header image
 
نگاهى اجمالى به پديده ى شخص اول مملكت چاپ
مهدى استعدادى شاد   

١ـ نگاه اجمالى از آن دست مفاهيمى است كه كاربرد گسترده دارد. گرچه از قد و اندازه ‌ي معناى مُجمل، افراد درك و دريافت متفاوتى دارند. اكنون براى آن كه از اين مفهوم "نگاه اجمالى" تصور خود را به دست دهيم بايستى به فيلم "زندگى برياة" گروه مانتى پايتن  Monthy Pythonاشاره كنيم. فيلمى كه، در اپيزودهاى بلند و كوتاه، تاريخ مسيحيت را با لحنى طنز آميز در زمانى حدود يك ساعت و نيم نشان مىدهد.
در پيروى از اين روش سينمايى، اگر به خواهيم به تاريخ گذشته و معاصر ايران نگاه كنيم با چندين و چند صحنه روبرو هستيم كه برخى به پيش از حمله‌ى اعراب و برخى به تاريخ بعد از آن تعلق دارند. مناسب‌ترين منبع براى ديدار آن صحنه‌هاى مهم تاريخ پيش از اسلام، شاهنامه فردوسى است كه در كنار روايت‌هاى نبرد پهلوانان به شرح حال شهرياران و آخر و عاقبت‌شان نيز پرداخته است. از ميان آن تصاوير به ياد ماندنى، يكى دوشقه كردن جمشيد است به دست ضحاك. جمشيدى كه مىخواست در آن واحد هم شهريار باشد و هم موبد. سرنوشتى عبرت انگيز براى تركيب دين و حكومت. تصوير ديگر، مراسم سهراب كُشى است كه در آن رستم دستان نقش اول را بعهده دارد. مستوره‌‌اي از رفتار تاريخى ما با نسل آتى.
البته اين دو تصوير وجين شده، نمونه‌هايى مشهور از كليت خشونت پرورى در تاريخ گذشته‌اند كه در شاهنامه مثل بسيار حوادث ديگر با كلمات ترسيم مىشوند. در اين تاريخ به نظم سروده‌ى ما كه به انگيزه‌ى احياى روح سركوب شده‌ى عجم سامان گرفته است، دو مضمون كينه و دادخواهى ميداندارى مىكنند. اولى، از آن غير خودى است و به شكل يورش بيگانه مطرح مىشود و دومى، به صف خودىها متعلق است و در هماورد جويى سرداران سپاه صورت مىگيرد.
بر فراز آن بيداد بيگانه‌ى اساطيرى (كه بيشتردعواى خانوادگى حاكمان است چون فرمانروايان ايران و توران و روم همه پسران فريدون‌اند) و اين دادخواهى تاريخى ما (كه گاهى نيز خودىها را قربانى مىكند و پسر كُشى رستم نمونه‌اش است) جنگ حكمرانى مىكند. جنگى كه طبق قانونمندىهاى خويش، هم پيروزى دارد و هم شكست.
در اين فضاى خون و خونريزى و جدل شمشير و سپر، بديهى است كه روايت اوضاع به سوى حماسه سرايى ميل كند. آن هم شايد بدين دليل كه درد شكست از سرخوشى پيروزى ماندگارتر است. كاركرد حماسه نيز غير از اين نيست كه التيام سرافكنندگى شكست‌ها باشد. اما انگار وقتى بيگانه‌اى نيست تا بساط دشمن تراشى ما را رونق بخشد تمام عناصر حماسه، كه قرار است آينه شرف و آرمان ملى ما باشند، عاطل و باطل مىشوند و دُچار دگرديسى.
شاه عهد عتيق كه به هنگام دادخواهى مظهر عدالت و جذبه مىبود، در شكل مدرن خود و به هنگامى كه بيگانه و جنگى در كار نيست، براى حفظ نماد شهريارى بر تخت خودستايى مىنشيند و به اشاعه كيش شخصيت مىپردازد. شاه و شهريار كه اين چنين از ريخت افتاده باشند، پهلوانان‌شان اوضاع بهترى نخواهند داشت. در بهترين حالت لولوى سرخرمن رعاياى گرسنه و سرگردان مىشوند. در اين وضعيت عامل تعيين كننده حيات تاريخى ديگر نه جنگ با بيگانه، كه بر پايى حكومت نظامى عليه اتباع خودى است. وضعيتى كه در آن روند تغيير جذبه به تهيّج صورت مىگيرد. زيرا حاكميتى كه در قديم براى مقابله با سپاه متجاوز جذبه مىيافت، به هنگامى كه بيگانه‌اى در كار نباشد براى توجيه وجود و حضور خويش فضا را مُهيّج مىسازد تا هرگونه عوام‌فريبى را به اجرا در آورد.
