|
به مناسبت برگزاری نمایشگاهی در پاریس از بهروزحشمت - مجسمه ساز ایرانیِ ساکن اطریش- با او گفت و گویی داشتیم که در زیر می خوانید. اما، پیش از آن که کلام را به هنرمند بسپاریم، مطلب کوتاهی را که غلامحسین ساعدی پس از دیدار از یکی از نمایشگاه های بهروز حشمت نوشته، با هم می خوانیم:
براي نمايشگاه بهروز حشمت غلامحسين ساعدي
بهروز حشمت با ساختن مجسمه «عاشق» در سالهاي پيش نه تنها اسم و رسمي به هم نزد، كه دست ساخته او را بر در دروازهي شهر بر پا نساختند كه به استخر شاه بردند و در آنجا نيز جا ندادند و هم چون يك تبعيدي پشت نردههاي مسجد كبود تبريز به بند كشيدند. انسان بالا بلند او را، هم چون زندانيان بالا بلند، جوانان از پشت ميلهها ميديدند. «عاشق آذربايجاني» كه نغمهگر رزم و بزم بود و هم «عاشق حق» اين چنين به بند افتاد. دو روي سكه يعني همين، زنداني سلطنت و زنداني مذهب. و بدين سان كار بجايي ميرسد كه بعد از ديكتاتوري دودمان پهلوي در زمان تمام خواهي رهبر مذهبي، نه تنها نغمهپردازان آزادي را پاي ديوارها ميكارند كه آلات موسيقي را جمع ميكنند و پيش يا بعد از نماز جمعه همه را يك جا به آتش ميكشند. سرنوشت مجسمه «عاشق» تمثيلي است از كارهاي آينده او. دردمندي انسان بيش از پيش در آثار او اوج ميگيرد. گوشه پردهاي را بالا ميزند و استخوانهاي شكسته را به نمايش ميگذارد و پشت گوشه بالا زده پرده ديگري سيمهاي خاردار است. بدتر از همه داخل شيشهي شيري اسباب ابزار دريدن و پاره كردن است. و بخيهها هميشه بخيههاي فلزي است و مرده را هم بايد محكم طناب پيچ كرد و كار بجايي ميرسد كه وسيله كار مجسمه ساز، ابزار شكنجه مجسمه ميشود. اين واقع بيني است، واقع بيني اين چنين است، و در كارهاي بهروز حشمت كارگر مجسمه ساز آن چه مستتر است، تغيير اين دنياست، و نشان دادن آنچه كه اتفاق ميافتد. بله، بدين سان ميشود دنيا را تغيير داد. او آرزومند است كه در داخل شيشه شير، شير باشد نه ابزار تخريب، پشت پرده بايد گل باشد نه سيمخاردار و استخوانهاي مرده و حداقل مرده را نبايد طناب پيچ كرد. بهروز حشمت با نشان دادن خشونت، به جنگ خشونت ميرود. براي رو در رويي با خشونت بايد چنين كرد و بهروز حشمت نيز چنين كرده است. بله، با دنيا و اربابانِ قدرت دنيا، بايد اين چنين پنجه در پنجه افكند.
آرش: علت حضورشما در پاریس چیست؟ بهروز حشمت: من از سرزمین بی پدران می آیم. از سرزمین بچه يتیمانی با مادرانی چون آب و آتش و پدرانی عاشق به خاک پشت میله ها. من مسافر ناخواسته پاریس هستم. شهري كه هنرمندان کلاسیکِ مدرن در آن زندگی کردهاند. متأسفانه من مسافر مملکت دیگری، یعنی اطریش کشوری که در آن پناهنده هستم ميباشم. این امر از یک طرف مرا ناراحت میکند، چون با خودم فکر میکنم چرا نباید از طرف کشور خودم حضور داشته باشم. از طرفی ديگر خوشحالم چون به عنوان پناهنده ميتوانيم حضور خودمان را اعلام كنيم و بگوييم دست خالي نيامدهايم و يك هويت فرهنگي- اجتماعي- سياسي داريم. پاريس هميشه خانه ي آزادي هنر بوده. در نمايشگاهي كه هم اكنون در پاريس دارم، تعدادي سرهاي شكنجه شده توسط ديكتاتورهاي جهان با رنگ پوستهاي متفاوت، سياه، سفيد، سرخ، زرد همه بر روي ميزي به طول 5 متر روبروي يك ديگر نشستهاند و گويا درد مشتركي را به نمايش گذاشتهاند.
