|
منصور کوشان
|
|
سرانجام با رسیدن بهالهام شاعرانه دریافتم صبر و تحملم بیهوده نبوده است. هنوز هم میتوان به این جملهی طلاییی "جوینده یابنده است" امیدوار بود. از همان ماههای نخست که دور هم مینشستیم و در بارهی اروپاییها وراجی میکردیم، تصمیم گرفتم حتا وقتی هم ظرفشویی میکنم و یا توالت و حمام فلان هتل را از گند و کثافتهای فلان مسافر پاک میکنم، از یاد نبرم که سالها یک روزنامهنگار حرفهای بودهام. آدمی که بهخاطر خبر/ گزارشهای دست اول و جنجال برانگیز مجبور به فرار از وطنش شده بود. خیلی زود و خوب یاد گرفته بودم که همه جا خبر جالب وجود دارد. فقط کافی بود که رگ خواب سردبیر را بهدست میآوردم و حد و حدود شعور خواننده را میشناختم. دیگر مشکلی نبود. میتوانستم مطلب را پر و بال بدهم و بهعنوان خبر/ گزارش دست اول چاپ کنم. روی این اصل هم همهاش تو این فکر بودم که در غربت هم میشود خبر دست اول گیر آورد. خواننده خواننده است. سپید و سیاه و زرد و سرخ ندارد. خیلی زود احساساتی میشود و خیلی زود هم فراموش میکند. حتا خیلی از حوادث قدیمی را میشود با رنگ و لاب امروزی در صفحهی اول هم چاپ کرد. مدتها بود دریافته بودم زندگی در غربت، با همهی مصیبتهایش، باز هم این فرصت را میدهد که بشود رگ خواب روزنامهخوانهایش را محک زد. در هیچ کجای دنیا بیشتر از چند در صد خوانندگان روزنامهها دنبال خبر جدی نیستند. یعنی آدمهای جدی نیستند که خبر جدی بخواهند. اگر سالها روزنامهنگاری در وطن را بخواهم نادیده بگیرم، تجربهی هشت سال سرگردانی در کشورهای مختلف اروپایی و کنجکاوی در بارهی خوانندگان روزنامهها، نشان داده است که آدمهای جدی سرشان تو کتابهای جدی و مجلههای جدی است. از تابستنی که روزنامههای صاحبخانهام را خواندم، امید کار کردن در روزنامه بیشتر وسوسه و در عین حال امیدوارم کرد. صاحبخانه در حال تخلیهی زیرزمین خانه از خردهریزها و آت و آشغالها بود که روزنامهها را دیدم. چند بار از آنها حرف زده بود. چند سال طول کشید تا پذیرفت دستکم میتواند در روزهای جشن میلاد عیسا مسیح، سال نو یا عید پاک که همه جا تعطبل میشد، بهمن هم بهچشم یک شهروند نگاه کند. ماههای نخست حتا موقع دادن اجاره و دریافت رسید آن، صاحبخانه به سختی چند کلمه با من حرف میزد. حتا متوجه شده بودم که اکراه داشت بهصورتم نگاه کند. هر بار میخواستم اجاره خانه را بهاو بدهم حسابی خودم را در آینه ورانداز میکردم. همهاش فکر میکردم چیز نامتعارفی سر شانهها یا روی یقهام میبیند. هنوز متوجه نشده بودم که از نگاه کردن در چشمهایم پرهیز میکند. بعد هم که فهمیدم، بارها چشمهایم را در آینه کنجکاوانه کاویدم. هیچ چیز در آنها جز مردمک سیاه و یکی دو رگ کوچک قرمز روی سپیدی نمیدیدم. با این که تا یادم میآمد همیشه یکی دوتا رگ و گاهی زردی در چشمهایم دیده بودم، باز رفتم چشمپزشکی. در هفتهی آخر هر ماه، هر روز چند بار از مایع شستوی چشم که پزشک داده بود، میریختم تو چشمم. امیدوار بودم دیگر صاحبخانه از نگاه کردن در چشمهایم پرهیز نکند. بیفایده بود. باز هم یک نقطهی نامعلوم در اطراف صورتم را نگاه میکرد. هر چه هم میخواستم این موضوع را فراموش کنم، باز آخر ماه که می شد، یادم میآمد و کلافه میشدم. حتا به این فکر افتادم که لنز آبی بخرم و فقط در لحظهی ملاقات صاحبخانه روی چشمهایم بگذارم. بهچند فروشگاهم هم مراجعه کردم. هیچ کدام نمیپذیرفتند که پیش از خرید، آنها را روی چشمهایم آزمایش کنم. نمیتوانستم با پول گهشوری ریسک کنم. میخواستم خودم را با چشمهای آبی ببینم و اگر حسابی بر وقار و شخصیتم میافزود، حقوق سه هفته را برای داشتنشان پسانداز کنم. خوشبختانه درست یک هفته مانده بهآخر ماه سیتامیر مشکلم حل شد. یکی از فروشگاهها لنزهای مستعمل یک مشتری را دور نینداخته بود. تلفن زد که امکان آزمایش لنز آبی مهیا است. خوشحال ساعت یک ربع بهچهار خودم را به فروشگاه رساندم. فروشنده همه چیز را آماده کرده بود. هیچ فکر نکرده بودم که آدمها و اشیا و به طور کلی دنیا با لنز آبی چهگونه خواهد بود. در راه هتل تا فروشگاه منغربتیام در گوشم زمزمه کرد شاید علت این که همه چیز را تیره و تلخ میبینم بهخاطر همین مردمکهای سیاهم باشد. آخر این که نمیشود همه چیز هم در وطن سیاه باشد و هم در غربت. فکر کردم ممکن است حق با منغربتیام باشد. از سالها زندگی در غربت هیچ لذتی نبرده بودم. یکی دو سال فقط به فکر بازگشت بودم و با چمدانی از بریدههای روزنامه از محلی به محلی کوچ می کردم. بعد هم که دریافتم راه بازگشتی نیست و پذیرش من و امثال من در اینجا، بیشترسرپوش گذاشتن روی کثافتکاریهای سیاسیی میان دولتها است و فجابعی که در وطن اتفاق میافتد، باز همهاش در حال نق زدن و دنیال پول درآوردن بودم. انگار نه انگار که آن آزادی که به دنبالش بودیم، اینجا حی و حاضر است. منوطنیام گفت اگر هیچ کاری نمیتوانی انجام بدهی، کتاب و نشریه و فیلم و تانر و سینما و نقاشی و دهها دستآورد دیگر فرهنگی هست که از زیر تیغ سانسور نگذشتهاند تا اخ و پیف باشند. بهجای وراجیهای بیهوده و همهاش به فکر پسانداز بودن، آنها را دنبال کن. راست می گفت. همه نوعش هم بود. از راست راست تا چپ چپ. منغربتیام گفت میخواهی پول گهشوری را بدهی بابت چی؟ آگاه بشوی که چی؟ خواندن و دیدن بهچه دردت میخورد؟ تو که نمیخواهی برگردی بهوطنت و ... ناگهان بهخودم آمدم. مدتها بود که هرگز فکر نکرده بودم به بازگشت. نه این که به وطن عزیز و هم وطنان فکر نکنم، نه. اگر نگویم همیشه، گاهی به فکرشان بودم، در سالگردها و به خصوص وقتی کسی را زندانی میکردند، میکشتند یا زازله میشد. حتا تا چند روز همهی هم و غمم میشد وطن و هموطن. اما باز فراموش میکردم. منغربتیام برنده میشد. میخواست که آدمی باشم مرفه، بیخیال و به فکر خویش و برنامههای آتیام. مدام میپرسید آخر هفته را چهکار میکنی؟ برای تعطیلات چه برنامه داری؟ الان بهترین فرصت برای رزرو بلیط و هتل ارزان است. اطرافت را نگاه کن! هر کسی به فکر خویش است. امروز را دریاب! منوطنیام هم همین را میگفت. مدام میگفت امروز را دریاب و مانده بودم که امروز کدام من را دریابم؟ از زندگیی در غربت بهره ببرم و خودم را روزبهروز آگاهتر کنم برای فردای بهتردر وطن یا این که از زندگیی در غربت لذت ببرم و بیخیال فردا باشم. منغربتیام میگفت احمق این جا که وطن سابقت نیست. تو شهروند این جا شدهای و از هر نوع بیمه و بازنشستگی بهرهمندی، محتوای این کتابها را برای کی در ذهنت تلمبار میکنی؟ خوش باش. در دنیای امروز هر کس فقط مسؤول خویش است و نه دیگری. نمیدانم اگر قطار زیرزمینی بهمقصد نرسیده بود، مکالمهی منغربتیام با منوطنیام به کجا میانجامید. البته از حضور آنها بسیار خرسند بودم. اگر بهمکالمهی آنها گوش نمیکردم، راههای طولانی از محلی به محلی رفتن کلافهام میکرد. اتوبوس نبود که از پنجره بیرون را نگاه کنم و سرگرم باشم. مسافرها هم اغلب شبیه به هم بودند. صبحها خوابآلود چرت میزدند و روزنامههای صبح را ورق میزدند و عصرها خسته باز چرت میزدند و روزنامههای عصر را میخواندند. تک و توکی هم یا خواب بودند یا در حال کتاب خواندن، ساندویچی را بهنیش میکشیدند. فروشنده که لنزها را روی چشمم گذاشت، تا چند لحظه همه چیز را سیاه دیدم. داشتم از وحشت کالبد بیمایهام را از جان تهی میکردم. فروشنده انگار که از حالتم دریافته باشد در حال قبض روح هستم، توضیح داد که چتد لحظه چشمهایم را بهبندم تا بهوجود شیی بیگانه عادت کنند. نمیدانم اگر صدای فروشنده را نشینده بودم، چه اتفاقی میافتاد. همانطور که به مکالمهی منوطنیام و منغزبتیام گوش میدادم که بحثشان بر سر صاحبخانه به فحش و فضیحت کشیده شده بود، آرام آرام پلکهایم را باز کردم. دلم نمی خواست ناگهان با دنیای آبیِ روشن و شادی که همه چیز در آن سرشار از آزادی و رفاه است، روبهرو شوم. لحظهی ویژهای بود که نمیبایست به راحتی از دست میدادم. میدانستم باید ذره بهذرهی آن را به حافظهام بسپلرم تا در آینده، در اوج موفقیت و افتخار که نطفهی پیروزی مطرح میشود، بتوانم همهی آن را بهیاد بیاورم. میدانستم خیلیها کنجکاو میشوند و میخواهند بدانند که الهام شاعرانهای که بهآن دست یافتهام چهطور و چه گونه اتفاق افتاد؟ از خندهی منوطنیام نتوانستم نزاکت را رعایت کنم. تعادلم را از دست دادم و با این که میدیدم چشمهای آبیی فروشنده از حیرت در حال ترکیدنند، باز نمیتوانستم جلو خودم را بگیرم. هرگز باور نمیکردم ممکن است اینقدر مضحک شوم. حتا اگر گاوی میدیدم که روی بینیاش یک شاخ کرگدن سبز شده بود، اینقدر حیرت نمیکردم. با پوزش و تشکر فراوان از فروشنده خداحافظی کردم. تا مدتها هم هر وقت با صاحبخانه روبهرو میشدم نمیتوانستم جلو خنده ام را بگیرم. اتفاقی که سبب شد صاحبخانه در صورتم نگاه کند. کنجکاو شده بود که چرا میخندم. گمانم در چشمهایم نگاه کرد تا اگر شیطنت یا مسخرهگی در آنها دید، عذرم را بخواهد. نخسنین روزی را که در چشمهایم نگاه کرد هرگز فراموش نمیکنم. چشمهایش دو دو میزد و مملو از غم و افسردگی بود. منوطنیام گفت ای غافل! بیچاره صاحبخانه از ترس لو رفتن نخواسته بود در چشمهای تو نگاه کند. دریاب چه درد و مشکلی دارد! بهرغم هشدارهای پی در پی منغربتیام که مدام زمزمه میکرد در کار و زندگی دیگران دخالت نکن، کنجکاو شدم ببینم اندوه صاحبخانه از کجا سرچشمه میگیرد. راستش بیشتر میخواستم ببینم درست دریافتهام یا نه. چون حالتهای چشمهای آبی را نمیشناختم. همیشه آنها را در یک وضعیت دیده بودم. بیحس و بیعمق. اما چشمهای صاحبخانه و همسرش در آن روز و حتا روزهای بعد دیگر شیشهای نبود. تلاطم اندوه را در آنها میدیدم. حتا در یک دورهی کوتاه، شادی و امید را. از این تجربهام بسیار خشنود بودم و تا مدتها به حرفهای منغربتیام گوش نمیدادم. همین کنجکاوی و دقتم باعث شد هر از چند گاهی بهبهانهای به سراغ صاحبخانه بروم و روابط ما به تر شود. روزی که رفته بودم قرارداد سال چهارم اجاره را تمدید کنم، صاحبخانه خواست که با هم قهوهای بنوشیم. خوشحال دعوتش را پذیرفتم. قرارداد را که امضا کردم، همسرش یک تکه کیک جلوام گذاشت و پرسید اخبار اروپا را دنبال میکنم؟ یک فرصت طلایی بود تا خودم را معرفی کنم. صاحبخانه و همسرش همین که دریافتند یک روزنامهنگار حرفهای هستم (نگفتم در حال حاضر گهشوری می کنم) از علاقهمندیشان به روزنامه حرف زدند و اشاره مختصری کردند بهیک دورهی روزنامه که برایشان از هر چیز ارزشمندتر است و در زیرزمین از آنهانگهداری میکنند. بعد از آن باز هم گاه گاهی بهنوشیدن قهوه و خوردن کیک دعوتم کردند و از روزنامهها حرف زدند، اما هرگز آنها را ندیده بودم تا روزی که میخواست آنها را از زیرزمین بهانباریی زیرشیروانی ببرد تا بهجایشان، یک خارجی را جا بدهد. (از وقتی ما کله سیاهها تعدادمان از تواناییی شمارش شهروندان بیشتر شده بود و دریافته بودند زیاد هم خطرناک و عقبافتاده نیستیم، خیلیهایشان بهفکر اجارهی زیرزمینها و انباریهایشان افتاده بودند.) تمام تابستان را سرگرم ورق زدن روزنامهها بودم. بیشتر از هر چیز خبرهای در حاشیهی جنگ برایم مهم بود. میدانستم همیشه جنگ هست. بدون جنگ توازن قدرتهای بزرگ بههم میخورد. حتا توانستم از دوتا آگهی با کمی دست کاری خبر خوبی درست کنم. خواندن روزنامههای قدیمی بسیار سخت بود، اما ارزشش را داشت. بهجز تنظیم چند خبر جالب، نکتههای ظریفی را حالیام کرد. در مدتی که سرگرم تورق روزنامهها بودم، دریافتم که حتا دوران جنگ دوم جهانی هم همه چیز حساب و کتابش بهتر از روزگار ما بوده است. هم سیاست در آن زمان پدر و مادر داشت و هم جنگ. خبرها و یا گفتهی هر کدام از وزیران و ژنرالها را دنبال میکردم، معلوم بود که همهشان آدمهای با پدر و مادر داری بودهاند. حرفهایشان پایه و اساس داشت. استخوان ترکانده بودند. در کار خودشان خبره بودند. وقتی سردمداران آن دوره را با دوران خودمان مقایسه میکردم، نمیتوانستم جلو بغضم را بگیرم. باور نمیکردم اینقدر آدمهای حقیری باشیم. از این که اجازه داده بودیم بهقول دوستان مشتی آدم رذل دهاتی بر ما حکومت کنند، هر نوع خفت و خواری در غربت را سزاوار میدانستم. روزنامهها از چهارشنبه یکم سپتامبر سالهای 1939 تا دوشنبه دهم مای 1945 بود. برای همین هم صاحبخانه آنها را نگه داشته بود. معتقد بود آن سالها باز هم تکرار میشود. با همسرش که دو سال از خودش پیرتر بود، شرط بندی کرده بود. نئونازیستها هم که داشتند قدرت میگرفتند، یک بار با هم روزنامهها را مرور کرده بودند. همسرش گفت که دریافتم چرا چشمهایشان از شادی و امید برق می زدند. میخواستم بهصاحبخانه و همسرش کمک کنم. دوتایی صندوق بزرگی را هن هنکنان از پلهها بالا آورده بودند. بهپشت در طیقهی همکف رسیده بودند که صدای نفسهایشان را شنیدم. دستگیرهی صندوق آهنی را که گرفتم و خواستم بلند کنم متوجه شدم سنگینتر از آنی است که به نظر میآید. میدانستم نباید کنجکاوی کنم. بارها منغربتیام هشدار داده بود که این نوع پرسشها در اینجا، فضولی و بیادبی است، اما باز پرسیدم. همسر صاحبخانه که هنوز داشت نفس نفس میزد، گفت نخواستهاند روزنامهها را دسته دسته ببرند. جا بهجایی زیاد، ممکن است خرابشان کند. من من کنان گفتم میتوانند صندوق را بگذارند گوشهی سالن طیقهی همکف. از نظر من هیچ اشکالی ندارد. اشاره هم کردم که بردن صندوق تا طبقهی بالا که بهغیر از پاگردها 19 پله میشد، احتمال فشار آوردن به مهرههای کمر را دارد و ... هنوز حرفم تمام نشده بود که صاحبخانه خوشحال پذیرفت. صندوق را با هم کشان کشان تا گوشهی سالن بردیم. صاحبخانه برای این که از هرگونه کنجکاوی و خرابکاریی احتمالی در آینده بازم دارد، قفل در صندوق را باز کرد و روزنامهها را نشانم داد. بهدور هر دستهی روزنامه نابلون پیچیده بود. گفت نگران نم زیرزمین و رطوبت هوا بوده است. پرسیدم میتوانم برای مدتی آنها را مطالعه کنم. چند دقیقه صاحبخانه و همسرش بههم نگاه کردند و چون نتوانستند تصمیم بگیرند، اجازه خواستند که بیرون بروند و بعد از مشورت نظرشان را اعلام کنند. گفتم پس قهوه درست میکنم تا بعد از اساسکشی با هم بنوشیم. هر دو خوشحال شدند. تا ساعت یک ربع بههفت شب جابهجاییی خرت و پرتهای زیرزمین بهانباریی زیرشیورانی طول کشید. اگر همسر صاحبخانه راضی نشده بود که بسیاری از وسابل دوران جنگ را، که بهقول خودش سالها از محلی بهمحلی کشیده بود، دور بریزد، بهیقین تا نیمه شب سرگرم اسبابکشی بودیم. صاحبخانه و همسرش تا ساعت نه شب پهلویم ماندند. باز هم از روزنامهها حرف زدند و از خاطراتشان در دوران جنگ و دنیای طلایی که برای خودشان تصور میکردند. هم صاحبخانه و هم همسرش معتقد بودند که زمین را به چند کشور تقسیم کردن ناعادلانه است. دخالت مستقیم در طبیعت است. آنان در آرزوی روزی بودند که ملتهای مختلف با اتحاد در