header image
 
عكاس چاپ
رضا اغنمي   

هشت سالم بود كه معتاد شدم. معتاد سيگار. اول بار دو نخ از سيگارهاي خاله زهره را كش رفتم و دود كردم. شب قبل، مادرم سر شام گفت: «فردا غروب از مدرسه يكراست بيا خانه خاله زهره.» طبق عادت نگاهي به سر و صورتم انداخت و ناخنهايم را ديد. گفت: «خوبه.» بعد گفت: «روضه انداخته تو خونه‌اش.» مادر مي‌دانست كه روضه‌خواني را دوست دارم. خوشم مي‌آيد از سر و صدا و آمد و رفت زن‌ها، بهم خوردن استكان‌ها، بوي دخانيات و نظربازي روضه‌خوان‌ها. پدرم وقتي شنيد خاله زهره روضه انداخته، ابروهاي پهنش بالا رفت و پيشاني‌اش چين بست. هر وقت اين حالت را مي‌گرفت، چشم چپش تنگ مي‌شد. رو به ديوار گفت: «حالا چي شده كه زهره رقاص روضه‌اي شده؟» و نگاه كرد به صورت مادرم. باز گفت: «آن هم در آن اتاق قوطي كبريتي كه اگه گوز ناغافلي بپره بيرون سرگردان ميشه برميگرده تو سوراخش!» من زدم زير خنده. مادرم با نگاه سنگين گفت: «سر سفره اين حرف‌ها را نزن، گناه داره، كفران نعمته از سفره خجالت بكش.» من كه از خنده ريسه رفته بودم و تا آن روز نشنيده بودم كه گوز هم سرگردان ميشه، از ضربه‌اي كه به سرم خورد به خود آمدم. مادر از خندة من حرصش گرفته بود و قاشق چوبي را پرت كرد طرف من پشت سرش گفت: «خفه خون بگير يه وجبي!» از ترسم ساكت شدم. پدرم با مهرباني گفت: «خانم جان كوتاه بيا حالا ما يه چيزي گفتيم چرا بچه را آزار ميدي؟» مادرم گفت: «به تو كه زورم نميرسه ولي اين فضول يه وجبي را كه مي‌تونم ادبش كنم.» هر سه زديم زير خنده.
خاله زهره رقاص نبود، معلم رقص بود. اما پدرم هميشه او را به طعنه رقاص خطاب مي‌كرد و مادرم لجش مي‌گرفت. بر و رويي داشت مرد پسند. نرم و سفيد و خوش گوشت. به خودش خوب مي‌رسيد. وقتي هم از شوهر دومش كه ويلن زن مشهوري بود ترياكي، طلاق گرفت آمد ولايت. كارش را ول كرده بود با كمي مستمري. در اتاق كوچكي زندگي مي‌كرد و به تعليم رقص دختران جوان در خانه‌ها سرگرم بود. طولي نكشيد كه «رقص قاجاري» خاله زهره بر سر زبان‌ها افتاد. تنها عيب و ايراد خاله‌ام اين بود كه سيگار مي‌كشيد. مي‌گفتند براي زنها خوب نيست. آن روز كه رفتم خانه خاله زهره، جاي سوزن انداختن نبود. نتوانستم بروم اتاق خاله، روي پله‌ها يك رديف دختر سرتق نشسته بودند، به دهان باز و چانه دراز پيرزني كه زار مي‌زد مي‌خنديدند. ماندم تو آستانه در. دختر بزرگ صاحبخانه كه رباب سبيل شهرت داشت نشسته بود پاي سماور. تا سلام كردم سر بالا گرفت و گفت: «بيا تو.» و كنار خودش به من جا داد. دو تا چاي ديشلمه پشت سر هم خوردم. دخترها اين بار بند كردند به ما؛ و با نگاه زير چشمي به من و رباب هرّ و كرّ راه انداختند. رباب كه متوجه قضايا بود، گفت «ورپريده‌ها چشم ديدن اين دو تا موي پشت لبم را ندارن، بترّكه چشم حسود!» خنده‌ام گرفت. خاله زهره آمد پائين. روضه‌خوان را كه راه انداخت نشست براي چاي خوردن. من دوتا نخ از سيگارهاي خاله زهره را في‌الفور بلند كردم و رفتم انتهاي حياط. منقلي پر از آتش آنجا بود. كنارش چند تا چوب قليان شناور توي تشت بزرگ. كسي آنجا نبود. سيگار را دم آتش گرفتم و كشيدم. اول سرفه‌ام گرفت و دودش را فرستادم بيرون. چند روزي تمرين كردم تا كم‌كم عادت دادم خودم را كه دود سيگار را بايد بلعيد. مثل پدر. پدرم با پُك‌هاي طولاني دود را مي‌كشيد تو، با هر نفسي از دو سوراخ بيني بزرگش حلقه‌هاي دود را مي‌فرستاد بيرون. حلقه‌ها مثل ابر سرگردان با رنگ خاكستري در هوا مي‌رقصيد.
طولي نكشيد كه اول مادر و بعد پدر فهميد كه سيگاري شده‌ام. سختگيري‌ها و كتك‌كاري‌ها اثري نداد. توي مدرسه هم فهميدند. مدير مدرسه گفت بيرونت مي‌كنم. قول دادم توي مدرسه لب به سيگار نزنم. هر ظهر به بهانه نهار كه به خانه مي‌رفتم بين راه سيگاري دود مي‌كردم. اوايل نگاه‌هاي سنگين عابران اذيتم مي‌كرد ولي بعد از مدتي بي‌تفاوت شدم.