از آن‌جايى كه جماعت ممتاز و با نفوذ ايرانيان با حمله اعراب به جاى رودررويى و واكنش درخور به سازش و مصالحه تن در دادند، روايت تاريخى ما از قالب حماسه بدر آمده و به تدريج به جلد كمدى وارد گشته است. بازتاب اين صورت كميك را از جمله، اگر به همان نگاه اجمالى تعريف شده مان بازگرديم، در دو صحنه‌ى خاص مىتوان بازيافت. نخستين صحنه، ماجراى آخر و عاقبت شاه سلطان حسين صفوى است. وى كه آخرش معلوم نمىشود به خاطر ترس يا از دست ملال و يك نواختى زندگى شاهانه تسليم محمود افغان شد و تاج سلطنتى را بر سر فاتح گذاشت.
صحنه‌ى بعدى را مى شود از دستاوردهاى سلاطين سلسله‌ى قاجار و مثلا از سفرنامه‌ى ناصرالدين شاه به فرنگ‌ستان بيرون كشيد. منتها، دركنار قرائت گزارش ملوكانه‌ى ايشان، نبايستى از ياد ببريم كه در آنزمان اروپا آبستن چه پيشرفت و تحولات علمى بوده است تا عمق فاجعه‌ى رفتار شخص اول مملكت بيشتر هويدا شود. بازي‌گر نقش كميكى كه به يك‌باره به نماد گروتسك بدل گشته است:" امپراتريس بازوى ما را گرفت و امپراتور هم بازوى زن برادرش را بغل گرفت و آمديم سمت اتاق شام... دست راست من پرنس مونت نگرو دختر والى بزرگ مونت نگرو نشسته بود. دست چپ من هم امپراتريس نشسته بود. امپراتور هم مقابل من نشسته بود. يكى از دخترهاى والى مونت نگرو هم مقابل ما، پهلوى وليعهد روس نشسته بود. اين دوتا، هر دو خيلى خوشگل بودند. آن كه پهلوى من بود خيلى خوشگل و مقبول بود... دو كلمه با امپراتريس حرف مىزدم هشت كلمه با دختر والى، دختر خوش راه خوبى بود. اما سر ميز كه نمىشد با او انگُلك كرد." (برگرفته از " از پس شانه‌ى شاه"، گردآورنده : سردار صالحى، نشر دنا ، هلند، ١٩٩٧، ص ٩٦)
در ساختار حماسه ما كه همانا شاهنامه‌ى عوالم اساطيرى و اتفاقات تاريخى است، تقسيم كارى وجود داشت. تقسيم كارى كه حضور شهريار و پهلوان را توجيه مىكرد. شهريار امر قانون‌گذارى را و پهلوان امر اجرايى را بعهده داشتند. اما در سفرنامه ناصرى (‌و به واقع كه اين "ياى" كوچك كننده چه به جا مىنشيند و خبر از كميك شدن روايت شخص اول مملكت مىدهد) ديگر نه از پهلوانى خبرى است و نه از حضور پُر جذبه شهريار. هرچه هست، به تمامى بازي‌گوشى سلطان حيرت‌زده و مشنگى است. اويى كه با فرديت يابى هر آدم و شهروندى به مقابله بر مىخيزد و بدين ترتيب شكل‌گيرى مُدرنيته و جامعه مدنى را به تعويق مىاندازد. در آن مرحله تاريخى اين شاه مملكت است كه از فرط خودپسندى برخاسته از بىخبرى و نادانى با آتيه ايران قمار مىكند. به واقع زبان فارسى عجب آينده بينى دارد كه فاعل قمار را با با فعل باختن عجين ساخته و او را قمارباز ناميده است.
2 ـ پاكسازى فرمايشات اخير آقاى خامنه‌اى در رسانه‌ها، كه معلوم نيست به دستور كدام يك از"مراكزغيبى" انجام گرفت، واقعه‌ى بىاهميت نيست كه درخور بىاعتنايى باشد. ايشان مدعى شده بود كه از موشك‌هاى دورپرواز خود در خصومت‌ها و اختلافات خاورميانه‌اى به نفع فلسطينيان بهره خواهد برد.
واقعه‌ى پاكسازى حرف فقيه، همانا نشانه‌ى تشديد بحران مشروعيتى است كه حاكميت پس از مرگ آقاى خمينى (رهبر فرهمند) با آن روبرو بوده است.گرچه از حق نبايد گذشت كه حاكميت تمام توش و توان خود را به خدمت گرفت كه جانشينى همطراز براى ايشان بتراشد. اما انگار ، همان طورى كه آقاى مهدى بازرگان گفت،" اين قبا فقط به قامت آقاى خمينى دوخته شده" بود كه مجذوب كننده باشد. شخصيتى كه هم چون كوره‌ى ذوب فلز، سياه لشگر خود را به صورت مذاب در تابوت تاريخ ريخت تا مفهوم چندش‌آور ذوب شدگان در ولايت مابه‌ازاى عينى يابد.