یک کشور واحد – که منظورشان کره زمین بود – در کنار هم در صلح و آرامش زندگی کنند. صاحبخانه و همسرش نتوانستند جلو اشکهایشان را بگیرند. هرگز نفهمیدم که بیش از دو ساعت ماندن صاحبخانه و همسرش در خانهی من بهخاطر خستگیی بیش از حد بود یا حزن از دست دادن آرمانهایشان. تا لحظهی خداحافظی هم نه من اشارهای به درخواستم کردم و نه آنان. در واقع مطمئن شده بودم که از باز گذاشتن در صندوق منصرف شده بودند. در آستانهی در خانه صاحبخانه انگار که رمز زندگیاش را بهمن می داد، بعد از سفارشهای لازم، کلید صندوق را داد و تأکید کرد فقط تا آخر تابستان میتوانم آن را داشته باشم. توضیح هم داد که در فصلهای پاییز و زمستان و بهار به خاطر بارندگی و باد و رطوبت سیال در هوا ترجیح میدهد روزنامهها در صندوق باشند و در آن قفل. از او و همسرش به خاطر اعتمادی که به من کرده بودند، تشکر کردم. میدانستم آنان باور نکرده بودند میخواهم روزنامهها را بخوانم. طبیعی بود که خیال کنند میخواهم آنها را کف آشپزخانه یا راهرو پهن کنم. موزاییکهای کف آشپزخانه و راهرو تکه تکه شده بود و هر وقت کثیف میشد، بهسختی میتوانستم لای درزها را تمیز کنم. هر چند وقت یکبار صاحبخانه بهبهانهای سری بهمن میزد. طبقهی همکف خانه را که شامل یک اتاق، یک سالن ولنگ و باز، آشپزخانهی نقلی، حمام و توالت بود، بهمن اجاره داده بود. هر وقت پایین میآمد، میفهمیدم که کنجکاو همه جا را نگاه میکند. برای همین هم اغلب روزنامهها را پهن میکردم کف راهرو یا کف آشپزخانه تا تمیز کردن راحتتر باشد. این حسنهای دیگری هم داشت. یکی این که کمتر فضای خانه با فضای محل کارم یکی میشد، دیگر این که مجبور نبودم زیاد مواد تمیز کننده استفاده کنم. وسایل و مواد بهداشتی بهرغم این که دولت مرتب روی آن تأکید میکرد، گران بود. روزنامهها را که ورق میزدم، دریافتم بهنظر نمیآید در تمام این سالها در گوشهی زیرزمین بایگانی شده باشند. از صحبتهای صاحبخانه بهاین نتیجه رسیده بودم که آنها را فقط برای روز شرط بندی با همسرش نگه داشته است، در صورتی که روزنامهها بیشتر از یکی دو بار خوانده شده بود. بعضی از لکهها، مثل سس خردل و یا مربای توت فرنگی که صاحبخانه بهآنها خیلی علاقه داشت، زیاد قدیمی نبودند. در رنگهای مختلفی دیده میشدند که زمان کهنگیشان را نشان میداد. البته هیچوقت هم صاحبخانه یا همسرش نخواسته بودند کتمان کنند که از طرفداران آدلف هیتلر بودهاند. هنوز هم بیمرز بودن ملتها را که از آرمانهای هیتلر میدانستند، ستایش میکردند و معتقد بودند چند تن از وزیران و بهخصوص گوبلز او را وادار بهپاکسلزیی نژادی کردند. هر بار هم صاحبخانه علتش را میگفت، قاه قاه میخندید و همسرش تکرار میکرد که تجاوز یک خاخام بهیک پسربچهی دوازده ساله خندهدار نیست. بعد از مرور روزنامهها جدیتر از همیشه، حرفهی روزنامهنگاری در غربت را دنبال کردم. نه تنها هر ماه برای روزنامههای پر تیراژ درخواست کار میفرستادم، که هر چند وقت یک بار هم به بهانهی داشتن خبر/ گزارش دست اول، سری بهدفتر روزنامهها میزدم. اغلب هم یکی از خبرهای روزنامههای قدیمی را با کمی دست کاری، تحویل میدادم. کافی بود زمان و مکان و اسمهای خاص را تغییر میدادم. آنچه در گذشته در بسیاری از کشورهای اروپایی اتفاق افتاده بود، حالا داشت بهشکل مضحکتری در کشورهای عقبافتاده یا در حال توسعه اتفاق میافتاد. بنابراین زیاد هم بیگدار بهآب نمیزدم. کافی بود که نام چند محله و میدان و خیابان را در چند کشور بدانم. هر وقت هم با کمی مشکل روبهرو میشدم، یعنی خبر بهرغم جالب بودنش حال و هوای زمان حال را نداشت، بهمدد استعدادکی که با رنج مشقت طی سالهای بسیار کسب کرده بودم، آن را تغییر میدادم. خبر را با کمی خیالپردازی در یکی از شهرهای کوچک وطن عزیز پرورش میدادم. با این که چند تا از این خبرها چاپ شد و ملاقات سردبیرها هم بزرگترین شانس برای کار پیدا کردن در روزنامه بود، اما باز تا سالها هیچ گونه روزنهی امیدی نیافتم. با مشکلی روبهرو شده بودم که راهحلی برای آن نداشتم. بهخصوص که هیچ مطلبی هم با نام اصلیام جایی چاپ نشده بود. ممنوع القلم نبودم، عضو هیچ دار و دستهی سیاسی هم نبودم، اما از آن جا که پدرم معتقد بود نان جاکشی خوردن شرف دارد به نان روزنامهنگاری، هرگز نتوانستم از نام فامیل واقعیام استفاده کنم. یقین دارم بعد از چند سال سگ دو زدن، باز هم وقتی هر هفته یک یا دو ستون از صفحهی حوادث خارجی روزنامه را بنویسم، باز نمیتوانم از نام و فامیل اصلیام استفاده کنم. حالا هم که پدرم نیست و هیچ رگ و ریشهای مطرح نیست، سردبیر معتقد خواهد بود که بهتر است نویسندهی خبر/ گزارشها نام خنثایی داشته باشد. من هم از آنجا که نمیخواهم شانسی را که سرانجام بهدست آوردهام، از چنگم در برود، حرف او را تأیید خواهم کرد. نخواهم گفت مردک دبنگ بگو خوانندهها خوش ندارند. خوششان نمیآید که مطلب مورد علاقهاشان را، حتا اگر دربارهی خارجیها باشد، یک خارجی نوشته باشد. فقط خوشحال خواهم بود که دیگر مجبور نیستم کار هر روزم را با جمع کردن کاپوت مسافران هتلها آغاز کنم و روح پدر عقبافتادهام را شاد.