يك روز ظهر كه براي نهار به خانه رفتم،‌ ديدم مادرم تو خانه نيست. از همسايه پرسيدم مادر كجا رفته؟ سرش را انداخت پائين و گفت: «بيا تو.» رفت يك كاسه آش برام آورد و با مقداري نان گفت: «نهارت را بخور برو مدرسه.» آش را سر كشيدم آمدم بيرون. توي كوچه عده‌اي از بچه‌ها را ديدم كه سرگرم بازي بودند. يكي مرا صدا زد و گفت: «بابات زير آوار ماند و مرد.» رفت سراغ بازي‌اش. من كه از رفتار زن همسايه بو برده‌ بودم خبري شده، نگران برگشتم خانه و به همسايه گفتم: «بچه‌ها سركوچه گفتند كه بابام رفته زير آوار و مرده.» زن همسايه سرش را انداخت پائين. وقتي ديدم چشمهايش پر از اشك شد، دويدم رفتم بيرون.
پدرم بنا بود. بناي ماهر و كاركشته. طاق‌ ضربي‌هاي هندسي‌اش حرف نداشت. مي‌گفتند بدون شابلن و ريسمان. طاق‌هاي ضربي بلند را به شكل‌هاي هندسي در مي‌آورد و در اين كار چنان سليقه و مهارت به خرج مي‌داد كه باعث شگفتي اهل فن بود. قوس‌هاي درهم و هندسي او با آجركاري در مسجد معروف شهر داشت. دو سه بار هم براي اين رشته كارها برده بودند كويت.
علت مرگ پدرم خوابيدن طاق بود كه حين كار فرو مي‌ريزد و جا به جا از بين مي‌رود. شاگردش هم فلج مي‌شود كه بعدها در جلو خان حرم مي‌ديدم بين دسته گدايان كور نشسته روضه جناب قاسم مي‌خواند.
تحقيقات نشان داد كه چند تا بچه توي كوچه‌ فوتبال بازي مي‌كردند. بر اثر شوت بلند، توپ پرت مي‌شود درست به همان بخش ساختمان كه پدرم زير آن كار مي‌كرد. يكي از آنها مي‌پرد روي بام تا توپ را بردارد، وقتي پا مي‌گذارد روي آجرهاي تازه كار شده طاق مي‌خوابد و خودش هم با آجرها سقوط مي‌كند پائين اما خطري متوجه او نمي‌شود و سالم مي‌ماند.
فقر و يتيمي بد درديست. شش هفت ماهي با مختصر پس‌انداز پدر و فروش اثاث زندگي را گذرانديم. بعد مادر رفت توي خانه‌ها براي كار و رختشويي مردم. بيچاره چه خفتي مي‌كشيد تا اجاره خانه و خرج زندگي را راست و ريس مي‌كرد. وقتي مريض شد اجاره خانه عقب افتاد. صاحبخانه آمد و اثاث ما را ريخت توي كوچه و اتاق را قفل كرد. يك هفته توي كوچه خوابيديم. در آن سرماي كشنده زمستان. مادرم ذات‌الريه گرفت و چندي بعد در بيمارستان درگذشت.
در ده سالگي يتيم شدم. خاله زهره مرا فرستاد پيش پيرزني كه يك خانه بزرگي داشت در بيرون شهر. خانه كه نه، كاروانسرائي بود با ساختمان كهنه و قديمي. در اتاقهاي طبقه همكف يك عده دختر و پسر كم سن و سال قاليبافي مي‌كردند. راه ارتباط به طبقة بالا پله‌هاي تنگ و باريك مارپيچي بود كم‌عرض كه پايانش به يك راهرو دراز مي‌رسيد. اتاقها در طرفين راهرو قرار گرفته بودند و عده‌اي آنجا زندگي مي‌كردند. در وسط آن راهرو، باز پله‌هاي ديگري بود صاف، كه به طبقه دوم مي‌رفت و كلاً‌ در اختيار صاحبخانه بود. پيرزن تا مرا ديد گفت: «شنيدم سواد داري.» گفتم: «آري تا پنج كلاس خواندم.» گفت: «ببين اين تو چي نوشته؟» نامه از شهرداري بود كه فلان مبلغ عوارض خواسته بودند. بعد به من گفت: «آن اتاق مال توست.» و اتاق كوچكي را كه در انتهاي راهرو بود نشانم داد. لانه‌اي بود بدبو. بوي ترشيدگي توي دماغم پيچيد و حالم را بهم زد. پيرزن گفت: «عادت مي‌كني.» پنجره زوار دررفته‌اي داشت رو به حياط. جاي شيشه‌هاي شكسته را با روزنامه پوشانده بودند. در فاصله‌اي نزديك جاده اصلي قرار داشت. كاميونها و اتوبوسهاي زيادي در رفت و آمد بودند. پيرزن گفت: «اينجا نبايد با كسي حرف بزني تنها حق داري سلام و عليك كني. از بقالي سر ميدان هم خريد نمي‌كني. هم بندازه هم بچه‌باز!» بعد گفت: «شنيدم معتادي» گفتم: «روزي دو دوازده نخ سيگار مي‌كشم.» گفت: «عيب نداره. من هم مي‌كشم.»
پيرزن بيش از حد متعارف چاق بود. صورت دراز و گوشتالودي داشت. با پيشاني تنگ و چشم‌هاي موشي كه زير هر يك كيسه‌اي باد كرده آويزان بود. انگار پودر سياهي پاشيده بودند رويش. وقتي حرف مي‌زد كيسه‌ها مي‌لرزيد و من فكر مي‌كردم الآنه كه بتركند. نشسته بود روي چهارپايه پهن و پاكوتاه. تشت حلبي بزرگي زير پايش بود. گفت: «برو آب ولرم را از روي گاز بيار بريز اين تو.» پاهايش را گذاشت توي تشت. بعد، از شيشه‌اي محلول آبي رنگي را چند قطره ريخت توي تشت. بوي دوا با بخار بلند شد. گفت: «من نمي‌توانم خم بشوم. پاهايم را ماساژ بده.» اين كار را كردم. بوي دوا و پاهاي چاق و بدقواره‌اش حالم را بهم مي‌زد. هرجاش را كه نگاه مي‌كردم تيكه گوشتي بود آويزان، ورم كرده، شل و لرزان. همه جاش مي‌لرزيد. پاهايش را كمي مالش دادم. گفت: «راحت شدم. برو براي خودت چاي بريز بخور.» رفتم دوتا چاي ريختم آوردم و نشستم كنارش. وقتي ديد برايش چاي آوردم با نگاهي از روي محبت گفت: «اسمم آفاق است. حاجي خانم صدام ميكنن. ولي تو مرا مادر صدا كن.»
