header image
 
روز جهانی زن چاپ
نجمه موسوی   
رفتن به
روز جهانی زن
صفحه 2
صفحه 3
صفحه 4
صفحه 5
صفحه 6
صفحه 7
صفحه 8
صفحه 9
صفحه 10
صفحه 11
صفحه 12
صفحه 13
صفحه 14
صفحه 15
صفحه 16
صفحه 17
صفحه 18
صفحه 19
صفحه 20
صفحه 21
صفحه 22
صفحه 23
صفحه 24
صفحه 25
صفحه 26
صفحه 27

   اتاق شخصی
    ویرجینیا وولف


می دانم. از من خواسته اید درباره ی «زنان و رمان» سخن بگویم.  حتماً خواهید گفت چه ربطی بین این موضوع و « اتاق شخصی» وجود دارد؟ کوشش خواهم کرد این ربط را در طول این کتاب نشان دهم. پس از صحبت با شما ، رفتم برای دقایقی کنار رودخانه نشستم تا به محتوای کلمات « رمان» و «زن» و چگونگی نزدیکی این دو کلمه فکر کنم.  آیا از من خواسته اید که صرفا متن بزرگداشتی درباره ی زنان نویسنده  معروفی چون ژان اوستن، خواهران برونته، و یا ژرژ الیوت بنویسم؟ حالا که عمیقاً درباره اش  فکر می کنم ترکیب زن و رمان به نظرم آن چنان ساده هم نمی آید. شاید بهتر باشد درباره ی زنان و ویژگی های شان بنویسم، و یا زنان و رمان هایی که می نویسند، شاید هم راجع به رمان هایی که درباره ی زنان نوشته شده، اما از آن جا که این سه سوژه خیلی به هم مربوطند  شاید بهتر باشد آن ها را در هم ادغام کرده و متنی مرکب از این هر سه بنویسم.
بی شک بهترین راه طرح این سوژه همین است اما این راه یک مشکلی هم ایجاد می کند؛ این که، هرگونه نتیجه گیری غیرممکن خواهد بود و علاوه بر آن، بعد از یک ساعت سخنرانی، آن چنان که مرسوم است شنوندگانم نخواهند توانست با تکه ای از حقیقت در دفترهای یادداشتشان به خانه برگردند تا آن را سر تاقچه بگذارند که گرد و خاک بخورد.
با توجه به این نکات ترجیح می دهم نظرم را درباره ی یک نکته ی جزئی بدهم:  اگر زنی می خواهد بنویسد، باید کمی پول و یک اتاق برای خودش داشته باشد. می بینید که این مسئله نه به مشکلات بزرگ طبیعت زنانه پاسخ می دهد و نه به مسائل موجود برای نگارش یک رمان. با این پاسخ من تکلیفی که شما از من خواسته بودید را انجام ندادم: و تا آن جا که به من مربوط می شود مسئله ی «زنان و رمان» لاینحل باقی است.
اما برای این که تلافی کرده باشم سعی می کنم توضیح دهم چگونه به این نقطه نظر، یعنی ضرورت پول و اتاقی شخصی برای رمان نویسِ زن رسیدم. سعی خواهم کرد که جزئیات رسیدن به این ایده را شرح و بسط بدهم. شاید بعد از بسط نظریه ام و روشن کردن قضاوت های پنهان پشت این تاکید شما نیز با من هم نظر شوید و رابطه ی پنهان آن را با زنان و رمان کشف کنید. در هر صورت، آن چه مسلم است وقتی در مورد سوژه ای سخن می گوییم که نظرات متضاد و مخالفت های جدی با آن وجود دارد ـ که البته موضوعی که به نوعی به جنسیت مربوط شود از آن دست است ـ نمی توان انتظار حقیقت کامل را داشت تنها سخنگو می تواند راه و چگونگی رسیدن و ایقان به نقطه نظر خود را بیان کند. بایستی به شنوندگان محدودیت ها، پیش داوری ها و ویژگی های سخنگو را یادآوری کرد تا آنها بتوانند خود،  داوری و نتیجه گیری کنند.  در این حالت احتمال دارد تخیل، حاوی حقیقت بیشتری باشد تا واقعیت عینی.  