|
الهه اماني
|
|
پيامهاى تلفن را گوش مىدادم كه صداى خانم كارگر مادر سينا كارگر را شنيدم كه با حزن مخصوص سئوال كرده بود، نمىدانم خبر را شنيدى يا نه؟ بشدت منقلب شدم زيرا به خوبى ميدانستم كه آفتاب زندگى عزيزى بر لب بامِ عمر با بيمارى سرطان در نبرد است. به خانم كارگر زنگ زدم و قلبم از درد آكنده شد. با خانم گلوريا - من هميشه ايشان را با اين نام مخاطب قرار مىدادم - بعد از مرگ نيوشا فرهى كه خود را در اعتراض به جنگ در مقابل ساختمان فدرال در لوسآنجلس، در مقابل چشمان حيرتزده همه به آتش كشيد، بيشتر آشنا شدم. او در خلال روزها و ماههاى سخت و پردرد خودسوزى نيوشا، تنديسى از مقاومت، شجاعت و جسارت بود. تصوير وى با قامت كشيده و آراسته و لباس سفيد، با سرى افراشته چون پرچم پيروزى در صف نخست كسانى كه در مراسم تشييع جنازه نيوشا شركت كرده بودند همگام خانم ناهيد، مادر شهريار و احسن ناهيد و خانم كارگر، مادر سينا كارگر در ذهنم براى هميشه حك شده اس. پس از آن سالها، آشنائى من با خانم گلوريا كمكم عميقتر گرديد و من با ايشان نه فقط به مثابه مادر نيوشا بلكه به مثابه زنى بسيار باكمال و فرهيخته، عميق و با فرهنگ آشنا شدم. بُعد مسافت فرصت نمىداد تا ديدارها زود به زود تكرار گردد امّا ساعتهاى طولانى من و خانم گلوريا از عطر گل ياس ايرانى تا حافظ، از سيمون دوبوار تا شجريان، از شعر و ادبيات، تا رشد فحشا در ايران، از محصص تا قلم نيوشا و از تجربه مادرىمان با هم سخن مىگفتيم. گفتمان ما از «خصوصى» به «عمومى» و بالعكس درهم مىتنيد. بايد اذعان كنم كه امروز كه به ياد او و براى او اين كلمات را بروى كاغذ مىآوردم بيشتر از هميشه او را مىشناسم. زندگى او چون زنان بسيارى از نسل وى سرشار از حكايت و داستانهاى غم و شادى، فرازهاى آبى و نشيبهاى خاكسترى مىباشد. زمانيكه خانم گلوريا را از زير سايه فرهنگ فرهى و نيوشا فرهى كه عميقاً به آنها عشق مىورزيد جدا مىكردم، زنى را درمىيافتم كه ايثارگرانه و با عشق، قدرتمند بود و حق انتخاب و آزاد منشى خود را به جهانى مبادله نمىكرد. روح او چون آب روان از تمام فراز و نشيبهاى زندگى سياسى، اجتماعى و شخصى مىگذشت و هم چنان در بدن گرم و پر حادثه روزها جارى مىگرديد. عشق به هستى، عشق به آشتى و صلح، عشق به عدالت به مفهوم وسيع آن ارزشهائى بودند كه او حقيقت بودن خود را در آنها مىجُست و اين بود آن پلى كه روح او را با انسانهاى ديگر در پيوند قرار مىداد Antonio Machado مىگويد «فراسوى زندگى و آرزو چيز با ارزشترى وجود دارد كه نام آن بيدارى است». خانم گلوريا ذهن بيدارى داشت كه هم چون گلبرگهاى بنفشه و نرگس عليرغم زيبائى و لطافت در مقابل سوز زمستان نيز بيدار و برجا هستند. او در يادواره نيوشا چنين مىنويسد: «من بعد از اينكه تحصيلات متوسطه را تمام كردم در مدرسه دزاشيب شروع به تدريس كردم. در همان مدرسه با بدرى علوى - خواهر بزرگ علوى داستانسراى بزرگ معاصر- آشنا شدم. با اين كه از نظر سنى تفاوت زيادى داشتيم اما بهدليل علاقه مشتركمان به مطالعه، دوستى عميقى بين ما بوجود آمد. از كتابخانه