بعد وظيفه مرا معلوم كرد: «با فرشباف كاري نداري نه با كارگرانش نه با خودش. حاج حسن هر ماه كرايه را مي‌پردازد. سركارگرش آدم شري‌است كه گاهي بعد از رفتن كارگرها خلوت مي‌كند. شتر ديدي نديدي. كاري به كارش نداشته باش. طبقه اول همه غربتي هستند. چهار اتاق از يك تا چهار. مستاجرهاي قديمي هستند كه اجاره را مي‌پردازند. اما آن سه اتاق را صبح هر شنبه بايد اجاره‌شان را پيش پيش بگيري. يادت باشه صبح هر شنبه آفتاب نزده كرايه‌ها را بايد بگيري. ديگر اين كه هر پولي گرفتي مي‌دهي دست خودم. سيگار و غذا هم اينجا فراهم است. هر هفته فلان قدر هم جيب خرجي تو. اگر هم خواستي جايي بروي من بايد بدانم.» وقتي ديد نگاهم رفت روي گردن بدقواره و چين خورده‌اش، گفت: «اين چروك‌ها مال چاقيست.» رفتم اتاقم را آب و جارو كردم. پنجره را بازگذاشتم. پيرزن گفت: «اسپند دود كن بوش ميره.» همان كار را كردم. كمي بهتر شد.
از آمد و رفت برخيها كنجكاو شده بودم. اول زياد جدي نگرفتم. بعد متوجه شدم كه هر دو روز در ميان يكي از آنها مي‌آيد سراغ طبقه اولي‌ها با هم مي‌روند بيرون. پيرزن گفته بود كه مستاجرها غربتي‌اند. اول فكر كردم گدا يا چتربازند بعد ديدم نه، رفتارشان به آنها نرفته. آرام و سر به زير با لباسهاي مندرس ولي تميز، جلد و چابك. يك بار كه روي پله‌ها نشسته بودم و سيگار مي‌كشيدم، يكي‌شان مرا ديد. وايستاد خيره شد به من و پرسيد: «خيلي مي‌كشي؟» گفتم: «روزي ده دوازده نخ.» رفت توي اتاقش وقتي برگشت ديدم يك بسته سيگار وينستون آورد و داد به من. گفت: «پيرزن نفهمه.» پيش خودم فكر كردم كه آدم حسابي‌ست. بعضي وقتها اتاقهايشان سوت و كور بود يا اين كه بيرون نمي‌آمدند. تنها صداي راديوهاشان شنيده مي‌شد. بعضي وقتها نصف شبها مي‌زدند بيرون مي‌رفتند چند روز بعد پيدايشان مي‌شد. يك روز صبح زود كه هوا هنوز تاريك بود، از پنجره بيرون ر انگاه مي‌كردم سه نفرشان را ديدم با سر و صورتهاي بسته و پيچيده. هر يك، يك گوني پشتشان بود كه به سختي حمل مي‌كردند. از حياط گذشتند و توي راهروها فرو رفتند. پيرزن روي چهارپايه نشسته بود و جوان از پشت شيشه پنجره چشم به حياط داشت. نگران بود. اين پا و آن پا مي‌كرد كه زود برود. منتظر بود كه پيرزن چيزي بگويد. جوان تا آمد بگويد كه من بايد بروم پيرزن گفت: «به شرطي كه زياد كني همان كه گفتم.» جوان گفت: «براي چهار هفته.» پيرزن گفت: «تا وقتي كه اينجاست.» جوان گفت: «باشد.» زير چشمي مرا نگاه كرد و چشمكي زد و از در بيرون رفت. پيرزن اسكناسهاي مچاله شده را توي كيسه سبزرنگي گذاشت و درش را گره زد. دگمه بالايي تنپوشش را باز كرد و از شكاف پيراهن، كيسه را زير سينه‌اش قايم كرد.
بعد از رفتن جوان، پيرزن گفت: «اسدالله عاشق زني شده كه حامله است.» پرسيدم: «اسدالله كيست؟» بهت زده نگاهم كرد و گفت: «همين كه از در بيرون رفت.» گفتم: «شماره يك.» با سر تأكيد كرد و گفت: «قرار شد كه بيارد اينجا نزد خودش. ا زمن خواست مواظبش باشم.» من از دهنم پريد كه: «شما مواظبش باشيد؟» خنديد و گفت: «بالاخره زن است و منم زنم ديگه.»
فردا ظهر توي حياط ديدم مي‌رفت طرف ميدان. سبدي دستش بود. زن جوان لاغراندام و كشيده سبزه‌رو به سنگيني راه مي‌رفت. چشم و ابروي زيبايي داشت. تا چشمش به من افتاد گفت: «اسمت چيست؟» گفتم: «نريمان.» گفت: «اسم من نرگس است. اسدالله شوهرمه.» گفتم: «ديروز شنيدم چن وقت اينجا ميمونين؟» ايستاد. نگاهم كرد و گفت: «ميمونم تا اين بارمو بذارم زمين. تو بندر دست تنها بودم.» و اشاره كرد به شكمش. خنديد. پوست صورتش خط افتاد. لب زيرينش كشيده شد.رديف دندانهاي سفيد بين دو لب باريكش برق مي‌زد. لهجه ناآشنا و غريبي داشت. پرسيد: «چند سالته؟» گفتم: «تازه يازده ساله شدم.» گفت: «كجا مي‌رفتي؟» گفتم: «طرف ميدان براي خريد.» چيزي نگفت. هر دو راه افتاديم. وقتي خريدها تمام شد، گفتم: «تو با اين وضعت نبايد اين قدر خريد مي‌كردي.» كمي راه رفت خسته شد و ايستاد. گفتم: «همينجا وايستا من برم خريدامو بذارم خانه و برگردم.» پذيرفت. وقتي برگشتم ديدم نشسته كنج ديوار و پاهايش را دراز كرده طرف جوي آب. چند تا اسكناس ريز زير پايش بود. تا مرا ديد، خنديد و گفت: «مردم خيال كردن گدام.» و اشاره كرد به پولهاي اطراف چادرش. دست گذاشت رو كاسه زانوها و به زور از زمين كنده شد. تمام قد ايستاد نفسي تازه كرد. خواست چادرش را جابجا كند كه چشمم رفت رو شكم گرد و قلمبه‌ش. متوجه شد. خنديد و پرسيد: «فكر مي‌كني اين تو چه خبره؟» و دستش را كشيد روي شكمش. گفت: «داره تكان ميخوره.» گفتم: «پس همين روزا مياد بيرون راحت ميشي.» يك وانت بار با دود فراوان به سرعت از جلومان گذشت. گفت: «چرا بلند حرف نمي‌زني كه بشنوم.» با صداي كمي بلند گفتم: «پس همين روزا مياد بيرون.» سبد خريد را برداشتم و كنار هم راه افتاديم طرف خانه.