به هر طريق بحران مشروعيت نظام فرمانروايى تك نفره از زواياى مختلفى بروز مىكند. اما از منظر خود حاكميت گسترش بحران مىتواند به اختلال آتى منجر شود و تنظيم امور از كف رود. البته در اين برهم خوردن نظم حاكم همواره هنجاره‌هاى سياست، اجتماعيات و فرهنگ نيز دستخوش دگرگونى مىشوند. اين دگرگونىها، اگر براى ساير ملل غريب و خطرناك باشند، براى ايرانيان در حكم بازيچه و سرگرمى هستند. دگرگونىهايى كه در هر دوره (چه دوره را ده ساله بگيريم و چه بيست و پنج ساله) رونق دوباره مىيابند. گرچه اين بازار پُر رونق، غالباً، با تلفات جانى و فرسايش نيروى انسانى همراه است. تمام اين اتفاقات كه مثل امواجى پُر دامنه به بدنه‌ى كشتى شهروندى و شهرنشينى مى خورد، سامانه‌ى جديدى از رفتار و مناسبات را شكل مىدهد. اين اتفاقات، مثلاً در گذشته دور و نزديك، از يك حرف ساده (يا در واقع تُپُق) آقاى محمد رضا پهلوى برخاسته است. اويى كه گفت،" من صداى انقلاب شما را شنيدم". مردم از اين پس، چون اعليحضرت و رهبرى كشور حرفى را زده بود، انقلابى بودن خود را باور كردند و نتيجه آن شد كه ديديم.
البته آن سخن ملوكانه فقط يكى از چشمه‌هاى فرمايشات پهلوى دوم بوده است. چرا كه روايت‌هاى امروزى گوشه‌هاى ديگرى از آن "مديريت برجسته" را آشكار مىكنند. اين همان مديريتى است كه صدراعظم سيزده ساله‌ى كشور (اميرعباس هويدا‌) در حالى كه از خود و سايرين سلب مسئوليت مىكرده است، درباره‌اش گفته كه در اين مملكت فقط يك شخص اول وجود دارد و نفر دومى هم در كار نيست. آن "فرمايشات گُهربار آريامهر" را، كه هر حد نصاب جهانى را در نخوت و تكبر مىشكند، در خاطرات اسدالله علم يا در بازبينىهاى امروزى داريوش همايون نيز مىتوان سراغ گرفت.
يك نمونه‌اش همانا موضع پهلوى در مورد روشنفكران كشور است كه آنان را گُه مىخواند. علم روايت‌اش را آورده است. روايت اهانتى ماندگار كه يادآوريش براى اهل كتاب و قلم مهم است. به ويژه براى كسانى كه خود را روشنفكر مىدانند و در اين روزگار به هواى احياى سلطنت افتاده‌اند. نمونه‌ى دوم، نقل قولى است كه همايون ذكر كرده است. همايون در مقاله‌اى مندرج در هفته نامه‌ى نيمروز لندنى خاطر نشان مىكند كه شاه مىخواسته به وقت بحران در كشورهاى اروپايى به سال‌هاى شصت و هفتاد ميلادى يك هفته‌ايى مسائل آن قاره را با مديريت خويش حل نمايد.
پهلوى دوم برحسب پندار شخصى، خودش را والاترين ايدئولوگ زمانه مىدانسته است. شخص اول مملكتى كه ايدئولوگ هم شده باشد به چيزى كم قانع نيست. او مىخواهد با حزب رستاخيز خويش، ملت فرودست را با نظامى تك حزبى به دروازه‌هاى تمدن بزرگ برساند. با اين حال اگر پهلوى اول به صورت چهره‌اى خشن و ترسناك در نماد فرمانروايى تك نفره به دنياى خاطرات پيوسته است، اما اين نشانه گذارى در مورد پهلوى دوم صدق نمىكند. زيرا او بر خلاف پيشكسوت بي‌سواد و به خاطر تحصيلات اروپايى خويش، به ويژه در دومين دوران سلطنت‌اش، مىخواست با حرف و منطق دل‌بخواهى‌، آن حاكميت مولوكانه را پا بر جا سازد. انتشار كتاب‌هايى براى پاسخ به تاريخ، سخنرانىهاى متعدد كه آسوده خاطرى كوروش در خواب را نويد مىداد و نيز جواب خبرنگاران دست‌آموز و دعوت ناراضيان به گرفتن گذرنامه و ترك كشور، بخشى از روش فرماندهى يك نفره پهلوى دوم محسوب مىشد. گرچه اين روش حكومت خودكامه به دوران پسين و در وقت زمامت آقاى خمينى شدت و حدت وحشتناكى يافت. آن هم نه فقط بدين خاطر كه ايشان مرتكب سُرايش غزل‌هاى عارفانه شدند و مىخواستند ما را به دامن دوران جاهليت اعراب پرتاب كنند كه در آن اسلام پا گرفته بود، بلكه از اين‌رو كه رفتارخشن و بيرحمانه وى با دگرانديشان و اپوزيسيون حد نصاب‌هاى خودكامگى قرن بيستم را شكست و ايران را در معرض اضمحلال قرار داد. حال پس از اين اشاره ضمنى، به گفتار پهلوى دوم بازگرديم كه همواره از خويش با ضمير اول شخص جمع (ما) ياد مىكرد. بدين طريق البته يكى از مشكلات عديده دستور زبان فارسى نيز پديد آمد. مشكل ديگر دستور زبان ما بدين خاطر بود كه نزد شاه كسى حق نداشت از ضمير اول شخص مفرد (من) استفاده كند. ماجراى اين ناخوشايندى شاهانه را كورش لاشايى در روايت زندگى خود آورده است (رجوع كنيد به به كتاب " نگاهى از درون به جنبش چپ"، به همت حميد شوكت، نشر اختران، تهران ١٣٨١، ص ٢٧١). مردمان، همان‌طور كه رسم مزد بگيران دربار بود، بايستى خود را جان نثار يا غلام خانه‌زاد خطاب مىكردند. ضمير من و ما در انحصار شخص اول مملكت بود و كليد استفاده‌اش در گنجينه‌ى دربار. شايد براى همين امر بود كه رندان لطيفه زير را ساختند. مىگويند، شب كسى در اتاق ملكه را مىزند. ملكه مىپرسد، كيست؟ صدايى مىگويد:" ـ ما! در جواب، ملكه مىگويد پس تك به تك به درون آئيد.
