|
كاريل چرچيل، نمايشنامهنويس انگليسي، بيش از سي نمايشنامه براي صحنه، راديو و تلويزيون نوشته است كه از ميان آنها ميتوان اينها را نام برد: «دارندگان»(1)، «اعتراض به سكس و خشونت»(2)، «تلهها»(3)، «تام ترشرو»(4)، «در باكينگ همشاير نور ميدرخشد»(5) و «شغلهاي آسان»(6)؛ مهمترين آنها «اوج شادي»(7)، «زنان بلندپايه»(8) و «باتلاق»(9) هستند. نمايشنامههاي چرچيل به طور وسيعي بر صحنههاي لندن، از جمله «تآتر رويال كورت» و هم چنين صحنههاي بينالمللي اجرا شدهاند.
در 25 فوريه 1984 ما با نمايشنامه نويسِ انگليسي، كاريل چرچيل در رستوراني روبروي The Public Theatre، جايي كه نمايشنامهي «باتلاق» او در دست تهيه بود، گفتوگو كرديم. اين گفتوگو، به دليل محدوديت وقت نويسنده، و عدم تمايل او به مصاحبه، بسيار كوتاه بود. بعداَ، وقتي كه نوار را گوش كرديم، با اين كشف كه بخش مهمي از آنچه ميشنويم صداي خود ما بود كه سعي داشتيم به سئوالهاي سريع و قاطع چرچيل در مورد تحقيق خود در بارهي وضعيت زنان نمايشنامهنويس آمريكايي پاسخ بدهيم، غمگين شديم. مصاحبه كنندگان به صورت مصاحبه شوندگان درآمده بودند. تا زماني كه خود را جمع و جور كنيم، نمايشنامهنويس، با نظرات خود در بارهي فنون كار كه هنوز يك راز است، به خانهي خود در آن سوي اقيانوس آتلانتيك فرار كرده بود. در پرتو اين اشتباه خود، ما بسيار خوشحال شديم هنگامي كه نمايشنامهنويس آمريكايي اميليمان(10) در راه سفر خود به انگلستان براي تهيه نمايشنامهاش به نام «طبيعت بيجان»(11)، قبول كرد كه سعي كند گفتوگوي ما با چرچيل را ادامه دهد. از آنجا كه هر دو نمايشنامهنويس در ديدارهاي جداگانهي خود با ما، احترام عميقي نسبت به كار يك ديگر و تمايل ملاقات با هم را ابراز داشته بودند، اين فرصت عالياي بود تا هم ديگر را ببينند... بخش دوم مصاحبهي زير نتيجهي ملاقات ميان اميليمان و كاريل چرچيل است كه در 23 نوامبر 1984، در لندن، طي تمرين نمايشنامهي «طبيعت بيجانِ» مان، در «ريورسايد استوديو» با هم آشنا شدند. كاتلین بتسكو(12) و ريچل كونيگ(13)
مصاحبهگر: آيا اساساً يك زيبايي شناسي زنانه وجود دارد؟ ما ميخواهيم كه شما يك بار و براي هميشه جواب نهايي به اين سؤال را بدهيد. (خنده) چرچيل: تا وقتي كه نمايشنامههاي زيادي از زنان وجود نداشتهباشد، نميدانم چگونه ميتوان گفت كه آنها چه چيز مشتركي دارند كه متفاوت از نمايشنامههايي است كه توسط مردها نوشته شده؛ هنوز تعداد نسبتاً كمي وجود دارد. ما چيزهاي مشتركي با نمايشنامهنويسان مرد داريم كه نگرانيهاي مشابهي در كشور معين خودشان دارند و در همان تآترها و با همان كارگردانها كار ميكنند. بنابر اين دشوار است كه جدا كرد و فقط در بارهي «نمايشنامه نويسان زن» فكر كرد تا «نمايشنامه نويسان» به طور كلي. با وجود اين به ياد دارم، من قبل از اين كه نمايشنامهي «دختران بلند پايه» را بنويسم، دربارهي وكلاي مدافع زن فكر ميكردم- اين كه چگونه آنها در اقليت بودند و براي موفقيت ناگزير بودند كه از مردان تقليد كنند- و من به آنها به عنوان زنان متفاوت از خودم فكر ميكردم. و بعد به خودم گفتم «صبر كن ببينم، تمام درك من از اين كه نمايشنامه چه ميتواند باشد از نمايشنامههايي است كه توسط مردان نوشته شده. من حتماً نبايد كلاه گيس سرم بگذارم و با صداي مخصوصي صحبت كنم، بلكه اين مهم است كه تا چه اندازه چيزهايي را كه به وسيلهي مردها تعريف شدهاند، به خودم ميبندم؟ براي اين سؤال تنها يك جواب ساده وجود ندارد. و به ياد دارم كه خيلي پيش از آن، به «نرينگي» ساخت سنّتي نمايشنامهها، مثل كشمكش(14) و ساختمان(15) به شيوهي معيني تا يك اوج (16)، فكر ميكردم. اما حالا اين چيزي نيست كه من اغلب اوقات در بارهاش فكر ميكنم. نمايشنامه نويسي تغيير خواهد كرد، نه فقط به خاطر اين كه زنان بيشتري اين كار را ميكنند، بلكه به اين خاطر كه زنانِ بيشتري كارهاي ديگري هم انجام ميدهند. و البته مردها هم تحت تأثير آن قرار خواهند گرفت. به اين ترتيب شايد هنوز به تعريف يك زيبايي شناسي زنانه نزديك نشدهايم. مصاحبهگر: برخي از نمايشنامه نويسهايي كه ما با آنها مصاحبه كردهايم خاطر نشان كردهاند كه چيزي به نام «شاهكارهاي گمشده» و اين كه «سر شير بالا ميآيد»، به معني نوشتن به وسيلهي زنان براي صحنه، وجود ندارد. چرچيل: بيشتر تآترها هنوز به وسيلهي مردها كنترل ميشد و مردم عادت دارند كه قول و وعده را در كساني ببينند كه مثل خود آنها هستند. كارگردانهاي زن به من گفتهاند كه چگونه مردان مشهور مايلاند كه بيشتر كارگردانهاي مرد جوان را زير بال خودشان بگيرند، و به نظر ميرسد كه با يك زن كارگردان راحت نيستند، چون نميتوانند ببينند كه اين زن در چه جايگاهي قرار دارد. چون خود آنها وقتي كه هم سن و سال او بودهاند، چنين جايگاهي نداشتهاند. فكر ميكنم همين موضوع ميتواند در مورد نويسندگان هم اتفاق بيفتد: اگر شما مثلاً در مرحلهاي هستيد كه ميتوان اميد بست، اما هنوز همه چيز را خيلي خوب انجام نميدهيد، احتمالاً براي يك مرد آسانتر است كه نمايشنامههايي را انتخاب كند كه ظرفيت نوشتن آنها را در يك مرد نويسنده ميبيند. در باره ي «شاهكارهاي گمشده» من چيزي نميدانم، اما ميدانم كه آدمها معمولاً با نوشتن شاهكار شروع نميكنند و زنان شانس كمتري براي شروع دارند. به نظر ميرسد كه اجرای نمايشنامه به بهتر نوشتن كمك ميكند. مصاحبهگر: آيا فضاي سياسي براي زنان نمايشنامه نويس، از زماني كه شما به نوشتن نمايشنامه شروع كردهايد، خيلی تغيير كرده؟ چرچيل: من نمايشنامه نويسي را از سال 1958 شروع كردم. و فكر نميكنم كه هيچ نمايشنامه نويس زني را در آن زمان ميشناختم. خوشبختانه در اين باره فكر نكردم. كتاب تيلي اولسن (17) به نام «سكوتها» (18) را ميشناسيد؟ او ميگويد كه در زمانهاي مختلفي، انواع مختلف آدمها قادرند بنويسند. آدم مايل است كه به تكامل خودش فقط در رابطه با خودش فكر كند، و هيجانانگيز است كه آدم اين موضوع را در يك بستر تاريخي كشف كند. وقتي من شروع كردم، براي هر نمايشنامه نويسي بسيار دشوار بود كه در لندن شروع كند. «شركت صحنه انگليسي» (19) به تازگي سياستي را شروع كرده بود كه نوشتههاي جديد را در «رويال كورت» (20) اجرا ميكرد، اما اين تقريباً تنها محل بود. من ابتدا اجراهاي دانشجويي داشتم، و بعد براي راديو نوشتم. اواخر سالهاي 60 و اوايل سالهاي 70، موجي از تآترهاي حاشيهاي و علاقه به نوشتههاي جديد به وجود آمد كه «تآتر طبقه بالا»(21) و «رويال كورت» شروع شد، و اين اولين جايي بود كه يكي از نمايشنامههاي من، «دارندگان»، در سال 1972، يك اجراي صحنهاي حرفهاي داشت. براي مدتي، بسياري از نويسندگان براي اولين بار كارهايشان به اجرا در ميآمد، اگر چه كار زنان بسيار كمتر از مردان بود. طي سالهاي 70، به تدريج تعداد زنان بيشتر شد، كه بخشي از آنها از تآترهاي حاشيهاي ميآمدند و بخشي از گروههاي تآتري زنان، به نظر ميرسد كه در پنج سال اخير نمايشنامه نويسان زن بسيار بيشتري داريم و درِ برخي تآترها بيشتر به روي آنها باز است، اگر چه بقيه نه. در حال حاضر، به علت قطع كمكهاي مالي، وضع دوباره براي تمام نمايشنامه نويسها كاملاً دشوار شده. تآترها مجبورند با تآترهاي ديگر توليد مشترك داشته باشند، چون پول كافي براي تمام سال از بودجه خودشان ندارند؛ و این یعنی به جای دو نمایشنامه ، فقط یک نمایشنامه جدید اجرا می شود، به طور مثال رويال كورت، فقط ميتواند چهار نمايشنامهي جديد در سالن اصلي به صحنه ببرد به جاي هشت نمايشنامه. اما من فكر ميكنم كه زندگي براي نمايشنامه نويسها در ايالات متحده، حتا سختتر از انگلستان است. چون در آنجا تآتر سوبسيدي (22) وجود ندارد. مصاحبهگر: در مصاحبه با لوري استون (23) در مجلهي Village Voice در اول مارس 1983، شما صحبت از زناني كردهايد كه عضو هيأت رئيسهي اجرايي كوكاكولا ميشوند و گفتهايد كه «اين آن چيزي نيست كه منظور من از فمينيسم است». منظورتان دقيقاً از فمينيسم چيست؟ چرچيل: در سال 79 كه من در ايالات متحده بودم، با چند زن صحبت كردم كه ميگفتند با حضور تعداد زيادي از زنان در مقامهاي بالاي اجرايي، چقدر اوضاع در آمريكا به نفع زنان جريان دارد، و من تعجب كردم از تفاوت ميان اين فمينيسم و فمينيسمي كه من در انگلستان ميشناختم- كه بيشتر با سوسياليسم پيوند خورده. و اين يكي از ايدههايي بود كه پشت نوشتن «زنان بلند پايه» قرار داشت، كه به دست آوردن هر چيزي ضرورتاً مثبت نيست، مهم اين است كه چه چيزي به دست ميآوري. تاچر تازه نخست وزير شده بود؛ اين بحث جريان داشت كه آيا داشتن يك نخست وزير زن، كسي مثل او با سياستهاي او، يك پيشرفت است: او ممكن است يك زن باشد اما او يك خواهر نيست، او ممكن است يك خواهر باشد، اما او يك رفيق نيست. و در واقع، امور براي زنان، تحت حكومت تاچر، بسيار بدتر شد. تصور يك فمينيسم دست راستي براي من بسيار مشكل است. البته سوسياليسم و فمينيسم مترادف نيستند. اما من نسبت به هر دو احساس نيرومندي دارم و يكي بدون ديگري برايم جالب نيست. مصاحبهگر: با توجه به اين واقعيت كه در آمريكا نسبت به نمايشنامههاي سياسي، در بهترين حالت بيتفاوتي و در بدترين حالت دشمني وجود دارد، فكر ميكنيد اين عجيب است كه كارهاي شما در اينجا بسيار مورد توجه عموم است؟ چرچيل: اين حقيقت دارد كه در مجموع، نمايشنامهها در اينجا بيشتر خانواده محوري، شخصي، و فرد محوري هستند. مصاحبهگر: بله، بيشتر روان شناسانه. چرچيل: در حالي كه من به شدت در معرض سنتي قرار داشتهام كه نگاه كردن به زمينهي وسيعتري از گروههاي مردم مورد توجهاش بوده. اين حرف به اين معني نيست كه به خانواده يا فرد در درون آن نگاه نميكني، بلكه تو هم چنين به چيزهاي بزرگتري نيز نظر داري. مثل آن نوع كارهايي كه «گروه تآتر شركت سهامي» (24) كرده؛ كه روي يك موضوع معين تحقيق ميكني و تعداد زيادي شخصيت داري، حتا اگر فقط به وسيلهي تعداد محدودي بازي شود. اين نوع كار به باز كردن مسايل گرايش دارد. مصاحبهگر: منتقدين ميپرسند «كجاست نمايشنامههاي آمريكايي با مسايل اجتماعيِ وسيعتر؟» اما وقتي هم كه يكي اجرا ميشود، متأسفانه منتقدين خود ما معمولاً آن را رد ميكنند- اگر مسايل سياسي عريان مطرح شوند. موضعگيري سياسي عريان، به عنوان پرداخت ضعيف يا موعظه تلقي ميشود. چرچيل: زماني كه من در سانفرانسيسكو بودم، در تآتر يوركا(25) با خيليها گفتو گو داشتم و آنها در بارهي تأسيس يك مدرسهي نمايشنامه نويسي صحبت ميكردند كه از نمايشنامههاي خانوادهمحوريجداشوندو دربارهي مسايل ديگر بنويسند. مصاحبهگر: ميتوانيد كمي در بارهي چگونگي كارتان با شركت سهامي صحبت كنيد؟ چرچيل: من سه بار با آنها كار كردم، «در باكينگهام شاير نور ميدرخشد» (1976)، «سير كردن عرش» (1979)، و «با تلاق» (1983). اين شركت در سال 1974 توسط چند نفر شروع به كار كرد، از جمله ماكس استافورد- كلارك (26) كه «نور ميدرخشد» و «سير كردن عرش» را كارگرداني كرد. معمولاً، زماني كه نويسنده، كارگردان و بازيگران روي يك موضوع تحقيق ميكنند، يك كارگاه سه يا چهار هفتهاي ترتيب داده ميشود، بعد در حدود ده هفته نويسنده ميرود كه نمايشنامه را بنويسد. بعد شش هفته تمرين است كه معمولاً در طول اين مدت نوشتن نمايشنامه هم تمام ميشود. همه براي هر هفتهاي كه كار ميكنند دستمزد برابر دريافت ميكنند و همه در تصميمگيريها در بارهي هزينهها و امور گروه شركت دارند، و به دليل همين مسئوليت و كارگاه، همه بيش از رسم معمول در نمايش نهايي درگير هستند. كاملاً بي عيب و نقص نيست، اما خوب است، و من متوجه اختلاف آن با بيشتر گروههاي سلسله مراتبي هستم و احساس راحتي ندارم. چون همه درگير هستند، از اين امتياز استفاده ميكنند كه نقشهاي خوب بگيرند، بنابراين نميتواني دوتا شخصيت اصلي بنويسي و به بقيه كار كمي محول كني. و معمولاً به علت موضوع، نمايشنامه نقشهاي زياد دارد، و با وجود آن كه گروه تقريباً شش تا هشت نفرند، بازيگران دو نقش بازي ميكنند. فشارِ خيلي زيادي است، چون سفرها از قبل برنامهريزي شده و پوسترها خيلي پيش از آن كه نمايشنامه تمام شود، چاپ شدهاند. روش كارِ بسيار فشردهاي است. مصاحبهگر: كار مشترك را دشوار ميدانيد؟ چرچيل: نه، من كار مشترك را دوست دارم. من قبلاً، به عنوان نويسنده، خيلي منزوي بودم. من دوست دارم اينطور نزديك با ديگران كار كنم. در نوشتن نمايشنامه همكاري نميكني. تو ميروي و نمايشنامه را خودت مينويسي، بنابراين تا اينجا، مثل هميشه است. آنچه كه متفاوت است، اين است كه تو يك دورهي تحقيق روي موضوعي را با ديگران انجام ميدهی؛ نه فقط اطلاعات، بلكه برخورد تو با موضوع، و راههاي محتمل نشان دادن چيزهاست كه متفاوت است، و اين يعني وقتي تو با نوشتهات بر ميگردي، در برخورد با پيشنهادات خيلي پذيراتر هستي. مصاحبهگر: شما در تمرينها احساس تابعيت نسبت به كارگردان داريد؟ ما با خانم نويسندهاي مصاحبه كرديم كه در واقع به وسيلهي يك كارگردان مشهور عذرش از تمرينها خواسته شده بود. چرچيل: نه، من هميشه با كارگردانها رابطهي خوبي داشتهام. اما بستگي به اين دارد كه با كسي كار كني كه با تو، به طور كلي هم ايده باشد، بنابراين به يك ديگر اعتماد ميكنيد. و اگر با هم خوب كار كنيد، با همانها ادامه ميدهيد. مثل همكاري من با ماكس استافورد- كلارك و لس واترز (27). اين يكي از مسايلي است كه «اتحاديه نويسندگان تآتر» (28) در قراردادها گنجانده، يعني حق نويسنده براي حضور در تمرينها، و اين بسيار مهم است. اگر اجراي قرارداد را ادعا كني، دچار مشكل ميشوي. مصاحبهگر: آيا نمايشنامه نويس در موضعگيري اخلاقي و سياسي اجباري دارد؟ چرچيل: تقريباً غير ممكن است كه موضعگيري نكرد، چه بخواهي و چه نخواهي. بيشتر نمايشنامهها ميتوانند از يك منظر سياسي نگاه شوند و مطلبي گفته باشند، حتا اگر چيزي نباشد كه تو خواسته باشي گفته شود. اگر شما يك كمدي «وست اندي» (29) نوشته باشيد كه روي جوكهاي جنسي تكيه داشته باشد، اين يك جور موضع اخلاقي و سياسي گرفتن است، ولو كسي كه آن را نوشته بگويد «من فقط يك نمایش سرگرم كننده نوشتهام». آنچه كه شما انجام ميدهي، نقطه نظر شماست كه يك جايي به نمايش در ميآيد. معمولاً فقط هنگامي مورد توجه قرار ميگيرد و «سياسي» تلقي ميشود كه عليه وضع موجود باشد. مواقعي هست كه من احساس ميكنم كه ميخواهم در بارهي مسايل روز بنويسم و مواقعي هست كه نميخواهم. من عناصر و مواد تآتر را دوست دارم، همانطور كه يك نقاش، نقاشي را دوست دارد؛ و البته وقتي شما ميگوئيد «اخلاقي و سياسي»، حتماً نبايد مطلبي باشد كه به نحو منطقي يا به صورت عريان با مردم ارتباط برقرار كند، چون تآتر ميتواند از طريق تمام اشكال و سطوح ديگر نيز با مردم تماس برقرار كند. بعضي وقتها اين سو يا آن سو ميتواند وزنهي بيشتري داشته باشد. بعضي وقتها ميتواند در بارهي تصويرها باشد. بيشتر شبيه يك رؤيا براي مردم، و بعضي وقتها ميتواند شبيه خواندن يك مقاله باشد . براي همهي اين اشكال فضا هست. اما هر شيوهاي كه انتخاب شود، مسايلي كه شما در بارهشان احساس نيرومندي داريد سر بر ميآورند، و در قالب يك فرم، موضع اخلاقي و سياسي شما خواهند بود. گاه با صراحت بيشتر، گاه كمتر. لندن 23 نوامبر 1984
مان: كار تحقيق را چگونه انجام ميدهيد؟ چرچيل: «با تلاق»، تصور ميكنم مستندترين نمايشنامههاست. ما از ضبط صوت استفاده نكرديم. ما رفتيم كه در يك دهكده بمانيم و هر يك از ما هر روز بيرون ميرفتيم و با مردم صحبت ميكرديم و يادداشت بر ميداشتيم، يا به خاطر ميسپرديم. بازيگران گروه در نقش كسي كه ملاقات كرده بودند و با جواب به سؤالهايي كه كرده بودند، گزارش ميدادند؛ ما ميتوانستيم سؤالهاي ديگري مطرح كنيم و بازيگران شروع ميكردند به بداهه سازي و تحول شخصيت. كساني مثل من كه بازيگر نبودند تنها آنچه را كه اتفاق افتاده بود، توصيف ميكردند. به اين ترتيب من ميماندم با مقدار زيادي يادداشت و نقل قول و چيزهاي مختلفي كه مردم گفته بودند. ولي مطلقاً بدون يك گفتار كامل، فقط جملاتي اينجا و آنجا. و من هيچ شخصيتي كه بر پايهي يك فرد معين باشد، خلق نكردم. به طور مثال، گفتار مادرِ مادر بزرگ در جشن تولد او، عملاً هر سطر آن توسط كسي واقعاً به ما گفته شده بود، اما گفتار تركيبي از حرفهاي بسياري آدمهاي مختلف است. ما با زني ملاقات كرديم كه منشي اتحاديه كشاورزي بود، و داستان قتل، داستان فرانك و وال (30)، بريده ي يك روزنامه دربارهي كسي بود كه او ميشناخت. بسياري از مرجعهاي اتحاديه در نمايشنامه، متعلق به اوست. خيلي از چيزها در نمايشنامه وجود دارند كه مربوط به يك زن معين بود كه همهي آنها به شخصيت شرلي (31) كه هميشه كار ميكند، داده شد. مثل غرور در مورد سخت كار كردن و جا نزدن، سطرهايي مثل «من نميخواستممادرم فكر كندكه يك خنگ پرورش داده.» مان: شما و گروه با يك موضوع، يك ايده شروع كرديد؟ چرچيل: ما خيلي باز شروع كرديم- گفتيم ما ميخواهيم يك كارگاه در بارهي با تلاقها تشكيل بدهيم. اما پيش از آن كه شروع كنيم، لسواترز، كارگردان، و من گفتو گوي زيادي دربارهي مردمان روستاها داشتيم؛ اين محلي بود كه حس اصلي كارگرداني از آن سر چشمه گرفت. يك گروه كه بيشتر زن بودند تا مرد به وجود آورديم، و اين تصميمي بود كه پيش از آن كه كارگاه را شروع كنيم گرفته شد و بر موضوع نمايشنامه اثر گذاشت. ما كتاب «زنان باتلاق» (32) نوشتهي مري چمبرلن (33) را قبل از آن كه به روستا برويم در طول كارگاه، خوانديم. و در پايان كارگاه همهي ما روي زنان كارگر زمين تمركز داشتيم و ميدانستيمكه