header image
 
به یادِ غزاله علیزاده چاپ
آرش   
رفتن به
به یادِ غزاله علیزاده
صفحه 2
صفحه 3
صفحه 4

چند سال پیش همسر یکی از دوستان من که هنرپیشه ی سینماست خودسوزی کرد. در بخش زنان بیمارستان که بستری بود می گفتند از این مجموعه 3 نفر تصادفی سوخته اند، بقیه خودسوزی کرده اند. آدم با خودش می گوید با چی طرف است؟ با نشاط و شادابی؟ من جای دیگری هم این را گفته ام که آدمیزاد که خیک ماست نیست انگشت بزنی توش رد انگشت به هم بیاید. رد انگشتان بلا در آدم می ماند. درون همه می ماند. اگر آمار دقیقی وجود داشت می توانستیم ابعاد فاجعه را بهتر درک کنیم. شعر و داستان اگر نتواند زبان، شکل و ساخت متناسب با این رد انگشتانِ بلا را در درون انسان کشف کند پس چه کاره است؟ آسیب شناسی روانی دوران و جامعه ی ما می تواند کمک کند به این که چقدر از شعر و داستان ما خواه ناخواه از افسرده خوییِ عمومی و اجتماعی متأثر است. آدم ها که نباید تمام نشانه های اختلال روانی را داشته باشند تا ناراحت و مضطرب و رنجور و افسرده قلمداد شوند. حتا یکی از این همه مشکلات نیز باعث تشویش و از خودبیگانگی است.
در چنین وضعی طنز عمیق و دردناکی وجود دارد که شعر و داستان باید از درون آدم ها در آورد. بین خشونت یا واقعیتی که ذهن را مخدوش و مچاله می کند، و ظرافت ذهنی که در بند نشاط و عدالتی برای همین واقعیت خشن است، یک تناقض دردناک پیدا می شود. متأسفانه این ظرافت که به عمق فکر نیازمند است غالباً دستخوش آن خشونتی می شود که تابع احساسات و یا اقتضائات در سطح است. از این رو در یک بغرنجی مضطرب کننده، در یک لابیرنت سرگیجه آور سیر می کنیم.
من البته دلم می خواهد میهنم را تخیل کنم. خوب هم تخیل کنم. دلم می خواهد رؤیاهای مردم را بفهمم. اما این تناقض و تلخ کامی جلو همه چیز را می گیرد. هم تخیل آدم ها را له می کند، هم رؤیاهای آدم ها را در چنبره ی این بی خوابی ها فرو می شکند. عرصه ها تنگ می شود.روزمرگی حتا امکان شفقت را هم از مردم می گیرد. مجال خیال را از بین می برد. زندگی کم کم به کمبود تخیل و شفقت دچار می شود. در نتیجه حرفش بیشتر از خودش است. پس مرگ چهره ی مسلط تری پیدا می کند.
این مجموعه باعث خلاء فرهنگی و تنزل فرهنگی می شود. هر چه در جامعه تخیل ضعیف شود، تصور حیات برای مردم ضعیف تر می شود. و برعکس. به همین سبب از ظرفیت تصوری ما از بی نهایت، و از عظمت هستی و آینده گی، کاسته می شود. روزمره گی و سلطه ی گذشته همه را در خود می گیرد. هنر و شفقت در فشار قرار می گیرند. فرهنگ و هنر و شفقت چیزهایی نیستند که بشود آن ها را با بمب کلمه و بمب تبلیغات به وجود آورد. این ها زبان و تناسب و طمأنینه ای خاص و متناسب می طلبند. حال آن که اکنون فرهنگ با تبلیغات یکی تلقی شده است. تبلیغاتی که اساساً در خدمت سیاست است. از این رو الویت به سیاست داده می شود، نه به فرهنگ. یعنی فرهنگ از طریق تبلیغات و توسط کارمندان اداری سیاست و رسانه ها به دنباله روی می افتد. این امر خود به خود دو گروه تولید کننده ی فرهنگی را به دو گونه در فشار قرار می دهد:
الف – گروه تولید کنندگان «خودی» که الویت سیاست و تبلیغات را می پذیرند، و فرهنگ و خلاقیت را تابع می کند. یعنی هم اصل فرهنگ و هم اهل فرهنگ را به تابعی از روزمره گی و تبلیغات تبدیل می کند.
ب – گروه تولید کنندگان غیر خودی که دفع و طرد و نفی می شود، در محظور و تنگنا قرار می گیرد. زیرا حرفش این است که سیاست و تبلیغات باید پای خود را از روی گرده ی فرهنگ و خلاقیت و تولید اندیشه و هنر بردارند.