به همین دلیل است که از شما خواهشمندم به من اجازه بدهید دو روز از زندگی روزمره ام را پیش از آمدن به این جا برای تان تعریف کنم. در این دو روز ، زیر فشار این سوژه،  اندیشه درباره ی آن را با حرکات روزمره ام گره می زدم ، به آن فکر کرده  وهمان فکر را لحظه بعد پس می زدم. لازم به تذکر نیست آن چه را اکنون برای شما خواهم گفت وجود خارجی ندارد. اوکسبریج یک جای خیالی است. «من» نیز کلمه ای است ساده که برای نشان دادن فردی غیر واقعی به کار می برم. دروغ هایی از دهانم خارج خواهند شد که به احتمال ضعیف، ذره ای از حقیقت را با خود دارند. با شماست که آن حقیقت را در سخنانم کشف کنید ودر مورد ارزش حفظ کردنش تصمیم بگیرید. وگرنه آن را در زباله دان ریخته و به آن فکر هم نکنید.
غرق در اندیشه، نشسته بودم( مرا ماری بتن، ماری ستن، ماری کارمیشل و یا به هر نام دیگری که خواستید بنامید، هیچ گونه اهمیتی ندارد). یکی دو هفته پیش بود که در یک روز آفتابی اکتبر، کنار رودخانه ای نشسته بودم. اندیشه درباره ی سوژه ای چون «زن و رمان» که می دانم پیش داوری ها و علاقه های وافری را حول و حوش خود ایجاد می کند، مرا سخت مشغول کرده بود. در اطرافم، درخت های چنار سرخ و طلایی در آفتاب می درخشیدند. در ساحل روبرویی بید مجنون، گیسو رها کرده بود. رودخانه آن چه را می خواست از آسمان و درخت و پل در خود منعکس می کرد. پس از عبور دانشجوی جوانی با قایقش از میان این تصاویر ، آنها دوباره شکل سابق خود را یافتند انگار که هیچ وقت نشکسته بودند. دلم می خواست تمام روز آنجا بمانم ومیان افکار خود غوطه بخورم، اندیشه کنم به این موضوع تا طرحی مناسب بیابم. مثل ماهیگیری بودم که کنار رودخانه ساعت ها می ماند به امید لحظه ای که ماهی به دام افتد _ همه آن لحظه را می شناسید_ لحظه ای که صید به طعمه نک می زند، من نیز منتظر بودم تا ایده ای به ذهنم برسد:  چون از آن لحظه است که باید محتاط بود و چوب ماهیگیری را به آرامی از آب بیرون کشید. افسوس، نشسته بر چمن، ایده ام چقدرکوچک و بی معنی به نظر می آمد. چنان کوچک که ماهیگیر کاردان آن را دوباره به آب می انداخت تا بزرگ شود چرا که حتا ارزش خوردن نداشت. نمی خواهم بیش از این حوصله تان را با این ایده سر ببرم، اگر خوب دقت کنید در ادامه صحبتم متوجه خواهید شد اشاره ام به چیست.
هر قدر هم این سوژه بی اهمیت باشد ولی مثل بقیه ی سوژه ها همین که به فکر نویسنده می رسد مهیج و مهم به نظر می آید. چنان در سرم جا به جا می شد، و در من هیجانی ذهنی تولید کرد که دیگر نمی توانستم در جای خود آرام بگیرم. و چنین شد که به یک باره متوجه شدم که در حال راه رفتن روی چمن هستم. در همین لحظه فرمی انسانی در مقابلم شکل گرفت که راه را بر من می بست. ابتدا، متوجه نشدم این چیزعجیب چیست که با ژاکت و پیراهنی آهاردار در مقابل من در حرکت است. چهره ی این چیز، وحشت و غیظی را بیان می کرد. بیشتر به مدد غریضه تا منطق فهمیدم که مرد، نگهبان است و من یک زنم. یک طرفم چمن بود و در سمت دیگر راه باریکه ای. فقط دانشجویان مرد و استادان اجازه داشتند روی چمن بروند؛ پس راهی جز جاده خاکی باقی نمی ماند. این فکرها همه در یک لحظه از سرم گذشت. همین که پا در جاده خاکی گذاشتم دست های نگهبان فروافتادند و چهره اش آرامش خود را بازیافت و با این که راه رفتن روی چمن دلپذیرتر بود اما در نهایت تفاوتش آن قدرها هم حیاتی نبود. فقط یک اتهام می توانستم علیه دانشجویان و استادان این دانشگاه نا مشخص بزنم: و آن این بود که برای حفظ چمن سیصد ساله شان باعث فرار ماهی ام شدند.