آرش: در مدتی که در پاریس هستید، این شهر و هنرمندانش را چطور ارزیابی میکنید؟ بهروز: در پاريس كه هستي می توانی در تاریخ قدم بزنی و این مسئله برایم هميشه جالب بوده و هست. فکر میکنم عمر « ایسم »ها تمام شده. پاریس همیشه مسافرنشین بوده، اغلب کسانی که در اینجا سبکهاي مختلف را به وجود آوردهاند پناهندگان هنریای بودند که به طور موقت در پاریس زندگی میکردند – فراموش نكنيم كه گرونیکاي پيكاسو در دوران حکومت فرانکو در پاريس آفريده شد- اما اكنون پاريس ديگر اين نقش را ندارد، به همين دليل مركزيت خود را از دست داده است.
آرش: آیا صرفِ اين كه هنرمند نياز دروني خود را با هنرش بيان كند كافي است يا چگونگي ، موضوع و جهتگيري آن هم مهم است؟ بهروز: من تعهدي براي هنرمند در مقابل هيچ كس قائل نيستم. هنرمند به خودش متعهد است. و اگر كس يا كسان ديگري به آن چه درد من است برسند ما داراي درد مشترك ميشويم ولي اصل اين است كه من جرأت كنم از درد خودم ابتدا به ساكن حرف بزنم.
آرش: به نظر تو وظيفه هنرمند در رابطه با مسايل زمانهي خودش به عنوان شاهد زمانهاش، چيست؟ بهروز: من به وظيفهمندي هنرمند اعتقاد ندارم. وظيفه بر اثر شناخت به وجود ميآيد. ما نسبت به شناخت خودمان موظفيم. اين شناخت است كه براي من تعهد ميآورد.
آرش: آيا جهتگيري هنر اهميت ندارد؟ هنر در خدمتِ دفاع از فاشيسم يا عليه او باشد، اهميتي دارد يا نه؟ بهروز: هنر در آزادي ارزش، اعتبار، موجوديت و ماندگاري خود را پيدا ميكند. هنري كه در خدمت دفاع از فاشيسم در ميآيد پديده اي ميرنده است نه ماندگار. تاريخ به ما نشان ميدهد كه هنرمنداني از اين دست با فروپاشي حكومتهاشان به زبالهداني سقوط كردهاند. من اين گفتهي آن طنز نويس ايراني را كه از عكسهاي بزرگ بر ديوارها متنفر است ميپسندم و ميفهمم. هنرمندان هميشه اولين قربانيهاي فاشيسم و ديكتاتورها بودهاند. زيرا اولين كساني هستند كه بر عليه نقض آزادي صدا بر ميآورند. در چين قديم دهقانان در خانههايشان پرنده نگه ميداشتند تا از طريق حركات و عكسالعمل آنها قبل از وقوع زلزله و طوفان از حادثه با خبر شوند. هنرمندها همان پرندهها هستند و به همين دليل اولين اهداف هجوم ديكتاتورها. ما نيز در همين دوران گنجينههاي والايي چون سعيد سلطانپور، پوينده و مختاري را در مقابل هجوم ديكتاتوري اسلامي از دست دادهايم و ديگرانمان هم چنان در معرض هجوم هستند.
آرش: در حوزهي فعاليت هنريِ خودت وضع هنرمندان ايراني را در خارج را چگونه ارزيابي ميكني؟ بهروز: در خارج، نوعي ترس و ابهام در كارها به چشم ميخورد. به خصوص در كارهاي كساني كه از «مدرسههاي هنري» بيرون آمدهاند. آنها بيشتر براي خود نوعي «مسئوليت هنري» قائلند. ضعف آنها ضعف كاريشان است. سيب را خوب ميكشند، درخت را خوب ميكشند اما به اين كه سيب ممكن است كرم داشته باشد فكر نميكنند. يا به نگاه حسرتبار يك بچهي گرسنهِ به اين سيب توجه ندارند.
