|
یادی از احمد محمود هنرمند بزرگ ادبیات معاصر
|
|
|
هوشنگ انصاري
|
|
تولد: چهارم دی ماه 1310 اهواز مرگ: دوم مهر ماه 1381 تهران
مجموعه داستان ها: 1 - « مول»، 2 - «دریا هنوز آرام است»، 3 - «بیهودگی»، 4 - «زائر زیر باران»، 5 - «غریبه ها و پسرک بومه»، 6 - «دیدار»، 7 - «قصه آشنا»، 8 - «از مسافر تا تب خال». رمان ها: 1- «همسایه ها»، 2 - «داستان یک شهر»، 3 - «آدم زنده»، 4 - «مدار صفر درجه»، 5 - «درخت انجیر معابد». و دو فیلم نامه. مهدی قریب دو روز قبل از درگذشت احمد محمود نوشت: «از میان پزشگان، پرستاران و کارکنان بخش ( آی. سی. یو) بیمارستان مهرداد تهران، چند نفر میدانند مردی بی هوش و بی گوش که با جانی ملتهب روی آخرین تخت سالن کوچک بخش، مظلومانه و غریبانه افتاده است، احمد محمود نویسنده بزرگ و انسان دوست زمانهی ماست. به ذهنِ نه فقط اینان، بلکه حتا برخی از خواص نیز آیا میگنجد که در هیأت غمباره این بیمار به ظاهر غریب، به قول مولای بلخ دو جهان بزرگ و کوچک سر در آغوش هم به اغماء دچار شده اند: جهان رنگین، وسیع و پر تپش داستان های ماندگارش و جهان کوچک زندگی شخصی و روزمرهاش؛ دوجهانی که اولی سر برافلاک ساییده و به آینده پیوسته و دومی در قالب تنی بیمار و جانی متألم در خانه کوچک محله نارمک، در شرق تهران، با محرومیتها و فشارهای زندگی روزمره دست به گریبان است. محمود را که بی هوش و گوش در انتهای اتاق بیمارگاه میبینم، بی هیچ شرم و پرده پوشی میگریم. از هم امروز و تا دیر نشده است یاد و شأن زنده یادان بزرگ هنر و ادبیات خود را چه کلاسیک و چه معاصر که بر همه آنان کم و بیش بیدادی گران روا داشتهایم، گرامی بداریم. و بیش و پیش از هر چیز وجود بزرگانی مانند احمد محمود- که عمرشان دراز باد- را برای اعتلای حیثیت ملی و هنری این مرز و بوم غنیمت بداریم». (1) احمد محمود در گذشت پیگر احمد محمود نویسنده معاصر و پدر ادبیات داستانیِ واقع گرای اجتماعی ایران صبح روز دوشنبه با حضور جمع کثیری از نویسندگان، هنرمندان، خانواده و دوستداران وی از مقابل تالار وحدت به سوی امامزاده طاهر کرج تشیع شد. در مراسم به خاک سپاری این نویسنده، فریبرز رئیس دانا، لیلی گلستان، امیر حسن چهل تن، بابک اعطا (فرزند احمد محمود)، محمود دولت آبادی، یاد محمود را با سخنانشان گرامی داشتند. احمد محمود(احمد اعطا) هنگام مرگ 71 سال سن داشت. (2) دکتر خسرو کریمی میگوید: خانهی ما در جوار خانهشان در اهواز بود و او را از راه رفاقت با برادرش محمد میشناختم. چند برادرِ متحد و یک دل بودند که محمد سن و سال من بود. محمود برادر ديگرش دبير دبيرستان شاهپور اهواز و احمد که یک دلی عجیبی با او داشت، وقتی مجبور شد که نام مستعاری برای خود برگزیند نام برادر را کنار نام خودش آورد و شد احمد محمود. در بحبوحهی جنگ برای دیدن برادران اعطا به اهواز رفتم. در سرداب (زیر زمین) یک دیگر را دیدیم. در دومين روز اقامت ناگهان درب خانه به صدا در آمد دو تن از دوستان محمد آمدند تا وی را ببینند، لذا محمد بالا رفت. از پایین