دیگر به هیچ وجه به یاد نمی آوردم که چه ایده ای باعث حالت از خود بیخود من شده بود. احساس آرامش چون ابری از آسمان پایین می آمد_ چرا که اگر احساس آرامش در جایی امکان داشته باشد، این مکان، حیاط و کلاس های اکسبریج در یک روز آفتابی اکتبر است. هم چنان که در میان ساختمان های دانشگاه می گشتم، غیر از ورودی های قدیمی ، احساس می کردم که زمان، سختی خود را از دست داده: انگار جسمم در اتاقی شیشه ای زندانی است که هیچ صدایی به آن نفوذ نمی کند، و ذهنم رها از هر گونه برخورد بود _جز تجاوز دوباره به چمن!_ آزاد بود تا در هر اندیشه ای توقف کرده، و در آن سیر کند و در هماهنگی کامل با لحظه ی حاضر بود.
فکر آمدن دوباره به اکسبریج برای تعطیلات، یک باره مرا به یاد شارل لامب انداخت. اگر راستش را بخواهید از تمام مردگان ( من افکارم را همان طور که به دهنم می رسند با شما در میان می گذارم) شارل لامب یکی از جالب ترین شان است؛ زیرا کسی است که آدم دلش می خواهد از او بپرسد مقالاتش را چگونه می نویسد ، این مقالات به خاطر وجود قدرت تخیل قوی و استعداد فوق العاده و درخشانی که در همه ی آثارش به چشم می خورد با این که بی عیب نیستند اما پر از جرقه های شاعرانه و برتر از آثار بی عیب و نقص ماکس بییربوم هستند. لامب صد سال پیش به اکسبریج آمد. مقاله ای درباره ی یکی از آثار میلتون که در آنجا او را شناخته بود نوشت. و به دنبال یادآوری موضوعاتی حول و حوش همین مقاله به یادم آمد که این نوشته در چند صد متری من است، آن چنان که می توانم جا پای لامب بگذارم و از میان حیاط دانشگاه گذشته و به کتابخانه ای که این گنج را حفظ می کند، مراجعه کنم.  
هم چنان که در حال اجرای طرح خود بودم به یادم آمد که دستنوشته ی «اسموند» اثر «تکری» نیز در همین کتابخانه است. منقدین بسیاری معتقدند اسموند کامل ترین و بهترین رمان تکری است. اما تقلید و تحمیل شیوه ی نگارش او در زمان ما تولید اشکالاتی می کند، شاید این شیوه مخصوص قرن هیجدهم بوده، در هر صورت با مطالعه ی دستنویس خواهم دانست چه تغییراتی در آن ایجاد شده و آیا این تغییرات به سود سبک و معنی رمان بوده یا نه. اما باید مشخص کرد که منظورمان از سبک و معنی چیست... در همین فکرها بودم که مقابل درِ کتابخانه رسیدم. احتمالا باید در را هل داده بوده باشم، چرا که به محض ورودم مردی به سان فرشتگان نگهبان اما در لباسی سیاه در حالی که بال های نه سفیدش را به هم می زد، با چهره ای مهربان و آسوده، با موهایی خاکستری به سوی من آمد. در حالی که با دست اشاره می کرد که برگردم و همین که به نزدیکی من رسید با صدای آرامی اظهار تاسف نمود که زنان اجازه ندارند مگر در معیت یک استاد و یا با نامه ای سفارشی وارد کتابخانه شوند.
اگر زنی کتابخانه ای به این معروفی را تحریم کند چه اهمیتی دارد. این گنجینه ها با احترام تمام در دل کتابخانه نگهداری می شوند، و تا آنجا که به من مربوط است تا ابد در آن جا خاک خواهند خورد.
و هم چنان که برآشفته از پله های کتابخانه پایین می آمدم با خود عهد کردم که هرگز این  گذشتگان را بیدار  نکرده، و دیگر هرگز پایم را در این کتابخانه نگذارم.
در حالی که یک ساعت به ناهار باقی بود با خود فکر کردم چه کار می توانم بکنم؟ در چمن زار بپلکم؟ در ساحل رودخانه بنشینم؟
بی شک این روز اکتبر، روز زیبایی بود.