آرش: چه انگيزهاي تو را واداشت كه كارهاي اوليهات مثل آن قفلها، و كارهايي نظير آن را خلق كني؟ بهروز: من هنرمند دنيا نيامدهام و هيچ وقت هم معلمي نداشتهام- دركل هميشه ضد معلمم- معلم من فضايي است كه در آن زندگي ميكنم.محيط اجتماعي من است كه به من ميآموزد چه عكسالعملي نشان دهم. من كار جديام را از سال 1971 شروع كردم. در اين كارهايم سئوال ميكنم چرا اين گونهام؟ چرا به گوش و لبهايم قفل زدهاند و وقتي ديگراني ميآيند و تصوير خودشان را در آنها ميبينند در اين درد مشترك ميشويم؟ ديكتاتوري مثل وبايي است كه به جان همهي جامعه ميافتد. من اين آدمهاي ويروس گرفته و سركوب شده را در كارهاي اوليهام نشان دادهام. و نيز آنهايي را كه در مقابل اين بيماري مبارزه ميكنند. من هنر را از طريق كار شناختم و نه بر عكس. به همين دليل است كه در كارم به اين فكر نميكنم كه چقدر هنر ميكنم بلكه بيشتر برايم اين اهميت دارد كه چقدر حرفهايم را گفتهام. حالا اگر كسي اين كارها را هنر بداند مسئله ديگري است. من فكر ميكنم گفتن حرف خودش هنر است. منتهي اين حرف اگر تنها در چارچوب يك رژيم سياسي محدود شود با رفتن آن رژيم نيز تمام خواهد شد. به همين دليل هنر كساني مثل هدايت، نيما و شاملو بي زماناند و ماندگار.
آرش: در كارهايي كه در اين چند سالهي اخير كرده اي، بيشتر ديوار است و سدهايي را نشان دادهاي و دريچههايي كه از آن ميان پيداست. هدفات در اين كارها چيست؟ بهروز: فلسفه ديوار را از زماني كه از ايران آمدم رويش كار كردم. چون فكر ميكنم كه ما از آن طرف ديوار به اين طرف ديوار افتادهايم و من بايد بگويم آن طرف ديوار چه ميگذرد. مثل «عاشقها» كه از دهي به دهي ميرفتند و هميشه در ده بعدي ماجراها و سرگذشت ده قبلي را تعريف ميكردند و به اين ترتيب ميتوانستند از مسايل مردم صحبت كنند. چون فكر ميكنم چه اين طرف و چه آن طرف، ما همگي پشت اين ديواريم. تمام سعي من اين بوده كه گوشهاي از اين آينه باشم و شرايط آن طرف ديوار را نشان دهم.
آرش: در چه شرايط و به چه علتي از ايران خارج شدي؟ بهروز: ما همگي درختاني هستيم كه زمانِ ريشهگيري و رشدِ نهالِمان، از خاكمان كنده شديم. ولي به نظر من ميتوان در هر خاكي ريشه دواند و جوانه زد. تلاش من هم در نشان دادن همين كنده شدن به اجبار و ريشه زدن در زمين ديگر است. در سال 1975 بعد از ساختن مجسمهي «عاشقها» از ايران بيرون آمدم. اين مجسمه بيان كننده و سمبل فرهنگ آذربايجان بود. آرش: سرنوشت اين مجسمه و مجسمهي كارگرِ ماشين سازيات بعد از انقلاب چه شد؟ بهروز: مجسمهي «عاشقها» در همان زمان شاه بعد از دو ماه به خاطر ضديت رژيم با موزيك و فرهنگ فولكوريك آذربايجان از باغ شاهگلي شبانه برداشته شد اين مجسمه با اقبال همگاني روبرو شده بود و مردم در كنار آن عكس ميگرفتند. ولي مجسمهي كارگر را -هنگامي كه تمام مجسمهها در زمان انقلاب به زير كشيده ميشدـ كارگران هشيارانه با كشيدن پرچم سبزي بر روي آن نجاتاش دادند.
آرش: به عنوان يك هنرمند تبعيدي، وظيفه هنرمندان در مقابل جامعهشان كه تحت حكومتهايي هستند كه اوليهترين خواستهاي انساني را ناديده ميگيرند، چيست؟ بهروز: با يك شعر جوابات را ميدهم؛
هر سال يك سال به روز تيرو بارانِ سرخِ تو ميافزايد و هر سال يك سال جوانتر ميشوي در من!
آرش: ضمن تشكر، با شعري از خودِ تو مصاحبه را تمام ميكنم.
به خانه ميآيم پرده را كنار ميزنم و به انتظار آفتاب مينشينم و هر بار فراموش ميكنم كه من، شبها به خانه ميآيم.
|