در این مدتی که در اینترناسیونال هتل کار میکردم، حوادث زیادی اتفاق افتاده بود. حتا چند کنفرانس و سمینار هم برگزار شده بود، اما هیچ کدام بهکار من چه در هتل و چه در گذشته ربط چندانی پیدا نمیکرد. کار من در هتل تعویض ملافهها و هلهها بود و شستشوی توالت و حمام و تمیز کردن اتاقها. آن هم درست زمانی که مسافرها از اتاقها بیرون میرفتند. سه ماه مانده بود بهوقت برگزاریی کنفرانس سراسری روزنامهنگاران که خبر را شنیدم. فکر نکرده بودم کنفرانس در هتلی برگزار میشود که کار میکنم. تا شب پیش از برگزاری کنفرانس، در خواب و بیداری بهاین فکر میکردم که شانس کار در روزنامه تا در خانهام آمده است، اگر نتوانم کاری کنم، دیگر برای همیشه باید فکر حرفهی روزنامهنگاری را فراموش کنم. آنقدر مدام در فکر و خیال بودم که حتا چندتا از کارکنان هتل هم متوجه شدند و بهاصرار میخواستند که چند روزی را استراحت کنم. با این که بهراستی خسته بودم، هر بار بهبهانهای موضوع را عوض میکردم و ابلهانه بیشتر از هر وقت و حتا تواناییی معمولم کار میکردم. نمیخواستم اتفاقی بیفتد که روز کنفرانس در هتل نباشم. کنفرانس فقط اختصاص داشت به سردبیران و دبیران روزنامهها. دو روز مانده بهبرگزاریی کنفرانس وقتی باز همکارانم (که یک زن روسی، یک مرد کلمبیایی و یک دختر فلیپینی بودند)، خواستند که استراحت کنم، از آنان خواهش کردم اجازه بدهند که روز جمعه (میدانستم کنفرانس از ساعت ده صبح روز جمعه شروع میشود و تا ساعت یک بعدازظهر روز شنبه ادامه خواهد داشت) یکی دو ساعت استراحت کنم. همه خوشحال شدند. بنابراین همه چیز، حتا فرش قرمز برای باز کردن در خانهی شانس بهرویم آماده بود، الا کلید اصلی. حتا تا شب پیش از کنفرانس هم هنوز بهراه حلی نرسیده بودم. صبح پیش از این که از خانه بیرون بروم، ناگهان راه حل را پیدا کردم. درست همانطور که شعر بهشاعران الهام میشود، چهگونگی باز کردن در خانهی شانس هم بهمن الهام شد. حتا لباسهایم را هم پوشیده بودم و خیال داشتم در آن یکی دو ساعتی که گفتهام میخواهم استراحت کنم، برای این که خودم را از تک و تا نینداخته باشم، گوشهای بتمرگم و با خودم عهد کنم که تا دیگر از کاری مطمئن نشدم، بیگاری ندهم. حتا یک لحظه هم فکر نکردم که ممکن است تیرم بهسنگ بخورد. شاید هم بهخاطر این که فرصتش را نداشتم. فقط باید عمل میکردم. وقتی برای فکر کردن باقی نمانده بود. چون بهراه حلی نرسیده بودم، حتا دیرتر از هر روز آماده شده بودم. از خانه تا هتل دست کم چهل و پنج تا پنجاه دقیقه راه بود. زمان کار من هشت صبح شروع میشد و سه بعدازظهر تمام. هر کارگر نیم ساعت وقت ناهار و استراحت داشت و نیم ساعت وقت برای آماده شدن و رفتن، که من نخواسته بودم. وقت ناهار را هم کارمیکردم. سریرست شیفت هم متوجه شده بود که حداکثر در فاصلهی سهدقیقه با سطل و تِه و مواد تمیز کننده جلو در رختکن ایستادهام. بنابراین بهجای ساعت چهار، سه کارم تمام میشد. تمام کارهای اداریام را ناگزیر در همین یک ساعتی که تا چهار مانده بود و همه جا تعطیل میشد، باید انجام میدادم. بهدفتر روزنامهها هم اغلب عصرها میرفتم. بسیاری از سردبیران و دبیران، یهخصوص کسانی که از شهرستانها آمده بودند و اغلبشان شب پیش را در هتل خوابیده بودند، از ساعت هشت صبح در کافه و رستوران هتل پلاس بودند. تک و توکی روزنامه میخواندند و چند نفری هم رایانههای دستیاشان را باز کرده بودند و یحتمل خبرها و گزارشهایی را برای روزنامههایشان مینوشتند. بیشتریها در حال خوردن و گپ زدن بودند. خوشبختانه سرپرست شیفت هم میبایستی در تمام مدت کنفرانس بهمدیر رستورانها و کافهها کمک کند و بر کارها نظارت داشته باشد. این فرصت خوبی بود. کمک میکرد که نه تنها بتوانم همه چیز را برابر با برنامه پیش ببرم، که هر ده دقیقه تا یک ربع هم توانستم از طبقهی بالا ناظر آمد و شدها باشم. نخستین کاری که میبایست انجام بدهم، بهدست آوردن یک کارت ورودی بود که خیلیها از همان هشت صبح بهسینههایشان زده بودند. برعکس تصورم خیلی زود کارت ورودی را پیدا کردم. همین که وارد چهارمین اتاق شدم، چنان بوی مشروب و عرق تن تو شامهام زد که میخواستم از تمیز کردنش بگذرم. آن را بگذارم برای دیگران. نمیخواستم لباسهایم بد بو شوند. فقط از روپوش و دستکش استفاده میکردم. آن اوایل بیشتر برای این که اجباری بود. اما بعد دیگر بهآنها عادت کردم و بسیاری از وقتها متوجه شدم که اگر روپوش نداشتم، مجبور میشدم بوی گند را با خودم بههمه جا ببرم. پیش از این که وارد اتاق بشوم، درست در همان لحظه که تصمیم گرفتم بازگردم، کارت عبور بهسالن کنفرانس را روی میز جلو آینه دیدم. برداشتن آن بیشتر مصمم کرد که دیگر در اتاق نمانم. در