|
آرش
|
|
صفحه 2 از 4
موقعیت اضطراب
محمد مختاری
یک سال پیش که این ضایعه ی دردناک ر خ داد، گروهی از اهل قلم که در آن ایام هنوز می توانستیم جلسه ای داشته باشیم، بر آن شدیم که مراسم یادبودی برگزار کنیم، و تحلیل «واقعه» را از منظر اهل فرهنگ ارائه دهیم، یا به مسایل مربوط به نویسندگیِ عزاله علیزاده بپردازیم. من به سهم خودم متأسفم که امکان عملی کردن این نیٌت فرهنگی فراهم نشد. خودتان از مشکلات چندین ماهه ی اخیر با خبرید. موتنع را می شناسید، و از بی امکانی ما برای گردهمآیی مطلعید. در همین یک ساله، سه تن از داستان نویسانِ متشخص مان را از دست داده ایم. اما متأسفانه هیچ یک از این سه حادثه هم بازتاب فرهنگی مناسبی نداشته است، جز یکی دو یادداشت در گوشه ی نشریه ای، غم از دست دادن آنان یک سو، تأسف از فقدان برخورد اجتماعی و فرهنگی متناسب در مورد آنان نیز یک سو. از این رو تأثر و افسوس ما همواره مضاعف است. و این خود یکی از نشانه ها و عوامل مؤثر در تداوم موقعیتی است که در آن قرار گرفته ایم، و من آن را «موقعیت اضطراب» می نامم که زمینه ی نامبارکی نیز هست برای چنین ضایعاتی. زمانی بعضی کسان که از ناملایمات و مشکلات اهل فرهنگ شادمان می شوند، و از عوامل دفع و نفی و طرد و حذفند، کار ما را به جمع شدن در مجالس ترحیم و آگهی های تسلیت منحصر و تعبیر می کردند، که البته نه تنها سرنوشت خود خواسته ای نبود، بل که هم غم انگیز بود و هم تحقیر آمیز. اما سال گذشته انگار گردهمآیی در مرگ نیز برایمان دشوار شد. چون خیلی ها از مجلس ختم صرفاً خانوادگی «بزرگ علوی» خبری نیافتند. در جلسه ی ترحیم «تقی مدرسی» نیز گویا شمار اندکی شرکت کردند. هم چنان که خیلی ها هم از شرکت در مراسم درگذشت ناگهانی و دور از باور «غفار حسینی» پرهیز کردند. به روزگار ظرفیتی داده شده است از پراکندگی، فراق، پرهیز، تنهایی و اضطراب. اگر چه پوست کلفتی ما نویسندگانی که بیرونی یا «غیر خودی» تلقی می شویم، هنوز چندان هست که در همین «موقعیت» می نویسیم. اما واقعیت این است که نه تنها از تأثیرش برکنار نیستیم، بل که زندگی و نویسندگی مان تبلور و تجسم آن شده است. همیشه می گفتند تاوان عمر دراز این است که آدم به سوگ عزیزانش می نشیند. اما اکنون انگار این قرار هم برهم خورده است. پس بی آن که عمر به درازا کشد باید شاهد ضایعات شتابناک این پیکرِ فرهنگی بود که می خواهد با اندام هایی بی قرار و پراکنده برقرار بماند؛ یا آسیب پی درپی اندام ها را در آثار و دستاوردها ترمیم کند. آن هم آثاری که خود گرفتار مشکلات مشابه اند، مشمول ممیزی و مهجوری اند، و از دسترس مخاطبان به دورند. در نتیجه ماییم و این سرگذشت افسوس بار یعنی طرد و انزوای افراد و حذف و نفی آثار. پایدار در نوشتن، خودخوری در بی امکانی، چشم به راهی در بی ارتباطی. تاکی خبر در رسد. این گلی است که به سرما زده اند، و بعضی ها را هم شاد می کند! شاید کسی فکر کند که من می خواهم «موقعیت» یک گروه کوچک را به کل عرصه ی فرهنگ تعمیم دهم، یا آن را به یک مشکل اجتماعی تبدیل کنم. اما حرف نه دلسوزی به حال عده ای معدود است، و نه انتساب موقعیتِ بخشی از اهل فرهنگ به کل آن. به نظر من «موقعیت اضطراب» یک مشکل اجتماعی است که در حوزه ی آسیب شناسی روانی- اجتماعی باید بررسی شود. منتها از منظر اهل قلم مشکل مضاعفی نیز در میان است. البته از نظر اهل فکر و فرهنگ چنین «موقعیتی» حتا اگر دامن گیر بخش بسیار کوچکی از جامعه نیز باشد جای هشدار دارد. چه رسد به این که بحران در عرصه ی فرهنگ و حتا فراتر از آن است که شامل بخشی کوچک تلقی شود. اضطراب موجود در زندگی مردم و اضطراب خاص اهل فرهنگ در هم تأثیر متقابل می گذارند. هر دو نیز نتایج مشترک عوامل تولید کننده ی اضطرابند. این که این «موقعیت» چگونه پدید آمده است؟ ابعادش چیست؟ پی آمدهایش کدام است؟ باید موضوع بررسی و تحلیل کارشناسان مختلف قرار گیرد. من فقط چند نکته ای به اشاره می گویم تا برسم به «موقعیت» خاصی که غزاله علیزاده را به این انتخاب دردناک کشاند. اضطراب و تشویش خاطر در مفهوم برهم خوردن تعادل است. از یک سو عواملی مانع انسجام درون می شوند، یا انسجام درون را برهم می زنند. از سوی دیگر اختلال و پریشانی در روابط درون و بیرون افراد جامعه به وجود می آید. چنین موقعیتی هنگامی پدید می آید یا شدت می گیرد که امکان یک زندگی آزاد، سالم، موزون، فرهیخته و خلاق وجود نداشته باشد. یعنی آزادی، امنیت، امکانات و ارتباط به حداقل ممکن کاهش یابد، یا از نویسنده، و به طور کلی از انسان، سلب شود. هم اکنون بسیاری از نویسندگان و اهل فرهنگ، به خصوص در بخش های آفرینش، از امنیت اجتماعی و سیاسی و شغلی، و روانی و ذهنی، و ارتباط با مخاطب بهره ور نیستند یا بسیار کم بهره اند. وقتی این تأمین ها و امنیت ها و ارتباط ها وجود نداشته باشد یا شدیداً کاهش پذیرد، طبعاً پرهیز، ترس، ریا، بی اطمینانی، نگرانی، و سرانجام خودسانسوری و خودخوری و از خودبیگانگی جای آن ها را می گیرد. طبعاً انسان ها در برابر مشکلات و ناملایمات و فشارها و محرومیت ها مقاومت می کنند. اما این مقاومت هم حدی دارد. یکی بیشتر مقاومت می ورزد و یکی کمتر. وقتی مقاومت کم یا تمام شد، تسلیم و استحاله و از پادرآمدگی شروع می شود. و این ها خود تازه مبنای اضطراب های جدید است. یکی از مشخصات عده ای از نویسندگان در همین ایام، خوشبختانه مقاومت در برابر موقعیتی است که پیش آمده است. در مقابل عده ای هم هستند که به استحاله کشانده شده اند، یا به انزوا، یا از پا در آمده اند. استحاله خود راه نجات یا حل مشکل نیست، بل که مبنای اضطراب تازه است. حل شدن در توقعات و فشارهای مسلط، منشاء تنش های تازه است. از دست دادن استقلال نظر و استقلال شخصیت و استقلال هنر به دردهای جدید درون می انجامد. نان به نرخ روز خوردن و ظاهر سازی و ریا و فرصت طلبی، خود به ناهنجاری های دیگر اجتماعی و فردی می کشد که مفسده انگیز است. البته شاعر و نویسنده هم مثل بقیه ی مردم دوست ندارد پرده ی سیاهی جلو چشمش بکشد، یا چشم اندازی ترسیم کند که شنونده و خواننده اش را ناراحت کند. اما با واقعیت هم نمی تواند به گونه ای برخورد کند که به کتمان حقایق یا مخدوش شدن حقیقت بیانجامد. بعضی ها به نوعی برخورد می کنند که انگار آب از آب تکان نخورده است، و همه چیز بر وفق مراد است. حتا مدام از «شادابی» و «نشاط» سخن می گویند. در حقیقت یا همه چیز را نادیده می گیرند، یا می گویند که همه چیز را نادیده بگیریم. اما با این نادیده گرفتن آیا اصل «تنش» و «آسیب» درونی افراد جامعه از بین می رود؟ آیا شمار سکته های ناگهانی، خودکشی ها، شیزوفرنی ها، از خودبیگانگی ها، افسردگی ها، بیماری ها و نابسامانی های روانی و عصبی و ... کم می شود؟ البته واقعیت برای عده ای کاملاً هم بر وفق مراد است. آن ها می توانند از نشاط خودشان صحبت کنند. از رو به راهی امور حرف بزنند. یا بر سر طرح کنندگان «موقعیت اضطراب» هورا بکشند. از استحکام درون خود و همگنان شان لذت ببرند. کسانی که به رغم این همه کلمات دهن پُرکن که در هوا موج می زند، هر چه خواسته اند کرده اند، به هر چه خواسته اند رسیده اند. غیر از فرهنگ متعالی و ارزش های انسانی که البته به فکرش هم نبوده اند. قطعاً این ها با تلخ کامی میانه ای ندارند. شاید هم به خودخوری فرساینده ی دیگران با پوزخند بنگرند. و به نقش خود در ایجاد آن مباهات کنند! در حالی که برای یک جامعه اصلاً افتخارآمیز نیست که حتا گوشه ی کوچکی از آن هم با درد و نابسامانی و زوال مواجه باشد. اخیراً کسی در مورد بالا رفتن آمار سکته ها گفته است، سکته ها مربوط به ضد انقلاب است. یعنی 19000 سکته از 24000 مرگ در تهران از نظر ایشان مربوط به ضد انقلاب بوده است. خوب بر چنین کسانی حرجی نیست. اما این موقعیت طبعاً شفقت انسانی را برمی انگیزد و چاره جویی می طلبد. در برابر این گونه کسان اکثریت عظیمی هستند که سال ها خون دل خورده اند. امکان نیافته اند که از غنای زندگی برخوردار شوند. نشاط با آزادی و عدالت و امنیت درون مرتبط است. همان طور که با خلاقیت مرتبط است یا نتیجه ی آن است. همان طور که با تنوع فکر و تکثر نگاه مرتبط است. محیط مضطرب توانایی نوشتن و خلاقیت و کار ابداع را از بین می برد. خلاقیت و کار آدم مضطرب به تخریب بدل می شود. پس می توان سری زد به بیمارستان سوانح و لقمان الدوله که تازه یک گوشه از واقعیت است، و نشانه هایی از این «موقعیت» را دریافت. می توان به همین آمار نابسامان و پراکنده مراجعه کرد و پرسید چرا ایلام در خودکشی زنان رتبه ی اول شده است. می توان به صفحه ی حوادث مجلات و روزنامه ها نگاهی افکند، و با نرخ رشد اضطراب آشنا شد. می توان به انبوه پرونده های توی دادگستری اندیشید و با چهره های گوناگون «تنش» روبه رو شد.
|