|
جایزه صلح و انتخابات
ملت ايران آنقدر رأي نداده بود كه در سال 1358شمسي، وقتي كه حق انتخاب را همراه خودش از قانون اساسي حذف كردند خندهاش گرفت. پيشآهنگان انقلاب اسلحهها را براي روز مبادا چال كرده و رويش خاك ريختند. بعضي از آنها حتا به دل بد راه ندادند و بدون آنكه به روي خود بيآورند به نيت شركت در انتخابات در مراسم بنياد گزاري حكومت اسلامي، با مرزبنديهاي نيمه روشن شركت جستند. وقتي كه در سالهاي1360 تا 1363 كانديداهاي كمونيست شركت كننده در انتخابات مجلس خبرگان و مجلس شوراي اسلامي در دادگاههاي اسلامي محاكمه شدند، برهمه معلوم شد كه انتخابات در جمهورياسلامي چيزي نيست مگر نمايش مشروعيت نظام سركوب.
چند سالي بعد از قتل عام زندانيان سياسي و بعد از آن كه كتابهاي خاطرات زندان پروانه عليزاده، م. رها و شهرنوش پارسيپور را همه خواندند و گريستند و آنها را براي مصارف علمي به محققان اجتماعي سپردند، وقتي كه ارشاد، همآهنگ فرهنگ، وطن بهانه دين و ايران مترادف اسلام شد، با حضور ميليوني مردم در صحنه حزبالله و در پشت سر شوراي نگهبان، نه تنها بر جهانيان بلكه بر خود ايرانيها هم امرمشتبه شد كه در ايران انتخابات وجود دارد. باقي ماندهي اپوزيسيون، گيج شد. ملت خام شده بود؟! حزباللهي شده بود؟! حزبالله هشيار و ملت شده بود؟! يا ملت عامل نفوذي بود در دستگاه حزباللهي يا دستگاه حزباللهي ملت را ساييده بود در قالب خود به اندازه امت؟! يا مجموعهاي از اينها؟! يا شايد اين يك عكسالعمل جمعي غير قابل محاسبه بود و فهم آن وظيفه روانشناسي؟! مسئله درهر حالتش پيچيده بود. در رودربايستي يا به بهانه زنان و جوانان و نسل بعد از انقلاب، موضوع ماست مالي شد. نقد در بهانه تكراري و از مد افتاده «توهم» از انجام باز ماند. تكرار كلمه انتخابات كمكم موجد يك احساس سبكي براي توده مردم توهين ديده و مستأصل ايران و اندكي آرامش در خاطر پريشان رزمندگان بيساز و برگ شد، به طوري كه كلمه انتخابات حتا بدون پيشوند يا پسوندي در زبان مبارزاتي اپوزيسيون جمهوري اسلامي در تبعيد، پذيرفته و جا افتاد. بخشي از اپوزيسيون درطرفداران شركت در انتخابات تحليل رفت و بقيه را در جايگاه طرفداران بايكوت قرار داد. به اين ترتيت ايرانيان تبعيدي، خود خواسته يا ناخواسته، دانسته يا ندانسته به شهروندان برون مرزي جمهوري اسلامي تبديل، تعبير يا سوء تعبير شدند. مشروعيت نظام از اين انتخابات تا آن انتخابات از ادعا به واقعيت و شهروندان درون مرزي به اوپوزيسيون تبديل، تعبير يا سوء تعبير شدند. با تبادل و سر انجام همگون شدن اپوزيسيون درون مرزي و برون مرزي، جداكردن اوپوزيسيون عليه، از اپوزيسيون داخل حكومت و جدا كردن حكومت از اوپوزيسيون دشوار شد. براي همين وقتي كه در سال 2003 ميلادي، زن مسلمان بزك و دوزك كرده، شيك و پيك و مدافع حقوق بشر، ايراني و منتخب جايزه