header image
 
قهرمان افسانه‌ای ايران دکتر اعظمی و حکايت هوادار جان بر کف او ايمانعلی چاپ
مسعود كدخدايي   

قهرمان کم نيست و قهرمانی‌ها هم بسيارند، چرا که از نظر تئوری هر کسی می‌تواند "در شرايطی ويژه به عملی "قهرمانی" دست بزند. در ايران هم قهرمان کم نداشته‌ايم، آن هم در ايران پيش از پنجاه و هفت که در آن مشی چريکی، مشی حاکم بر مبارزات انقلابی و آزادیخواهانه بود و قهرمان شدن آرزوی هرجوان و نوجوان آزادیخواه.
قهرمان و قهرمانی با زمانی پيوستگی دارد که در آن، نشان دادن فرديت و استقلال و ابراز وجود از گناهان نابخشودنی است و حاکمان و قدرتمندان هرگونه امکان ابراز شخصيت را از تو می‌گيرند، و اگر به حفظ فرديت خودت بکوشی چنان‌چه به غل و زنجير نيفتی به حاشيه رانده می‌شوی و به ناچار در گوشه‌ا‌ی عزلت گزيده‌ و لباس درويشی به تن کرده، نه به اميد زندگیِ بهتر که به انتظار مرگ، به روزشماری می‌نشينی. در جايی که خدمت‌گزاران مردم "حاکم‌"اند و حکم کننده و مردم حکم پذير و محکوم، چشم اميد داشتن به آمدن قهرمان و ظهور امام و وقوع معجزه و يا ديدن سيدی نورانی به خواب، همه امکان‌پذير است و اينها است که به هم پيوسته و زمينه‌ی استبداد شرقی می‌گردند و چنان ملت‌ها و فرهنگهايی می‌سازد که به‌جای رفتن به دنبال علم و فلسفه و برقراری ديالوگ و گفتگو، به دنبال مذهب و "علم کلام" و "احکام" دينی می‌روند، و بعد من و توی شرقیِ خسته به زير کوله‌بار سنگين تمدنِ ديرينه و تاريخ چند هزار ساله،‌ به کشورهای غربی پناهنده می‌شويم و يا در درون کشور خودمان چنان که افتد و دانی در حسرت و نکبت و فلاکت و بالاتر از همه ترس‌های پيوسته و جوراجور به سر می‌بريم، ترس‌هايی همچون ترس از فردا، ترس از همسايه، ترس از بيکاری، بيماری، ترس از نوشتن و حتی به خيابان رفتن.
هر چند قهرمانها می‌توانند زياد باشند، قهرمان افسانه‌ای اما زياد نيست، آن‌هم قهرمانی که خود به حماسه‌ای بدل شود.
شرط‌های بسياری بايد فراهم گردد تا يک قهرمان به افسانه بپيوندد و خارج از زمان و مکان بر فراز تاريخ و مليتی قرارگيرد.
در دوران معاصريکی تختی بود که به افسانه پيوست و ديگری که می‌شود او را آخرين هم ناميد، دکتر اعظمی.
می‌شود او را آخرين قهرمان افسانه‌ای ايران دانست، چرا که ديگر زمانه، زمانه‌ای نيست که توان پرورش قهرمانی افسانه‌ای را داشته باشد. در يک کلام زمانش به سر رسيده است.
از شرايط پيدايش افسانه يکی آن است که خبرها دهان به دهان نقل شده و دست‌رسی به خبرهای دست اول از راه راديو، تلويزيون، تلفن، روزنامه و بالاتر از همه اينترنت وجود نداشته باشد.
شرط ديگرش آن است که قهرمانی وجود داشته باشد و قهرمان يعنی کسی که چون رستم، وجدان بيدار و برآيند خواسته‌ها و آرزوهای ملتی باشد که زبانش بسته و پايش به زنجير است و نه تنها توان جنگيدن، که حتی توان فرياد زدن را نيز از او گرفته‌اند.
گويا به جای چيزی که می‌خواستم بگويم، به درد دل کردن افتادم! آخر نه اين که زمانی چريکها برای من هم قهرمان بودند و سالهای زيادی با اعتقاد به راهشان و انديشيدن به پيکارشان روزگار می‌گذراندم، به همين خاطر همچون همه‌ی شرقيها فکرم سر به دنبال احساساتم نهاد و سر از جاهای ديگر درآورد.