دختربچه‌اي از پشت سر صدا مي‌زد: «آي خانم آي آقا پسر وايستين كارتان دارم.» هر دو ايستاديم. دختربچه وقتي نزديك شد، نفس زنان گفت: «يه دقه صب كنين مادرم با شما كارداره.» زن جواني پيچيده در چادر سياه نزديك شد. دو گوشه چادر را از بين دو دندانش آزاد كرد رو به من گفت: «الهي خير ببيني پسرم گفتي كه…» حرفش را ناتمام گذاشت و پرسيد: «خانه‌تان كجاست؟» نرگس گفت: «طبقه بالاي كارخانه قاليبافي. چيكار داشتي با ما خانوم؟» از بهت و حيرت من فهميد كه ترسيده‌ام. گفت: «الهي پير شي انشاءالله. شوهرم افتاده زندان…» بعد نگاه ماتش رفت به نكته نامعلومي. انگار با خودش حرف مي‌زد، مي‌گفت: «نان نداريم بخوريم ميگويند ضدانقلابه.» نرگس گفت: «حالا با ما چكار داشتي خانم؟» زن به خود آمد: «ببخشيد خانم شوهرم زندانه. اين آقا پسر گفت همين روزا مياد بيرون. من كه بهت‌زده نگاهش مي‌كردم و مي‌خواستم شكم نرگس را نشانش بدهم با اشاره او ساكت شدم. نرگس با گفتن «انشاءالله همين روزا مياد بيرون.» راه افتاديم. و زن دست دختربچه را گرفت و در حالي كه مرا دعا مي‌كرد دور شد. بين راه نرگس گفت: «بعضي‌ها اعتقاد دارند حل مشكلات و گرفتاريهاي شخصي را مي توان از مردم پرسيد اما نه مستقيم. و به آن نيت از خانه بيرون مي‌آيند و از گفتگوي اولين رهگذران، جواب نيت خود را مي گيرند.» من كه تا آن روز چنين چيزي به گوشم نخورده بود، پرسيدم: «از كي شنيدي؟» گفت: «مادرم وقتي زنده بود از اين حرفها زياد مي‌گفت.» آهي كشيد و از من پرسيد: «مادرت كجاست؟ پدرت كجاست؟» گفتم: «هر دو رفتند پيش مادر تو.» ايستاد. با نگاهي كه بوي همدلي داشت دستي به سر و صورتم كشيد و مرا بوسيد. خيسي اشك چشم‌هاي درشتش تو صورتم ماسيد.
پيرزن تا مرا ديد برآشفته شد كه: «چرا رفتي بهش كمك كردي؟» گفتم: «زن حامله است خب كسي را نداره بيچاره.» پرسيد: «چيزي ازش گرفتي؟» و دست برد جيبهاي مرا يك يكي زير و رو كرد. وقتي ديد جز مقدار پول باقيمانده خريد چيزي نيست، دستش را گذاشت زير چانه‌ام و برد بالا گفت: «هر وقت ميري براش كمك كني بايد پول بگيري و بياري بدي به من. فهميدي چي گفتم يا نه؟» گفتم: «چشم. ديگه كمكش نمي‌كنم.»
يك روز آفتاب نزده به صداي پايي كه با عجله از پله‌ها بالا مي‌آمد از اتاقم سرك كشيدم بيرون. هنوز هوا خوب روشن نشده بود. فكر كردم در كارخانه قاليبافي اتفاقي افتاده. ديدم مرد جواني كه تا آن روز نديده بودم جلو اتاق پيرزن ايستاده و با او حرف مي‌زند. چند دقيقه بعد پيرزن مرا صدا كرد. وقتي رفتم توي اتاقش مرد جوان را ديدم كه در گوشه‌اي ايستاده و زيرچشمي اطراف را برانداز مي‌كند. پيرزن سراسيمه به نظر مي‌رسيد. رو به من گفت: «چاشت ما را زود آماده كن.» به سرعت صبحانه را خوردند. عجله داشت كه زودتر راه بيفتند. حين بستن وسايل راه از من پرسيد: «ميتوني براي چند هفته بري پيش خاله جونت؟ اگه نه بيا باهم بريم ده. برادرم فوت كرده بايد چله بگيرم.» به دروغ گفتم: «نه! ميرم پيش خاله زهره.» حال و حوصله مرده‌كشي و زار زدن نداشتم. گفت: «اگه نباشه چي؟» گفتم: «بر مي‌گردم اينجا.» چيزي نگفت يا نشنيد. ساك بزرگ و چند تا بقچه را با كمك جوان بردم پائين گذاشتم توي پيكان كه گوشه حياط پارك شده بود. پيرزن با عصاي كوتاهش به كندي از پله‌ها پائين آمد. مقداري پول به من داد و گفت: «اينم كرايه راهت.» رفت و نشست توي پيكان و ماشين راه افتاد.