 

    برگرفته از کتاب: امیال و واقعیت ها
       نوشته: نانسی هوستون

خط ناسیون- ونسن را گرفته بودم. به گمانم پنج شنبه بود. طرف های هشت شب. کوپه مترو  نيمه خالی بود. نشسته بودم و مشغول خواندن مجله ای بودم که ناگهان، صدایی شنیدم: صدای دست هایی که روی زانویی ضرب گرفته بودند و صداهایی دورگه با زمزمه ی آهنگی آن را همراهی می کردند؛ سرم را بلندکردم ،درانتهای كوپه، در فضای میان دو درِ مترو، چیزی شگفت انگیز... دیدم
 سه جوان سیاه پوست،  قدبلند ، لاغراندام، زیبا، با لباس هایی بسیار عجیب،  می رقصیدند. با ریتمی بسیار سریع، پاهای شان را با حرکات پیچیده ای تکان می دادند، بدن های شان دور میله ی فلزی مترو چرخ می خورد. به نظر می رسید در این فضای محدود کاملا راحت اند؛ شاید عادت داشتند در دیسکوتک های شلوغ برقصند؛ در هر صورت انگار دارند روی ابرها پرواز می کنند. نمایش آنها نه تهاجمی به مسافرین در فاصله ی بین کار و خواب بود و نه به قصد پول درآوردن. این نمایش فقط برای دل خودشان بود، برای خود این سه پسر سیاه پوست، فقط برای خودشان. آنها، با بدن هایی نرم و سرزنده، زیباترین تجلی تکامل بودند. به طرز حیرت آوری بی تفاوت به بقیه ی جهان فقط برای خودشان می رقصیدند. 
اتفاقاً من هم در همان ایستگاهی پیاده شدم که آنها:  ایستگاه باستیل. بیرون از مترو رقص هم چنان ادامه داشت. در طول  راهرویی دلگیر دنبال آن ها رفتم. به هوا می پریدند تا دستشان را به سقف بزنند، با محبت همدیگر را کمی هل می دادند، ، هنوز زیر لب آهنگی را زمزمه می کردند. اما ضرب آهنگ شان بیشتر شوق زندگی ای بود که آن ها با هم تقسیم اش می کردند، ضرب  اعتماد به نفسشان، جوانی شان، ضرب استثنایی بی خیالی شان..
با نگاه به آن ها احساس سعادتی تقریبا دردآور داشتم، مثل کسی بودم که از کنسرت جاز فوق العاده ای بر می گردد  و از این که از عرش دوباره به زمین برگشته، ، از نگاه به آدم های اطرافش، از دوباره دیدن محل های معمولی و همیشگی و از گذرِعادی و بی لذت زمان دچار وحشت می شود. اما بلافاصله، حسی حیرت آورتر به من هجوم آورد: متوجه شدم که در زندگی ام، هیچ گاه و در هیچ شهری، در هیچ شرایطی تا به حال ندیده بودم که زنان خود را به این احساس زیبای لذت بسپارند.
سعی کردم در سرم جای این سه مرد را با سه زن عوض کنم و صحنه را پیش خودم تصور کنم. غیرممکن بود. غیر قابل تصور . اما چرا؟ دوباره رفتار مسافرین را در ذهنم مرور کردم، نگاه های گهگاهی ، اگرچه کمی متعجب، اما خوش بینانه شان را دوباره مرور کردم. اگر رقصنده ها زن بودند، این نگاه ها چگونه می بودند؟ نمی توانستم تصورش را هم بکنم. عدم تایید؟ ضدیت؟ کینه؟
 و وقتی باز از خودم پرسیدم: چرا؟ پاسخ حاضر و آماده منتظرم بود، پاسخ در خود سؤال نهفته بود: عشرتِ دختران؟ دخترانِ عشرت...
امروزه همه این را می دانند- در زمان های قدیم- زنانی که نمایش میدادند به صفت های «مخصوصی» شهره می شدند. در یونان باستان و هم چنین در انگلستان دوران الیزابت، مردان همه گونه نقشی را در تئاتر اجرا می کردند چه نقش های زنانه و چه مردانه، اما همین که زنان روی سن رفتند در رابطه با عفت شان  «مورد ظن» قرار گرفتند.  کافی است هر یک از ملودرام های قرن گذشته را باز کنیم: بین سن تئاتر و کنار خیابان، پرتاب بسیار ساده، مکرر و کشنده بود.
البته خوشبختانه زمانه تغییر کرده است. خوشبختانه این نوع نظرها ، دیگر مطرود هستند: امروزه، دیگر هیچ کس فکر نمی کند که جین فوندا و ایزابل آجانی فاحشه هستند. اما اگرچه واقعیت دارد که امروزه زنان هنرپیشه ی حرفه ای ابتدا، به ساکن، به عنوان «زنان حرفه ای» ( بخوان فاحشه) دیده نمی شوند، اما این حقیقت نیز قابل انکار نیست که زنان  به طور عام هنوز هم در مترو نمی رقصند. 


درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.