بارى. به واقع تاريخ در همه‌ى جنبه‌ها تكرار مكررات است، فقط ميزان مسخرگى است كه شدت مىيابد. چون كه حالا نمونه‌اى از آن سخنان تاريخ‌ساز در حرف ساده (‌يا در واقع تُپُق) آقاى خامنه اى تداوم مىيابد. اويى كه در مراسم پرده گيرى از موشك‌هاى شهاب ٣ به ستايش از قدرت تخريب و دور پروازى اين سلاح برآمده است. اما اين فرمايش "رهبر واعظ"، كه زمانى طلب برقرارى رابطه با امريكا را عين بى غيرتى قلمداد و با همين واژه كيفيت حكمت سياسى خود را برملاكرده بود، با پاك‌سازى در رسانه‌ها مرتفع نمىشود. اين فرمايشات اخير رهبر "حزب فقط حزب الله"، سرآغاز دعوت از نيروى نظامى امريكا است براى اشغال ايران.
در هر صورت براى حاكميتى كه مدام بر طبل عوامفريبى مبارزه با شيطان بزرگ كوفته، اين سرنوشت مطلوب‌تر است كه بوسيله "امپرياليسم" از كار بر كنار شود تا رودرروى جنبش آزادي‌خواهى مردم ايران قرار گيرد. اين‌طورى شايد سرانجام مسائل اپوزيسيون حيرت‌زده نيزحل شود. منتها آن پيام آقاى خامنه‌اى، اگر بخواهيم پاى تأويل متن را اين وسط باز كنيم، يك اشاره ضمنى نيز دارد. آن سخنان پيامددار رهبرى در پژواك خود، خاطره الصحاف (‌وزير اطلاعات صدام حسين) را نيز در ذهن‌ها زنده مىكند. اويى كه در مطبوعات غرب لقب" على كمدى" گرفت. وى پس از فروپاشى رژيم جنايت پيشه حزب بعث، شايد به دليل مسخره بودن بلوف‌هايش يا به خاطر جلف بودن رنگ مويى كه مصرف مى كرد، از پي‌گرد فاتحان در امان ماند.