پی آمدهای این گونه برخورد، چیزی جز «اضطراب» و «تخریب» نیست. فرهنگ عرصه ی تبادل و تفاهم و درک تفاوت هاست. اما اداره بازی های تبلیغاتی فرهنگ حتا در دفع «خودی ها» موفق تر بوده است تا در جذب «غیر خودی ها». هم اکنون داد خودی ها نیز از رفتار اداری- تبلیغی با فرهنگ برآمده است. چه رسد به غیر خودی ها. زیرا رسانه ها فقط هم سازی با خود را می طلبند. پس خودی هایی را هم که به استقلال هنر و نظر خود متکی و پای بند باشند طرد و نفی می کنند. رسانه ها متحدالشکل کننده شده اند. لذا از تنوع فکر و استقلال اراده و شکل و حضور متفاوت می رمند. و امکانات را از آن ها سلب می کنند و در اختیار کارمندانِ دست چندمِ فرهنگ و هنر می گذارند که نان به نرخ رؤسا می خورند.
هم اکنون سینماگران از جولانِ «مبتذل سازانِ بی فرهنگ» در عرصه ی سینما سخن می گویند و از این که سینما به «ورطه ی نابودی کشیده می شود» هشدار می دهند. هنرمندان تئاتر و به ویژه نمایشنامه نویسان از «له شدن پیکر نمایش در پیچ و خم برخوردهای اداری» و «عوامانه شدن بازی و بازیگران» خون دل می خورند. موسیقی دان ها از رونق و رواج «موسیقی خالطوری» در صدا و سیما به فغان آمده اند. و همین طور دیگر رشته های هنر و فکر و فرهنگ ...
در این بی امنیتی فرهنگی چیزی جز اضطراب رشد نمی کند. در نتیجه وضع عام جامعه و وضع خاص اهل فرهنگ به آینه های رو به رو تبدیل می شوند. و مسئله از صورت مشکلات یک گروه خاص بیرون می آید، و برخوردی همه جانبه و ریشه ای می طلبد. پس آن هایی که جانی آشنا دارند این «موقعیت» را در زبان جاری می کنند و شکل می دهند، و تاریخ درونی دوران خود را می سازند. و درست هنگامی که تاریخ های رسمی و تاریخ نویسان تبلیغات چی ساکت می مانند آنان گویا و روشن اند. و موقعیت فرد و جامعه را در «زبان» خود آشکار می کنند.
من اخیراً فکر می کردم که انگار «هدایت» نیز همین گونه موقعیت درونی انسان جامعه اش را در اولین اثر ماندگارِ ادبیات داستانی معاصر ثبت کرده است. و بر پیشانی آن هم این نشانی را ارائه کرده است:
«در زندگی زخم هایی است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد» (بوف کور) قصد القای تشابه ندارم. اما این تقارنِ گویایی است که ادبیات داستانی مدرن ما با چنین تأمل و سلوکی آغاز شده است. شکلی از تنهایی و اضطراب که تنها در حیات داستانی می توانسته است خود را مجسم کند. و سرانجام نیز در مرگی داستانی.
«این داستانی زیستن و داستانی مردن» از مشخصه های سلوک غزاله نیز بود. این در حقیقت سلوک رؤیا بینان تنهاست که مرگشان نیز یادآور دل مشغولی های همیشگی زندگی آن هاست. این زندگی و مرگِ داستانی، مبنای جهان بینی تراژیکی است که تنها در خانه ی شعر و داستان و هنر، روشنای آرام بخشی می یابد. و هنگامی که این خانه و پناه گاه هم ناامن می شود، و دستخوش اضطراب و آسیب می ماند، آرامش به کلی برهم می خورد.
شاید این سلوک و این جهان بینی تراژیک، به نشانه ی این است که زندگی اجتماعی دوران ما، از ادراکش، و هم دلی و همرازی و همراهی با آن، در بسیاری از مراتب و مدارج، فارغ و حتا بیگانه مانده است. یا مجال رابطه همدمی و همدلی با آن را در مراحل مختلف پیدا نمی کرده است. یا این مجال را از آن دریغ می داشته اند، و سلب می کرده اند.
شاید هم به همین سبب «داستانی زیستن و داستانی مردن»، در وجوه گوناگونش، سرنوشت اهل قلم ما شده است. اهل قلم و اهل هنر و اهل فرهنگ که حتا خودمان نیز تا وقتی زنده ایم، متأسفانه به خودمان نمی پردازیم یا نمی توانیم بپردازیم یا نمی گذارند بپردازیم. در نتیجه کم به فکر اضطرابِ همیم و هنگامی که تنهایی به جدایی کامل انجامید، تازه می فهمیم که یکی دیگر هم رفت. یعنی باز، «ناگه شنوی خبر که آن جام شکست.»
حال آن که «ناگه» قیدی برای بی خبران هم هست. در حالی که اهل قلم بیش از هر کسی از موقعیت خود با خبرند، یا انتظار می رود که با خبر باشند. خود غزاله هم در آخرین نوشته ی چاپ شده اش، و پیش از فراق دایمش، گفته است: «جدایی بسیار پیش از آن که مسجل شود روی می دهد». (آدینه ی 108 -109)
یعنی صدای ترک برداشتن و شکستن جان ها، پیشاپیش دست کم برای اهل این صنف شنیدنی است. مثل صدای تراشیده شدن روح است که برای این رؤیابینان در انزوا شنیدنی است. به راستی هم چه کسی سزاوارتر و مکلف تر از خود اینان تا این صدا را بشنوند؟
اما خوب، درک تنهایی پس از مرگ، از سنت تجلیل در مرگ که با ماست جدا نیست. این بیماری اجتماعی- فرهنگی دیرینه ای است که درمان نشده است.