اتاق بعدی عکس روی کارت را نگاه کردم. صاحب کارت را در پشت میز بار دیده بودم. برای اطمینان باز نگاهش کردم. هنوز مشروب مینوشید. گمانم رفته بود صبوحی بزند و خمار شکنی کند، اما باز داشت مست میشد. خوشحال از این که او را میشناسم، بهرختکن رفتم و لباس پوشیدم. بههمکاران هم گفتم حالم خوب نیست و نمیتوانم بمانم. نمیخواستم با خداحافظی حالشان را بگیرم. میدانستم اگر موفق نشوم، دیگر حتا بهعنوان مهمان و مسافر هم نمیتوتنم بههتل باز گردم. با توجه بهحالم در روزهای گذشته، همه برایم آرزوی سلامتی و استراحت مطلق کردند. مشکل بعدی که باید از سر راه برمیداشتم، یکی از تیررس سرپرست شیفت دور بودن، پیش از ورود بهسالن کنفرانس بود و دیگری مشکل کار پیدا کردن. فکری که تا پیش از یافتن کارت ورود بهذهنم نیامده بود. در تمام ساعتهای گذشته آنقدر در انجام برنامه و موفق بودن آن از لحظهی الهام شاعرانه غرق شده بودم که فکر نکرده بودم دستکم درصد اندکی هم برای ناممکن بودن و شکست در نظر بگیرم. این یک واقعیت صد در صد بود که از مدتها پیش میدانستم بعد از اخراج از کاری، نه تنها دیگر نمیتوانم در هیچ جا کار هممانندی پیدا کنم که گواهی چند سال جان کندن را هم از دست میدادم و شانس کار در جای دیگر هم کم و بیش ناممکن میشد. بدون سابقه همانقدر کار پیدا کردن سخت خواهد بود که بدون آب شنا کردن. هر چه دست و پا زدن بیشتر، وضعیتت تغییر ناپذیرتر. نگران ورود بهکنفرانس نبودم. میدانستم داشتن کارتها بیشتر تشریفاتی است. یکی دوبار هم دیده بودم کسی کارتها را نگاه نمیکند. بیشتر سردبیرها، مثل کسی که کارتش را برداشته بودم، با آن هیئت آلپاچینو مانندش، آنقدر شناخته شدهاند که کسی توجهی نمیکند ببیند کارت دارد یا نه. کسانی هم که از روزنامههای کوچکتر آمده بودند و یا ناشناخته بودند، کافی بود که کارتی روی سینهاشان باشد. روی همین اصل هم من چند بار جلو آینه تمرین کردم تا کارت را روی سینهام بهگونهای آویزان کنم که در عین حال که وارونه نیست، عکس روی آن هم دیده نشود. برای احتیاط هم تنها کاری که بعد از الهام شاعرانه انجام دادم، برداشتن کلاه کپی و شالگردن درازی بود که اغلب وقتی میخواستم بهدفتر روزنامهای بروم، از آنها استفاده میکردم تا بیشتر شبیه یک روزنامهنگار حرفهای باشم. یک ربع به ساعت ده نه تنها همه مدعوین جمع شده بودند که وزیر فرهنگ هم حضور داشت. کلاهم را تا روی عینکم پایین آوردم. یک طرف شالگردنم را از روی چانه رد کردم و انداختم روی شانهی چپم. برای احتیاط روزنامهی بوک ریویو را هم تا کردم و گذاشتم زیر بغلم و همزمان با ورود وزیر بهسالن، وارد آسانسوری شدم که در آن درست کنار در سالن کنفرانس باز میشد. تمام توجهم را گذاشته بودم در این که از تیررس کارکنان هتل و بهخصوص سرپرست شیفت دور باشم. خوشبختانه تا ایستادن آسانسور و بیرون آمدن از آن هیچ اتفاق ناگواری نیفتاد. برای ورود هم نگران نشدم. هیچکس جلو در سالن نایستاده بود. فقط بعد از ورود بهسالن بود که یک لحظه دست و پایم را گم کردم. ناگهان با یکی از سردبیرها رو در رو شدم. در چند قدمیام ایستاده بود. وقتی دیدمش که چشمهایش میخکوب شده بود روی صورتم. داشت حیران نگاهم میکرد. از طرف دیگر هنوز از ضربهی نگاه سردبیر آشنا در نیامده بودم که خانمی میخواست بداند صندلیها مشخص شدهاند یا نه. هنوز پرسش خانم تمام نشده بود که احساس کردم بازی را پیش از شروع باختهام. شاید بهشکلی میتوانستم سردبیر آشنا را دستبهسر کنم. اگر خودش فکر نمیکرد که ممکن است از طرف روزنامهای آمده باشم و سؤالی میکرد، نام روزنامهای را میگفتم. اگر چه از پیش فکر کرده بودم که اگر برخوردی پیش آمد و پرسش و پاسخی مطرح شد، نام روزنامهای را بگویم که او سردبیرش بود. اما تغییر چندان مشکل نبود. روزنامهی دیگری را میشناختم که دو سردبیر داشت و چند تا از خبر/ گزارشهایم را چاپ کرده بود. از صبح هم که نگاه کرده بودم، بیش از یکی از سردبیرها را ندیده بودم. از وقتی هم وزیر آمده بود، تمام مدت کنار او بود. بهاحتمال زیاد هنوز هم در ردیف یکم نشسته که بهطور معمول وزیران، رئیسان و همراهان آنها مینشینند. برای یک لحظه هم فکر مشخص بودن صندلیها را نکرده بودم. کافی بود قرار باشد هر کس جای خودش بنشیند. معلوم بود که من نهتنها جایی نداشتم که روی هر صندلیی خالی هم مینشستم باعث تعجب اطرافیان میشدم. دیده بودم که کم و بیش جای آشناها و یا کارکنان یک روزنامه، بیشتر کنار هم قرارمیگیرد. پیش از این که سالن بهدور سرم بچرخد و بهاین نتیجه برسم که فرار را بر قرار ترجیح بدهم، پشتسریام از خانم دعوت کرد که کنار او بنشیند. بهخود که آمدم دیگر چشمهای سردبیر آشنا را دوخته شده بهخودم ندیدم. در همان ردیف آخر در صندلیی سوم، شاید هم چهارم نشستم درست یادم نمیآید که چهقدر طول کشید تا سرم را از روی روزنامه بالا آوردم. بیشتر صندلیهای سالن پر شده بود. اغلب در ردیفهای جلو