|
به یاد پُر افتخار مادر سنجری!
|
|
|
گزارشگر آرش
|
|
صفحه 2 از 3
بخشي از خاطرات مادر
..." داخل ماشین، خشایار ترانه "دایه دایه وقت جنگه" را می خواند و من برای اولین بار بود که متوجه شدم او صدای دلنشینی هم دارد. اما من همه اش گریه می کردم. بعد از خشایار پرسیدم "این تصنیف زیبا را از کجا آموخته ای؟" جواب داد "از شهید همایون کتیرائی". معلوم بود که تحت تأثیر شجاعت و کاردانی همایونی کتیرائی قرار گرفته بود. به خشایار گفتم "با این صدای قشنگ باید بتو بگویم آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری". باری پس از مخفی شدن خشایار، همانطور که ذکر کردم او گهگاهی با زبان روستائی با من حرف می زد که من اغلب متوجه موضوع نمیشدم. این جریان تا 23 فروردین سال 1354 ادامه داشت. در آن زمان و در آن روز شوم مادران را دوباره در پشت درب زندان اوین ملاقات کردم و از هر دری حرفی زده شد. از اینکه به من دوباره ملاقات ندادند، ناراحت بودم. آنها مرا دلداری می دادند که به امید خداوند بزرگ، پسرتان آزاد خواهد شد و شما برای او جشن عروسی خواهید گرفت. ما هم برای شرکت در این جشن خواهیم آمد. با این حرفهای دلداری دهنده از همدیگر جدا شدیم و قرار بعدی را هم گذاشتیم. من در اول خیابان سُهروردی (فرح) سابق از تاکسی پیاده شدم و از آنجا که کیهان را آبونمان بودم با خودم گفتم یک روزنامه اطلاعات هم بخرم که ناگهان چشمم به عکس خشایار نازنینم افتاد که او را خیلی بد انداخته بودند و با تیتر بزرگ زیرش نوشته شده بود که در یک درگیری در خیابان سعدی قزوین چهار نفر خرابکار دستگیر، و کشته شدند. دو نفر از آنها به اسامی خشایار سنجری رهبر گروه و فرشیدی کشته شدند و دو نفر دیگر به اسامی انوشیروان لطفی و محمود نمازی زخمی و دستگیر شدند. امیدوارم که هیچ مادری به سرنوشت من دچار نشود. نمیدانستم چه کنم، تمامی بدنم به شدت می لرزید. آب دهانم به تمامی خشک شده بود. داشتم کنترل خودم را از دست می دادم. اول فکر کردم شاید خواب دیده ام، دوباره به تیترهای روزنامه خیره شدم، خبر درست بود. شوکه شده بودم. بی اختیار جیغ می زدم و چنگ به موهای سرم می زدم. یک ماشین رسید و زمانی که وضع نزار من را دید نگه داشت. زمانی که با لال بازی موضوع را با نشان دادن روزنامه به او گفتم، پرسید که آیا کمکی از دست من بر میآید. آدرس خانه را به او دادم. آن انسان مهربان من را بخانه برد، در را گشود و با ابراز همدردی از من جدا شد. با خودم میگفتم: "روح من پرید، چگونه میتوانم با یک جسم بدون روح، دیگر زندگی کنم". احساس کردم مانند پرنده ای هستم که بالهایش را کنده اند و دیگر نمی تواند پرواز کند. دلم مالش می رفت. حالت بسیار بدی به من دست داده بود. عنان از کف داده بودم و نقش زمین شدم. داشتم مابین مرگ و زندگی دست و پا می زدم که یکدفعه عده زیادی از آشنایان وارد خانه شدند. افراد فامیل و عده ای از مادران که خبر روزنامه را خوانده بودند غرق اندوه و غم شده بودند و دیگر سیل جمعیت بود که به خانه ما سرازیر شد. همگی اشک می ریختند. یکی گفت: "تلفن کنید که دکتر بیاید حالا مادرش هم دارد می میرد." دکتر آمد و آمپولی تزریق کرد. اما "کجا کفاف دهد این باده ها به مستی ما". تا صبح خانه بیدار بود و من هم مانند مرغان عشق، که عشق خودشان را دم می گیرند، فریاد "خشایار خشایار" می زدم. در نیمه های شب چند تلفن به من شد. نمی دانم چه کسانی بودند، یکی از آنان به من تبریک گفت و گفت "باید به داشتن چنین پسری افتخار کنی. همگی خواهیم مرد اما مرگ اینها مانند هر مرگی نیست، و بود اینها نیز مانند هر بودی نبوده است". بعداً کسی گفت "چرا تبریک می گویند؟ چنین کاری خلاف راه و رسم زندگی ما است!" به او گفتم "آنها نمردهاند که همیشه زنده اند. چون که برای نجات وطنشان از چنگ اهریمن بدسگال مبارزه کردهاند و بعداً هم جان باخته اند. تنها هم نیستند" . هر صبح و شب به غارت توفان روند و باز، باز آخرین شقایق این باغ نیستند. زمانی که از چنین گفته هایی بسیار ناراحت می شدم و دیگر تاب تحمل نمی آوردم، به چنین افرادی می گفتم "آنها اختیار زندگی و جان خودشان را داشته اند و به میل خود پا در این راه پر مخاطره گذاشته اند. به دیگران مربوط نیست که اظهار عقیده کنند چرا آنها اینکارها را کرده اند که منجر به از دست دادن جانشان بشود!" حرف زیاد بود و دنیایی حوصله و طاقت می خواست تا بتوانی برای اشخاص از همه جا بی خبر و ناآگاه توضیح دهی که چگونه و چرا چنین انسانهای والایی از جان خود می گذرند. از فردا خانه ما مرکز تجمع خانواده های زندانیان و دیگر آشنایان و فامیل شده بود و همه درگیر مراسمی بودیم که مطابق رسوم ایران باید تا سه روز ادامه یابد. بعداً هم باید مراسم هفتم و مراسم چهلم هم برگزار شود که همگی آن مراسم ها در زمان موعود برقرار شد. در این هنگام خبر شهادت 9 تن از بهترین فرزندان خلق شنیده شد و تمامی خانواده ها را دوباره داغدار کردند. گروه شهید بیژن جزنی و دو مجاهد خلق، کاظم ذوالانوار و مصطفی خوشدل، در یک اقدام کاملا ناجوانمردانه در تپه های اوین به رگبار بسته شدند و شاه جلاد خام طبع، جشن پیروزی گرفت. روز شهادت آنها با مراسم روز هفتم شهید خشایار همزمان بود و خانواده هایی که برای شام به منزل ما آمده بودند از آنجا شبانه به خانه شهید جزنی رفتند. خانواده های مجاهدین در برگزاری مراسم روز هفتم که بخشی از آن صرف شام بود، بسیار به من کمک کردند. خودشان یک روضه خوان خبر کرده بودند که ساواکی نبود و مطمئن بود. سپس دختر خانمی از آنها، که در حال حاضر مسئولیت بزرگی هم در سازمان مجاهدین خلق دارد، با گذاشتن نقاب به صورت خود سخنرانی کرد و شعر خواند. مجلس بسیار تأثرآوری بود. چند نفر به حالت ضعف در آمدند. هنگامیکه عکس بزرگ خشایار شهید را همراه با گل های بسیار وارد سالن کردند، من به طور کاملا ناخودآگاه فریاد زدم "داماد را آوردند! نقل و نبات بریزید!" مردم خیلی ناراحت شده بودند. صدای گریه همه ی فضای سالن را انباشته کرده بود. گوئی برای دقایقی چند زمین و آسمان از حرکت باز مانده بودند. گویی تمام ستاره ها به حال زار من می گریستند. اما چاره ای نبود! گریه هم مشکل را حل نمی کرد. می بایست در فکر راه حلی اساسی بود تا شاید دیگر مادران ایران اینگونه خونین دل و افسرده خاطر نشوند. باید شاه جلاد انتقام اینهمه خونها را پس می داد. من بی اعتنا به ساواک با تمام وجودم فریاد می زدم: "به امید اینکه ولیعهد او بمیرد و هرگز بتاج و تخت نرسد! خدایا تو کجایی؟ چرا گوش به حرف ما مادران بیگناه نمی دهی؟ معطل چی هستی؟ انتقام ما را بگیر!" در همان حال فردی آمد و آهسته به من گفت "بترس! می آیند دیگر فرزندان تو را هم می گیرند. چرا نمیترسی؟" اما من بدون کوچکترین توجه به چنین هشدارهایی بی باکانه فریاد می زدم و همان حرفها را تکرار می کردم و می گفتم: "همه فدای خشایار! آن جلاد، شیر نر من را به خون کشیده است. دیگر زندگی برایم چه مفهومی دارد؟" روز عجیبی بود. هنوز بعد از گذشت حدود 27 سال بهیچوجه از یادم نرفته است. هنوز نمی دانستم که زندگی چه مصیبت های دیگری برایم رقم زده است. به راستی چه خوب است که بشر از سرنوشت و آینده خود بی خبر است. باری بعد از حدود دو هفته تصمیم گرفتم که به قزوین بروم شاید بتوانم خبرهای تازه ای بدست بیاورم. از روی آدرس روزنامه به اتفاق فرزندانم به آنجا رفتیم."....
|