بزرگ و شخصى بزرگ علوى سود بسيارى مىبرديم و از همين طريق بود كه من با ادبيات ايران و جهان آشنا شدم و به فعاليت سياسى پرداختم. بعد از 28 مرداد با فرهنگ فرهى آشنا و با او ازدواج كردم. نيوشا نخستين بچه ما بود. زمانى كه او را حامله بودم پدرش به خاطر فعاليتهاى سياسى به زندان افتاد. تمام دوران حاملگى را من با مشكلات مادى و معنوى بسيار روبرو بودم. صبح روز سيزدهم ديماه 1334 نيوشا به دنيا آمد و عصر همان روز هم پدرش از زندان آزاد شد. دوران بيكارى او بود و درماندگى. بنابراين نيوشا از بچگى معناى درد و رنج را فهميد... ما با بسيارى از روشنفكران معروف سالهاى بعد از 28 مرداد 32 روابط نزديك داشتيم. خانه ما پاتوق شاعران و نويسندگان برجسته آن سالها بود؛ احمد شاملو، سهراب سپهرى، م.آزاد». به پاى صحبت همسر خانم گلوريا، فرهنگ فرهى كه نيم قرن با يكديگر زندگى مشترك داشتند مىنشينم. غم بر چهره فرهنگ هنوز آهنگ سوگ مىنوازد و صدايش در عبور از خاطرهها مىشكند. بغض او مىتركد و گونههايش اشكهايش را در خود جارى مىكند زماني كه نام «گلور» را مىبرد. فرهنگ مىگويد: «19 سالم بود و او كمى از من بزرگتر. من مجذوب فهم و درايت او شدم. ميديدم كه گلور با آمادگى ذهنى غريبى برخلاف ديگر زنانى كه مىشناختم از شعر فارسى، موسيقى و نقاشى مطلع است. بانوئى جوان و بافهم كه هيچگونه ادعاى فضل و كمال هم نمىكرد. ساده، امّا از عمق خاصى برخوردار بود. مكرّر دلم مىخواست ميديدمش...... خانه مادر و خواهر من كه من با آنها زندگى مىكردم با منزل آنها در خيابان صفىعليشاه فاصله نزديكى داشت. وقتى 28 مرداد اتفاق افتاد، شكست خورده بودم، دچار يك بىاعتقادى و زير آوار سياسى رفته بودم، خيلى دنبال يك تكيهگاه مىگشتم. از اينرو خيلى سريع بدون اين كه فكر كنم آينده چى به ارمغان مىآورد، تقاضاى ازدواج كردم و خيلى سريع او پذيرفت. سال 1333 ازدواج كرديم. هنوز مدت كوتاهى نگذشته بود كه مرا گرفتند و رفتم زندان، گلور نيوشا را حامله بود و ميدانستم در شرايط ناگوارى از نظر مالى بوديم. گلور استقلال و مناعت طبع خاصى داشت.» فرهنگ از روزهاى ملاقات، ردوبدل نامههاى سرشار از عشق و شيفتگى، آش انار و عدس پلو كه خانم گلوريا براى وى در زندان مىآورد ياد كرد. او مىگويد: «من خيلى بيشتر از او آموختم تا از حزب، روزگار، كتاب و دانشگده. هرچه دارم از او گرفتم، صبر، شكيبائى، گذشت، انسانيت، پاكدلى، شرافت. او تنديسى بود از تمام اين خصائل و اصلاً به قدرى اينها در او جارى و ساطع بود كه آدم باور نمىكرد كه در كنارش يك انسانى نشسته كه مشكلات روزمره براى او اهميتى ندارد. او جارى و ساطع و فروزان بود.» فرهنگ سپس از نخستين منزل مشتركشان ياد مىكند كه: «نياوران منزلى اجاره كرده بوديم. به دليل اينكه در تدارك لوازم منزل بوديم هنوز نقل مكان نكرده بوديم. بهعلت برخى مسائل خانوادگى، شبى گلور به من ندا داد كه بايد به منزل خودمان برويم. نصف شب بود، پتوئى روى تخت چوبى دم حوض انداختيم و خوابيديم. صبح كه چشمانمان را باز كرديم احساس كرديم چقدر استقلال شيرين است. زير درخت گيلاسى خوابيده بوديم كه مثل يك طاق نصرت گيلاسهاى رسيده به آن آويزان بودند. بهرحال آنجا ماندگار شديم تا من كارى در مجله ”اميد ايران“ پيدا كردم.» گلوريا فرهى شاعرى بود كه با گامى بسيار وزين در عرصه شعر مطرح گرديد و سپس يك غيبت ابدى در صحنه ادبى و شعر معاصر. تنها يكى از شعرهاى گلوريا فرهى به چاپ رسيد و آنهم در جُنگ مرغ آمين كه يك شماره 41 صفحهاى بود با آثارى از فرهنگ فرهى، نيمايوشيج، ا.