بينالمللي نوبل بر پرده تلويزيونهاي جهان ظاهر شد، نه تنها تودههاي عامي جهان بلكه توده روشنفكر ايراني هم به هيجان آمد، از خود بيخود شد، مثل خود منتخب جايزه نوبل كه جلوي دوربينهاي فيلم برداري جهان هنوز گيج و خوابزده بود. خوابش را هم نديده بود كه در رديف كيسينجر و كارتر قرار بگيرد. و از همه مهمتر حريف پاپ، رهبر كاتوليكهاي جهان بشود. واي اگر پاپ برده بود! انگار روز رستاخيز بود و اولمپ دوگوژ در مقابل تريبون انقلابي فرانسه دوباره قد علم كرده و فرياد ميزد : نگفتم «اي مستبدان جديد بر خود بلرزيد، صداي من از اعماق گور هم راهي خواهد يافت تا به گوشها برسد» ؟ّ! تك و توكي كه در پشت صحنه اين نمايش دنبال برنده واقعي بودند مورد حمله قرار گرفتند. بقيه آبرو برايشان باقي نگذاشتند، دعا كردند يك بلايي سر زن مسلمان بيآيد تا داغ ننگ يك عمر بر پيشاني اين بي غيرتان بي وطن باقي بماند، مثلا در روز استقبال در حمله حزبالله اقلا پايش بشكند يا در روز سخنراني در دانشگاه الزهرا در حمله زنان بسيجي مجروح شود. كمكم ترس از اين كه زن مسلمان زنداني يا خداي ناكرده ترور
شود ذهن خود ناقدان را هم گرفت و احساس گناه جاي نقد را. در روز اعطاي جايزه، تودههاي جهان و توده روشنفكر ايراني هردو جاخوردند. نه به خاطر اين كه زن مسلمان صحيح و سالم بود و چشم بد دور، شاداب و سر حال، بلكه بخاطر صراحت لهجه او كه مايه شرمساري برخي و مايه درد سر عموم شده بود. سخنراني او پاسخ به سؤالي مشروع بود كه جماعت با سرو صداي زياد از طرح آن مانع شده بود. اصلا صحبت از صلح در كدام جنگ بود؟ صحبت از كدام جبهه بود؟ من كجا ايستادهام؟ و براي طرح اين سؤال و سؤالات ديگر دير شده بود. آيا ممكن است كه جايزه صلح نوبل 2003 راه پيشنهادي اروپاي قديم براي ورود ايرانِ جمهوري اسلامي به جامعه جهاني باشد؟ و راهِ ادغام ايران در جهان اسلام؟ تعيين محدودههاي جهان سومي در جهان جهاني شده اولي و دوميها؟ گزينش الگويي براي خاور ميانه ؟ نمايشي از اسلام اروپايي ؟ چماقي اروپايي در دعوا با آمريكا؟ و ... در رودربايستي و يا به بهانه زن، صلح و حقوق بشر، و به بهانه تكراري و از مد افتاده «شتاب زدگي»، نقد انجام نشد. ولي هلهله آنقدر بلند بود كه حالا نميشد با پچ پچ در گوشي سروته قضيه را هم آورد. كاش ميشد از روي اين واقعه پريد! اما براي هر گرهي گشايشي هم هست. مگر نه اين كه جايزه صلح نوبل يك موضعگيري بر سر انتخابات هم بود؟! مگر نه اين كه انتخابات نزديك است؟! مي توان از اينجا شروع كرد و از آن كنار دور زد و از مخمصه در آمد. فكر خوبي بود! اما اگر ماجرا به اين سادگي نباشد چي؟