اول رفتم سراغ دوربين عكاسي قراضه‌ام كه قايم كرده بودم. برداشتم تر و تميزش كردم. جلدش را برق انداختم. راه افتادم طرف شهر. چند باري كه پيرزن مرا فرستاده بود براي خريد دوا، بين راه مغازه‌اي را ديده بودم كه دوربين و فيلم مي‌فروخت و عكس هم ظاهر مي‌كرد. يك حلقه فيلم خريدم و همانجا انداختم توي دوربين. فروشنده پرسيد: «مال خودته؟» گفتم: «آري. يادگار پدرمه.» گفت: «مواظبش باش.» گفتم: «بديش اينه كه خيلي كوچيكه.» خنديد و گفت: «اين كه حسنه بچه نه ايراد.»
آمدم بيرون از همانجا شروع كردم به عكس گرفتن از مردم. از رهگذران عجول، از دوچرخه‌سواري در پياده‌رو كه با مهارت عجيبي بسته روسري را از روي بساط دستفروشي برداشت و به سرعت در رفت، از ازدحام و خيابان‌هاي شلوغ شهر. رهگذران با پوزخندي تشر مي‌زدند و مسخره‌ام مي‌كردند. مخصوصاً كه مي‌ديدند سيگار هم مي‌كشم. روزي بعد از ظهر توي اتاق پيرزن نشسته بودم نوار گوگوش را گذاشته بودم و گوش مي‌دادم كه صداي بوقهاي كر كننده جاده توجهم را جلب كرد. ديدم جاده از دو طرف بند آمده و واويلاست. دوربين را برداشتم و دويدم بيرون. كنار پياده‌رو ايستادم. تنوره دود گازوئيل و بنزين و روغن سوخته به آسمان مي‌رفت و چشام مي‌سوخت. راننده‌ها به همديگر بد و بيراه مي‌گفتند. بي خود و بي‌جهت به عابران فحش مي‌داند. چند تا عكس گرفتم از چند كاميون و تريلي و اتوبوس وسواري كه بهمديگر گره خورده بودند. در اين گير و دار كه چشمم روي عدسي دوربين بود به صداي بوق ممتد يك ماشين به هوا پريدم. ديدم پترول در چند قدمي من است. توي پياده رو. به سرعت خودم را كشيدم عقب و از خطر جستم. اما پترول چهار پنج متري نرفته بود كه ترمز كرد و ايستاد. چند تا بلوك سيماني بزرگ ريخته بودند وسط پياده‌رو. راننده و دو سرنشين كه در صندلي عقب نشسته بودند پريدند پائين تا بلوك‌ها را كنار بزنند. چندتا عكس از آنها گرفتم. دوربين را طوري ميزان كردم كه جاده و پياده‌رو در كادر قرار گرفت. آن سه هنوز داشتند بلوكها را از سر راه كنار مي‌زدند. جلوتر رفتم و از پشت شيشه پاترول سري را ديدم كه بالا مي‌آمد. آمد بالا و برگشت پشت سرش را نگاه كرد. صورت زني پيدا شد با روسري سرمه‌اي. با تكان سر و صورت به من اشاره مي‌كرد. باز هم كمي جلوتر رفتم. از پشت سر آن عده كه عرق مي‌ريختند و زور مي‌زدند، چند تا عكس از زن گرفتم. وقتي ديد دارم ازش عكس مي‌گيرم صورتش را بالا آورد و چشم‌هايش را گشادتر كرد. بعد گذاشت روهم و بست. صداي آژير پليس و بلندگو از طرف جاده بلند شد. آن سه جوان پريدند توي پاترول و به سرعت دور شدند. رفتم لاي كاميونها چند تا ديگه عكس گرفتم. حتا از پليس و بلندگويش هم عكس گرفتم. برگشتم خانه.
نرگس تك و تنها نشسته بود روي پله‌هاي مارپيچي و به تار باريك تارعنكبوتي كه از گوشه سقف آويزان بود تماشا مي‌كرد. پرسيد: «كجا بودي از صبح؟ پيرزن كجا رفته؟ نگران شدم گفتم حتماً بلايي سرش آمده.» وقتي دوربين را ديد پرسيد: «اينا از كجا آوردي؟» ترديد و نگراني توي چشمهايش موج مي‌زد. گفتم: «تنها ارثيه‌اي كه از پدرم رسيده. همكلاسي داشتم بچه‌ها هوشي صداش مي‌كردند پدرش عكاس بود. يك دوربين قراضه‌اي داشت كه توي مدرسه از بچه‌ها عكس مي‌گرفت. ولي با آن دوربين قراضه‌ عكسهاي جالبي مي‌انداخت. فوت و فن عكاسي را به من هم ياد داد. وقتي ياد گرفتم از پدرم خواستم برام يه دوربين بخره. آنقدر نق زدم بالاخره خريد. يك دوربين كوچك دست چندم. بعد از مرگش تصميم گرفتم بفروشم. مادرم نذاشت. گفت يادگار پدرته نگهش دار. امروز كلي باهاش عكس گرفتم. همه اش از ترافيك و دود گازوئيل و شلوقي جاده و از جواني كه دست برده بود جيب يكي را خالي مي‌كرد.» آروم شد و بعد پرسيد: «پيرزنه كجاست؟» گفتم: «انگار برادرش مرده. يكي از اقوامش آمد و بردش ده.» گفت: «پس تنها موندي… چكار مي‌كني؟» گفتم: «بي‌خيالش موندم كه موندم طوري نميشه.» بعد پرسيد: «خورد و خوراك داري يا نه؟ اگه نداري بيا پيش من.» گفتم: «همه چي دارم. باشه ميام پيش تو.» بعد پرسيدم: «اسدالله كجاست؟» گفت: «فردا شب بر ميگرده.» گفت: «حالا ميتوني از من هم عكس بگيري.» نگاه كردم ديدم دو تا ديگه از فيلم‌ها مونده. رفتيم توي اتاقش. آفتاب غروب همه جاي اتاق پهن شده بود. دو تا عكس ازش گرفتم.