بامداد و گلوريا فرهى و سهراب سپهرى و م.آزاد. شمس لنگرودى در تاريخ تحليلى شعر نو مىنويسد: «اما درباره گلوريا فرهى و شعر او، سهراب سپهرى مىنويسد: گلوريا در آثار خارجى مطالعه وسيعى ندارد، تنها از معاصران، آشنائى او با نيما و بامداد ديرينه است ولى در اين شعر تأثير آنها نيز بهنظر نمىآيد، از اينرو مىتوان راهى بزرگ براى او پيشبينى كرد. با اين كه با اين اثر، او نخستين شعرش را سروده است، در ابتداى آن نيست و از هماكنون مىتوان او را با شاعران پرمايه و استعداد مقايسه كرد، و اين شعر او را با آثار بزرگى قياس گرفت. سعى مىكنيم در آينده آثار ديگرى از اين شاعر شگفتآور را انتشار دهيم.»
و اين است آن شعر برادر سياهم - شب - پرستار من است برادر من هرگز خواهد مرد؟ و من در شب آرام دودِ طلائى هذيانِ زمين و چشمهاى مرده پرندههاى ستاره و رد پاى مرغان را بر ماسههاى ساحل آسمان مىبينم و همه شب را در انديشهام: برادر من آيا خواهد مرد؟ و برادر فراموش شده من از بالين من برخاست و من مىانديشم: آيا خواهم مرد؟ و صداى خروس چون ستاره دنبالهدارى در آسمان پر كشيد. فروردين ۱۳۳۵
سال ۱۳۳۵كه خانم گلوريا اين شعر را سروده، نخستين فرزند وى نيوشا يكساله بوده و امواج بحران سالهاى متعاقب 28 مرداد قايق پر عشق زندگى خانوادگى آنها را بر صخرههاى مشكلات مالى، سياسى و اجتماعى مىكوبيد. خانم گلوريا اگرچه بين اين كه يك شاعر بزرگ و همانگونه كه سهراب سپهرى مىنويسد: «شگفتآور» باشد و مبارزه براى به ساحل رساندن قايق زندگى خانواده خود آشكارا دومى را برمىگزيند. او رابطه خود را با شعر و ادبيات همواره حفظ كرد. يكى از ويژگيهايى كه بسيار در شخصيت خانم گلوريا برجسته بود اين امر بود كه هميشه آگاه و بيدار بود و با تأمل انتخاب مىنمود. اما بهروايت فرهنگ: «نيروئى كه صرف زندگى كرد كه زندگى را بسازد و ساخت، با تمام حس خود، اگر مىگذاشت در خدمت شعر، تبديل به شاعر بزرگى مىگرديد.....گلور اگر در يك جامعهاى كه همه ارزشها جاى خود نشسته است، بهدنيا مىآمد، شخصيت بالقوهاى كه در وجودش بود و به همان نيروى نخستينى كه به شكل شعر در آمد، شاعر بزرگى مىشد. در تمام روابط و برخوردهاى گلور، گوهرى از شعر وجود دارد.... او شعر بلند زندگى خود را عاشقانه و با الفبائى كه اساساً ما آنرا نمىدانستيم هر روز و هر لحظه در وجود نيوشا، من و پيام سرود.» فصلهاى زندگى خانم گلوريا اشعارى بودند كه هر بار او را در خود متحول مىكردند. وجود او حس بودن و زندگى كردن و ادامه راه را بطور عميق نه تنها در خانواده بلكه در دوستان نزديك نيز فرا مىخواند Mary Oliver در شعر سفر لحظهاى را تصوير