او به تازگى در مصاحبه‌اى گفته كه قصد دارد در آتيه خاطرات خود را قلمى كند. اميد است اين خاطرات فقط براى غربيان خنده دار نباشد كه به شرقيان و به ويژه به مردمان خاورميانه نيز عاقبت شوم خودكامگى در نظام و مديريت اجتماعى را نشان دهد. اما براى جلوگيرى از القاُ شبهه در اينجا فورى اين نكته را بگوئيم كه قصدمان نه لوث كردن است و نه طعنه زدن. ما مردمان هم به بالا رفتن آگاهى سياسى در منطقه خاورميانه نيازمنديم و هم به روند خودكامگىزدايى در حوزه تنظيم امور كشور. براى همين به خيال پردازى امكان گشت و گذار بى نهايت نمىدهيم كه در لفافه " رهبر عظيم الشأن جمهورى اسلامى" را مورد سؤظن قرار دهد. آن هم سوء‌ ظنى مبنى بر اين كه ايشان نيز سناريوى مشابه‌ى با "على كمدى" در سر پرورانده و خواسته‌اند كه در قالب "على كمدى شماره ٢" از مهلكه‌ى آتى و كيفر خواست مردمى جان سال بدر برند. اينجا قصد و منظور گمانه زنى در كار نيست. اصلاً و ابداً مسئله‌ى بحران مشروعيت در جامعه ايرانى بسيار مهم‌تر از آنست كه بدانيم ولى فقيه چه خيالاتى، گيريم وقيحانه، در سر پرورش مىدهد. البته در راستاى تُپُق رهبرى، و در گذر از وضع نا امن و بى آتيه ايشان، به قضاياى مهم‌ترى مىتوان نگاهى انداخت. به واقع اگر قصد و همت فرا رفتن از اين وضع اسفناك موجود در ميان باشد، چرا پرس‌شواره (‌پُروبلماتيك) تمايل رهبر شدن مدعيان و ميل قيم شدن براى ايرانيان را در اشكال مختلف‌اش مطرح نكنيم؟ تمايل و ميلى كه بيمارى مزمن در فضاى سياست ما است و دمكراسى شهرنشينان را تضعيف مىكند. چند نمونه‌ى در دسترس، كه در امر بالقوه و بالفعل بودنشان بحث و جدل مى شود كرد و براى بخت واقبالشان زمانه بهترين قاضى است، به قرار زيرند:
خانم فرح ديبا (پهلوى):" زمانه پيروزى روشنايى بر تاريكى نزديك شده و ايران هرچه زودتر آزادى را باز خواهد يافت." (نشريه نيمروز،لندن،شماره ٧٤٣،٢٧ تير ١٣٨٢)
آقاى رضا پهلوى:" براى من موضوع پهلوىها يا تخت طاووس مطرح نيست. قضيه مردم ايران است كه مىخواهند يك نظام دمكراتيك داشته باشند." ( رجوع كنيد به منبع بالا)
آقاى مسعود رجوى:" از ٣١ سال پيش در چنين روزى (٣٠ فروردين ١٣٥١)... شهادت از من دريغ شده است... راستى سر چه باشد كه فداى قدم دوست، يعنى خاك‌پاى ملت ايران و درخت تناور آزادى و استقلال آن". (نشريه مجاهد، شماره ٦٢٤، بهار ٨٢)
آقا يا خانم  :" ماركس ديگر تنها نيست. اكنون مجسمه منصور حكمت در برابر او سر بلند كرده است... هر اندازه كه عروج منصور حكمت ... شگفت انگيز باشد، در برابر آنچه كه منصور حكمت خواهد شد، هيچ است... دو حزبى كه او بنياد نهاد در حساس‌ترين مناطق جهان، در ايران و عراق، حضور موثر و بالنده‌اى دارند. كافيست تا احزاب منصور حكمت در پيشاپيش آزاديخواهان و كارگران...آزادى و برابرى را در اين گوشه نفرين شده دنيا برقرار كنند. آنگاه جهان به احترام او بر پا خواهد خاست". (عصر منصور حكمت، نشريه جوانان كمونيست، شماره ٩٨،٢تيرماه ١٣٨٢)
اين نمونه‌هاى گويا را بدون هرگونه شرح و تفصيلى آورده‌ايم تا بگوئيم كه اگر قرار بر حق حاكميت انتخابى مردم باشد، براى آزادي‌خواهى و خود مختارى فرد صرف نمىكند كه، با طعنه‌زنى به رهبر غالب و از رونق انداختن سكه‌اش، به خدمت آن خيل "رهبران" روى نيمكت ذخيره نشسته درآيد. اين حرف اما به معناى مطلق كردن اصل يادشده نيست. زيرا براى هركدام از مدعيان هدايت كشور، راه باز است. به شرطى كه "از مقام شخص اول مملكت" چشم پوشى كنند و بخواهند هم چون مديرى برگزيده در جامعه به رتق و فتق امور در دورهاى محدود بپردازند. بدين ترتيب از گزند نقد و اعتراض آزادي‌خواهى دور خواهند ماند. براى همين امر هم كه شده با آن جماعت هم‌صدا و هم‌نوا نمىشويم كه در تظاهرات آتى فقط اين شعار را سر مى دهند كه " على كمدى حيا كن \ سلطنتو رها كن".
