|
آرش
|
|
صفحه 1 از 4 در بیست و سوم اردیبهشت ماه سال ۱۳۷۵، جامعه ی نویسندگان ایران، یکی از مطرح ترین چهره های داستان نویسیِ معاصر ایران، غزاله علیزاده را از دست داد. او در جنگل های جواهردِه رامسر، خود را کُشت. پیکر او در امام زاده طاهر کرج، به خاک سپرده شده است. غزاله، در سال ۱۳۲۷ در مشهد بدنیا آمد و لیسانسِ خود را از دانشکده ی حقوقِ دانشگاه تهران دریافت کرد. او نوشتن را از دوران جوانی آغاز کرد که بیشتر این نوشته ها در نشریات ادبی دهه ۴۰ به چاپ رسیده است. اولین کتاب غزاله علیزاده «بعد از تابستان» است که در سال ۱۳۵۵ منتشر شد. سپس، «سفر ناگذشتتنی» مجموعه سه داستان کوتاه است. که در سال ۱۳۵۶ به چاپ رسید. با چاپ داستان بلندِ «دو منظره» در سال ۱۳۶۳، اعتبار ادبیِ او دو چندان شد. انتشار رمان دو جلدی «خانه ادریسی ها» در سال ۱۳۷۰ و «چهار راه» مجموعه ی چهار داستان، نام او را به عنوان نویسنده ای معتبر در قصه نویسی معاصر ایران ثبت کرد. آخرین نوشته ی چاپ نشده ی او «رؤیایِ خانه و کابوس زوال» است که در مجله ی «آدینه» نوروز ۷۵، چاپ شد. آن چه در زیر می خوانید دو مقاله است، یکی از رضا براهنی، که در مراسم به خاکسپاری غزاله علیزاده خوانده شد و دیگری سخنرانی محمد مختاری است- در مراسمی که خانواده ی غزاله علیزاده به خاطر اولین سال درگذشت او در تهران ترتیب داده بود- که توسط هوشنگ انصاری از لندن برای ما ارسال شده است. آرش
برايِ ما دوستداران و دوستانِ آن نادرهي دوران، غزاله عليزاده، كه بر سرِ تربتاش، برايِ اين وداع آخر، در اين روزِ زيبايِ ارديبهشتي گردآمدهايم، هيچ ماتمي فراتر از اين نيست كه بر سر اين تربت گرد آمده باشيم. اي خاك، عروسِ ادبيِ ما را بپذير. ولي اي مرگ، لحظهيي او را در آغوش آن درختِ سر سبزِ مازندران، نگاهدار، لحظهيي او را نبر، تا با تو اين سفارشِ آخرين را بگوييم كه از ميانِ جمع ما چه كسي را با حلقهيِ تنگات به تاراج بردهاي. زني در چهار راهِ جاذبههايِ بي بديلِ حسي كه پردههايِ رنگينِ چشمهاياش را بر واژههاي وصفهاياش از آدمها و جهان ميكشید و كودكوار الفت و دوستيِ اشياء و پرندهها و پروانهها را ميطلبید؛ تقاطع حساسيتهايِ درمان ناپذيرِ كشش به سويِ زيبايي، مرگ عشق، شوريدهگي و تاب ناكسيِ كلماتِ آهنگين، كه بر همهيِ آنها آزرم، نجابت و بداهتي شاعرانه موج ميزد؛ مهرباني هولناكِ مادر زادي كه پناه ميداد؛ صدايي كه از نوازشِ سيرهها بر ميخاست و شنونده را تسخير ميكرد و مرد يا زن يا هر كسی كه آن صدا را ميشنيد ميگفت اين زن چه آيتي از شهود و جاذبهيِ شهود است كه حتا اگر چشمهايات را ببندي باز هم آن طراوت به بداهت در پيشِ روست. ما حالا چشمهامان را بستهايم ولي او را ميبينيم؛ گوشهامان را بستهايم و آن صدا را ميشنويم. مردهايم و آن طراوت زندهمان ميكند.
گل را به روي گور تو ميريزيم ميگرييم طاووس سربريدهاي از چشمهاي جمع ميآويزد. آن تو چه ميگذرد هان چه ميگذرد آن تو با گونههاي تو عطري كه گيج ميكند آدم را عطري كه وول ميخورد از خوابهاي هراساني در مغزهايِ ما بوي تو را به روح جهان هديه ميكند
مرمر كه بوي مريم و موهاي ماه داشت در مومِ موريانه تهي ميشود.
بيش از نيمي از عمرِ نيمقرنياش را به توفاني از نگرانيهايِ نوشتن سپرد. دلدادهيِ آيينهيِ پاكي كه زيبايي مضطرب را منعكس ميكرد و گرتههايي كه از خلوتِ زنهايِ عاشق، نوعروس، شكست خورده و رميدهيِ موسيقي و معشوق بر ميگرفت. دقتي خاصِ روايتگرانِ بزرگ كه مژهيِ كوچكِ غلتيده بر چهرهيِ شخصيتهاياش را به كانونِ نگاهاش ميسپرد. نفَسي كه هر دو سويِ جذب: جذابي و مجذوبي را به خود تخصیص ميداد و انگشتهايي كه تارهايِ مو را از چهرهها كنار ميزد تا ما به تماشا بنشينيم. غزاله! مرگِ زيبايي و زبان و زن! ميبيني چه ظالمانه اين بار ما را به دورِ خود جمع كردهاي؟ گم شدهيِ مادر، فرزندان، همسر، دوستان، نويسندگان، و ناگهان تنهاييِ يك بهار، يك ارديبهشت، يك درخت، يک مازندران. رواست زن و مرد، و خرد و كلانِ اين كشور بر غزاله بگريند. آن شكفتهگي غصب شده از زبان، آن مادرِ كلمات، آن ايمانِ پُرحلاوت و پُرحرارت به انسان و به فراسويِ انسان و آن خُرامشِ غزالانه به جوبار سپيدهدمانِ كلمات؛ چه ستمي، خدايا، چه ستمي، اين زن بر زبان، بر هستي و بر جهان روا داشته است. و خاك، خاك چه سعادتمند است، خوشا، خوشا به حالِ خاك كه چهره بر چهرهيِ غزاله نهاده است. مرگ را باور نمي كنيم، حتا اگر مرگ غزاله را باور كند. باور نميكنيم. غزاله مدام معاصرِ روايتهاياش ميماند. غزاله بر ميگردد به سويِ روايتهايِ چاپ شده و چاپ نشدهاش، به سويِ دو منظره در خانهي ادريسيها در شبهاي تهرانِ راحلهي گردوشكنان ملك آسيا. غزاله با دستهايِ پر به سويِ غزاله بر ميگردد. تنها ما، ما چه ميكنيم: گل را به روي گور تو ميريزيم ميگرييم بر ميگرديم تنها و دست خالي بر ميگرديم.
|