فریاد زدیم محمد! رفقایت را بیار پایین! صدایش به سختی از حیاط به گوش رسید که گفت: میآیم پایین، نگران نباشید. این آخرین جملهی او بود. درست چند لحظه بعد ناگهان صدای مهیبی به گوش رسید و در پی آن گرد و خاک زیادی از راه پلههای سرداب به درون آمد و فشار موج هوا همهی ما را به عقب راند. فاجعه زمانی برای ما روشن شد که به بالا آمدیم و دریافتیم که یکی از راکتهای دشمن ناجوانمرد، درست به میان آنان اصابت کرده و هر سه را از هم پاشیده است و ما تنها تکه پارههای اندامشان را بر دیوارهای فروافتاده و خاک و خاشاک وسط خیابان دیدیم. صحنهای بود بس وحشتناک و کابوسی فراموش نشدنی. جسد محمد را نمیتوانستیم از میان دو جسد دیگر جدا کنیم. تنها چیزی که در میان گوشت و استخوانِ پراکنده شده از محمد یافتیم، یک انگشت از او بود که حلقهی دامادی وی بر آن را همهی ما به نیکی میشناختیم، زیرا چند لحظه پیش شاهد بودیم که در خلال گفت و گوهایش مدام آن را دور انگشت میچرخاند. این حادثهی دلخراش کمر احمد را شکست و زانوان وی را به زمین آورد. (3) در مراسمِ تجليلي كه چندي پيش براي احمد محمود برگزار گرديد، قرار شد چهارم دی ماه هر سال را به مناسبت تولد این نویسنده، جایزه ادبیِ احمد محمود در عرصه ادبیات، شعر و رمان از طرف خانه مطبوعات اهواز به نویسندگان برگزیده کشور اهدا شود. (4) احمد محمود، در باره ی زندگی خود می گوید: « من هم مثل همهی نوجوانان و جوانانِ خانوادههای متوسط زندگی کردهام. در خانوادهای متوسطالاحوال بزرگ شدهام که وجه مشخصهاش این بود که خانوادهی زحمت کشی بود و به برکت همین زحمت، دستش به دهانش می رسید. جوامیام، همه چیز دارد و همه چیز ندارد- پُر از ماجرا و پُر از هیچ!- آدم خیلی شرًی بودم. عین خروس جنگی. درسم را تا متوسطِ خواندم. گرفتار سیاست شدم و رفتم زندان و بعد نشد به تحصیلاتم ادامه دهم. اولین دورهی زندانم، بیست و دو ساله بودم- به مدت شش ماه در اهواز- بعد یک بار دیگر رفتم زندان، بعد تبعید و ادامه داشت تا سال سی و شش. از تبعید که برگشتم به دور و بر خود نگاه کردم، دیدم هیچ ندارم. دیدم همه چیز عوض شده است، همه افتادهاند دنبال کار و زندگی و درآمد. جنبش کاذبی در اقتصاد مملکت ایجاد شده بود (این دوره در داستان بلند «باز گشت» در مجموعه داستان دیدار آمده است). باید کار میکردم تا چرخ زندگی بگردد. از نظر حاکمیت فاقد حقوق اجتماعی بودم. جایی استخدامم نمیکردند. از زندان و تبعید تجربههایی داشتم، نشستم به خواندن و نوشتن. قبلاً هم نوشته بودم. دوران نوجوانی من مصادف است با سال های بیست تا سی و پنج. در فاصله ی بیست تا سی و دو که مملکت از آزادی های نسبی برخوردار بود، حزب توده که من عضو سازمان جوانانش بودم، سعی می کرد که اعضاء و طرفدارانش را با کتاب آشنا کند. این یک کار مثبت بود که تا آن وقت کمتر رواج داشت. با کتاب آشنا شدم. اشتیاق خواندن، شوق نوشتن را در من به وجود آورد. در دوره ی شش ماهه ای که در زندان اهواز بودم چیزی در حدود یک صد جلد کتاب خواندم. گاهی برای کتاب خاصی- که به صورت مخفی وارد زندان می شد- که نوبت به من نمی رسید، از ساعت سه بعد را نصف شب وقت می گرفتم تا هفت صبح. بقیه اش را نیمه شب، یا نیمه شب های بعد می خواندم. اشتیاق نوشتن در من دامن زده شد. نوشتم، اما چون شعور و شناخت لازم را نداشتم و کسی هم نبود هدایت ام کند، غریزی نوشتم. حالا اگر چه در نوشتن، غریزه هم تا حدی مدخلیت دارد، اما تا آن جا که توانسته ام، چگونه نوشتن را پیدا کرده ام. در برگشتن از تبعید یک فکر دیگر هم به سراغم آمد. دیدم اگر به خواهم بنویسم، باید مستقل باشم، آزاد باشم. باید با توجه به تجارب و زندگی و شعور و شناختم، افکار خودم را داشته باشم اما در هیچ چارچوبی نگنجم. این بود که از سال سی و شش به بعد که ارتباطات حزبی از هم گسست، دیگر به هیچ تشکیلاتی نپیوستم. مجموعه افکار خود را البته داشتم، مثل حالا که دارم، مثل هر کس که افکار خاصٌ خودش را دارد. بعد از این که انقلاب شد کار را رها کردم که کل وقتم را صرف نوشتن بکنم.(5) به اصرار خودم بازخرید شدم و خانه نشین تا شاید به دردِ درمان ناپذیری که همه ی عمر با من بود- و هست- سامان بدهم. نمی دانم این درد چه وقت و چگونه به جانم افتاد، اما می دانم که ائلین نشانه بالینی آن در سال 1333 بروز کرد- وقتی که «داستانگی» نوشتم با نام «صُب میشه» و در یکی از مجلات پرتیراژ آن روزگار چاپ شد(6) و بعد- مجموعه ی داستان های «مول» و «بیهودگی» را خودم چاپ کردم. «دریا هنوز آرام است» را گوتنبرگ چاپ مرد- این ها همه قبل از سال 1340 بود(7). سال چهل و دو، نوشتن همسایه ها را آغاز کردم. (8) و در بهار سال 1345 در اهواز به پایان رساندم. (9) آذر ماه چهل و پنج. کسی همسایه ها را چاپ نمی کرد؛ (10) بخش هایی از آن با عنوان (بخشی از رمان منتشر نشده همسایه ها) در سال های 46 به بعد در مجلات (11) به عنوان داستان کوتاه، دادم چاپ کردند- در پیان نوین، در فردوسی، و در جُنگ جنوب- همسایه ها چاپ نشده ماند و ماند. داستان کوتاه می نوشتم و به مجلات مختلف می دادم. تعدادی از داستان های چاپ شده نشده را جمع و جود کردم و زائزی زیر باران را چاپ کردم. انتشارات بابک «پسرک بومی» را چاپ کرد. استقبال از این دو مجموعه و داستان هایی که در مجلات چاپ شده بود، یأسی را که سه مجموعه داستان اول در من ایجاد کرده بود، از بین برد. شروع کردم به بازنویسی همسایه ها. ابراهیم یونسی اظهار علاقه کرد که به خواندش. برد و خواند و گفت که رمان را خیلی پسندیده است. سبب خیر شد- با هم رفتیم نشر امیرکبیر در تیراژ کمی (12) در سال 1353 امیرکبسیر چاپ و منتشرش کرد. (13) استقبال شدید بود. تدارک چاپ دوم دیده شد که شرایط اجازه نداد و متوقف د تا سال پنجاه و هفت که حاکمیت شاه خیلی مسلط نبود و همین امر فرصتی فراهم آورد که در تیراژ وسیع چاپ و توزیع شود (14) فضای همسایه ها گویای دورانی از زندگی اجتماعی- سیاسی ما، در جنوبِ غربی کشور- مشخصاً- در اهواز است. سال های سی تا سی دو. ما این زندگی را از سرگذرانده ایم. این آدم ها و نمونه ی این آدم ها را داشته