|
تفاوت شمال و جنوب حتا در قهر طبيعت
|
|
|
نجمه موسوي
|
|
خواب دید زمین دهان باز کرد و جمعی را در خود بلعید. لرزان و تبدار از خواب پرید. لحظاتی در رختخواب غلتید، تا همسرش را از خواب بیدار نکند. به آرامی بلند شد ، به آشپزخانه رفت، لیوانی آب خورد و همانجا ماند. فردای آن روز بود که زلزله، شهر بم را لرزاند و با خاک یکسان کرد. زمین دهان نگشود تا جمعی را ببلعد، زمین بر خود لرزید و هر دیوار که بر پا ایستاده بود را در خود خواباند و آنان که خسته از کار در خواب بودند را برای همیشه از آنٍ خود کرد. با خود گفت آنها نیز در خواب بودند، در چه خوابی بودند؟ چه خوابهایی میدیدند که پیش از آن که علت قطعاش را بفهمند مرده بودند. بی گمان در میان این چهل – پنجاه هزار نفر، کسانی بودند که از ندیدنٍ فردای خود غمگین نشدند، چرا که زندگی مرگباری را میگذراندند. این منطقه از ایران زمینی چندان غنی ندارد و مردم با « اندکـ » زندگی می گذرانند. اما حتماً بودند زنان و مردانی که به امید فردایی بهتر به بستر رفته بودند. کودکانی که میان سینهی مادرانشان در خواب بودند. زمین های تَنک و دیوارهای کاهگلی. زمین کاری چندان سخت نداشت تا شهرهای این منطقه از ایران را با خاک یکسان کند. اما چه بر سر « ارگ بم » آمده است ؟ حال آنها که راه ابریشم را می شناسند و این همه کتاب و سند از آن تهیه کردهاند، زین پس در بین راه باید به جای خالیاش نگاه کنند و با عکسهای به جا مانده از این بنا یاد کنند. به همسرِ فرانسویاش قول داه بود اگر روزی به ایران برگردد « ارگ بم » را نیز نشانش دهد و آسمان کرمان را با آن همه ستارههای بی شمار بر مخمل شب هایش. وحشت زده و درخود به صفحهی تلویزیون خیره شده بود. هیچ از شهر نمانده بود جز تلی از خاک و باز هم خاک. سال ها بود از ایران بیرون آمده و هرگز برنگشته بود. نمی توانست. ایرانی که دست رژیم اسلامی بود، ایرانِ او نبود. در این سال ها دیده بود که هر بار فاجعهای طبیعی در جایی رخ میدهد و یا سوء قصدی و یا انفجاری در جایی صورت میگیرد بلافاصله سلولی از روانشناسان و متخصصین دیگر تشکیل میشود تا جمعی از آنان به سازماندهی حل مشکلات ناشی از واقعه بپردازند و عدهای دیگر در پی درمانی برای روانهای پریشان از حادثه باشند. آمد با خود بگوید پس این سلول ها و کمیته ها کجا هستند، اما با خواندن روزنامهها از « لوموند » و «لیبراسیون« گرفته تا روزنامههای ایرانی خارج از کشور، همه از نبود سازماندهی میگفتند. از این که گروههای امداد را ساعتها در فرودگاهها منتظر میگذارند، از این که سگهای امدادگر را چنان در انتظار خسته می کنند که دیگر کارآیی شان را از دست میدهند. از این که یکی از مسئولین رزیم، گروههای امدادگر را جاسوس خوانده. از این که تازه بعد از هفت روز مراجع دولتی به سازماندهی کمک های رسیده پرداختهاند و ابزار و وسایل برای خاکبرداری را به منطقه فرستادهاند در حالی که همگان میدانند، بعد از هفتاد و دو ساعت، شانس زیادی برای بیرون آوردن موجودی زنده از زیر خاک وجود ندارد. با خواندن این مطالب، جملهاش در دهانش خشک میشود. روزنامهها را به کناری میاندازد. روانشناس، پیشکششان، مواد خوراکی را چرا به دست مردم نمی رسانند؟ عزاداران که دنبال امکانات به ستادها مراجعه نخواهند کرد، چرا نمیگذارند کمک رسانی سیستماتیک شود و کمیتهای این کار را بر عهده بگیرد؟ از چه می ترسند؟ از مردی که 85 نفر از افراد فامیلش را از دست داده؟ یاد دختر فرانسویای میافتد که در تلویزیون چند وقت پیش دیده بود. دختر جوان در میدان شاتله مورد هجوم دو پسر سیاهپوست قرار گرفته بود که به زور کیفش را از او ربوده بودند. دختر چنان از این واقعه آسیب دیده بود که هفت سال می شد که از خانهاش بیرون نمیرفت. اغلب مادر و دوستانش به دیدنش میآمدند. شغلش را عوض کرده بود و در خانه کار می کرد و در ترسی دائمی به سر میبرد. بارها پیش روانشناس رفته بود تا بر ترس خود غلبه کند اما موفق نمیشد. دوباره یاد مردی افتاد که 85 نفر از فامیلش را در چشم برهم زدنی از دست داده بود. به تلویزیون چشم دوخته بود و تصاویر خاکآلوده، از پیش چشمانش رژه می رفتند. این تصاویر با تصویر دختری که در شاتله مورد هجوم قرار گرفته بود درهم میشدند. پسربچهی 12 سالهای بر صفحه ظاهر شد. روز آمارگیری در مدارس بود. گفت که هیچ یک از کسانی را که می شناخته نمی بیند. گفت که میگویند « بد است مرد گریه کند » و در حال کنار رفتن از جلوی دوربین و درست پیش از آن که دوربین به سمت دیگری بچرخد، دستش را روی چشمهایش میگذارد و میگرید. نمیداند که دوربین هنوز روی اوست وگرنه « بد است که مرد گریه کند ». او هم چنان که به تلویزیون خیره مانده، میگوید : « نه، عزیزم گریه کن! گریه کن! چه کسی گفته که مرد نباید گریه کند؟ مگر مرد انسان نیست؟ مگر مرد قلب ندارد؟ گریه کن!» این واقعه گریه دارد. نه فقط چون فاجعهای طبیعی رخ داده بلکه چون این فاجعهی طبیعی در کشوری رخ داده که مسئولین بیلیاقتی دارد که علیرغم علم به زلزله خیز بودن منطقه هیچگاه تصمیمی مبنی بر تصحیح و یا تغییر ساختاری در این شهر و شهرهای دیگر نگرفتهاند. گریه دارد چرا که در همان زمان در کالیفرنیا زلزله آمد – البته با شدتی کمتر – اما فقط دو کشته داد. این نیز انگار ندای دیگری بود تا تفاوتِ کشورهای شمال و جنوب را اگر کسی تا به حال نفهمیده، این بار خوب بفهمد. تا خوب بفهمد که حتا فجایع طبیعی هم در کشورهای جنوب قدرتمندتر این جان های بی صاحب را میگیرند. تا آن جوانِ 12 ساله بفهمد که گریه کردن شرم ندارد، کسانی باید شرم کنند که خود چند سال پیش، رژیم شاه را به خاطر بی لیاقتیاش در زلزلهی طبس مورد سرزنش قرار دادند و خود این بار ثابت کردند که نه تنها از او دست کمی ندارند بلکه بیلیاقتتر از او نیز هستند. رژیمی که حتا قادر به گرفتن دست دوستان خود نیست و آنها که خانه های گرم خودشان را در بحبوحهی جشن سالِ نو ترک کرده و به خاطر ایده های انسان دوستانهشان به ایران رفتهاند تا در خرابههای بم دنبال جنازههایی بگردند و شاید تنی چند را نجات دهند، را جاسوس می خواند. رژیمی که حتا در این هیاهو و آشوب که جان هزاران بازماندهی زلزله در خطر غارت و دزدی و فحشا قرار دارد، نه تنها در فکر نجات زنانی که مورد تجاوز قرار میگیرند، کودکانی که خرید و فروش می شوند، خانه هایی که غارت می شوند، نیست. بلکه تنها مشغلهاش حذفِ دوستان! دیروز! خودش است تا مبادا به مجلس راه یابند. زیر سلطهی این رزیم است که حتا فاجعهای طبیعی که در هر حال دردناک است و در این ابعاد هزاران بار دردناکتر، باز هم ابعادی هول آور میگیرد که هیچ کمکِ مالی ( اگرچه لازم و ضروری است ) چاره ساز این درد نیست. این فاجعه نیز ابعادی سیاسی می گیرد حتا اگر با تمام وجود سعی کنیم فقط به ابعاد انسانیاش فکر کنیم.
|