احتمالاًدربارهي چه مسايلي كار ميكنيم. اما، اميلي، تفاوت بين اين روش كار و روشي كه شما كار كرديد، اين است كه روش من يك نمايشنامهي ابداعي است، در حالي كه شما مصالح مستند نوشته شده داشتيد كه روي نوار ضبط شده بود. مان: شما يك نمايشنامه كاملاً تخيلي ميساختيد كه مبتني بود بر پايهي دريافتهاي خودتان از جوابهايي كه با بودن در باتلاقها و ملاقاتها با همهي آن مردم داشتيد. در «اجراي عدالت» كه من با «شركت تآتر يوركا» كار ميكردم، ما حرف زديم، حرف زديم، حرف زديم و ايدههاي بسيار زيادي مطرح كرديم، بعد آنها براي من تحقيقاتي جمعآوري كردند و من رفتم به سانفرانسيسكو، و در محلهي كاسترو (34) كار تحقيقي انجام دادم، و بقيهي قضايا. نمايشنامه، بله، مستند است؛ اين انتخاب من بود. چرچيل: تنها نمايشنامهي مستندي كه من نوشتم يك نمايشنامه تلويزيوني دربارهي ايرلند شمالي بود، در بارهي محاكمهاي در دادگاههاي ديپلاك (35) كه در سال 1973 مطرح شد، چون دولت احساس ميكرد بسيار مشكل است كه محكوميتهاي ديگري بدهد. جز يك قاضي، هيأت منصفهاي وجود نداشت. من متن محاكمهي پسر بچهاي كه به شانزده سال محكوم شده بود را داشتم. در «سالن لژيون انگليس» (36) جايي كه چند نفر ورق بازي ميكردند، يك بمب كار گذاشته شده بود، و پسر بچه وارد ميشود و چيز را ميگذارد زمين و ميگويد «سالن را خالي كنيد» و همه ميروند بيرون. نيم ساعت بعد يك بمب كوچك منفجر ميشود و هيچ كس صدمهاي نميبيند. محاكمه فوقالعاده بود، چون هيچ مدركي وجود نداشت كه بگويد پسر بچه، كه محكوم شده بود، اين كار را كرده، به جز پليس كه ميگفت پسر بچه اقرار كرده كه او هم انكار ميكرد. هيچ اظهار نامهاي وجود نداشت كه او امضاء كرده باشد. پير مردي كه در سالن بوده ميگفت «من نميدانم كدام پسر بچه بود. اما قطعاً اين پسر بچه نبود.» اصلاً هويت محققي وجود نداشت، و خيلي دشوار بود باور كرد كه به توان در يك دادگاه عادي محكوميتي گرفت. به اين ترتيب من، همراه با رونالد جافه (37)، يك نمايشنامه براي تلويزيون نوشتم؛ اين يعني كوتاه كردن نه ساعت و نيم متن دادگاه. ما در آغاز و پايان برنامه گفتاري گذاشتيم كه دربارهي دادگاه ويپلاك توضيح ميداد. ولي بيبيسي آن را حذف كرد چون ميگفتند كه اين تفسير سياسي است، و تفسير متفاوتي از خودشان گذاشتند كه ميگفتند بيطرفانه است. ما به عنوان اعتراض نامهاي خودمان را از تيتراژ برداشتيم. اين تنها مستندي بود كه من نوشتم، و با آنچه كه شما نوشتيد متفاوت است، چون مشخصتر بود و گرفتاري تحقيقات و مواد زياد نداشت. بيشتر نمايشنامهها كه توسط من نوشته شد بدون هيچ تحقيقي بود، مبتني بر آنچه كه ميدانستم يا آنچه كه تخيل كرده بودم، بود. مان: كمي دربارهي نمايشنامهي «زنان بلند پايه» تان صحبت كنيد. چرچيل: وقتي نمايشنامه «زنان بلند پايه» را نوشتم، براي خودم نوشتم و نه براي گروهي. ميخواستم در بارهي زناني بنويسم كه كارهاي متفاوتي انجام ميدهند و من احساس ميكردم چيز زيادي در اين باره نميدانم. بعد فكر كردم اين روشِ مضحكي است، چون اگر با يك گروه بودم ميرفتم بيرون و با مردم صحبت ميكردم. به اين ترتيب اين كار را كردم. كه ادارهي بي كاري در پردهي دوم نتيجهي آن است. مان: آيا در «زنانِ بلند پايه» شخصيتهاي معيني هستند كه نسخه بدلهاي خودشان را در زندگيِ واقعي داشته باشند؟ چرچيل: آن چيزهاي خيلي مختصري كه وين (38) به آنجي(39) سر ميز شام در بارهي زندگياش ميگويد، همه بر پايهي زندگي كسي است [از قلمرو هنر، ادبيات يا تاريخ]. اما به غير از اين، تخيلي است. مان: دربارهي اين كه چگونه «زنانِ بلند پايه» بد فهميده شد، بگوئيد. چرچيل: قصد من اين بود كه در نگاه اول نشان بدهم كه نمايش، گويي در بارهي ستايش دستآوردهاي زنان است و بعد- با نشان دادن شخصيت اصلي، مارلن (40)، يك شخصيت موفق با روشي رقابت آميز، ويران كننده و سرمايهداري- اين سؤال را مطرح كنم كه اين چه دست آوردي است؟ ايده ي اصلي اين بود كه در شروع مانند يك نمايشنامه فمينيستي باشد و بعد به يك نمايشنامه سوسياليستي هم تبديل شود. و من فكر ميكنم كه به طور كلي بيشتر اين طور فهميده شد. بسياري از تماشاگران با مارلن كه بچهاش را رها كرده همدردي كردند؛ جالب است كه اين ايدهاي بود كه در آخرين لحظات پيش آمد. اين ايده در اصل چنين بود كه مارلن خواهر زادهاش آنجي را «واگذار» كند، چون او هرگز موفق نبوده. من هنوز طرح داستان، كه آنجي در واقع بچهي خود مارلن است، را نداشتم. البته زنها در انتخاب بين كار كردن و داشتن بچه زير فشار هستند، به شكلي كه مردها نيستند، بنابراين به موضوع ربط دارد، اما نكتهي اصلي داستان نيست. چيز ديگري هست كه اخيراً با اجراهاي «زنانِ بلند پايه» كشف كردم. در يونان، به طور مثال، جايي كه زنان كمتر بيرون كار ميكنند، برخورد برخي مردان با ديدن نمايش، ظاهراً اين بود كه زنان نمايشنامه كه بيرون كار ميكنند زنان مطلوبي نيستند، خوشحال نيستند و بچههايشان را رها ميكنند. آنها احساس ميكردند كه نمايش آشكارا ميگويد كه زنان نبايد بيرون از خانه كار كنند. آنها نمايش را همانطور كه خودشان ميخواستند در بارهي زنان بگويند، معني كردند، كه غمانگيز است. بسيار غم انگيز است. [خنده] مثال ديگري كه نمايش براي سوء تفاهم باز است، اجراي كلن در آلمان بود. كه شخصيتهاي زن در سر ميز شام، به عنوان زنانِ تيره روز، ستيزه جو و رقابتجو بازي شدند، و در دفتر كار به عنوان زنان عصبي و ناقابل. نمايش تبديل شد به تعبير كاملاً مسخرهاي از آنچه كه قرار بود باشد. خب، اين از آن لحظاتي است كه فكر ميكني ترجيح ميدهی داستان بنويسي، براي اين كه اجرا را نميتوان تغيير داد. مان: من نميدانم كه ما در تآتر ايمن هستيم يا نه... چرچيل: تو با نمايشنامه امكان بيشتري براي چيزهاي ديگر باقي ميگذاري و اين يكي از جذابيتهاي آن است، كه مردم ميتوانند با روحيهاي جديد به ديدن آن بيايند و به شكل متفاوتي برخورد كنند. بیشتر مواقع من اجراهاي خارجي را دوست داشتهام. من اجراي «سير كردن عرش» را در نيويورك دوست داشتم [در تآتر Lueille Lortels theatre De Lys ، سال 1981 به كارگرداني تامي تيون (41)]، خيلي متفاوت بود، اگر چه از بسياري جهات آنقدر كه ممكن بود انتظار داشت، متفاوت نبود. من سر تمرينها بودم و تامي تيون اجراي ماكس استافورد- كلارك را در لندن ديده بود. اما با اين همه متفاوت بود. مان: چه تفاوت عمدهاي داشت؟ چرچيل: دو تفاوت عمده: گستردهتر بود، در پردهي اول بيشتر خندهآور بود و در پردهي دوم بيشتر عاطفي. تامي [تيون] بارهي «اجازه براي خنديدن» صحبت ميكرد و فكر ميكرد كه اگر مسايل مستعمراتي در آغاز نمايش سر راست بازي شود، آن طور كه در انگليس اجرا ميشد، ممكن است كه تماشاگر آمريكايي متوجه نشود كه منظور مسخره بودن است. و تفاوت ديگر- كه به حس عاطفي بيشتر در پردهي دوم مربوط است- جابه جايي تك گويي تبي(42) و آواز پايان نمايش است به منظور شدت بخشيدن به اوج در پايان./ يك جور جالبي بود- احساس پايان