|
نجمه موسوی
|
|
صفحه 20 از 27
مراسم 8 مارس در پاريس امسال دو برنامه در بزرگداشت روز جهاني زن در پاريس برگزار شد: * كميتهي ضد سنگسار امسال نيز به مناسبت 8 مارس، مراسمي بر پا داشت كه در آن پوران بازرگان يكي از مبارزان قديمي ايران، تحت عنوان «مبارزهي زنان امري جهانيست. از مبارزهي زنان فلسطين ياد كنيم» سخناني ايراد كرد. وي گفت: «روز جهاني رهايي زن، با مبارزهي زحمتكشان و ستمديدگان جهان پيوند دارد و جلوهاي درخشان از اين مبارزهي انساني و اجتماعي ست. از اين لحاظ براي ما افتخاريست كه اين روز را با ياد مبارزات مردم فلسطين، به ويژه زنان فلسطيني همراه كنيم... تا به آنها بگوييم كه قلب ما نيز براي آزادي فلسطين از اشغال استعماري اسرائيل ميتپد. پوران بازرگان سپس به بيان تجربه و مشاهدات خود در لبنان و زندگي با زنان فلسطيني و مبارزه در اردوگاه صبرا و شتيلا در لبنان طي سالهاي 1970 و جنگ داخلي در اين كشور پرداخت. هم چنين از انتفاضه، از زنان روشنفكر و نويسنده و هنرمند فلسطيني سخن گفت و به مبارزهي آنان براي رفع تبعيض از زنان در عرصههاي مختلف اشاره كرد.. دومین برنامه به مناسبت روز زن، با عنوان «زن در مهاجرت» به همت انجمن «زنان ایرانی برای دمکراسی» در برگزار شد. در زیرسخنان غزال ستوده با عنوان«فرزند مهاجرت» را به فارسی برگرداندیم تا دریچه ای گشوده باشیم به روی آثار نسل دوم مهاجرت و استعدادهای شکفته و ناشناخته این نسل.
فرزند مهاجرت غزال ستوده
فرزند مهاجرتم. نه میهنِ زادگاهم را می شناسم و نه میهنِ میزبانم را. هر جا که باشم نگاه ها بیگانهاند: خود را در هیچ یک نمی یابم. زبانی که با آن سخن می گویم بیگانه است، این زبان با چهره ام هماهنگی ندارد. و زبان مادری ام را به شکلی سطحی می شناسم. لباسی که می پوشم، بحث هایی که می کنم، کتاب ها و ترانه هایی که می خوانم با چهرهام هماهنگی ندارند. چهرهای که نشان از زادگاهم دارد. سرزمینی ناشناخته که زبانش را نمی شناسم. و چنین است که تنها جسماً به ایران بستهام. در آنجا زاده شدم اما در مبارزاتش، در تاریخش سهیم نیستم. به ویژه که زمان لازم برای دریافت حس دلبستگی میهنی را نداشته ام. آری، زمان هر روز، هر سال با گذرش، به تبعیدمِ براي یکی شدنم با این فرهنگ، خشتي افزوده. و بدین ترتیب، از یک فرهنگ دور، به فرهنگ دیگر نزدیک تر شده ام. اغلب از خودم درباره ی نقش سرنوشت در مورد محل زندگی ام سئوال ميكنم و می پرسم: چرا مرا به کشور فرانسه فرستاده و نه به جایی دیگر؟ چنان چه در ایران و یا افغانستان زندگی می کردم آیا همین بودم؟ بی شک پاسخ منفی است. گمان می کنم به سان هزاران زن افغانی چادر ، هم چنان که نماز، ازدواج، بچه داری و ممنوعیت دانش به من نیز تحمیل می شد. گمان می کنم به سان هزاران زن ایرانی، حجاب، موانع بسیار بر سر رهایی از قیمومت فکری و اجتماعی زندگی ام را شکل میداد. و شاید پس از مرگ والدینم -که جزء مخالفین سیاسی رژیم بودند- توسط افرادي بيگانه بزرگ میشدم. اما سرنوشت از من دختر دیگری ساخت: اروپایی، دانشجو، آزاد. اما بیگانه. غریبه ام زیرا هر آنچه در اطرافم می گذرد با من در هارمونی نیست. جسماً از لحاظ فرهنگی به اطرافیانم شباهتی ندارم. به سان درختی ام که از ریشه درآمده، بی ریشه، شیرههای جانم به زحمت تغذیه می شوند. بیهوده به دنبال همانندهای خویشم؛ نمی یابمشان. کجایند فرزندانی که مرزی بین درون و بیرون خانه شان است؟ کجایند فرزندانی رانده شده از دو طرف که بخواهند متعلق به جمعی باشند؟ جمعی متشکل از انسان های قابل : جمعی که هویت خود را بسازد، چرا که اگر این هویت ارثی نباشد همواره قابل ساختن است. تنها یک راه پیش پایم بود؛ یا این که این ویژگی را پذیرفته و از دو فرهنگه بودنم فراتر روم، یا این که يكي را نفی کرده و ديگري را ارج نهم. من آگاهانه تصمیم گرفتم « هر دو کشورم» را در هم ادغام کنم، اگرچه کاری سهل نبود. زیرا تنها گوشههایی محدود از هر یک را می شناختم. فولکلورها برایم ناشناخته اند و خارج از یک محیط شهری، دست و پای خود را گم می کنم. سرنوشت، چنان کرده که هیچ جا را خانه ی خود ندانم. شما همه تان مفهوم این جمله را خوب می شناسید اما من به عمد تکرارش می کنم تا به آن معنی عمیق تری دهم: ما، فرزندان تبعید از این که بی نشانه های تاریخی، ملی و یا فرهنگی زندگی کنیم وحشت داریم. ما این نقاط دلبستگی را می آفرینیم ، آنها را در خیال تصور می کنیم. اما خود را متعلق به هیچ خاکی نمی دانیم. خوشوقتم که کشور میزبانم، فرانسه است. آیا من همین بودم اگر چنان چه به انگلستان، آلمان و یا آمریکا می رفتم؟ مطمئناً پاسخ منفی است. امروز از ترس هایی که می باید می شناختم آزادم. با این حال دختران هم سن من در ایرانند، همان سان که من اگر مانده بودم، و این مرا می آزارد. علیرغم تغییرات مثبت موجود در جامعه ی ایران، این دختران زندانی رژیمی هستند که خود انتخاب نکرده اند. من نیز. فاصلهای موجود است! فاصله ای فرهنگی، ناخواسته و مشروع میان من و آنها؛ این فاصله به تلخی یادآور فاصله ای است که با کشور میزبانم دارم. در انتها، تنها می توانم ابراز امیدواری کنم که این تحولات، با « قدرتی غیر قابل تعیین، چون آرامشِ پیش از طوفان » حامل نیرویی باشد که بتواند دیوارهای زندان ها را در هم شکند، زنان و مردان را رها کند، خانواده ها را گرد هم آورد، اقتصاد و شرایط اجتماعی را شکوفا گرداند و خصوصاً بتواند مذهب را از سیاست منفک کند. در آن صورت شاید این فاصله برای نسل های بعد کمتر جلوهگر شود. در آن صورت شاید از زندگی در این جا کمتر احساس گناه کنم؛ جایی که هیچ چیزش با من در هارموني نیست.
|