چون به واقع اگر قرار بر حيا كردن باشد، اين عم‌لكرد از روى انصاف بايستى يقه‌ى تمام وقاحت‌هاى موجود را بگيرد. وقاحت‌هايى كه، با واژگان مختلف اقتدار‌گرايى و به شيوه‌ى هم شكل تظلم نمايى، داد رهبرى كردن و قيم شدن مردمان ايران را در آغازه‌ى هزاره‌ى سوم ميلادى سر مى‌دهند. ولى حالا كه پاى زمانه و هزاره‌ها را به ميان كشيده‌ايم، انگار ناخواسته داريم خود را به هچل مى‌اندازيم. چون بسيارى گمان مى كنند كه ما در پيشروى زمان و ورق خوردن دفتر تاريخ، به صورت خودكار، يك روند توسعه و تحول را پيش‌فرض گرفته‌ايم. بايستى بگوئيم كه اصلا و ابدا اينطور نيست. دست كم تجربه‌ى انقلاب ٥٧، و حاكميت جرگه‌ى روحانيت شيعه به زمامت آقاى خمينى، مانع چنين برداشتى است. زيرا با اين كه عمر تاريخىمان بيشتر شده، آنهم چيزى حدود بيست و پنج سال، اما نسبت به دوره‌ى سلطنت پهلوى دوم از آزادىهاى رفتارى و فضاهاى اجتماعى محدودترى برخوردار بوده‌ايم. زنان، به خاطر پوشاك اجبارى و ساير تبعيضات حقوقى و جوانان، به خاطر شادمانى ستيزى و نيز بى برنامگى اولياى امور در زمينه آموزش و آينده سازى، شاهدان تاريخىاند. براى هركدام از اين گروه‌هاى اجتماعى و آرزوهاى پايمال شده‌شان مثنوىها نوشته خواهد شد. سينه‌هاى پُر سخنى كه روزگار آتى را براى روايت‌هاى خود در نظر گرفته‌اند. مردمنامه‌هايى در باره‌ى جور و ستم شخص اول مملكت و باقى قضاياى او.
3ـ اما پيش از آنكه دو اثر ادبى را به طور نمونه نگاهى كنيم كه به مسئله و به مشكل قيموميت در ايران پرداخته‌اند، بيهوده نيست كه از يك نهاد تاريخى رفتار وارسته سراغ بگيريم كه برابر خودپسندى قيم بر استقلال رأى خويش پاى فشرده است. اشاره‌اى لازم. چون وقتى ردپاى بلند زمان در كار است كه ناخودآگاه باور به تحول خود به خودى تاريخ را زنده مىكند، امكان انحراف نيز موجود است. ليكن براى شناخت پيشينه چنين نهادى بايستى به قبل از هزاره‌هاى مسيحى رجوع كرد. ارجاع به روزگارى كه نماد تشخص وارستگى و مناعت طبع، فردى غير ازDiogenes ديوژن (‌به لفظ فرانسوى) يا ديوگنس (‌به لفظ آلمانى) يا ديوجانس (به لفظ عربى) نيست. آن هم ديوژن اهل سينوپه كه فرق دارد با آن ديوژن لائرتيوس Diogenes Laertius كه بعدها شرح حال فلاسفه يونان باستان را مىنگارد.
لحظه‌اى كوتاه تأمل كنيم بر اين شخصيت تاريخى كه در اوج ظاهر پرستى و فخر فروشى مرسوم دولت‌شهر آتنى، قناعت پيشه كرده و اعتنايى به زرق و برق زمانه نكرده است. اويى كه از اسكندر مقدونى (فرمانفرما و رهبر) خواست كه از جلوى آفتاب كنار رود و سايه‌اى بر سر او نيندازد. ديوژن مىخواست در آن لحظه در "خمره- تابوت" خويش به استراحت بپردازد. وى همان شخصيتى است كه مولانا روايتى از او را در غزل معروف خود، آن هم با اين مطلع مىآورد:" بنماى رخ كه باغ و گلستانم آرزوست." آن بيت معروف از ميان غزليات شمس را بارها شنيده‌ايم كه " دى شيخ با چراغ همى گشت گرد شهر \ كز ديو و دد ملول، انسانم آرزوست". البته از ميان پدران شعر كلاسيك ما حافظ هم در غزلى يادى از رفتار منتسب به ديوژن مىكند. گرچه در اين بين به غلط نام افلاتون را ذكر مىكند:" حال خونين دلان كه گويد باز\ و ز فلك خون خم كه جويد باز\...\جز فلاطون خم نشين شراب \ سرّ حكمت به ما كه گويد باز".