ّ! اگر طرف حساب واقعي، خانم وكيل نباشد چي؟! ما قاضي نبوديم، وكيل هم نبوديم، ولي جاي دستگاه قضايي را در سيستم حكومتي، دستِكم در نوع سلطنتي و اسلامياش قبل از دادن جايره صلح هم ميشناختيم و همينطور چارچوب عملكرد قاضي در آن سيستم و وكيل در اين سيستم را. در گفتار و رفتار گيرنده جايزه هيچ چيز خلاف انتظار نبود. اگر طرف حساب خودمان باشيم چي؟! نمايش جايزه صلح حساب شده و دقيق بود. سه مقوله: زن، صلح و حقوق بشر، به اندازه كافي كاري بود. انگشت بر نقطه ضعف ما گذاشته شده بود. ترجمه شده به زبان خودمان، زن يعني ضعيفه، صلح يعني از خر شيطان پائين آمدن، كوتاه آمدن، كنار آمدن و تسليم، و حقوق بشر يعني كشك. و مضمون اصلي جايزه «ما» ميشود: ملت ضعيفه ايران به حكومت اسلامي تسليم شده، از قانون اساسي آن تمكين مينمايد و هر شكايتي كه دارد به زبان خوش اسلامي و قانوني به خود مسؤلين ميگويد. جماعت كه در يك صحنه آبروريزي ملي غافلگير شده بود زبانش بند آمد و رسوايي ملي افشا نشد. علت يا بهانهها، توافق شده در سكوت، همان ترسها بود كه همه ميشناسيم. اگر بلايي بر سرش بياورند چي؟! چرا اينقدر ميترسيم كه وكيل مدافع حقوق بشر و برندهي جايزه صلح نوبل، قرباني بشود آنهم بدست ما؟ اين عكسالعمل وجدان ناسور نظارهگر ناتوانِ جنايات بيمكافات است، يا جرات باخته در مقابل پيشروي جمهوري اسلامي در جبهه ما؟ زن مسلمان قاضي بود، وكيل است و ميداند كه دولت متبوعه؟؟؟؟؟، مسؤل حفظ امنيت شهروندان خود است نه من و شما. بي وطن يا وطن فروش ميخوانندمان؟! چرا نميترسيم كه مرگ تاريخ را بنام ما ثبت كنند و اين به حق باشد، چرا نميترسيم كه وطنمان ايستگاه تاريخ باشد، با مشاركت ما؟ ميترسيم كه ضد زن بخوانندمان؟ ما يي كه قرباني شدن نفر به نفر زنان ايراني را در كار ساختمانِ زنِ مسلمان به جاي نذر جازديم، به اميد تخفيفي در مجازاتمان، يا گشايشي در كسب مردانهمان و نترسيديم كه اين مطلق، اين عجوزه جاودان، اين مادر ابدي، مادر بشريت ناب، اين هميشه حق به جانب، خود تو هم باشد يا خود من! نكند كه اين ما فقط از خودش ميترسد؟! از شاهدان يك واقعه محكوم و مقدر به فراموشي. سر باز زدن از اين تقدير يعني دانستن: كه واقعه يك فاجعه بود، مطلق: سقوط يك ملت، سقوط بشر و تداوم آن يعني عادي شدن فاجعه، يعني فاجعه در فاجعه. و دانستن اين، خود جنايتي است با مكافات. يك بار ديگر محكوم ميشويم چون كه بيداريم، جغد شوم ميشويم، فقط براي اين كه تنها يادآور خرابهايم. تنها ميشويم، گاو پيشاني سفيد ميشويم، هدفي براي نشانهگيري هر آدم نزديك بين و دست و پا چلفتي. از همه بدتر، فرزندانمان ردمان را خواهند گرفت، پيدامان خواهند كرد در تنهايي. بايد حساب پس بدهيم بابت لالايي كه پاي گهوارهشان خوانديم از دنيايي بهتر و از سهم بزرگي كه آنها در آن خواهند داشت.