|
نجمه موسوی
|
|
صفحه 16 از 27
سه تصویر از یک واقعیت
از سالن سینما که بیرون آمدند، گریه امانش نمی داد. سکوتی سنگین میان او و مادرش حکمفرما بود. نمی خواست مثل همیشه، که بعد از دیدن فیلمی با هم حرف می زدند، کلامی رد و بدل شود. سکوت همه چیز را می گفت. پیش از این، کتابی از ویرجینیا وولف نخوانده بود. حتا مثل دفعات قبل نمی خواست از مادرش راجع به زندگی و شخصیت او سؤالی کند. شخصیت ها، زندگی های مطرح در فیلم « ساعت ها» همگی در هاله ای از ابهام پوشیده بودند اما او همین مه و بخار را دوست داشت. خود را در حفاظ می دید. خود را در آینه ی این زنان جستجو می کرد. همه چیز در خیالش به هم می پیچید. ویرجینیا وولف، پرسوناژ کتاب مادموازل دالووی ، خودش، مادرش و همه الگوهایی که تا به حال پیش رو گذاشته بود، در هم می شدند و از هم می گریختند. حس می کرد به پاسخِ پرسش های بی جوابش نزدیک می شود. انگار دری بر تاریکیِ ذهنِ هفده ساله اش گشوده می شد. کارولین می گفت این سؤال ها اگزیستانسیالیستی هستند و همه ی جوان ها در این سن از این سوال ها دارند. مادرش می گفت؛ او برای دریافت مسائلی که نیاز به تجربه دارد زیاد عجله می کند و بهتر است خودش جستجو کند، و در این جستجوست که بزرگ خواهد شد. و معلم اش حق را به او می داد و این همه سؤال را دلیلی بر هوش و بلوغ ذهنی اش می دانست. اما هیچ یک از این ها پاسخی نبود که او را راضی کند. حالا در این فیلم چیزی یافته بود که شروعِ پاسخی بود. نمی دانست چیست، و او را به کجا می برد اما حس می کرد شعاعی بر او تابیده که در گرمایش جان می گیرد تا پرعطش تر، پاسخی به وجود ترد و شکننده اش دهد. اما نمی فهمید چرا اشک بی امان بر گونه هایش می ریزد. مادر به سمت خانه می راند. تا رسیدن هنوز فاصله بود. آرزو می کرد هیچ صدایی او را از این فضا دور نکند. اما انگار مادرش نیز غرق در اندوهی بود که بر زندگی این سه زن سایه می انداخت. بی گریه، او نیز در اندیشه بود. مادر می دانست که دخترش در بسیاری از مواقع دنبال یافتن آن چیزی است که حضور مردان را در جامعه از زنان متفاوت می کند. دنبال آن بود بفهمد چرا پسران همسالش از نبود عاطفه در دوستی اذیت نمی شوند؟ چرا داشتن رابطه ی جنسیِ صِرف رضایتشان را فراهم می آورد؟ چرا چنین سبک اند و این قدر از خود سؤال نمی کنند؟ چرا به قول او سرشان را برای هر چیزی درد نمی آورند؟ بارها پیش از این پرسیده بود که چرا تعداد نویسندگان زن، کمتر از نویسندگان مرد است؟ اما بعد از دیدن این فیلم، هیچ نمی گفت و مادر نمی فهمید بغض دخترش برای چیست. حالا که دقایقی بیش تا رسیدن به خانه نمانده بود، سؤال کردن بی فایده می نمود. تنها پس از گذشت سه چهار روز ، دختر سرِ صحبت را باز کرد و گفت که احساس می کند کلیدی یافته بر دری که تا به حال بسته می نموده. که نمی داند پشت این در چه نهفته، اما کلید در دست، و شوق یافتن در سر، او را دلگرم می کند که گشتن بیهوده نیست. و سپس پرسید: راستی به نظر تو چرا هر سه این زنان به هم جنس شان گرایش داشتند؟ به نظر تو برای این نبود که آنها از رابطه با مردان ناامید شده بودند؟ بعد هم اضافه کرد: چون من گاهی به این مسئله فکر می کنم. فکر می کنم به ندرت رابطه ی بین یک دختر و پسر دارای لطافت لازم است در حالی که دو دختر می توانند از همه چیز با هم حرف بزنند و عاطفه شان به صورتی ملایم ابراز می شود. مادر گفت: اما من نکته ای دیگر توجهم را جلب کرد. این که سه زن از شرایط اجتماعی موجودشان رنج می بردند. بخصوص ویرجینیا وولف. - به نظر تو چرا ویرجینیا وولف خودکشی کرد؟ چون هم جنس گرا بود؟ - تا آن جا که من می دانم و در این فیلم هم نشان داد، ویرجینیا وولف زنی بوده که دچار افسردگی شدید بوده اما به نظر من آن چه باعث این افسردگی و تشدید آن می شده، محدودیت های اجتماعی از پیش تعیین شده ی قرن نوزدهم است که زن هنرمند و اندیشمندی مثل او را دچار اندوه می کرده. او بی شک از جامعه ی مردسالار در رنج بوده. جامعه ای که حتا تا امروز به بازبینیِ قضاوت ها و پیش داوری های خود ننشسته. نگاه کن، در همین فرانسه که از لحاظ دستاوردهای اجتماعی بسیار پیش تر از جامعه ی ایران است وقتی می خواهند از ویکتورهوگو یاد کنند، با افتخار از زن بارگیِ او سخن می گویند. و صد البته که با این صفت از آن حرف نمی زنند . تنها یادآور می شوند که ویکتورهوگو «زن دوست » بوده و همه افتخار هم می کنند حالا تصورش را بکن اگر این هنرمند یک زن بود با گرایشی به همین اندازه به جنس مخالف ، از او با چه صفت هایی یاد می شد. یا مثلا ریلکِه، شاعر محبوب خودم، که برای رسیدن به آرامش و تجربه تنهایی و تعمق و غور در احوالات درونی، خانواده اش را ترک گفت ولی هم چنان قابل احترام ماند. ولی در همین فیلم هم می بینیم اگر زن هنرمندی، برای اندیشه کردن از خانه بیرون می رود تا کنار رودخانه ای قدم بزند، همین کارش بد دیده می شد. زنی که کدبانویی خانه را نمی دانسته، زنی که افکارش در جایی دیگر مشغول بوده « آنرمال» دیده می شده و همه گان او را دیوانه تلقی می کردند. برای همین است که حتا در فرانسه، زنانی چون «کٌلِت» را «دخترانِ پدرشان» می نامند- چرا که زنان سرنوشت محتومی داشتند که در ازدواج و مادر شدن خلاصه می شد. آنها از عنفوان جوانی باید در فکر تهیه جهاز می بودند تا خود را آماده نقشی کنند که برایشان در نظر گرفته شده بود. در این شرایط بوده که زنانی چون ویرجینیا وولف که این تفاوت ها را می دیدند و نمی توانستند با آن کنار بیایند، سعی در مبارزه و غلبه بر آن ها می کردند و در این راه به ناچار بال خود را می سوزاندند. او زنی بوده که به چرایی وضعیت زنان فکر می کرده و از این همه انرژی که در آشپزخانه و برای برودری دوزی مصرف می شد، رنج می کشیده. در کتاب « اتاقِ شخصی »اش به بهانه ی نوشتنِ مطلبی درباره ی « زنان و رمان» از این اندیشه ها می نویسد. به چراییِ غیبتِ زنان در اداره امور مالی، در مسائلِ علمی و فلسفی می پردازد. و این ها ،همه را به هم مرتبط می داند. می دانی متاسفانه هنوز از دورانی که زنان را برای زیبایی شان به عنوانِ از راه به درکننده ی مردان ، حبس می کردند یا زنی تجاوز شده را به زندان می انداختند خيلي دور نشده ایم - آن هم در همین اروپا – چون این فجایع هنوز موضوع روز در کشورهایی مثل ایرانند. البته این ها یکی از هزاران نمونه و توضیح است بر چگونگی تفاوت حضورِ مردان و زنان در جامعه..... برای یافتن پاسخی کامل تر، به کتاب « اتاق شخصی» که سال ها پیش خوانده بودم مراجعه کردم. این نویسنده ی توانمند ، بی آن که وارد بحث تئوریک هویت- تفاوت – برابری شود به سادگی و با فروتنی حیرت انگیزی توانسته یکی از پاسخ های ممکن، بر علت حضورِ متفاوت مردان در جامعه را بیان کند، و از آنجا که طرح این نکات را مثبت ارزیابی می کنم ، برگردان فارسی قطعه ای از آن را بیهوده نمی دانم. متن دیگری که شاهدی بر مدعایم است ، قطعه ای از کتاب «امیال و واقعیت ها»ی نانسی هوستون می باشد که کوشش ادبی دیگری است بر وجود این تفاوت و انگیزه ای برای شناخت علت های آن. برگردان این دو متن که هر یک بخشی از کتابی کامل هستند کوششی است در اندیشه بر ریشه های تفاوت حضور مردان و زنان در جامعه.
نجمه موسوي
|