فردا رفتم شهر و حلقه فيلم را دادم به همان مغازه‌دار. گفت: پس فردا حاضره. دو حلقه ديگه فيلم خريدم يكي را انداختم توي دوربين. بين راه چند تا عكس گرفتم و ظهري برگشتم خانه. نرگس ذوق زده شده بود كه از حاملگي‌اش عكس گرفته‌ام. پرسيد: «عكس‌ها پس كو؟» گفتم: «فردا.» دستي به شكمش كشيد. لبخندي زد و گفت: «وروجك داره غلت ميزنه.»
مغازه‌دار خم شده بود روي پيشخوان و روزنامه مي‌خواند. تا مرا ديد سرش را بالا آورد با خنده پرسيد: «قبلاً عكاسي مي‌كردي؟» گفتم: «نه. يك همشاگردي داشتم باباش عكاسخانه داشت و براي روزنامه‌ها عكس مي‌گرفت از اون يه چيزايي ياد گرفتم.» گفت: «پسر كار تو معركه‌س. دست كمي از حرفه‌ايها نداري. به نظرم مي‌توني اين عكس‌ها را بفروشي. مخصوصاً اين يكي را.» وعكس همان زن را كه توي پاترول بود نشانم داد و گفت: «پول توشه.» متوجه حرف‌هاش نبودم. پرسيد: «كجا زندگي مي‌كني، پدرت كيست؟» گفتم: «پدر و مادرندارم. مرده‌اند و در فلان جا پيش فلان كس زندگي مي‌كنم.» از نگاهش فهميدم كه دلش به حالم سوخت. گفت: «عكس‌ها را ببر ولي بذار اين فيلم پهلوم باشه.» يك دور ديگه ظاهر كنم هرچي فروختم پولشو ميدم بهت.» وقتي خواستم راه بيفتم صدام كرد و چند تا اسكناس گذاشت كف دستم. گفتم: «برا چي پول ميدي به من؟» فكر بدي زد به كله‌ام. پولاشو پس دادم و گذاشتم روميزش. انگار فهميد و گفت: «گوش كن بچه. من نوه دارم دو سال از تو بزرگتره. توي اين شهر  پرسجو كن از مردم كه اطلس چگونه آدمي‌ست. بعد بيا اينجا. اين پول حق توست كه بايد بگيري نميخواهي برو گمشو فكراي مزخرف را هم از كله‌ات بينداز بيرون.» صدايش مي‌لرزيد. دو دل و نگران سرم را انداخته بودم پائين مانده بودم بلاتكليف. يك بنز سياه جلو مغازه‌اش ترمز كرد. گفت: «پول ظهور عكس ها را هم بايد بدهي.» پولارو از روي ميز برداشتم و راه افتادم.
نرگس عكسها را گرفت. همه را يكي يكي ديد وقتي چشمش افتاد به عكس‌هاي خودش خنده كوتاهي كرد و گفت: «خوب شده. باريك‌الله. اگه اسدالله ببينه خوشحال ميشه.» به فكر فرو رفت. خيره به نقطه نامعلومي تيره. چشمهايش راه كشيد. كاسه چشمانش پر از اشك شد.
اين بار دو حلقه فيلم را بردم پيش آقاي اطلس كه ظاهر كند. بهش گفتم: «ببخشين كه آن روز ناراحتتان كردم.» گفت: «نه ناراحت نشدم. تو بايد حواست جمع باشه. امروزه فساد از در و ديوار بالا ميره. خيلي هم خوبه كه به همه شك داري و مواظب خودتي.» در اين بين همان ماشين بنز آن روزي جلو عكاسي ترمز كرد. دو مرد جوان از آن پياده شدند آمدند توي مغازه و سلام كردند. صاحب مغازه مرا نشان داد و گفت‌: «عكاس كوچيكه ايشانند.» و آن دو با تعجب مرا نگاه كردند. بعد رو به يكي گفت «برو يه سيني چايي بيار.» رفتار خودماني ايشان با آنها نشان مي‌داد كه بايد پسرانش باشند. آن كه ريش چند روزه‌اي داشت از پشت مغازه سيني به دست آمد رو به من پرسيد: «اسمت چيه؟» گفتم: «نريمان.» آقاي اطلس گفت: «توي اين چند روزه چيزي كه به عقلم نرسيد همين بود كه اسمش را بپرسم.» يك استكان چاي گذاشت جلو من. گفت: «بخور.» تلفن زنگ زد. آن يكي مرد كه لباس شيك تنش بود گوشي را برداشت و گفت: «من پيمان هستم. چرا تشريف دارند.» رو به مغازه‌دار گفت: «پدر با شما كار دارند.» من مشغول خوردن چاي بودم و او با تلفن حرف مي‌زد و حين صحبت مرا نگاه مي‌كرد. بعد گفت: «همين جاست. بايد با خودش صحبت كنم.» بعد نفهميدم آن طرف چه گفت كه آقاي اطلس گفت: «نميتونم قول بدهم. كس و كاري نداره. تنهاست و بيش از دوازده سال نداره. شايد قبول نكنه. بايد حرف بزنم. اگه نتيجه داد جواب ميدم.» و گوشي را گذاشت.
رو به من پرسيد: «ميتوني تا اصفهان بري و برگردي؟» از شنيدن نام اصفهان ذوق زده شدم. پدر و مادرم كه زنده بودند روزهاي تعطيلي مي‌رفتم اطراف حرم با بچه‌ها بازي مي‌كرديم. وقتي اتوبوس‌ها رو به اصفهان مي‌رفتند، آرزو مي‌كردم ايكاش من هم مسافر اتوبوسي مي‌شدم و شهر اصفهان را مي‌ديدم.