و ما بازهم محكومميشويم و آنها باز هم قرباني. پس دست پيش ميگيريم، واپس ميزنيم همه آنچه را كه ما بوديم و ميدويم توي جماعت و خود را گم ميكنيم و هم امروز را مي گذرانيم در حرف زدن از فردايي موهوم، و جان مي دهيم در اين روزمرگي تهي كه فقط با مصرف گذشته پر ميشود، در سرگذشتي دروغين كه ما را مصرف ميكند تا نفرِ آخر. و در اين آينده بيخاطره كه هم اكنون آغاز شده است بود، كه اعلام شد، تاريخ مُرد. قيامت تاريخ همين جاست و همين امروز است. و تاريخ نام ديگري شد براي فراموشي بزرگ. و در دفترهاي خاطرات، رؤياي برادري با دشمن نه اعترافي صميمانه به ترس در زير شكنجه، بلكه مقدمهاي براي فراموش كردن شهامت شد. ترس فضيلت شد. توبه نامهها از مخفي گاههايخاطره بيرون آورده، كتاب شدند و جاي افسانههاي قهرماني از مُد افتاده را گرفتند. و وقتي كه شكست خوردگان تاريخ سازشدند، آرمانگرايان پادوان ابنالوقت سياست و سياستبازان، روشنگر، عجب مدار كه زنداني سابق، نه راوي حماسه مقاومت باشد و نه گزارشگر رنج تن و روح انسان شكنجه شده، بلكه راوي منحصر به فرد پاي مجروح شكنجهگر. ميترسم كسي باقي نماند كه ما را به خاطر بياورد و ما محكوم باشيم دور افتاده از تاريخ خود، داغ جمهوري اسلامي بر پيشاني، در تلهي رفورماسيون اسلامي سياستبازان اروپاي قديم بيافتيم. رانده از در جلو به بهانه بيگانه بودن، اين بار از در عقب واردجهان شويم، از خود بيگانه و نظارهگر باشيم كه درجايي كه خانههاي خدا را به حراج گذاشتهاند، لاشه گنديده جمهوري اسلامي جان تازه ميگيرد. و ميترسم ايران پيش صحنهي تاريخ گذشته غرب شده باشد براي مَرِمت و پاكسازي تاريخ اروپايي. تاريخي باز نويسي شده بدون انقلابات، معلق ميان رفورماسيون و فاشيسم. تاريخي بدون انقلاب فرانسه و بدون انقلاب اكتبر، كه در آن المپ دوگوژ پيچيده در چادر سياه و با دهان بسته تيرباران شده باشد. يا آب توبه بر سرش ريخته باشند و در چارچوب قانون مصلوب هرگز فرياد نزده باشد ،«اي مستبدان جديد بر خود بلرزيد...!«، و كارل ماركس در شكم مادرش تير باران شده باشد يا شايد توبه كرده باشد. ميترسم كه زنانه شدن تاريخ بهانهاي باشد براي جاودانه كردن بيعدالتي، براي ابدي كردن وجود قرباني و حقوق بشر مستمسكي براي تبرئه شكنجهگران. ميترسم جنگها دائمي شوند در پس گفتگو هاي صلحجويانه زنان در كتابهاي جامعه شناسي تاريخي، مثلا ميان كاتارينا فنبوراي پروتستان وكاريتاس پيركهايمر كاتوليك با من يا با شما، فرق نميكند با آن كس كه امروز از صافي تاريخ گذشته است، و دهقانان در شوابن و الزاس، در فالس و فرانكن، در تورينگن و زاكسن دو باره سلاخي شوند، اين بار بدون مقاومت، وما در كشتارشان سهيم باشيم و هر سه بازنده. و ما اسطوره سرگرداني باشيم راه گم كرده در اساطير بيگانه، در يونان، و جايگزين كنيم رسم پدر كشي آنان را با آيين پسر كشي خود و سر در گم كنيم همه را در يك مشت قصه بي سرو ته، آشفته و ناهنجار و اديپ مجال نيابد كه پدر را بكُشد و هرگز شهريار نشود. رستم در جاده شهر تبن راه بر او ببندد و او را از پاي در آورد و چوپان تبني را مامور قتل