مىكند كه انسان با رسالت فردى خود يكى مىشود، در خود متحول مىشود و جرأت مىيابد تا قلب خود را در دستهاى خود بفشارد و از ديوارهاى نامرئى به زندگى جديد و متحولى گام بگذارد. براى خانم گلوريا آن لحظه، زمانى بود كه تصميم گرفت با فرهنگ فرهى ازدواج كند. خودسوزى نيوشا مرحله ديگرى از دگرگونى در زندگى وى بود. مرحلهاى كه اگرچه جداره بيرونى وى هم چنان استوار ماند و پيام استقامت و شجاعت و تحمل را بلند و رسا رساند، اما جداره درونى وى را پاره پاره كرد و حقيقت تلخ شكنندگى زندگى را به لايههاى عميق احساسى او فراروياند. او بارِ اين غم را هيچگاه نتوانست زمين گذارد و اين بار غم، آهسته آنچنان وجود او را تسخير كرد كه خود ديگر نمىدانست كه اين غم است يا بيمارى كه او را از پاى درمىآورد. خانم گلوريا ذهنى شفاف و روشن داشت. در مصاف با غم، يأس و افسردگى هر لحظه بيدار و آگاه مىدانست كه در چه مختصاتى قرار دارد. اما همين تأثر و غم باعث گرديد تا او را به زندگى انسانها و بويژه زنانى كه با درد و رنج و محنت آشنائى داشتند نزديك كند. او در يادوارهاى كه براى نيوشا مىنويسد چنين مىآورد: «من با اين كه طبيعىست كه كمرم زير بار غصهى از كف دادن نيوشا خم شده، اما در مقابل مادران داغديده در ايران احساس شرمسارى مىكنم. امروزه بىشمارند مادرانى كه فرزندان نوجوان و جوانشان در جمهورى اسلامى به جوخههاى اعدام سپرده شدهاند، مادرانى كه بيش از يكى دو فرزندشان به شهادت رسيده است و براى اين هزارها جوان نه فقط يادنامهاى انتشار نيافته، كه جاى گورشان نيز نامعلوم است، در مقابل اينهاست كه من احساس شرمسارى مىكنم و نُه سال است توانستهام غم از دست دادن نيوشا را تحمل كنم و باز تاب زندگى كردن بيابم.» مرگ نيوشا بدون شك پرچالشترين واقعه در زندگى خانم گلوريا بود. غم از دست دادن عزيزى چون نيوشا از يك سو و ابعاد اجتماعى و سياسى آن، نظرات و عقايد گاه به غايت متفاوت در بين وابستگان و همبستگان نزديك، همه و همه آزمونى بود بر قدرت خانم گلوريا كه چگونه با به رسميت شناختن و احترام به تفاوتها و استقلال نظر وراى خود، همه را نيز در سطح عميقتر و انسانىتر به آشتى فرا خواند. او عليرغم نگاه متفاوتى كه به مسائل داشت اما از اين چالش موفق بيرون آمد. از فرهنگ سئوال كردم كه خانم گلوريا بدون شك بهائى درونى براى اين تجربه پرداخت. او پذيرفت و گفت بهتر بود اين سئوال را از خودش مىپرسيديم. آنچه كه در آن ترديدى ندارم اين است كه خانم گلوريا با عشق ازدواج كرد، زندگى خود را آگاهانه انتخاب كرد، بر مسئوليت خود واقف بود، نقش مادرى و همسرى خود را جدى مىگرفت و اين عشق بود كه توانست وى را در پنج دهه از پر فراز و نشيبترين سالهاى تاريخ اجتماعى و سياسى ايران عبور دهد. در يكى از نامههايى كه در نخستين سال زندگى مشترك خود به فرهنگ در زندان مىنويسد چنين مىخوانيم: «عزيز دلم، اين روزها وحشتناكترين لحظههايم را مىگذرانم... امروز كتاب تريستان و ايزوت را تمام كردم و براى چهارمين بار سرنوشت محتوم عشق، دلم را به درد و اندوه آورد و اشك را از چشمانم سرازير