نشسته بودند. سه ردیف آخر خالی بود و حضور من بیشتر تو ذوق میخورد. همزمان با کف زدن حاضران بهخاطر این که جناب وزیر بلند شده بود تا پشت میز خطابه برود، بهسرعت خودم را رساندم به وسط سالن و روی نخستین صندلی که خالی بود، نشستم. یک کلمه از حرفهای جناب وزیر را نشنیدم. تمام مدت حواسم به این بود که کی و چهگونه الهام شاعرانهام را عملی کنم و خودم را از نکبت بیکاری و مالیخولیای کار در روزنامه نجات بدهم. چند سال روزگار بود که در تمام نامهها برای خانواده و دوستان و آشنایانم در بارهی حسنهای کار روزنامهنگاری در خارج از وطن، آزادیهای روزنامهنگار و نویسنده و بهطور کلی امنیت و آسایشی مینوشتم که دولت و سندیکاها برای این شغل خطیر در نظر گرفتهاند یا در مکالمههای تلفنی از آنها حرف میزدم. آنقدر گفته و نوشته بودم که خودم هم باور کرده بودم. بیشتر شبها خواب میدیدم که ساعتها با سردبیر سر آزادیبیان اندیشه و نشر بحث میکنم. میخواستم متقاعدش کنم که از حذف فلان تکه که با خون جگر نوشته بودم، بگذرد. در وطنم سردبیرها میبایست بهخاطر حفظ منافع حکومت و سردمداران آن مانع از انتشار بسیاری از مطالب باشند و اینجا بهخاطر منافع شرکتها و سهامداران آنها. خسته شده بودم. رویایم از دنیای زیبای روزنامهنگاری و خدمت در راه اعتلای شرایط اجتماعی تبدیل شده بود بهکابوسهایی که حتا صاحبخانهام را هم خوابزده کرده بود. بیچاره نمیتوانست از شدت فریادهای من بخوابد. شب نخست خیال کرده بود کسی بهمن حمله کرده است. شبهای بعد هم باز فراموش میکرد که در خواب فریاد میزنم. باور نمیکرد تمام فریادها و نالهها والتماسها در خواب باشد. هر بار که سراسیمه پایین میآمد – من از صدای کوبش مشتهایش بر پشت در از خواب بیدار میشدم – با این که از او خواهش میکردم بازگردد بهخانهاش و میگفتم که هیچ خطری تهدیدم نمیکند، اصرار داشت که بهپلیس اطلاع بدهم. حتا در یکی از شبها که صدای فریادهایم را باز شنیده بود، پیش از آمدن بهپایین و مشت کوبیدن بر در بهاورژانس تلفن زده بود. بیدار که شدم، نه تنها صدای مشتها را میشنیدم که نور چراغ گردان آمبولانس را هم میدیدم. این کار صاحبخانه سبب شده بود که تا مدتها تمام همسایهها دیگر با من سلام و احوالپرسی نمیکردند. حتا بسیاری تا میدیدندم سعی میکردند در جای امنی بایستند و هوای بچههایشان را داشته باشند. چهکار میتوانستم بکنم؟ چه میتوانستم بگویم؟ هیچ کس مقصر نبود. حتا روانکاو هم نتوانست این مشکلم را برطرف کند. او هم بعد از یازده جلسه بهاین نتیجه رسید که باید بهسر شغل قبلیام بازگردم. نگفت چهطوری. به وطن عزیز که نمیتوانستم برگردم. پس میبایست در یکی از همین روزنامهها کار میکردم. راه معقولش این بود که درخواست کار بنویسم. تاریخچهای از فعالیت گذشتهام بنویسم. گواهی کار ارائه بدهم. گواهی کار از جایی باید میگرفتم که حکم زندانی و شکنجه شدنم از پیش اعلام شده بود و بهیقین اگر بهچنگشان میافتادم، دیر یا زود مرگم هم حتمی بود. نشانی هم از روزنامههایی که در آنها کار کرده بودم، وجود نداشت. تمامشان توقیف و تعطیل شده بودند و بسیاری از دستاندرکاران آن جذب حرفههای شرافتمندانهی دیگری غیر از کار روزنامهنگاری شده بودند. راه چارهی دیگرش شاید این بود که تلاش کنم یکی دو مطلب اینجا و آنجا چاپ کنم. تلاش کرده بودم. چندتا از خبرهای روزنامههای دوران جنگ دوم جهانی را که دستکاری کرده بودم، سردبیرها پسندیدند و چاپ شد. حتا این خبر/ گزارش که در وطن عزیز "چهگونه سردمداران حکومت لوحهای مقدسشان را روی بدن زندانیهای سیاسی حک میکنند؟"، سر و صدای بسیاری بهپا کرد.البته باز هم بدون نام و فامیلم. اگر چه پول خوبی بابت چاپ آنها گرفتم، اما برایم مهم نبود. در موقع تنظیم خبرها، فقط بهسابقهی کار فکر میکردم. در رسیدهای حسابداری و بانکی هیچ اشارهای نشده بود که بابت چه کاری آنها را دریافت کردهام. همهی امیدم بهارتباط سردببرها با یکدیگر بود. بریدههای روزنامهها را نگه داشته بودم تا در صورت لزوم ارائه بدهم و بخواهم با سردبیر یا دبیر صفحه تماس بگیرد تا یقین پیدا کند دروغ نمیگویم. نویسندهی واقعی خبر/ گزارش من هستم و نام زیر آن جعلی است. نمیتوانم بگویم مستعار. چرا که نام مستعار هم بالاخره بهگونهای نشانی از هویت نویسنده دارد. البته دیگر با این موضوع هیچ مشکلی ندارم. مدتها است که آن را حل کردهام. نام جدیدم را حتا بهبسیاری از دوستانم که هنوز در وطن عزیز گرفتارند، گفتهام. حتا سردبیرها و چند روزنامهنگار هم مدتها است که با همین نام جدید میشناسندم. هر بار دیدهامشان خودم را با همین نام معرفی کردهام. البته که پذیرش نام جدید ساده نبود. بعنی هنوز هم ساده نیست. در تمام بیست و چهار ساعت یک شبانهروز لحظهای نیست که منوطنیام بابت آن هزار خفت و خواری را بهرخم نکشد. برایش خیلی سخت است که بعد از چهل و اندی سال، نهتنها همهی موهبتهای زندگی در وطن را از دست بدهد