از بچگي ديدن اصفهان از آرزوهاي من بود. وقتي پيشنهاد آقاي اطلس را شنيدم، همه چيز يادم رفت. بال و پر گشودم و رفتم ديدن آن شهر. صاحب مغازه كه سكوت مرا ديد گفت: «با اينا برو كه هم خيال من راحت بشه و هم خيال خودت.» من كه در عالم خيال سرگرم گشت و گذار بودم، به صداي زنگ تلفن به خود آمدم.
پرسيدم: «براي چه بايد رفت تا اصفهان؟» گفت: «اين دو پسرهاي من هستند. بزرگه پيمان كوچكه كيان». هر دو يك اندازه بودند. نفهميدم كدام كوچكه كدام بزرگ. گفت: «كار بيخ پيدا كرده. دزدها را پيدا كردند و دختره افتاد بيمارستان.» و روزنامه‌اي را از زير ميز بيرون آورد و نشانم داد. ديدم عكس همان دختريست كه توي پاترول بود روزنامه عكس او را انداخته و نوشته است: «محبوبه… گم شده از كساني كه خبري از او دارند به فلان جا اطلاع دهند…» تازه به ذهنم رسيد كه مغازه‌دار آن چند اسكناس را آن روز به چه منظوري به من داد. آقاي اطلس گفت: «با عكسي كه تو از آنها گرفتي، ربايندگان را پيدا كرده‌اند. اما  تو نبايد چيزي بروز بدهي. اين قبيل باندها فراوانند و خطرناك. اسباب زحمت ميشن برايت. خانواده‌اش پاداش خوبي براي تو درنظر گرفته و منتظر شما هستند. من كه اول بار بود از يك مرد مسن كلمه شما را مي‌شنيدم بهت‌زده نگاهش كردم. گفتم: «بايد برگردم خانه. بعد از ظهر شما را خبر مي‌كنم.» آقاي اطلس به يكي از آنها گفت: «پيمان، نريمان را تا خانه‌اش برسان و زود برگرد.» من براي اولين بار در يك اتومبيل شيك نشستم و مقابل كارگاه قاليبافي كه پياده شدم سركارگر از ديدن من و بنز سياه، چشم‌هايش گرد شد و آمد جلو و با گفتن «آقا پيمان مخلصتيم چاكرتيم، سلام و بندگي مرا خدمت آقاي اطلس بفرمائيد» بنز دور زد و بيرون رفت. سركارگر با نگاهش مي‌خواست مرا به حرف بكشد كه تندي دويدم رفتم بالا با نرگس مشورت كنم.
نرگس نشسته بود پشت پنجره، با پارچه گلداري لباس براي بچه‌اش مي‌دوخت. سوزن را فرو كرد توي پارچه و مرا نگاه كرد. پيدا بود كه قبلاً گريه كرده. گفتم: «براي چه گريه كردي؟» بي‌حوصله بود. دير جواب داد: «اسدالله گير كرده. پيش پاي تو يكي آمد و اين پاكت را آورد. بگير بخوان.» نامه كوتاه بود. نوشته بود: «… نگران من نباش چند روز است كه گرفتاري پيدا كردم. فيروز برايت پول مياره. مواظب خودت باش. اسدالله.» گفتم: «نگفته چه گرفتاري؟» گفت: «چه ميدانم. از روزي كه پاكسازي شده هميشه گرفتار است.» حاليم نشد. نفهميدم منظورش چه بود. گفتم: «گريه نكن.» و اسكناسها را بهش دادم. چشم‌هاش گشادتر شد و بهت‌زده پرسيد: «اينارو از كجا آوردي پسر؟ نكنه تو هم افتادي تو…» و من همه را از سير تا پياز براي نرگس تعريف كردم. خيالش راحت شد كه پولها را عكاس بهم داده است. ولي هنوز آثار ترديد در صورتش بود. گفت: «من بايد بروم براي خريد.» گفتم: «بيام كمكت.» گفت: «نه، پارچه كم آوردم سنگين نيست. تنها مي‌روم.»
نرگس وقتي برگشت از من پرسيد: «بنز سياه كه تو را اينجا آورده كي بود؟» گفتم: «سركارگر قاليباف ازت پرسيد؟» گفت: «آري ميگه خيلي آدمي مهمي هستن. آقاي اطلس و پسرانش از سرشناساي شهرن.» نرگس كه به سنگيني راه مي‌رفت دست تو كمرش گذاشت و نشست روي تشك. تكيه داد به ديوار. پاهاش را ماساژ داد. نفسي تازه كرد و گفت: «برو اصفهان بلكه انشاءالله پولدار بشي. آقاي اطلس آدم خوبيست. نگران نباش.» و بعد قاب عكس چوبي را كه خريده بود به من داد و گفت: «اين دو تاعكس را از روي طاقچه بردار و بينداز اين تو.» قاب عكس را برداشتم و شيشه را درآوردم. هر دو عكس را جا دادم و شيشه را هم گذاشتم روش، بعد ميخ‌ها را گير دادم پشتش و از ديوار آويزان كردم. لبخند ظريفي تو گوشه لبهايش پيدا شد. گفتم: «به يه شرط ميرم اصفهان.» گفت: «شرطش چيه؟» گفتم:«شرطش اينه كه هر چه پول دارم بگيري.» سرش را انداخت پائين و سكوت كرد. پرسيدم: «قبوله يا نه؟» گفت: «قبول مي‌كنم. اسدالله كه آمد بهت پس ميدم.» گفتم: «باشه اسدالله كه آمد همه را پس بده.»
