|
فرامرز پورنوروز
|
|
پرده ی اول : حسابی از دست برزو عصبانی بودم. کشتی گرفته بودیم ، زمینم زده بود . رفته بودیم از باغ انگور کنار " جغاتو " انگور بدزدیم ، بیشتر از من انگور چیده بود. وقتی هم باغبان دنبالمان کرده بود، من همه ی انگورهایی را که چیده بودم ، انداخته بودم و فرار کرده بودم. ولی او، هم خوب در رفته بود و هم انگور هایی را که در پیراهنش ریخته بود، با خودش آورده بود. بدبختی بزرگتر اینکه وقتی با بچه های محله ی " سیرجانی " درگیر شده بودم و نزدیک بود که از سیرجانی ها کتک بخورم ، بدادم رسیده بود و خودش را انداخته بود وسط دعوا و بزن بزن و روی سیرجانی ها را کم کرده بود! توی محله ی فقیرنشین ما فقط برزو بود که از من سرتر بود و بچه ها ازش حساب می بردند . وقتی او بود دیگر کسی مرا جدی نمی گرفت ! روزی که سر عبور از رودخانه ی طغیان زده ی" جغاتو " شرط بندی کردیم ، خواستم تمام عقده هایم را سرش خالی کنم ! قرار بود اگر برزو با دستان از پشت بسته تمام عرض رودخانه را شنا کرد و خودش را به ساحل آنور رودخانه رساند ، پنج ریال که پول بلیط سینما میشد از من ببرد. در غیر اینصورت بازنده بود و باید پول سینمای مرا میداد ! فیلم تازه ی بیک ایمانوردی روی صحنه بود و ما برای دیدنش لحظه شماری میکردیم. همه ی بچه های محل کنار رودخانه جمع شده بودند تا این شرط بندی هیجان انگیز را از نزدیک ببینند ! برزو لخت شده بود و ما با طناب داشتیم دستهایش را از پشت می بستیم. من برای محکم کاری یک گره به گره های دستش اضافه کردم که دیگر حقه نزندو گره ها را زیر آب باز نکند ! کنار رودخانه که شبیه پرتگاه بود ایستاده بودیم و بچه ها داشتند در مورد شرطبندی صحبت میکردند که من و یکی دیگر از بچه ها فرصت را غنیمت شمردیم و در یک چشم بهم زدن برزو را از پرتگاه هل دادیم به داخل رودخانه ! برزو با دستهای از پشت بسته و در حالی که تعادلش را از دست داده بود، در میان آبهای خروشان رودخانه فرو رفت. لحظاتی گذشت و از برزو خبری نشد ! بچه ها همگی دلهره داشتند ومرا ملامت می کردند . همگی به سطح آب خیره شده بودیم که خبری از برزو بشود . هر چه لحظات طولانی تر می شد ، بر دلهره ی ما افزوده میشد. حالا لحظات به دقیقه تبدیل شده بود و من می ترسیدم ! زنانی که کنار رودخانه لباس می شستند، متوجه وضع غیرعادی ما شده بودند وداد میزدند که : چی شده ! ؟ دیگر داشتیم کلافه می شدیم که یکی از بچه ها ناگهان داد زد : بچه ها اونجا رو ... و به جایی در وسط های رودخانه اشاره کرد. سر برزو از آب بیرون آمده بود و با دستهای بسته تلاش میکرد تعادلش را روی آب حفظ کند و در همان حال خود را به آنسوی رودخانه می کشید ! ما هنوز نفسهایمان در سینه حبس بود که صدای برزو را شنیدیم. داشت خط و نشان می کشیدکه وقتی برگشت حسابمن یکی راخواهد رسید! آن روزها ما چهارده – پانزده ساله بودیم. پرده ی دوم : زمستان سال شصت و پنج . یک روز برفی . سرما مغز استخوان را می سوزاند. من در کوهپایه های زاگرس گم شده ام.از دو روز قبل چیزی نخورده ام. می خواستم خودم را به دهات مرزی برسانم که برف شروع شد. نابلد بودم . غروب بود . راه برگشت را هم گم کرده بودم. تا چشم کار میکرد کوه بود و برف . شب و تاریکی از راه می رسید. داشتم از پا می افتادم که دو سیاهی از دور ظاهر شدند. فکر کردم که گرگ هستند . خودم را جمع و جور کردم که میان برف ها پنهان بشوم. سیاهی ها نزدیکتر شدند. دو نفر آدم بودند. تا مرا دیدند اسلحه هایشان را آماده کردند. سلام کردم . صدایم در نمی آمد . ناگزیر بلندتر داد زدم که من اسلحه ندارم. نزدیکتر شدند و کمکم کردند که همراهشان راه بیفتم. از کیسه هایشان غذای مختصری بیرون آوردند و با مهربانی مهمانم کردند. ولی هنوز برایشان مشکوک بودم. ساعتی بعد در دهی بودیم. مرا پیش فرمانده بردند. دلهره داشتم که چه پیش خواهد آمد ! خسته بودم . و سرپا ایستادن برایم مشکل بود. چشمهایم آدمها را خوب تشخیص نمی داد . فرمانده که قطار فشنگ از شانه هایش آویزان بود ، جلوتر آمد و لحظاتی با شک ورندازم کرد. بعد درصورتم خیره شد و ناباورانه نگاهم کرد. بعد با تعجب پرسید : ...پسر اینجا چکار میکنی !؟ و سرو صورتم را بوسید و گفت برایم لباس گرم بیاورند. برزو بود !
پرده ی سوم : دیروز خواهرم از راه دور زنگ زد . صدایش گرفته بود . انگار حال و حوصله نداشت. قدری سربسرش گذاشتم. ولی فایده نکرد ! جدی شدم و پرسیدم که چی شده فلانی ؟ چرا صدات گرفته ؟ زد زیر گریه. دوباره پرسیدم : حرف بزن چی شده؟ گفت : برزو ......... پرسیدم : برزو چی ؟ از هفت هشت سال قبل می دانستم که برزو به کانادا پناهنده شده بود. می دانستم مدتی در رستوران dishwasher بود. بعد هم شنیدم که روزنامه پخش می کند. بعدها هم کارگر ساختمانی و . . . . . بعد بیکاری و. . . .بعد ولفر . ولفر به مذاقش سازگار نبود. برای کارهای بهتر هم انگلیسی خوبی نداشت. و این اواخر . . . یکماه قبل که تلفنی صحبت می کردیم ، صدای افسرده ای داشت. و دیگر نمی غرید .انگار در مقابل حوادث و مشکلات کوتاه آمده بود ! از خواهرم پرسیدم : بالاخره چی شد ؟ چرا حرف نمی زنی ؟ گفت : برزو خودکشی کرده . . . برزو دو کوله پشتی پر از سنگ را بخودش بسته بود و خودش را به آبهای اقیانوس سپرده بود! جنازه اش را پنج شش روز بعد غواصان از زیر آب بیرون کشیده بودند !
|