|
نجمه موسوی
|
|
صفحه 26 از 27
نامه ی میلِنا به ماکس برود (Max Brod) اوت 1920 دوست دانشمند آقای برود، از خبر چاپ کتابتان شاد شدم. ضمن تبریک به شما، باید برای کاری با چنین کیفیت دست مریزاد گفت. اما در مورد پاسخ به نامه تان، چه بسا روزها و شب ها باید برایش وقت گذاشت ... می پرسید چگونه است که فرانک[ملينا كافكا را فرانك ميناميد] از عشق هراس دارد اما از زندگی باکی ندارد!؟ ولی من فکر می کنم در مورد او داستان از این قرار نیست؛ نظر او به زندگی به کلٌی متفاوت از سایر انسان هاست؛ به طوری که برای او پدیده های ظاهراً پیش پا افتاده ای مانند پول، مبادلات ارزی، بورس بازی، حتا یک ماشین تحریر، جزو مقوله های ماوراء الطبیعه محسوب می شوند. شاید در واقع چنین هم باشند منتها برای باقی ما آدم ها نمی تواند چنین باشد در حالی که کافکا، کلٌ مطلب را معمٌای غریبی می داند ما مسئله را کاملاً متفاوت می بینیم. بعد هم حتا شاغل بودن اش در اداره و کار به طور روزمره باز به منزله ی انجام امری عادی و متداول نیست. اساساً کار در نهادی از این دست، مقوله ای است به پیچیدگی یك معمٌا. یعنی به حدٌی مسحور کننده، که گویی لکوموتیوی واقعی را در دسترس کودک خردسالی گذاشته باشند. فرانک از درک سهل ترین مسایل روزمره عاجز است. آیا پیش آمده که یک بار با او به پست خانه مراجعه کرده باشید؟ دیده اید برای مخابره ی تلگرافی از این باجه به آن باجه می رود، سر تکان می دهد و به دنبال کارمندی که به خیال خود او را به پسندد تلاش می کند؟ کارش که انجام شد راه می افتد، پول باقیمانده را می شمرد و درمی یابد که مثلاً یک کرون به او اضافه داده شده، بلافاصله سکٌه را به کارمند پشت باجه پس می دهد، بعد به آرامی راه می افتد، پول باقیمانده را باز می شمرد، سر پلٌه ی آخری که می رسد، در می یابد که کرون کذایی در واقع متعلق به خودش بوده؛ بلاتکلیف این پا و آن پا می کند، واکنش شما تحت این شرایط چه باید باشد؟ بازگشت به باجه مشکل است، و در واقع عملی نیست، چرا که در این فاصله صف درازی تشکیل شده، پس مثلاً می گوئید «بیا بگذاریم و برویم» با چنان تنفری نگاه تان می کند که یعنی «چطور می شود گذاشت رفت» مسئله ناراحتی یک سکه کمتر در جیب نیست. اما از دست دادن آن هم برایش درست نیست. در شرایط ما آدم ها می شد به دل نگرفت و از خیرش گذشت اما نه در مورد کافکا. او باید مدتی در باره ی این داستان دادِ سخن می داد. روزی بود که به هر کجا سرزدیم، در مغازه ها، داخل رستورانها به گدایی که رسیدیم، هر بار می توانست قضیه را از زاویه ی جدیدی ارائه دهد. از دست من هم که به هر حال دلخور بود. یک بار دیگر هم به گدایی سکٌه دو کرونی داد و یک کرون اش را می خواست پس بگیرد، و آن زن مدام می گفت ندارد. ما باید دقایقی به فکر فرو می رفتیم که چه باید کرد. سرانجام کافکا رضایت داد که سکٌه دو کرونی را به گدا ببخشد. اما هنوز چند قدم دور نشده بودیم که خلق تنگی اش شروع شد. بماند که از همین آدم می شد درجا رقمی معادل بیست هزار کرون درخواست کرد و او بی معطٌلی، مبلغ را می داد. اما اگر مبلغ پرداختی بیست هزار و یک کرون می شد، آن وقت فرانک به فکر فرو می رفت که پس پول باید خرد شود و الا تکلیف آن یک کرونی که به من تعلق نمی گرفت چه می شد؟! به زعم من تنگ نظری کافکا نسبت به پول، از همان نوع نظر و نگاهی است که به زن دارد. وحشت اش از نهادهای اداری هم از همین دست است. زمانی بود که دیدار با او برایم ضرورت داشت، به او تلگراف