ديوژن، به پيروى از معلم خويش آنتيس تنس، بخشى از سرّ حكمت زمانه را با رفتار و گفتار خود بيان داشت. وى با دورى گزيدن از تجملات و قدرت پرستى آن فلسفه‌ى زندگانى را پايه ريخت كه يونانيان متمول و با نفوذ آن را كلبى مسلكى ناميدند. آن هم به معناى كسى كه مثل سگ زندگى مىكند و ملاحظه ارزش‌هاى مرسوم اشرافيت زمانه و طبقه صاحب امتياز را نمىكند. البته ديوژن، از لحاظ تبار شناسى، پدرى داشت كه كارش سابيدن مسكوكات و از اعتبار انداختن آن‌ها بود. بارى بدين منوال يادشده از درس معلم و تداوم راه پدر، انديشه‌ى ديوژن با كلبى مسلكىKynism  و به رغم حمله و طعنه‌ى گزنده ارباب زر و سيم قرن‌ها زندگى كرده است. گرچه در قرن بيستم در بيشتر زبان‌هاى اروپايى با همتاى ناجورى رودررو گشته است كه كاركردى كاملا متضاد با آن دارد. زيرا واژه‌ى سينيسم Cynism‌، آن كلمه‌اى است كه به پرده‌درى، بيشرمى و وقاحت اطلاق مىشود. بدين تفاوت دو مفهوم مختلف در زمينه‌ى رفتار كه در جاهاى بسيارى اشاره رفته‌ است. از "تاريخ فلسفه‌ى غرب" برتراند راسل (ترجمه‌ى نجف دريابندرى) كه اشاره‌ى مختصرى به قضيه يادشده دارد تا كتاب دوجلدى فيلسوف آلمانى پتر اسلوتردايك كه بر مبناى قضيه يادشده جهان بينى و توضيح موقعيت زمانه را زير عنوان " نقد خرد وقيح" Kritik der zynischen Vernunft نگاشته است. اسلوتردايك كه از فيلسوفان مطرح امروز آلمان است، در اين كتاب انتشار يافته به سال ١٩٨٣ سخنى مفصل از تفاوت ميان وارستگى نوع ديوژن با وقاحتى گفته است كه هم چون ستون‌هاى حافظ وضع موجود عمل مىكند. پديده وقاحت از منظر اين متفكر در روزگار حاضر به طور ويژه در حوزه‌هايى نظير دين و مذهب، نظامي‌گرى، دولت، رفتار جنسى و نظام‌هاى علمى و پزشكى آشكار مىشود. او وقاحت را حاصل مجهز شدن آگاهى كاذب مىداند كه از دستاوردهاى روشنگرى به نفع خود سود برده و به عبارتى همان آگاهى معذب مدرن شده است. بر حسب اين فورمول‌بندى، وقاحت (سينيسم) حافظ فرهنگ و تمدنى مىشود كه كلبىگرايى آن را مورد انتقاد قرار داده است. اينجا است كه نقد فرهيخته، مديران حاكم بر جامعه را با معيار حق و انصاف مىسنجد. از ميان زير مجموعه‌هايى كه اسلوتردايك براى پديدهى " خرد وقيح" در نظر مىگيرد، وقاحت نظامي‌گرى و وقاحت دولت‌مدارى و دين فروشى در فضاى زندگى دهه‌هاى اخير ما ايرانيان بيشتر رخ‌نمايى كرده‌اند. همين رخ‌نمايى آزار دهنده‌ى ايشان بوده است كه ادبيات فارسى را به واكنش واداشته است. از ميان اين واكنش‌ها يكى روايت بلند خانم مهشيد امير شاهى است با نام " در سفر". ديگرى شعرى است از آقاى حسين شرنگ با عنوان " از خندينه‌ى نفرت".  كتاب "در سفر" (انتشار به سال ١٩٩٥،شركت كتاب، كاليفرنيا) تركيبى است از روايت و رساله كه با يادآورى حكايت طنزآميز ناتمامى از سوى راوى ـ نويسنده شروع مىشود و پايان مىگيرد. از رساله‌هاى كتاب گذشته كه اينجا و آنجا نقش معلم تاريخ دارند و فقط از منظرخاصى مىنگرند، روايت‌هاى خواندنى كتاب، زندگى پنهانى افراد و افكارشان را در جرگه‌ى سياسى بازتاب مىبخشند. همين تلاش پرتو افكنى به جرگه كه معادل لفظ سكت فرنگى است، براى ادبيات فارسى بسيار مهم است كه در آن كمتر به اين نكته اشاره رفته است.
به ويژه كه ايرانيان در به راه اندازى فرقه‌هاى بي‌شمار، از نهضت شعوبيه و اخوان الصفا و اسماعيليه و بهائي‌گرى گرفته تا گروه‌بندىهاى سياسى جور و اجور و امروزى چپ و راست، در صدر جدول ملل جهان قرار دارند. بيهوده نيست كه اين لطيفه را برايشان كوك كرده‌اند كه با تجمع دو ايرانى، ناگاه سه حزب سياسى شكل مىگيرد.
اميرشاهى با اشاره‌هايى ظريف كه تيزهوشى مخاطب را تحريك مىكند و نيز با زبانى گزنده كه البته گاه به هنگام توصيف برخى و به ويژه بعضى از بانوان تحقيركننده مىشود، به بررسى سوء مديريت سياسى و مالى در ساختار فرقه‌اى مىپردازد كه از كنترل دمكراتيك و آزاد افراد وابسته اش محروم بوده است. برجسته‌ترين بخش روايتى كه مىخواهد با فاصله به رفتار افراد جرگه نگاه كند، در آنجاهايى است كه اينان خود را براى رزم و نبرد آماده مىكنند. يعنى همان اشاره به وقاحت نظامي‌گرى كه به شكل كوچك و كاريكاتورى بروز مىكند. در كتاب "درسفر"، نويسنده هم چون ناظرىنكته بين به اين آشفته بازار عملكرد نظامى نگاه مىاندازد. در اين نگاه كه مخاطب را به خود جذب مىكند و بساط سرگرمى والا با ادبيات را فراهم مىنمايد، البته روايت توجّهى به موقعيت مكانى و زمانى خود ناظر نمىكند و بدين خاطر تاريخ ادبيات را از داشتن اثرى كامل در هجو حيات فرقه‌اى معاصر محروم مىكند. منتها آنجايى كه نويسنده در حال و روز شخص اول مملكت و مراسم "ارتحال امام" دقيق مىشود و قصد نشان دادن هيسترى برپا شده به خاطر مرگ رهبر را دارد، از خود شجاعت و رشادت مخالفت با تاريخ رسمى نشان مىدهد. تاريخى كه مىخواهد وقاحت موجود در دولت‌مدارى را لاپوشانى كند.
