|
جان به له می فاستر John Bellamy Foster / ترجمه ی: او بهرنگ
|
|
صفحه 1 از 4 برگرفته شده از ماهنامه مانتلی ریویو، ماه مه ۱۰۰۳ در ۱۱ نوامبر سال ۲۰۰۰، ريچارد هاس - عضو شورای امنيت ملي آمريکا و همکار ويژه رئيس جمهور در دوران رياست جمهوری بوش (پدر) ، که مي رفت تا به مقام رئيس برنامه ريزی اداره دولت تازه تأسيس جرج دبليو بوش ، منصوب گردد – مطلبي را در شهر آتلانتای آمريکا قرائت کرد تحت عنوان "آمريکای امپراطور". او در آنجا اعلام نمود که ، برای آن که ايالات متحده بتواند به هدف خود ؛ يعني کسب موقعيت بلامنازع جهاني ، نايل گردد ،
ضروری ست که آمريکايي ها "طرز تلقي خود را نسبت به نقش خويش تغيير داده و به جای يک دولت ملي سنتي ، خود را يک فرمانروايي جهاني ، در نظر بگيرند." هاس در آنجا از به کار بردن اصطلاح "امپرياليست" برای توصيف نقش آمريکا پرهيز کرد و به جای آن ترجيحا از عبارت "فرمانروايي" استفاده کرد ، چرا که اصطلاح امپرياليسم با "استثمار اقتصادی" و "کنترل ارضي" مترادف است. مع الوصف ، منظور او کاملا روشن بود ؛ او گفت : برای جانبداری کردن از يک سياست خارجي فرمانروايانه، بايد خواهان سياست خارجي ای بود که تلاش مي کند جهان را در راستای اصول و موازيني سازماندهي کند که روابط ميان دولت ها و اوضاع ميان آنها را تحت تأثير قرار مي دهند. نقش ايالات متحده ، به نقش بريتانيای کبير قرن نوزده شباهت دارد.... اعمال زور و به کارگيری قوه قهريه معمولا آخرين سلاح خواهد بود. به عبارت ديگر ، آنچه را که John Gallagher و Ronald Robinson تقريبا يک قرن و نيم پيش در مورد بريتانيا نوشته بودند ؛ يعني اين که ، "سياست بريتانيا مبتني بود بر اصل گسترش کنترل به طور غيررسمي در صورت امکان ، و به شکل رسمي در صورت لزوم" ، امروزه مي توان درمورد نقش آمريکا در آغاز قرن جديد ، به کار برد. Richard N. Haass, www.brook.edu موجوديت امپراطوری و فرمانروايي آمريکا بر کسي پوشيده نيست. اين مطلب ، اگر چه سُنتاً از سوی قدرت های موجود در آمريکا انکار مي شود ، با اين وصف به طور وسيع و حتي همگاني در بيشتر نقاط جهان ، موضوعی است شناخته شده. اما هاس خواهان آن بود ، که اين نقش فرمانروايانه از سوی مقامات واشنگتن هر چه بي پرده و آشکارتر در برابر ديدگان مردم آمريکا و در برابر جهانيان، بيان و تأييد گردد ، تا به اين وسيله ، مقاصد و آمال فرمانروايانه اين دولت را پيش ببرد. او در اين باره چنين توضيح داد که ، "سوال اساسي ای که کماکان در برابر سياست خارجي آمريکا قرار دارد آن است که با برتری و قدر قدرتي آمريکا و امتيازات متعدد و قابل توجه ای که اين برتری برای ايالات متحده فراهم مي سازد ، چه بايد کرد." اين برتری قدرت ، تنها از اين طريق مي توانست مورد استفاده قرار گيرد که اذعان گردد که ايالات متحده دارای منافع مشابهي در مقياس منافع امپراطوری بريتانيا در قرن نوزدهم ، مي باشد. بنابر اين ، بايد به جهانيان اعلام مي شد که واشنگتن آماده است تا ، در صورت امکان به طور غيررسمي ، و در صورت لزوم به شکل رسمي "کنترل خود را گسترش دهد" تا آنچه را که منافع مشروع خود در سرتاسر عالم مي داند ، حفظ و حراست نمايد. سرتيتر آخرين بخش نوشته هاس اين بود: "امپرياليسم از درون خود مملکت آغاز مي شود." اين بخش از نوشته هاس اين طور جمع بندی مي کند که: "خطر بزرگ تری که در اين مقطع ايالات متحده با آن روبرو است اين است که اين کشور با غفلت و کم کاری خود ، اين فرصت و امکان را بر باد خواهد داد تا جهاني حامي و حافظ منافع اصلي خويش به وجود بياورد. به عبارت ديگر ، در اينجا ، عدم گستردگي قلمرو امپراطوری از