که حتا تنها نشانهای را هم که از او باقی مانده، فراموش کند. منغربتیام هم میگفت چوب دو سر گهی که نمیشود بود. بهخیلی جاها مراجعه کرده بودم. هیچ مرکز پشتیبانی از هویت خارجیها وجود نداشت. بارها بهسندیکای روزنامهنگارها مراجعه کرده بودم. خواسته بودم حق عضویت بپردازم تا از مزایای آن بهرهمند شوم. میگفتند باید سابقهی کار داشته باشم. از انجمن روزنامهنگاران بدون مرز کمک خواستم. طی یک نامهی بلندبالا، با لطف و مهربانی شرایط روزنامهنگاری در وطن عزیز را برای سندیکا توضیح دادند. منشیی سندیکا که خیلی دوست داشت کمکم کند، هیچ کدی برای ثبتنامم پیدا نکرد. متأسف بود که سندیکایشان بینالمللی نیست و نمیتواند سابقهی کار در کشور دیگری را در نظر بگیرد. خواست که بهمرکز "امنستی" مراجعه کنم. گفتم آنجا هم رفتهام. بنابراین هیچ راهی پیش پایم نمانده بود جز استخدام شدن در یکی از روزنامهها. قراردادی یا رسمی بودن آن مهم نبود. حتا نیم وقت یا تمام وقت بودن آن. فقط میبایست از روزنامهای حقوق دریافت میکردم. برای این کار بهظاهر ساده، با این که هیچ کس، هیچ وقت بهمن نگفت که مدارکم اشکال دارد یا سابقههایم معتبر نیست، هشت سال دوندگی کرده بودم. اگر در همان یکی دو سال اول درمییافتم که گذشتن از این سد سکندر بهاین راحتی نیست و کفشها و زرهی امیرارسلان هم در راه دستیابی بهآن سالم نمیماند، خب، رهایش کرده بودم. لقایش را بهبقایش میبخشیدم. برای همین از سال سوم که دریافتم راه سختی را پیش گرفتهام، مدام منوطنیام با منغربتیام در جدال بودند. منوطنی میگفت جا نزن! تو که تا اینجا را آمدهای، بقیهاش را هم برو! هیچ وقت نپرسیدم بقیهاش چهقدر نیرو لازم دارد؟ چه مدت زمانی طول میکشد؟ خوشحال بودم که سه سال، بعد چهار سال، بعد پنج سال را مقاومت کردهام. مقاومت در برابر چی؟ هیچ وقت از خودم نپرسیدم. مثل روز هم برایم روشن بود که دیگر هیچ گونه راه برگشتی وجود ندارد. انگار اگر هر لحظه از فکر روزنامهنگاری منصرف میشدم، دست به یک عمل انتحاری زده بودم. در صورتی که منغربتیام استدلال مشخصی داشت. معتقد بود اگر اندکی عقل و شعور اقتصادی در کلهام از دوران دبیرستان مانده باشد، خِفتِ ضربالمثل "جلو ضرر را از هر جا بگیری منفعت است" میچسبیدم و مثل خیلیها حالا برای خودم صاحب شغلی بودم. منغربتی حتا در سال ششم و هفتم هم یکی دوبار وسوسهام کرد. گفت بیا و بگو خر ما از کرگی دم نداشت و برو بهچسب به زندگی. اما باز نتوانستم. در آینه که نگاه میکردم از منوطنیام خجالت میکشیدم. منوطنیی شیر پاک خردهام گفت بالاخره غروری گفتهاند. سابقهای گفتهاند. شرم و حیایی و حریمی گفتهاند. هر کی به هر کی هم که نیست. چهطور میخواهی بهخودت اجازه بدهی که نان و آب دیگری را آجر کنی؟ اگر کسی از راه برسد و بنشیند روی صندلیی تو در دفتر روزنامه و در واقع کار تو را انجام بدهد که بیست سالی روی هم رفته بابتش عمر گذاشتهای، خوشت میآید؟ حرفش بهنظرم منطقی و معقول میآمد. خلاصه در همین کش و واکشها با این منها بودم که بهخود آمدم. گفتم ای دل غافل هشت سال گذشت. ناگهان باز منوطنیام از راه رسید و گفت هنوز که داری گه میشوری، بدبخت! یک بار گه میخوردی و هزار بار خودت را درگیر آن نمیکردی! این درست روزی اتفاق افتاد که در مرز جنون بودم. ساعتها بود که منوطنیام با منغربتیام در جدال بودند. شقیقههایم درد گرفته بود و گوشهایم سوت میکشید. بدون این که روپوش و دستکشها را دربیاورم، راه افتادم به طرف اتاق سرپرست شیفت. بعد که خودم را دیدم و دریافتم چه قیافهای داشتهام، تازه فهمیدم که چرا میگویند خون جلو چشمهایش را گرفته بود. بهظاهر هیچ چیز جز خون نمیتوانست آرامم کند. نمیدانم اگر طراح پوستر کنفرانس سراسریِ روزنامهنگاران، طرح دیگری را زده بود، من باز هم انسان آزادی بودم یا هماکنون در گوشهی سلول زندانی یا دستکم در سلول تیمارستانی تمرگیده بودم. همین که قطرههای خون را دیدم، انگار آب سردی رویم ریخته باشند، آرام شدم. میفهمیدم که عضلههایم آرام آرام شل میشدند. بعد هم البته غش کرده بودم. نتوانسته بودم میان غم و شادی منوطنیام و منغربتیام تعادلی برقرار کنم. سرانجام هم نفهمیدم کی پیروز شد. من بهراهم ادامه دادم. هر روز گه شستم و هر روز امیدوارتر شدم که شانس تا در خانهام آمده و باید دست دراز کنم و کلید گشایش آن را بردارم. بله، خانمها، آقایان، جناب وزیر! هشت سال جدال که سه ماه آخرش را با تشویش و نگرانی میان گه و امید گذراندهام من را تا بهاین لحظه، سر پا نگه داشته است. لحظهای که نتیجهی مستقیم و غیرقابل انکار الهام شاعرانه است. با توجه بهاین الهام شاعرانه، برای آخرین بار تقاضای کار در روزنامه را اعلام میکنم. میخواهم با توجه بهتعهدی که احساس میکنم هر روزنامهنگاری دارد، زوایای تیره و تار اسرار اتحاد پنهان میان اکثریت مردم وطنم و حکومت خودکامهی آن را افشا کنم. استاوانگر، هفتهی آخر ژانویه 2004
|