای جهان اند. رنگی ها(مسلمان و مسيحی و هرچه ی ديگر) تنها شايسته ی آنند که در خدمت اربابان تازه ی جهان تا ابد بصورت انسان های دست دوم، برده و مصرف کننده باقی بمانند. هرکس به اين مانيفست معترض است، به عنوان "تروريست" مثل پشه و مگس با سلاح های کشتار جمعی "دنيای آزاد" نابود خواهد شد. 2- نگران نباشيد! همراه بمب ها ساندويچ و نوشابه هم می ريزيم. دموکرات ها راضی نمی شوند که حشرات و حيوانات، گرسنه بميرند. 3- بچه های خوب و سر براه به دريافت خلعت نوکری "مشرف" مي شوندو می توانند "سلاح کشتار جمعی" هم داشته باشند. 4- سازمان به اصطلاح ملل هم که سال ها "سازمان دول" بوده، به همان بی رنگی سر جايش می ماند. پس پشه ها، مگس ها و مورچه های جهان متحد شويد! به فراخوان پاپ پل ويران نمی دانم چندم گوش دهيد و به کليساها و مسجدها و کنشت ها برويد و برای صلح دعا کنيد! چرا که دموکراتهای دنيای مدرن مثل لاتها قمهشان را سر گذر فرو کردهاند، چهارراههای جهان را قرق کردهاند و نفسکش میطلبند. اين هفت تيربندهای مدرن تعيين میکنند هرکس چطور بايد زندگی کند، کی برود، کی بماند، کی حق دارد اتم داشته باشد، کی حق ندارد. بياييد "دعا کنيم و ملامت کشيم" و خوش بين باشيم که دموکراتها هم مثل لاتهای قديمی در داستانها، کمی معرفت داشته باشند! کار ديگری که از دستمان ساخته نيست. بياييد از اين که تا به حال به "من" اشاره نکردهاند، خوشحال باشيم و بگوييم؛ "بخير گذشت". باشفيق که میآمديم، ياد افغانستان افتادم. شبها وقتی درد بيدرمان فرار و غربت و زوری که در کوچهها و خيابانهای جهان جاری بود، در گلوی واماندهام گره میخورد، "واصف" شاعر افغانی، زادهی مزارشريف و ساکن کابل، میگفت؛ دنيا را الا کن، بلا به پسش. بيا بريم شرابکی بزنيم. (شراب يعنی عرق، آن هم از نوع سوزنده و برايش، و شرابک يعنی به اندازهی لبتر کردنی افغانی، یعنی فقط يکی دو بطر!) گفتم "خوب، بخير است، امشب کد شفيق جان هم شرابکی میزنيم" اما شب از نيمه گذشت و شفيق جان هنوز با دومين ليوان ماء الشعيرش ور می رود. ديشب اما تنها بودم، با "سايهام" نشستم. "هیريختم خورد. هی ريخت خوردم" و از روی اينترنت عجايب جهان را تماشا کردم. دهها هزار آلمانی عليه ديدار بوش از برلين تظاهرات راه انداخته بودند. میگويم کاش دانمارکیها و هلندی ها و فرانسوی ها و ..و.. که آلمانیها را بچه هيتلر و فاشيست میدانند، اين طنز تازه را تماشا میکردند! اين هم "بخير گذشت" ديروز تظاهرات پر سر و صدای ديگری هم در جهان دموکرات صورت گرفت. دهها اسب و سگ شکاری در خيبان های لندن به اعتراض عليه قانونی که دارد تصويب میشود، رها شده بودند: منع شکار روباه با سگ شکاری! طرفداران تصويب اين قانون برای "مرگ دلخراش و تدريجی روباهها در چنگ سگهای شکاری، دْل میسوزانند. بازهم گفتم"بخير گذشت" "هی ريختم خورد، هی ريخت خوردم" گفتم اوحدی صاحب! دنيارا الا کن! بلا به پس پنجاه هزار کودک عراقی که ساليانه بخاطر محاصرهی اقتصادی در بیشيری و بیدوايی به مرگی "دلخراش و تدريجی" تلف میشوند. گفتم بيچاره روباه ها! گفتم علی صاحب! بلا به پس دهها هزار افغانی که گرسنه به خاک و خون کشيده شدند. حيوانکی روباههای انگليسی! گفتم بلا به پس هزارها عراقی که سوختند و قرار است دوباره آتش بگيرند. بلا به پس فلسطينیها، چچينها، کردها، آفريقايیها، ايرانیها، کوبايیها... گفتم داش علی! عرقت را بخور، کافه را بهم نزن. تا دموکراتها در جهان هستند، غمت نباشه. گفتم آره شفيق جان! اينها مهرباناند! انتخابات فرانسه هم که الحمدالله بخير گذشت! انجمن قلم و امنستی اينترناشنال و سازمان حقوق بشر و اينها هم که هستند. ديگر چه مرگته؟ چقدر نق میزنی و ايراد بنی اسراييلی ميگيری؟ کی میفهمی که فکر کردن به جهانی بدون اين ناهمانی، از "ناسگاليدگی"ست. به قول زنده ياد محمد مختاری؛ "زندگی همان گونه که هست، آميخته و ناپالوده، در دست اين تجربه اندوختگان بهتر دوام میآورد." خودمانيم، ما هم سوای اين که تروريستيم و در سياست هم يک کم ساده دليم، اما انگار آدمهای بدی نيستيم ها، نه؟ مطمئن و بی ضرر، از سلالهی عياران گذشته، يعقوب ليث مثلاّ، هان؟ يعنی ما هم بايد شمشير که نه، قلمهايمان را زير سر بگذاريم و به نان و پيازمان بسازيم و از بستر بيماری برای "خلفا" خط و نشان بکشيم؟ فقط نق بزنيم. همان حرفها که همه با خودشان میزنند. به گوش و چشم کسی هم که نمیرسد، چون جايی چاپ نمیشود! از مزايای دموکراسی همين نصيب ما شده که آزاديم هرچه دلمان میخواهد در نامه برای هم بنويسيم، مگر نه؟ سرهنگ جان! استخوان انسان معاصر نسبت به دردها و مصيبتها دارد نرم و نرمتر میشود. يک دلخوشی ساده از اين دست هم نمانده که بگوييم نمونههايی از اين جنايتها، هم چنان که در مورد ويتنام و کره و ژاپن رخ داد، روزی در تايخ بشر ثبت خواهد شد. وقتی ديگر يک رسانهی مستقل در تمامی جهان نيست تا مسايل را آنطور که اتفاق میافتند، نشر دهد، کدام تاريخ نويس شريفی، اگر هست، روزی به اين همه اشاره ای خواهد کرد؟ راستی! چرا اين مردم به حرفهای من میخندند؟ طوری نگاهم میکنند انگاری که روانم معلول است يا که زبانم، هم چون سکهی اصحاب کهف، به درازای يکی دو قرن، کهنه شده؟ ياچه؟ سرهنگ جان! دنيارا الا کن! بلا به پسش. تا زمين مسخر اين "دموکرات های نفتی" نشده، يک استکان ديگر هم بريز! "هی ريختم خورد، هی ريخت خوردم".
|