كرد... عصيان كردم... و فرياد خاموشى از دل برآوردم كه خواهش مىكنم به من آرامش دهيد، به من استقامت دهيد. فرهنگ! فقط تو مىتوانى و يا مرگ! امشب در تمامى شب فتانه صفحههائى مىگذاشت كه ندانسته آتش و التهاب مرا بيشتر مىكرد و من احساس مىكردم كه روح از تنم جدا شده و به سوى تو به پرواز درآمده و به قول ايزوت زندگى ما بهم پيوسته و دوخته شده است... من نمىدانم چگونه زندگى خواهم كرد. تن من اينجاست و دلم با توست. من تو را دوست دارم و دوست دارم كه تو هر طور كه دوست دارى زندگى كنى. من عشق و دوستى را در اين مىبينم و جز اين اعتقاد ندارم و اگر كسى توانست به اين مرحله از عشق برسد تازه مىتواند كه مدعى داشتن عشقى بزرگ باشد، برتر از عشقى كه به صورت افسانه در آمده است. ديروز با سپهرى ناهار خوردم، بعد از ظهر به خانه او رفتيم، شعر خوانديم و نقاشىهايش را نگاه كرديم، جاى تو به راستى خالى بود. از آن جا هم رفتم پيش ماركو، زود بود كه به خانه بروم. ماشين كوچولوى ماركو را جلو خانهاش ديدم. رفتم به ديدنش. سابرينا، دختر كوچك ماركو روى بالكن نشسته بود. سابرينا بازى مىكرد و ماركو شراب مىخورد. براى من هم كمى ودكاى آمريكائى آورد. ياد تو را كرديم. همينطور كه راجع به تو حرف مىزديم او پشت و روى قوطى سيگارش طرحى از من زد كه برايت فرستادم نگاه كنى... فرهنگ جان، از زندان كه درآمدى يك خانه كوچك مىگيريم كه درش به روى همه دوستان باز باشد. اين آرزوى هميشگى من است... كتاب مىخوانيم، موزيك مىشنويم، سفره پهن مىكنيم، شراب مىنوشيم و از دوستان خوبمان پذيرائى مىكنيم. بيست تومان بيشتر نتوانستم برايت بياورم، در عوض دو شعر تازهى سهراب را برايت مىفرستم، خدا كند بهت بدهند. داستانهاى ترجمه تقىزاده و صفريان را هم برايت آوردهام و آش انار كه هميشه دوست داشتى».... اين صفا، عشق، ايثار، اميد و ميل به زندگى كه در اين نوشته مستطر است حكايت از آتشى است كه حتا تا لحظات آخر در وجود وى نسبت به فرهنگ وجود داشت. پيام فرهى در مراسم سوگ خانم گلوريا مىگويد: «آيا ايرانيت و مدنيت ما مديون اين خاتونهاى بزرگ نيست؟ به رغم تمامى حاكميت پدرسالارى، از آنها بود كه آموختيم و آنها بودند كه طايفهها و قبيلههاى مهاجم را در ايرانيت و مدنيتمان مستهلك ساختهاند...... چقدر او دلش ميخواست او را مىسوزانديم و خاكسترش را از بلنداى كوه دماوند مىپراكنديم».... پيام« در نخستين سپيده دم شب درازى كه مادر را از دست داده و به قول خانم گلوريا: «صداى خروس چون ستارهى دنبالهدارى در آسمان پر كشيد».... اين شعر را مىنويسد: دل عاشق سنگ شد هزار فرسنگ آبگينه و سنگ و آسمان نمناكِ نگاهِ نازبانو آهى شد كه نگاهش نَفَسم را خاكستر كرد آه در گريه زبر پنهانم ماهى شور پدرم آب را برهنه كرد وَ مادرم عريان پچ پچ مرگ را چون روزهئى شكست و به آسمان نگاهى تازه داد. پيام مىگويد: «ساعت هفت و نيم بعد از نيمروز سى و يكم اكتبر 2002، او در آغوش فرهنگ در حاليكه چشمهايش چون دو چراغ فروزان مىدرخشيد و بر زبانش «فرهنگ...» جارى بود به نقطهاى خيره شد و خاموش گرديد». يادش گرامى باد
|