زدم، تلفن كردم، نوشتم، به مرگ و زندگی سوگندش دادم، بی ثمر بود؛ از قرار، شب های زیادی نتوانست بخوابد و در درون اش غوغایی برپا بود، نامه های نابود کننده ای هم به من نوشت؛ اما به هر حال نیامد. می دانید. دلیل اش این بود که آقا نمی توانست تقاضای مرخصی کند؛ یعنی نمی شد که بهانه یا دروغی بسازد، امکان نداشت؛ آن هم در ارتباط با رئیسی که صمیمانه مسحور مهارت اش در ماشین نویسی شده بود! مسحور شدن ها تمامی نداشت. از او بپرسید دلایل عشق اش را به نامزد اولی اش بگوید؛ در پاسخ با چهره ای مفتخر نظر می دهد که «خیلی مدیر و مدبٌر بود»! ای بابا روند این جهان برای این آدم معمٌاست و معمٌا می ماند. معمٌایی رمزآلودي که از پس آن برنمی آید فقط در نهایت زلالی ساده لوحانه ای مسحور آن است. جهان روندی است در چهارچوب تدابیری دور از ذهن او. بعدها در مورد همسری که سالی صدبار به من خیانت می کرد، برایش گفتم و این که مرا و بسیاری زن های دیگر را اسیر خود ساخته بود ... واکنش فرانک را باز در همان چهره ی مفتخر و مسحوری می دیدم که به زمان صحبت از رئیس و مهارت اش در ماشین نویسی و یا مدبٌر بودن نامزدش دیده بودم. کافکا عملاً روند زندگی روزمره را دور از ذهن خود می دید. فرق نمی کرد موجودی که در ماشین نویسی مهارت داشت یا آن دیگری که هم زمان چند ماجرای رختخواب را یدک می کشید یا مسئله سکٌه به گدا و بدحسابی در پست خانه، همه ی این ها یعنی اساساً هر آن چه در ارتباط با زندگی و زنده ماندن بود، در چهارچوب ذهنیت اش نمی گنجید و توان اش را در خود نمی دید. او موجود بیماری است که بزودی زندگی را وداع خواهد گفت. در مورد بقیه ی ما انسان ها، ظاهراً قضیه از این قرار است که اغلب ما توانایی زیستن در خود داریم. همه ی ما در جهت ادامه ی زیستن، زمانی به دروغ متوسل شده ایم، زمانی خود را به کوری زده و مسایل را ندیده گرفتهايم؛ در شرایط متفاوت زندگی اگر لازم بوده، برای نجات خود، برخوردی قاطعانه، بدبینانه یا خوشبينانه، نشان داده ایم؛ اما کافکا هرگز در پی راه نجات و پناهی برای خود نبوده، و دروغ گویی برایش همانقدر نامأنوس است که می خوارگی. به این ترتیب نه راه گریزی از زندگی دارد و نه سقفی بر سر. بی پناه و پوشش در معرض همه ی مخاطرات است و فاقد کمترین امکانات در جهت محافظت از خود. او مانند موجود عریان و بی دفاعی است در میان جمعی که، زره به تن دارند. حقیقتی که او تجربه می کند و به زبان می آورد، تازه تعریفی از واقعیت ملموس ما نیست. او در عین حال چنان تقدیرگراست که پذیرای هر بلایی است، بی آن که کمکی طلب کند. به این ترتیب ریاضت کشیِ چنین موجودی اصلاً قهرمانانه نیست چرا که، ریاضت کشی در مورد او وسیله ای برای رسیدن به هدف نیست. موجودی است که به دلیل پاکی و در عین حال ناتوانی در سازگاری با زندگی، خود را به ریاضت کشی واداشته است. به دنبال قهرمان شدن هم نیست چرا که، قهرمان پروری در درون خود ترکیبی از ترس ها و دروغ ها نهفته دارد و نه فقط ترس ها و مسحور شدن ها. البته انسان های آگاهی هم در این جهان هستند که حتا تن به سازگاری و مدارا نمی دهند، اما آنان در عوض عینک اعجاز انگیزی بر چشم می زنند که مسایل را به کلٌی متفاوت ببینند. آن وقت اما فرانک، فقط شیفتگیِ خود را در کنار آن ها تجربه می کند. به هر حال اگر کتاب های کافکا را اعجاب انگیز بدانیم، خودش اعجاب انگیزتر است. با سپاس بسیار از لطف تان به خاطر همه چیز. اگر گذارم به پراگ افتاد با اجازه به دیدارتان خواهم آمد.
|