سهراب كند، يا كه سهراب در راه بدست لايوس از پا در آيد. و زال نريمان كه رستم را طعمه سيمرغ كرده است در شهر تبن گمنام بميرد. و آيندگان حتا در افسانهها نخوانند كه ايرانيها در تاريخ گم شدند. چرا كه در دالان سرد تاريخي بيگانه در دهليزهاي قرون گذشته سرگردان شدند، جايي كه صدا به صدا نميرسد. و شهر بي شرمروان چنان به دوشيزه اورلئانش ميبالد انگار نه انگار كه قتلگاه ژاندارك است. و بروكن، كوه مقدس، مناجات كافران و آواز جادوگران شهر هارتس را چنان از ياد برده، كه خيال كني زادگاه قديسان مسيحي است. فرانكن هاوزن، سر بريده توماس مونتسر را بر سر نيزه از خاطر زدوده است. و از شوابن تا تيرول هيچ شهري نشاني از صد هزار دهقان سلاخي شده در جنگهاي دهقاني و قربانيان بيشمار جنگهاي سي ساله ندارد. در جايي ميان ويتنبرگ و نورنبرگ، در ميان تمثالهاي خاك گرفته راه به آخر ميرسد و ما بيخبر از رفورماسيون انقلابي توماس مونتسر، باور مي كنيم كه رفورماسيون لوتري يعني يك گفتگوي متمدنانه، پيش فرض دموكراسي كه در اجلاس اوگسبورگ (1530) پيروز شده است. و به جاي تأمل در معاني رفورماسيون و رفورم ، در معاني عام و خاص كلمات يا در فرق معني كلمات در كار برد سياسي يا عاميانهشان، حواسمان پرت ميشود به گفتگوهايِ انجام نيافته مثلاً ميان كاريتاس پيركهايمر و كاتارينا فنبورا كه در قابهاي چوبي كهنه آويخته بر ديوار، يكي پوشيده در هبيت (لباس راهبگي) ديگري هابيت برافكنده، خاموشند.
ميان پرده
مقدمه گفتگوي خيالي زير بر واقعيات تاريخي مستند مبتني است. تنها دستكاري در واقعيت به منظور ايجاد فضاي گفتگو صورت گرفته، كه عبارت است از حذف چند واقعيت زير. در جنگهاي دهقاني لوتر به سربازان گفته بود: هركه ميتواند بزند، بكُشد، ببرد و خفه كند. لوتر گفته بود: زني كه به حكم من جادوگر شناخته شود را زنده نگذاريد. آدولف هيتلر نوشت: لوتر مرد بزرگي بود، بزرگ مردي كه يهوديان را آنطوري ديد كه ما امروز تازه به آن رسيدهايم. لوتر در رابطه با يهوديان گفته بود: كنيسههايشان را و مدارسشان را به آتش بكشيد، همانطور خانههايشان را خراب كنيد....تا شما و ما از وجود شيطانيشان خلاص شويم. او هم چنين خواستار مصادره اموال يهوديان و خواستار مجازات مرك براي يهودياني بود كه در ملاء عام عبادت كنند. كاريتاس پيركهايمر رئيس صومعه: رفورماسيون و جنگهاي دهقاني، صومعههاي زنان را به آتش كشيده و ويران كردند، عليه كيش مريم طغيان كرده او را از جايگاه خداييش رانده و به مادرمسيح تنزلش دادند. من تا آخرين لحظه عمر براي حفظ صومعه كلاريسن در نورنبرگ، براي حفظ مقام والاي زن جنگيدم . كاتارينا فنبورا زوجه مارتين لوتر : لوتر خود ناجي زنان بود. قيام او عليه صومعه، قيام براي رهايي بود. او زنان را به ترك صومعه دعوت كرد و خود پناه راهبه هاي فراري شد. من كاتارينا فن بورا از دير