ایم. تفاوت در این است که در روان دراماتیزه شده اند. داستانی شده اند، آمده اند در داستان نشسته اند- حوادث هم- آن چه را که به درد رمان خورده است، از میانِ انبوه حوادث انتخاب کرده ام و به ضرورت، تبدیلشان کرده ام به حوادث داستانی- چون قرار بوده است رمان بنویسم، نه تاریخ و یا زندگی نامه. (15) اما داستان یک شهر- این رمان سال ها با من بود، بخش عظیمی از این رمان، تجارب مستقیم خودم است. خیلی از شخصیت ها در واقعیت زندگی نبودند. آن ها را ساختم، چون ضرورت داستان وجودشان را طلب می کرد. عناصری که در واقعیت زندگی وجود داشتند، بیشتر افسرهایی بودند که تیرباران شدند. فضای بندر لنگه در داستان ترکیبی است از عنصر تخیٌل و همان که بود. (16) در این رمان تصویری از کل مملکت داشتم که پس از کودتا، تبدیل شد به مملکتی بی تحرک و خفته و متلاشی شده-چه از نظر مبارزات سیاسی و چه از نظر امور اقتصادی- مملکت پس از کودتا، تبدیل شد به قبرستانی که از هر؟؟؟؟؟؟ سو چکمه و سرنیزه بر آن حاکم بود و از سوی دیگر تبلیغات دولتی و اقتصاد کاذب، که رشد روز افزون داشت؛ و در این شرایط کسانی که استعدادی داشتند، لب فرو بستند و جهت فعالیت شان را تغییر دادن و رفتند به دنبال زندگیِ انفرادی خودشان، به دنبال ثروتمند شدن، به دنبال رفاه و انگار نه انگار که روزی روزگاری درگیرهای مبارزاتی داشته اند و انگار نه انکار که در این مملکت برای استقرار عدالت اجتماعی، روزگاری پر جوش و خروش بوده است. بندر لنگه را الگو گرفتم، که خوب می شناختمش. حدود سه سال در این شهر بندی زندگی کرده بودم. بازگشت های رمان، بر می گردد به تهران، برمی گردد به لشکر دو زرهی، بر می گردد به بازداشت ها و شکنجه های معروف. بیشتر حوادث در خود بندر لنگه اتفاق می افتد. دوره ای را که در لشکر دوزرهی گذرانده بودم، ناظر و شاهد همه ی حوادثی بودم که در داستان یک شهر آمده است. (17) یک ماه اول در حمام مخروبه لشکر دو زرهی که محل شکنجه بود زندانی بودم. من و دوازده دانشجوی دیگر. بعد انتقالمان دادند به اتاق عمومی پاسدارخانه. جایی در انتهای سلول های انفرادی افسرانی که بازجویی و شکنجه و محکوم به اعدام و نهایتاً اعدام شدند. در این جا بود که روزی یکی- دو بار برای رفتن به حیاط خلوت از مقابل این سلول ها می گذشتیم و حتا گاهی اگر چشم نگهبان ها را دور می دیدیم، چند کلمه با زندانیان انفرادی صحبت می کردیم. پشت پاسدارخانه ی لشکر دو زرهی، محل بازداشت زنده یاد محمد مصدق و دکتر فاطمی و چند تن از همرزمانش بود. از پنجره بازداشتگاه عمومیِ پاسدارخانه، گروه اول افسران را که برای اعدام به میدان تیر می بردند دیده بودیم. میدان تیر خیلی با ما فاصله نداشت. گروه اول را دیدیم که چگونه بردند و صدای گلوله را به هنگام تیرباران شنیدیم. صدای شعار دادن افسران را توأم با صدای گلوله ها هم شنیدیم. ساعت شش و چهار دقیقه صبح روز بیست و هفتم مهر ماه هزار و سیصدو سی و سه بود. ساعت دقیق را خوب به یاد دارم، چون اولین رگبارِ گلوله که شلیک شد به ساعتم نگاه