دکتر هوشنگ اعظمی لرستانی برای هر ايرانی که دمی در ميان خيمه‌های چپ ايران گشته باشد، نامی است  آشنا. پس از پنجاه و هفت، يعنی پس از قيام يا انقلاب يا دگرگونی، تغييرات، کن فيکون شدن و يا هر چه که هر کس می‌خواهد اسمش را بگذارد، خيلی از پرده‌ها کنار رفتند و خيلی از معماها حل شدند و بسياری از رمز و رازها آشکارگشتند. اما اين که دکتر اعظمی به راستی چه‌کار کرد و چه بر سرش آمد، همچنان در پرده‌ای از ابهام ماند و به افسانه پيوست، تا اين که چندی پيش کتابی ديدم به نام "يادهای ماندگار: خاطرات من و همسرم دکتر هوشنگ اعظمی" نوشته‌ی فريده کمالوند، چاپ: نشر اشاره – تهران ١٣٨١ در ٣٨٠ صفحه به اضافه‌ی ٤٨ صفحه شامل عکس و نامه‌های دکتر از زندان و با مقدمه‌ای از علی اشرف درويشيان.
روايت صميمانه‌ی نويسنده‌ی کتاب که همچون رمانی به صيغه‌ی اول شخص مفرد نوشته شده، بيشتر خاطرات زندان نويسنده است و البته گوشه‌هايی از ابهامهای مربوط به ناپديد شدن دکتر راهم روشن می‌کند.
اما در پی اين مقدمه که چنين ناخواسته به درازا کشيد، بايد بگويم که هدف اصلی من اين بود که لبخندی بر لبان شما بياورم. راستش حيفم آمد که من به روايتی چنين تلخ و در همان حال اين‌همه شيرين که در پی خواهد آمد دسترسی داشته باشم و ديگران از آن بی‌نصيب بمانند. من که هر بار آن را به ياد می‌آورم خنده‌ام می‌گيرد و جنس اين خنده، از جنسی است که کم پيدا می‌شود و بسيار با ارزش است. حکايت، حکايتِ روستايی زحمتکشی است که قهرمانانه ضربه‌های خرد کننده ساواکی‌ها را که بر بدنش وارد می‌شود شوخی خوانده و رندانه آنها را به بازی ‌گرفته و با هيچ انگاشتن قدرت هستی سوزشان، آنها را به جنون می‌کشاند. فقط لازم است بدانيد که می‌خواهيم به تابستان هزار و سيصد و پنجاه و سه برگرديم.
به ساواک بروجرد می‌رويم که به قول فريده "يک ساختمان مسکونی بسيار معمولی بود با يک هال و چند اتاق و حياطی کوچک".
"حدود يک هفته يا ده روز"  است که فريده در بازداشت به‌سر می‌برد و برای اولين بار است که فرزندانش به ملاقات او آمده‌اند. او تازه با آنها خداحافظی کرده و "غرق در افکار پريشان" در اتاقی نشسته است که سربازجو عضدی او را برای بازجويی فرا می‌خواند. او را به زيرزمينی می‌برند و پيوسته از او می‌پرسند: "چرا مخفی‌گاه دکتر را نمی‌گويی؟"
پس از بازجويی و آزار او رابه اتاقش  باز می‌گردانند و او  تا پاسی از شب گذشته را در هراس به سرمی‌برد و سپس همان‌طور نشسته به خواب می‌رود. صبح روز بعد او را به اتاقی می‌برند که از اينجا را ديگر بهتر است خود فريده تعريف کند.