به هر حال انگار فعلاً زندگیِ داستانی یا داستان زندگی ما باید به همین گونه ادامه یابد و قطع شود. شاید این تقدیر اجتماعی نسلی است که در جمعیت خود هم خاطر مجموع ندارد. یعنی برایش خاطر مجموعی نگذاشته اند.
اما تقارن دوم را در داستانی زیستن و مردن در «موقعیت اضطراب»، از مشخصه های سلوک خود غزاله شاهد می آورم. اگر آن تقارن نخست و بوف کوری، وجه عام و مشخصه ی عمومی برای اهل قلم و اهل فرهنگ بود، این تقارن وجه خاص در سبک و سلوک نوشتاری و رفتاری خود غزاله است.
این تقارن دوم را از آغاز رمان آناکارنین و خانه ی ادریسی ها می آورم. زمانی در نقد و بررسی خانه ی ادریسی ها هم به این سر مشق اشاره کرده بودم (تکاپو شماره 4) آغاز داستان آنا کارنین چنین است:
«همه ی خانواده های خوشبخت به هم شبیه اند. اما تیره بختی یک خانواده ی بدبخت مخصوص به خود اوست. در خانه ی ابلونسکی همه چیز وارونه شده بود».
آغاز خانه ی ادریسی ها هم چنین است:
«بروز آشفتگی در هیچ خانه ای ناگهانی نیست، بین شکاف چوب ها، تای ملافه ها، درز دریچه هاو چین پرده ها غبار نرمی می نشیند، به انتظار بادی که از دری گشوده به خانه راه یابد و اجزای پراکندگی را از کمین گاه آزاد کند. در خانه ی ادریسی ها زندگی به روال همیشه بود.»
حالا که کار از کار گذشته است، می فهمیم که این تقارن داستانی و نوشتاری نیز در عمق رفتار و موقعیت، یا در عمق زندگی روزمره، تداوم داشته است. تنهایی و آشفتگی نویسنده رفته رفته داستان کاملی می شده است. یعنی از بابتی مثل تنهایی اجتماعی دیگر انسان های دورانش، و بقیه ی همکارانش. که از نظر غزاله بین آشفتگی و زوال می گذرد.
جالب توجه است که غزاله در آخرین نوشته ی چاپ شده اش، از روش تمثیلی و داستانیِ نوشتنش برای این تنهایی و آشفتگی، کمی عدول کرده بود، و به نوعی نقد و تحلیل اجتماعی و حتا سیاسی در زندگی داستانیِ خود و همکاران و دورانش پرداخته بود. انگار خواسته بود زنگ خطر را خیلی واضح تر به صدا در آورد. و صدای آن شکستن را صریح تر بشنواند. این نوشته ای است کوتاه که بسیار هم تلخ است. اگر چه به گفته ی آسیه دخترش، مطلبی بسیار تلخ تر برای اقتراح مجله ی آدینه نوشته بود که بچه ها خواهش کردند نفرستد و منتشر نکند. در نتیجه این یکی را نوشت: «رؤیای خانه و کابوس زوال». یعنی داستان فرد، داستان جامعه، داستان اهل قلم، داستان قرن، که همه باز داستان همان خانه است. حتا به تعبیر خودش در همین نوشته، «داستان همیشگی کژی و راستی است: سختیِ راستی و آسانیِ کژی. داستان دوره ی رؤیاهای بی خریدار. داستان تنهایی و انزوای رؤیابینان. رؤیابینانِ ملی و جهانی. که یا در سیاست تنهایند مثل دکتر مصدق (که همیشه رؤیای زنده ای در خاطر غزاله بود)، و یا مثل آلنده، که یک تنه در برابر پینوشه ایستاد که هنوز هم در ارتش شیلی شلنگ تخته می اندازد. یا رؤیابینانی که در زبان تنهایند. در برابر کسانی که دست بالا با سیصد چهارصد کلمه امورات شان را بی درد سر رتق و فتق می کنند. و خنده دار نیست که انتظار داشته باشیم خوانای رؤیایی باشند که خود به چندین هزار کلمه یاری می رسانند؟» (آدینه 9-108).
در همین نوشته تندتر از این ها هم می رود و صریح تر می شود. می گوید: «دورانی که احمق ها اولند، و تعداد انسان های بی قاعده یی که بساز بفروش ها در ساختمان های بدقواره شان علم می کنند چندین برابر خانه های بی حافظه ی مغز آن هاست. شور دلال ها معنای زندگی را با «حیوانیت سرشت انسان» (که تعبیر را از فلوبر گرفته است) برابر می کند.» (همان آدینه ص19).

« مطلب قبلی   مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.