کردم. چند ماه بعد، ما را زندان به زندان بردند تا عاقبت همراه سه تن دیگر از دانشجویان رسیدیم به بندر لنگه- در تنهایی و در غربت و پس از شکست. با بندر لنگه- هر چند تحمل ناپذیر بود. اُخت شدم حسش کردم. درد را، شکست را، سکون را و مردم بندر لنگه را که انگار به دنیای دیگر تعلق داشت، همه را خوب حس کردم. انگار که بعد از آن همه مصیبت، بندر لنگه بی حرکت، بهترین جایی بود که می توانستم درکش کنم. (18) حس ها، جاها، حرف ها، ماجراها و زندگیِ بی تحرک بندر لنگه همه در یاد و جانم مانده بود. همه تجربه هایم از شکست و همه دریافت هایم از زندگی غربت زده ی پُر دردِ تنها. تحریر اول رمانِ داستان یک شهر را سال پنجاه و چهار آغاز کردم. بعد از چاپ رمانِ همسایه ها. و بخشهای مهمی از آن را نوشتم. پس نوشتن را آغاز کردم. حس میکردم در قبال شخص خودم، در قبال تجارب خودم مسئولیت دارم. هیچ یادداشتی هم از آن روزگار نداشتم. به هر حال داستان یک شهر مجموعهای از تجارب شخصی خودم است که از سال سی و سه آغاز میشود و تا اوایل سال سی و شش ادامه می یابد. باید اینها را می نوشتم. باید خودمان را میشناختیم. باید میفهمیدیم که آخر چه شد، از كجا شروع شد، این شکست چگونه پیش آمد. البته برای خیلیها که دنبال پول ئ رفاه رفتند دیگر مهم نبود که این مملکت غارت شود، دیکتاتوری باشد یا نباشد، آدم بکشد یا نکشد. برای آن ها حتا خوب هم شد! در اقتصاد کاذب شکوفا شدند! من دلم می خواست در این کتاب بتوانم به این جا برسم که تصویری بدهم از آن چه که بر سرمان آمد. (19) نمی دانم چقدر موفق شدهام، اما قصدم این بود. جالب این جاست که بعد از چاپ کتاب کسانی به من گفتند که رفتهاند بندر لنگه و جاهایی را که در کتاب آمده پیدا کرده اند. (20) فریدون فریاد با خواندن داستان یک شهر به صرافت دیدن بندر لنگه افتاد و به آن جا سفر کرد. (21) زمین سوخته حکایت سه ماه اول جنگ است، در این سه ماه اول جنگ، حتا تا مدت ها بعد هیچ کس از مناطق مختلف کشور، از اتفاقاتی که در مناطق نزدیک به جبهه افتاده بود، خیلی جدی خبر نداشت. (22) تهران زندگی آرامی داشت، در حالی که از جنوب غرب تا شمال غرب، خط مرزی کشور پیوسته زیر توپ و موشک و گلوله های عراقی بود، مردم این خط مرزی گرفتار مصیبت بودند. در آن موقع واقعاً خانواده ها شقه شدند. یکی شان جبهه بود، یکی شان مجروح در بیمارستان، یکی شان گم شده یا اسیر شده، یکی دوتاشان هم راه افتاده بودند و رفته بودند در اردوگاه هایی ساکن شده بودند. در شهرهای دیگر با مهاجرین بسیار بد رفتار شد. با آن ها به عنوان فراری و نامرد روبرو می شدند، بی این که واقعاً حس کنند که چه اتفاقی افتاده است. (23) تاریخ سیاسی- اجتماعی این مملکت را که نگاه کنی می بینی که سیاست و استبداد به سرنوشت محتوم ما بدل شده است. مثلاً از صد سال پیش که نگاه کنیم، یک خروار چشم، یک مناره سر، نعل کردن آدم، شمع آجین کردن، توپ بستن مجلس، جشن های پر خرجی که دیگران بخوابند تا او بیدار باشد و صدها نمونهی دیگر، که شاخص شرایط حاکم بر جامعه ی