گريخته به لوتر پناه بردم. رهايي از دير قدمي بزرگ براي رهايي زنان بود. كاريتاس: رهايي زنان به رهبري مردان و عليه تنها حيطه مستقل زنان؟! كاتارينا: رهايي از زندان صومعه، باز شدن درهاي جهان بود بروي زنان. كاريتاس: ادعايي پوچ! راهبگي بالاترين جايگاه براي زنانِ جامعه مسيحي بود. صومعههاي زنان تنها مكاني بود كه در آن زنها مستقل از مردان زندگي ميكردند. تنها آلترناتيو خانواده مردسالار بود، تنها راه رهايي از تنزل يافتن به عملكردهاي بيولوزيك و تنها امكان براي آموزش و پرورش ذهني و روحي زنان. كاتارينا: لوتر عليه جزم گرايي شورش كرد نه عليه روحانيت و دانش. كاريتاس: روحانيت و دانش براي زنان؟! اين گفته لوتر نيست كه « خدا زن را براي مرد آفريد به عنوان ياور و همدم در همه امور، به ويژه آوردن فرزند»؟! كاتارينا: مسايل را نميتوان جدا از بافت اجتماعي تاريخيشان ارزيابي كرد. من در كنار لوتر به تاريخ رفورماسيون تعلق دارم. من كاتارينا فنبورا در دير ميپوسيدم و فراموش مي شدم. بي نسل، بي عقبه. كاريتاس: و حالا از كاتارينا چه باقيست؟! زوجه، مادر فرندان و خدمتگزار وفادار لوتر! و پاداش تو براي آن همه كارآيي كه در خدمتگزاري نشان دادي لقب آقا است، راستي لوتر توي خانه هم آقا كته صدايت ميكند؟ همان بهتر نبود كه خودت بودي؟ كاتارينا: يك پير دختر بي فرزند؟! كاريتاس: نه! راهبه دير! اين اورسولا مونستربرگ بود كه بي فرزند و به عنوان پير دختر در فقر جان داد. او هم از دير گريخت و به لوتر پناه برد. كاتارينا: هر جنبشي قرباني مي طلبد؛ طبيعي است.
كاريتاس: ازدواج تنها آلترناتيوي بود كه لوتر براي راهبههاي فراري در نظر داشت كه همان راه مبارزه با تاركه دنيايي كشيشان بود. سهم خودش از اين غنيمت تو بودي، كاتارينا فون بورا. وسهم اورسولا از پروتستانتيسم تنهايي و فقر. كاتارينا: راه رهايي قطعاً از واتيكان نميگذرد! كاريتاس : ولي از گذري تاريخي از صومعههاي زنان گريزي ندارد. كاتارينا: و از رفورماسيون هم! كاريتاس :در پيج و خم تاريخ راهها فراوان بود. رفورماتورها زندگي مذهبي زنان را به حيطه خانواده به رياست مرد محدود كردند. آنها نه تنها در آلمان بلكه در انگلستان، سوييس، در هلند و در كشورهاي اسكانديناوي زندگي مذهبي اجتماعي زنان را از بين بردند. بسياري از زنان به فرقه هاي مذهبي غير كليسايي روي آوردند. كاتارينا: ولي تنها ما از صافي تاريخ گذشتيم. شايد وظيفه ماست كه دست به دست هم داده و سقوط خدا را مانع شويم! من: من از سرزمين خدا مي آيم. خدا جبار است! صداي جلاد در گوشم ميپيچد كه داد ميزند: جهنمي هستي! بگو دهقاني، جادوگري يا يهودي؟! من: بيگانهام از سرزمين آفتاب ميآيم، از درياها گذشتهام و از كوهها. از صحراي محشر گذشتم، تيربارانم كردند بر چوبه دار و سر آخر سنگسار. جلاد: آخر تاريخ است، روز حساب رسي است! هويّت؟! من: زن، مرد، نوجوان، كودك، جنيني در زهدان مادرم. جلاد: زنا كار، ماحد، ولد زنا، نطفه حرام. من: كمونيست سوسياليست. فمينيست، مجاهد، مسلمان فرقاني. جلاد: كافر، ملحد، جادوگر، منافق. من: زن بودم پستانهايم را بريدند. جلاد: به حرامي شير داده بودي. من: پسرم را تير باران كردند دخترم را بردار. جلاد: اين منافق بود،آن ملحد. من: شكمم را دريدند، جنينم را بيرون كشيدند. جلاد: از حرامي پاك، خالصت كردند. من : ساليان سال تجاوز كردند به من تا بزايم عبدالله، عبيدالله، سال دوازده ماه زاييدم بچههاي بي سر، دو سر و سه سر. جلاد: همه ولد حيض، تو زنا كار بالفطره. آدمت ميكنيم. من: اين تن مثله شده قربانيست، ولش كنيد. جلاد: پنهانش ميكنيم. دستي بر رويم حجاب ميكشد و صليب سنگيني به گردنم ميآويزد. تلو تلو ميخورم، نفسم بند ميآيد. كاتارينا فن بورا و كاريتاس پيركهايمر در قابهايشان خاموشند و هلهلهاي از هر سو بلند، گوش را كر ميكند: مسيحيت برد. لوتر برد. اسلام برد. زن برد. ايران برد. ما برديم.
معماي جايزه صلح نوبل برنده جايزه زني بود يك پا مرد، ايراني رفورماتور، سكولار اسلامي. از نسل قديم بود و پيشآهنگ نسل جديد. مظلومي داوطلب، وكيل دعاوي. قرباني قانون، وفادار به چارچوب. قرباني بود و نبود. مبارز بود و نبود. محجب بود و نبود. زندانياي بود آزاد، گمنامي بود سرشناس. شرقي بود در ميدان غرب. دشمن غرب بود، برگزيده غرب كه به زبان، همه را حتا صوفي را با سالوس منبر نشين آشتي ميداد بي گذشت از سر سعدي يا حتا حافظ، و به زبان بي زباني همه ما را حذف ميكرد تا نفر آخر. و ما اگر هنوز حافظ و سعدي را فراموش نكردهايم ميتوانيم يادي هم از خودمان بكنيم و سري بزنيم به آن باغچه، كه در آن خاطرهها را دفن كرديم و رويش خاك ريختيم. بگذار هر كه ميخواهد پسا تاريخ بسازد. ما گورگن خود نميشويم، و دريغ نميكنيم از فرزندانمان ميراثي را كه به آنها تعلق دارد، كه خوب يا بد، كم ندارد از شهامت وغرور. و نميگذاريم كه آنها هميشه قرباني باشند و ما محكوم، در دوري باطل. بگذار نادمان به پير زادههاشان بياموزند كه در بازار سرمايهداري آزادي مي فروشند به فراواني و در اينترنت قدرت تقسيم ميشود به تعداد ساكنان زمين. ما باز هم به فرزندانمان شهامت ميآموزيم تا از پشت پرده اشك هم ببيند، كه عزاي عمومي هم بي طرف نيست. و نترسند از تنهايي، نه بگويند به همبستگيهاي دروغين در دكانهاي سياسي كه شرم نميشناسد. به آنها جرات ميآموزيم كه در ميان شيون همگاني با صداي شكسته در گلو هم به صداي بلند بپرسند، چرا و چگونه ميشود كه در شهر زلزله زده بم، هيچ چيز باقي نمانده است الا حجاب، آن هم به اندازه كافي؟ تا همه ببينند كه در شهر ويران شده بم، كه ارگ دوهزارسالهاش هم فرو ريخت، نظم بيرحمانه حكومت اسلامي بيشرمانه بر اجساد و داغداران همه چيز از كف داده حاكم بود. شرمش باد!
|