گستردگي آن ، خطرناک تر به نظر مي رسد." بنابر اين ، بدون شک مي توان گفت که بحث های هاس در باب "آمريکای امپراطور" ، به طور کلي نظر غالب در درون طبقه حاکمه آمريکا و دولت اين کشور ، که قبل از هر چيز در خدمت همين طبقه قرار دارد ، را نمايندگي مي کند. پس از سال ها انکار وجود امپراطوری آمريکا ، مراجع داخل خود آمريکا اکنون موضعي را در پيش گرفته اند که به "قدرت مطلقه آمريکا" و "سپاه و سايه همايوني قيموميت امپراطوری" اين کشور ، افتخار مي کند. اين تغيير موضع در نحوه عرض اندام در سطح بين المللي ، نخستين بار در پايان دهه 1990 روی داد ؛ يعني هنگامي که مسجل شد ، که نه فقط آمريکا تنها ابرقدرت باقي مانده پس از فروپاشي اتحاد شوروی است بلکه اروپا و ژاپن هم ، بنا به کاهش نرخ رشد اقتصادی شان در مقايسه با آمريکا ، اکنون کمتر قادر به رقابت اقتصادی با اين کشور مي باشند. و نيز آنکه ، به نظر نمي آمد که اروپا بتواند به تنهايي و بدون آمريکا حتي در منطقه خودش و در رابطه با افتضاحي نظير جنگ های داخلي يوگوسلاوی ، توانايي عملکرد نظامي داشته باشد. ابعاد فرمانروايانه سياست خارجي آمريکا پس از آنکه مقامات واشينگتن ، جنگ سرتاسری خود عليه تروريسم را بدنبال وقايع 11 سپتامبر راه انداختند ، به طور روزافزوني آشکار و مسلم بود. به همين خاطر ، فرمانروايي آمريکا اکنون ، از سوی سياستمداران و رسانه های گروهي غالب ، همچون "بار" و مسئوليتي خطير جلوه داده مي شود که بنا بر نقش بلامنازع آمريکا در عرصه بين المللي ، بر عهده و بر دوش اين کشور قرار گرفته است. آنها اين طور مطرح مي کنند که ، آمريکا پرچمدار نوع جديدی از امپراطوری است ؛ نوع جديدی از امپراطوری که فارغ از منافع و مصالح ملي ، عاری از استثمار اقتصادی ، عاری از نژادپرستي و عاری از خصوصيات استعمارگرانه است ، و نيز اين که ، هستي و موجوديت اين امپراطوری تنها در خدمت و در جهت ترويج آزادی و حقوق انساني ، است. به طوری که مثلا Michael Ignatieff ، پرفسور رشته "برنامه ريزی حقوق انساني" در "دانشکده امور دولتي کندی"، وابسته به دانشگاه "هاروارد" در مطلبي در مجله "نيويورک تايمز" (مورخ 5 ژانويه 2003) اعلان نمود که ، "امپراطوری آمريکا مثل امپراطوری های پيشين نيست که بر پايه مستعمرات ، بر پايه کشورگشايي و بر پايه بار و مسئوليت نژاد سفيد ، بنا شده بودند.... امپراطوری قدر قدرت قرن بيست و يکم ، ابداع نويني است در تاريخچه علوم سياسي ؛ امپراطوری ای سالم و بي ضرر ، رهبری و هژموني ای جهاني که نغمه های خوش آهنگ آن ، بازارهای آزاد ، حقوق بشر و دمکراسي مي باشند و همگي به مدد خوف انگيزترين نيروی نظامي تا به حال شناخته شده در جهان ، به اجرا درمي آيند." از اين عبارات پر طمطراق که بگذريم ، آنچه که اين " امپراطوری قدر قدرت قرن بيست و يکم" را به مساله ای برجسته و مهم برای کل بشريت مبدل مي سازد اين است که ، مقامات واشينگتن بيش از پيش آماده اند تا هر کجا که مصالح شان ايجاب کند از قدرت نظامي بلامنازع خود در راستای تهاجم و اشغال کشورهای مختلف جهان استفاده نمايند. البته ، همان طور که اقتصاددان هندی تبار Prabhat Patnaik بيش از ده سال قبل مطرح نمود : "مارکسيست ها وجود امپرياليسم را از بروز و وقوع جنگ ها استنتاج نمي کنند ، برعکس ، وجود جنگ ها را با استناد به مناسبات امپرياليستي ، توضيح مي دهند." بنابر اين ، در شرايطي که واقعيت و موجوديت پديده ای به نام امپرياليسم ، تحت تأثير بروز چنين جنگ هايي ، دوباره به مرکز توجه اذهان عمومي جهان بدل گرديده است ، اهميت دارد تا علل اساسي اين پديده را مورد بررسي و شناخت قرار دهيم.
|