نمايش در اجراي آمريكا- اما من واقعاً آن را چندان دوست نداشتم، چون تأكيد زيادي روي تبي، به عنوان فرد، ميگذاشت، در حالي كه به شيوهاي ديگر به نظر ميرسيد بيشتر دربارهي تحول يك گروه از آدمها باشد؛ همينطور در مورد پردهي اول. روايت نيويورك هم چنين القا ميكرد كه نمايش با تنهايي تبي، و اين خود شناسي كه او با استمناء لذت جنسي ميبرد، تمام ميشود؛ اما بي آن كه او را از اين جا به هيچ چيز ديگري ارتقاء دهد. در حالي كه تك گويي، در اصل، پيشتر آمده و از آن ميتوان فهميد كه تبي يك شخصيت اهل سكس است و بعد شما او را ميبينيد كه اولين قدم را به طرف آدم ديگري بر ميدارد، اگر چه كاملاً مضحك و اشتباه است، يعني سعي در بلند كردن پسر معشوق هم جنسگراي خود، اما شما ميدانيد كه او در زماني ديگر يك حركت ديگر خواهد داشت و آن بار درست خواهد بود. مان: باور نكردني است كه اين چيزها چگونه آنچه را كه نمايشنامه ميخواهد بگويد عوض ميكند. تامي تيون نمايشنامه را تغيير داد؟ يا شما با آن موافقت كرديد؟ چرچيل: جابجايي تك گويي ايدهي تامي بود. اين ايده را، وقتي كه من آنجا نبودم داشت. اما من كاملاً خوشحال بودم و مايل بودم كه آن را امتحان كنم. و من ميدانستم كه او قوياً ميخواهد پايان نمايش اوج بيشتري داشته باشد. در اجراي اصلي، قبل از آخرين صحنهي پردهي دوم، آوازي وجود دارد، و به شكلي است كه گويي مسايل دچار دگرگوني ميشوند، چون در صحنهي آخر همه كمي تحول پيدا ميكنند و چيزها بهتر ميشوند. اما تامي احساس ميكرد موزيك در آنجا، موجب ميشود تماشاگر فكر كند كه پايان نمايش است. جون با موزيك يك اوج موقت داشتيم و بعد صحنهي آخر است كه شخصيتها تغيير كردهاند و نمايش بيشتر با فرود و آرام تمام ميشود. او ترانه ي ديگري ميخواست، بيشتر ارتقاء دهنده، در حالي كه ترانهي اصلي كمي كنايهآميز بود، و او موزيك و اوج را درست در پايان ميخواست. به اين ترتيب پايان، شكل كاملاً متفاوتي داشت و حس متفاوتي منتقل ميكرد. مان: پس براي تو تفاوت اينست كه تامي تيون ساختمان کار تو را تغيير داد و با اين تغيير نگاه بر پس زمينهي وسيعتر به كل جامعه را تغيير داد. چرچيل: بله، نمايش را بيشتر احساسي و فردي گرفتند. و من تصور ميكنم اين يكي از تفاوتهاي ميان آن نوع كاري است كه از يك گروه مانند شركت سهامي بيرون ميآيد، كه بيشتر گرايش دارد با گروههاي مردم و جامعه سروكار داشته باشد تا فرد.... مان: بله. چرچيل: شما در انگليس هم كارهاي زيادي ميبينيد كه فقط دربارهي مردم و احساسات آنهاست. چنين نيست كه گويي اينجا همه چيز مبتني بر مسايل اجتماعي است. اما در اين كشور، من فكر ميكنم، تمايل قويتري وجود دارد.
پا نويسها: 1- Owners. 2 - Objectionsto Sex and Violence. 3 - Traps. 4 – Vinegar Tom. 5 – Light Shining in Buckinghamshire. 6 – Softcops. 7 – Cloud Nine 8 – Top Girls كه ترجمه كلمه به كلمهي آن «دختران بلند پايه» ميشود، در زبان فارسي، بر خلاف انگليسي، به زنان تعميم پيدا نميكند. بنابراين به لحاظ موضوع نمايشنامه «زنان بلند پايه» مناسبتر تشخيص داده شد. 9 – Fen. 10 – Emily Mann. 11 Still Life. 12 – Kathleen Betsko. 13 – Rachel Koenig. 14 – Conflict. 15 – Building. 16 – Climax. 17 – Tillie Olsen. 18 – Silences. 19 – The Euglish Stage Company. 20 – Royal Court. 21 – Theatre Upstairs. 22 – Subsidized theatتآترهايي كه تنها با كمك مالي دولت ميتوانند روي پاي خود بايستند و دوام بياورند.
|