چند روز قبل از رفتن به اصفهان پيمان گفت رخت و لباست را مرتب كن. پول داد با نرگس رفتم كفش و پيرهن و يكدست كت و شلوار جين خريدم. وقتي تنم كردم نرگس گفت: «حالا شدي يه تيكه آقا!» سر راه رفتيم عكسهاي آن دو حلقه فيلم را از آقاي اطلس بگيرم. روزنامه‌هاي را نشانم داد و گفت: عكسهاي ترافيك تو را دادم چاپ كردند. از ديدن عكسها ذوق زده شدم. مقاله صفحة بزرگ روزنامه را پر كرده بود و چند تا از عكسهايي كه گرفته بودم در وسط صفحه چاپ شده بود. زيرش نوشته بود عكس ها از «نريمان». صاحب مغازه گفت: «وقتي از مسافرت برگشتي پولش را مي‌پردازم. هنوز چيزي ازشان نگرفته‌ام.» بعد گفت: «چرا به من نگفتي كه خواهر داري؟» و نگاه كرد به نرگس كه از تماشاي روزنامه و عكس‌ها، چشم‌هايش پر از شادي و خنده بود. گفتم: «يادم رفت.» با شك و ترديد من و نرگس را برانداز كرد. انگار پي برده بود كه نمي‌توانيم خواهر و برادر باشيم. قيافه و رنگ پوست و مهم‌تر از همه لهجة بندري نرگس نشان مي‌داد كه از دو تيره و شهر مختلف هستيم.
يك هفته بعد عازم اصفهان شديم. شب قبل از عزيمت، نرگس مرا فرستاد كباب كوبيده خريدم با دو تا پپسي با هم خورديم. گفتم: «اگر پيرزنه برگشت چكار مي‌كني؟» گفت: «من چيزي بهش نمي‌گم تا تو برگردي.» ولي زود برگرد. زد زير گريه. گفت: «كار اسدالله بيخ پيدا كرده حالا حالاها هم برنميگرده. چيزي‌ام ندارم بفروشم. نمي‌دونم اين بارمو چطوري زمين بذارم.» از شدت گريه نرگس من هم افتادم به گريه. گفتم: «نگران نباش هرچقدر پول گيرم آمد مال تو.»
نزديك ظهر پيمان آمد دنبال من. سرپرستي مرا بر عهده گرفته بود. بين راه خيلي عكس گرفتم. وقتي وارد شهر شديم اول رفتيم به عيادت دختر كه در بيمارستان بستري بود. مرا شناخت. گلايه داشت كه چرا نتوانستم اشاره‌هاي آن روز او را درك كنم پيمان گفت: «از يه بچه ده دوازده ساله نبايد بيش از اين انتظارداشت.» دختر كه رنگ و رو پريده و مريض احوال بود گفت: «حق با شماست.» از بيمارستان كه بيرون آمديم پيمان گفت: «بي ناموسا دختر بيچاره را خيلي اذيت كردند. از خانواده ثروتمنديست. بابت عكسهاي تو پول خوبي دادند.»
ده روزي تو اصفهان مانديم. پيمان سرگرم كارهايي بود كه سر در نمي‌آ‌وردم. يكبار كه تلفني صحبت ميكرد حس كردم انگار در كمين چند تا خرابكار و ضدانقلابند. تا اينكه آن هفته نماز جمعه يكهو بهم خورد و شلوق شد. پاسدارا ريختند و چهار پنج نفر را گرفتند. پيمان گفت: «زود باش ازينا عكس بگير.» چند تا عكس از آنها گرفتم. يكي در حال فرار بود كه از پشت سر بستند به رگبار. افتاد زمين. من ترسيدم. پيمان گفت: «از جايت تكان نخور.» دوربين را از من گرفت و رفت از جواني كه غرقه به خون روي زمين افتاده بود چند تا عكس انداخت. پيمان گفت: «فردا صبح بر مي‌گرديم.»
نزديك ظهر وارد خانه شدم. سركارگر قاليباف با ديدن بنز سياه باز هم جلو آمد. اين بار با پيمان در گوشي حرف زد. ديدم پيمان مرا نگاه مي‌كند. سرش را تكان مي‌دهد. پيمان كه عازم حركت بود رو به من گفت: «عصري برو پيش پدر.»
به سرعت از پله‌ها بالا رفتم. دويدم طرف اتاق نرگس ديدم درش قفل است و پيرزنه هم هنوز برنگشته. از پنجره بيرون را نگاه كردم. سركارگر قاليباف وسط حياط با زن يكي از همسايه‌ها حرف مي‌زد. حين صحبت پنجره مرا نگاه مي‌كرد. نگران شدم. آمدم پائين پرسيدم: «نرگس كجاست؟» سركارگر كمي من و من كرد و سرش را خاراند و گفت: «رفت پيش خدا؟». پاهايم لرزيد. از درد تنهائي فرياد كشيدم. نشستم كف زمين پاي پله‌ها. زن همسايه آمد نشست كنارم گفت:
«دلم كباب شد براش. اذان صبح دردش مي‌گيرد. مياد پائين و خودشا ميرسونه لب جاده كه بره بيمارستان. ماشين بهش ميزنه پرت ميشه كنار جاده، راننده خدانشناس هم فرار مي‌كنه.»
زن همسايه با گوشه چادر اشك چشم‌هايش را گرفت و ادامه داد:
«قربون خدا برم با آن همه كرم و عدالتش. نذاشت بچه رنگ خورشيد را ببينه، تو شكم مادر هر دو را برد زير خاك سياه.»
چند روز بعد كه عكس‌هاي اصفهان چاپ شد، دلم از جاش كنده شد. ياد مادرم افتادم كه مي‌گفت: «خدا مهلت نميده اشك چشممون خشك بشه. مصيبت پشت مصيبت!» زدم زير گريه. آقاي اطلس پرسيد: «چرا گريه‌ات گرفت پسر. خبري شده؟» عكس دستم بود. مي‌لرزيدم و اشك مي‌ريختم. حفره چند گلوله در گردن اسدالله، مخلوطي از گوشت و پوست و خون. طرحي گمشده از آرزوها. گفتم:
«از ديدن عكس اين جوان كه از پشت سر بستند به رگبار و كشتند.»
آقاي اطلس كه زير چشمي عكس را مي‌ديد، خونسرد و بي‌اعتنا شانه بالا انداخت كه: «اينها مال اوايل كاره كم كم عادت مي‌كني.»
لندن – چهارم مارس 2002

« مطلب قبلی   مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.