سروده شرنگ اما چيزى حدود ده سال پيش از انتشار كتاب "درسفر" در نشريه زمان نو(شماره ٨، ١٩٨٥،ص ١٨٣) آمده است. رُمان جُستارى اميرشاهى اگر در پى افشاى حقارت‌ها است و در نقد و مقابله با وقاحت جايى براى واكنش حاسدانه قائل نيست، شعر حسين شرنگ از حس نفرت سرچشمه مىگيرد تا با زبان صريح خود بى قابليتى وقاحت در اشكال مختلف را بسرايد. شاعر براى تشديد قصد و منظور خود گفته‌اى از دانته (شاعر بزرگ تبعيديان) را سرلوحه‌ى شعر خود مىآورد:"... و از كون‌ِشان شيپورى ساخته بودند."
شرنگ با اشاره به اين موقعيت برزخى كه در اثر بزرگ دانته پيش‌درآمد دوزخ است، به شكل‌گيرى جهنمى در ايران ارجاع مىدهد كه نتيجه عملكرد خودكامگى فقاهتى است. شاعر "خندينه‌ى نفرت" در آن فضاى پُرالتهاب و پُر از دلواپسى سا‌لهاى سياه كشتار دهه‌ى شصت به هم‌آوردى با وقاحت برمىخيزد. او در سروده‌ى بلند خود، به جز دو حاشيه روى و بيرون زدن از ساختار و هدف منطقى شعر كه به افشاى "روكش طلاى دمكراسى" و "هم‌دستى راكفلر و كندى" گريزمىزند، در چندين بند سُرايش از چهره‌ى گوناگون "خرد وقيح" در ميان ايرانيان پرده مىگيرد. او از محيط تبعيدى خود در كانادا دقيق مىشود در حال و روز سياسيون و مدعيان قدرت و اقتدار و در كنار افشاى ملعنه‌هاى برخاسته از "نوفل لوشاتو"خمينى و"اورسوآز" رجوى، يعنى همان "زهدان نطفه‌هاى خدعه‌ى امروز/ و غولهاى خفته‌ى فرد"، مىسرايد: " من/ بانگ تسخرم/ فراتر از اينان/ فرياد مىزنم:/ "اى عكس‌هاى فورى شش در چار! / پيروزباد/ تصوير مفرط دهن كجى  من/ بر ژست‌هايتان!"
شرنگ پُر شور و پُركار آن سال‌ها با چند مجموعه‌ى شعر "سروده‌هاى دست افشان و بر لوح باد و..." ، پس از توضيح خاست‌گاه واكنش خود كه چيزى جز جامعه جنجالى و غوغاسالار نيست، آن هم با آوردن مصرع‌هايى اين چنين: "‌در رعد و برق بوق‌ها/ طبل‌ها/ فلاش‌ها/ اينان/ ميان ميزها و رئيسان/ غبغب مىآكنند/... / در هاله‌ى مقدس نور افكنها/ مىايستند/ در پشت قله هاى تريبون‌ها/ و نطق مىكنند"، اين گونه پرده گيرى از رخسار محجبه‌ى وقاحت را به اجرا در مىآورد: "‌ژنرالهاى فرارى/ و بانوان/- دل نازكان شوخ و شنگ سعادتمند0ـ/ و كهنه ديپلمات‌هاى شيكپوش "مبارز" / كف مى زنند.". شعر "از خندينه‌ى نفرت" كه مدام ميان تعريف فرديت شاعر و بيان استقرارش با افشاى چهرهاى جورواجور سينيسم (بيشرمىآمد و شد دارد) آن هم با چنين مصرع‌هايى: " من / گوشم اشك ريز/ چشمم شراره بار/ آشوب در دل/ با چندشى كريه و غلغلك آميز/ در سينه ام/ فرياد مىزنم:/ اى ابتذالتان / پُر كرده گندگاه‌هاى جهان را / اى "عر" سرايتان / آكنده معدگان خران را از نغمه‌ى لجن/ پيروز باد / آروغ ارتجالى موزون من / بر آيه‌هايتان!". و اين گونه به پايان مىرسد : " پيروز باد، باد/ عطر وزنده‌ىِ شقايق وحشى / بر گند باد فصل رسمى قدرت ..."

« مطلب قبلی   مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.