ما بوده است. کسی گفته: «این جا سرزمین زندان رفتن هاست» که حرفش درست است. این جا کشور مادرانی است که بچه هایشان را در زندان بزرگ میکنند. کشور سوختن اجساد و مفقود الاثر شدن آدم ها و مدفنشان است. کشور زندانبان و زندانیان است. که همه اینها نشانهی استبداد و ندانم کاریهاست. استبداد و ندانم کاری حاکمیتها و استبداد و ندانم کاری خود مردم. در ایران کمتر خانواده ای را میشود یافت که زخم سیاست نخورده باشد. ببینید؛ مهاجرتها، تبعیدها، در به دریها، همه اینها نشانهی نوعی سیاست حاکم بر جامعهی ما است.. (24) محمود دولت آبادی در مورد احمد محمود می گوید: « احمد محمود به حق یکی از مطرحترین و با ارزشترین رمان نویسهای ما است و به گمان من یکی از جسورترین نویسندگان ما هم هست؛ من در خودم هرگز چنان جسارتی ندیدهام که مسایل را آن قدر به صراحت بیان کنم؛ و احمد محمود برای اولین بار این کار را در تاریخ ادبیات سیاسی ما انجام داده است؛ و این به نظر میرسد که محصول تجربیات زندگی خود محمود باشد؛ چرا که ادبیاتی که او خلق کرده، اصالت و منطق خاص خود را دارد و حتا صراحت بیان محمود- به گمان من- بازتابی است از مناسبات اجتماعی- سیاسی زندگی در بخشی از کشور ما به نام خوزستان، جای رویارویی عریان کار و کمپانی، محیط و موقعیتی که هیچ حجابی از سنٌت در لب تیغ کار و استعمار نمیتواند دوام بیاورد. رمز موفقیت نویسنده در یافتن خوانندگان بسیار، هم نتیجه منطقی برخورد صمیمانهی اوست با وقایع و مسایل اجتماعیِ مردمی که خود را در اثر میجویند، یا این که دور از اثر هستند و به وسیلهی آن میخواهند پارهای از کشور و تاریخ اجتماعی خود را بشناسند، یا این که میشناسند و میخواهند بدانند تاریخ اجتماعیشان چگونه در ادبیات انعکاس یافته است؛ و این طبیعیترین نوع برخورد از جانب مردم است با یک اثر ادبی یا با آثار یک نویسنده. (25) لیلی گلستان میگوید: «دلم برای آن چهارشنبههایی تنگ می شود که با بغلی کتاب و کاغذ و نوار و با شوق بسیار به آن خانهی ساده و کوچک وارد میشدم، حرفهای خوب میشنیدم، چوشانده گل گاوزبانِ خانم محمود را مینوشیدم و با دل خوش و پرشور، خانه را چهارشنبه دیگر ترک میکردم. (26) مأخذها: 1 – نگاه ن، شماره ی 10 دوره ی جدید، آبان 1381 2 – اطلاعات لندن، 17 مهر ماه 1381 3 – همان جا، 26 مهر ماه / 4 – همان جا، 19 بهمن 1380 5 – حکایت حال (گفت و گو با احمد محمود، لیلی گلستان) کتاب مهناز،صص 50و51و52 6 - همان جا، ص9 / 7 - همان جا، ص10 8 - همان جا، ص 44 / 9 – همان جا، ص10 10 – همان جا، ص14 / همان جا، ص10 12 – همان جا، ص44 / 13 – همان جا، ص10 14 – همان جا، ص44 / 15 – همان جا ص 138 16 – همان جا، ص 150 / 17 – همان جا، ص 151 18 – همان جا، ص 152 / 19 – همان جا، ص 153 20 – همان جا، ص 154 21 – ما نیز مردمی هستیم، گفت و گوی فریدون فریاد و امیر حسن چهل تن با محمود دولت آبادی، ص238 22 – حکایت حال، ص157 / 23 – همان جا، ص158 24 – همان جا، ص46 25 – ما نیز مردمی هستیم، ص 237- 238 26 – حکایت حال، ص7
|