” در مدتی که در اتاق بودم، يکی از روستاييان عشاير ساکن روستايی در جنوب خرم آباد را که در مرز عراق دستگير کرده بودند به آنجا آوردند. کسی گزارش داده بود که خسرو برادر مشترک من و هوشنگ در هنگام فرارش به او مراجعه کرده و قرار بوده اين فرد که ايمانعلی نام داشت او را از مرز عراق رد کند. ساواکيها دلايل و شواهد موثق داشتند زيرا دو روز قبل خسرو را در نزديکی مرز در حال رفتن به نزد رابطی که ايمانعلی معرفی کرده بود دستگير کرده بودند و چند نفر از روستاييان هم دستگير شده بودند و همه در باره اين  موضوع اعتراف کرده بودند. حالا ايمانعلی را آورده بودند که اعتراف کند خسرو به منزلشان آمده و قرار بر اين بوده که او را به عراق بفرستند. هر چه به او گفتند روی صندلی بنشيند گوش نکرد و روی زمين نشست و گفت: "آقای سازمانی! من بلد نيستم روی صندلی بنشينم." بازجويی‌اش شروع شد (نفهميدم چرا مرا هم در اتاق نگه داشتند). آرش که دستيار بازجوها بود چند ضربه با کابل به شانه‌هايش زد و گفت: " بنال." ايمانعلی گفت: "خب چی بگم؟" آرش با عصبانيت با کابل بر سرش زد و خون از سرش جاری شد. ايمانعلی گفت: "آقای سازمانی شوخی نکن!!" عضدی سربازجو که که او را دکتر عضدی؟! خطاب می‌کردند وساطت کرد و گفت: "خب بابا جون، تعريف کن که  چطور و از چه طريقی می‌خواستی خسرو را به عراق روانه کنی!" ايمانعلی شروع به تعريف کرد و گفت: "بله آقای سازمانی، خِسِرو آمد به منزل ما و به محض آمدنش چون در ده بالايی يک نفر از آشنايان رفته بود به رحمت خدا، قرار بود که ما به فاتحه برويم." بعد شروع کرد به توضيح فاتحه و گفت: "آقای سازمانی فاتحه می‌دانی چيَه؟ فاتحه اين است که يک نفر که عمرش را می‌دهد..." در اين موقع آرش و هدايت به شدت عصبانی شدند و گفتند: "فلان فلان شده لازم نيست برای ما بگويی فاتحه چيست. حرف اصليت را بزن!" و با کابل ضربه‌هايی به سر و گردن و شانه‌هايش زدند و او انگار نه انگار که کابل به بدنش می‌خورد رو کرد به عضدی و گفت: "آقای رئيس سازمانی، اينها نمی‌گذارند حرف بزنم" و به حالت اعتراض پشتش را به آنها کرد و گفت: " معلوم نيست چه‌اشان است؟!"
و هرچه بيشتر می‌زدند او می‌گفت: "آقای سازمانی، شوخی نکن!" داد آرش بلند شده بود و می‌گفت: "داريم تو را می‌کشيم و نعشت را برای خانواده‌ات می‌فرستيم، آن وقت می‌گويی شوخی نکنيم؟!" و او همچنان بی اعتنا کار خودش را می‌کرد. اين دفعه هدايت، بازجوی ديگری که چهار انگشتی بود و نگاه سهمگينی داشت، وساطت کرد و گفت: "خب ايمانعلی برای خودم تعريف کن خسرو که آمد چکار کردی؟" ايمانعلی بار ديگر شروع به صحبت کرد و گفت: "آقای سازمانی حقيقت خوب است، اگر حقيقت را نگفتم مرا بمباران کنيد!!" آرش با عصبانيت فرياد کشيد: "هالوی دهاتی! شهر را بمباران می‌کنند نه آدمها را!" ايمانعلی هم که با تمام سادگی روستايی بسيار تيز و باهوش به نظر می‌رسيد قصد داشت بازجوها را سرگرم و خسته کند. او باز هم شروع کرد به صحبت و گفت: "خِسِرو آمد و آن‌وقت در ده بالايی يک نفر مرده بود و قرار بود به فاتحه برويم. آقای سازمانی حقيقت خوبَه، اگر حقيقت را نگفتم مرا بمباران کنيد. فاتحه می‌دانی چيَه؟" و شروع کرد به توضيح کلمه فاتحه و گفت: "هر وقت کسی می‌ميرد مردم پيش صاحب عزا می‌روند و با او همدردی می‌کنند."
قيافه بازجوها ديدنی بود. همه آنها با چهره‌هايی برافروخته از شدت خشم به خود می‌پيچيدند و سعی می‌کردند حرفی نزنند زيرا می‌دانستند حرف زدنشان عواقب بدی دارد و در صورت قطع کردن صحبت ايمانعلی، او گفته‌های قبلی را ناديده می‌گيرد و داستان را از نو و از اول شروع خواهد کرد. ايمانعلی به صحبت خود چنين ادامه داد: "بله آقای سازمانی، حقيقت خوبَه. اگر حقيقت را نگفتم مرا بمباران کنيد. ما چند نفر بوديم که با هم به جلو جاده رفتيم تا وانت بگيريم و به ده بالايی برويم. وانت اولی آمد گفتيم سی تومان بگير ما را به ده بالايی ببر. گفت نه، چهل تومان. ما هم قبول نکرديم و وانت را رد کرديم. نشستيم تا وانت بعدی آمد. اين يکی خيلی بی‌انصاف بود و می‌گفت پنجاه تومان بدهيد. ما که پنج نفر بوديم عصبانی شديم و با راننده گلاويز شديم و..."
 در اين موقع هنوز صحبت ايمانعلی تمام نشده بود که عضدی و هدايت و چند بازجوی ديگر که نامشان را فراموش کرده‌ام بر سرش ريختند و او را به باد کتک گرفتند. مشت و لگد بود که حواله‌اش می‌شد و همه با هم داد زدند: "نگهبان بيا زودتر اين فلان فلان شده را ببر تا روانی‌امان نکرده." چند بد و بيراه هم نثار دکتر و من که حاظر بودم کردند و گفتند: "ما در تهران کسانی را بازجويی می‌کرديم که همه فهميده بودند و تحصيلکرده و روشنفکر و حرف حساب سرشان می‌شد. اينها ديگر چه موجوداتی هستند که ما گرفتارشان شده‌ايم. اين دکتر فلان فلان شده ما را گير چه کسانی انداخته. " نگهبان کشان کشان ايمانعلی را بيرون می‌برد و او همچنان می‌گفت: "آقای سازمانی حقيقت خوبه. اگر حقيقت را نگفتم مرا بمباران کنيد..."
از بوی غذايی که نگهبانها به اتاقها می‌دادند فهميدم ظهر شده و متوجه گذشت زمان نشده بودم. بالاخره بازجوها رضايت دادند و مرا هم به اتاقم فرستادند. نگهبان غذايم را آورد. کمی خوردم و در افکارم غرق بودم که دوباره مرا به اتاق بازجويی بردند و ايمانعلی را هم آورده بودند و بازجويی تکراری‌اش شروع شد. باز هم مثل صبح همان داستانها را بی کم و کاست از اول شروع می‌کرد و به محض قطع شدن صحبتش دوباره از اول شروع می‌کرد که : "بله، آقای سازمانی! حقيقت خوب است. اگر حقيقت را نگفتم مرا بمباران کنيد. خِسِرو آمد و ما به فاتحه رفتيم. فاتحه می‌دانی چيَه؟" گويا روش بازجوها تغيير کرده بود زيرا به محض تکرار حرفهای صبح او را به زيرزمين می‌بردند و بعد از مدتی با پاهای ورم کرده از ضربات کابل بر می‌گرداندند. بازجوها می‌گفتند: "ايمانعلی شروع کن!" او هم می‌گفت: "بله، خِسِرو آمد و قرار بود به فاتحه برويم و..." دوباره به زيرزمين برده می‌شد و کتک می‌خورد. بعد از مدتی که ايمانعلی اين‌طور جواب داد و کتک هم چيزی را عوض نکرد او را با پس‌گردنی و لگد روانه اتاقش کردند و مرا هم خسته و عصبی از ديدن آن همه اذيت و آزار ايمانعلی به اتاقم فرستادند و باز گفتند: "امشب نوبت توست." “
بامداد روز بعد دستهای فريده و برادرش خسرو را با دستبند به‌هم بسته و آنها را به حمام می‌برند. در آن‌جا زندانيها را به نوبت تو فرستاده و بازجوها می‌گويند که بايد با سه شماره بيرون بيايند. ايمانعلی هم نوبتش ‌رسيده و زير دوش می‌رود و  فريده چنين ادامه می‌دهد:
”ايمانعلی... در نوبتش زير دوش بود و به علت اينکه به تذکرات ساواکيها توجه نمی‌کرد و زير دوش مانده بود توجه همه ما را به خود جلب کرده بود. آرش فرياد زد: " ايمانعلی، آقای حقيقت بيا بيرون! چقدر می‌خواهی زير دوش بمانی؟" او هم داد  زد: " آقای سازمانی، حقيقت خوبه. به جان خودت سی سال است که به حمام نرفته‌ام و هميشه در رودخانه خودم را شسته‌ام، و حالا حالاها بيرون بيا نيستم." ايمانعلی به حرفش عمل کرد  و تا وقتی که آن ٩٠ نفر حمام کردند و بيرون آمدند او همچنان دوش را باز گذاشته بود و زير دوش بود.“

« مطلب قبلی
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.