|
کارل مارکس: اندیشه پرداز هزاره ی سوم؟
|
|
|
هوارد زين(Howard Zinn) / ترحمه تراب حق شناس
|
همزمان با برگزاري فوروم اجتماعي اروپا در پاريس، مجلهي نوول ابسرواتور يك شمارهي فوقالعاده (اكتبر ـ نوامبر۲۰۰۳) منتشر كرد تحت عنوان «كارل ماركس: انديشه پرداز هزارهي سوم؟ چگونه ميتوان از كالايي شدن جهان بركنار بود؟». در اين شمارهي ۱۰۰صفحهاي مقالاتي از نقطه نظرهاي مختلف و گاه متناقض، همراه با طرحها و پوسترهاي مناسب چاپ شده كه در زير ابتدا ترجمهي عنوان مقالات را ميآوريم تا عرصهي مباحث كه در مجموع ميتوانند در حد خود، سرنخهايي براي بحث و كنكاش به دست دهند روشن شود:
- نيازي شگفت انگيز به ماركس، نوشتهي ژان دانيل، سردبير نوول ابسرواتور - كارل ماركس در نيويورك، نمايشنامهاي نوشتهي هوارد زين، استاد تاريخ سياسي در دانشگاه بوستون - بازگشت كارل ماركس، نوشتهي ژرژ لابيكا، استاد فلسفه- پاريس - اشتياق برابري، نوشتهي روسانا روساندا، بنيانگذار ال مانيفستو، روزنامهي چپ ايتاليا از 1971به بعد - طرفداري از مارکسیسمی ديگرAltermarxisme نوشتهي لوران ژوفران، نويسندهي نوول ابسرواتور - ماركس و برادران مسلماناش، نوشتهي پل بالانفا، استاد مطالعات تركي و ايراني در ليون- فرانسه - ماركس در كشور عمو سام، نوشتهي آنتوني آرنوو، عضو تحريريهيInternational SocialistReview - انقلاب ماركسيستي رخ نداد، نوشتهي پل زارمبكا، استاد اقتصاد دانشگاه دولتي نيويورك، بونالو - بچه هاي تُُخس ماركس، نوشتهي دومينيك گولاس،استاد علوم سياسي- پاريس - آيا ماركسيسم فاقد اخلاق است؟ نوشتهي ايوون كي نيو، عضو تحريريهي اكتوئل ماركس - نقدِ نقد، نوشتهي آندره توزل استاد فلسفه و عضو تحريريه ي اكتوئل ماركس - ماترياليسم تاريخي چيست؟ نوشتهي فرانك فيش باخ استاد فلسفهي اخلاق و فلسفهی سياسي در تولوز- فرانسه - بشويم آنچه هستيم، نوشتهي نيكلا ترتوليان، مدير مؤسسهي علوم اجتماعي، عضو تحريريهي اكتوئل ماركس - افيون حقيقي خلق ها، نوشتهي يانيس كوستانتي ني دِس، استاد فلسفه در دانشگاه رنس - فرانسه - ديالكتيك با چهرهي انساني، اوليويه تن لاند،استاد فلسفه در دانشگاه پاريس - آنچه ماركس به ما آموخت، نوشته ی آندره بورگي ير، مورخ - آيا چيزي به نام زيبايي شناسي ماركسيستي وجود دارد؟ نوشتهي اوليويه پاسكو، پژوهشگر در فلسفهي سياسي و زيبايي شناسي - داروين: حلقهي مفقودهي ماركس،نوشتهي پاتريك تور، فيلسوف و زبان شناس، تئوريسين علوم بيولوژيك و انساني - مبارزهء طبقات یا موتور محرك تاريخ،نوشتهي اوستاش كوولاكيس دانشيار تئوري سياسي در دانشكاه لندن، از تحريريهي اكتوئل ماركس - ملت يا پايان پرولتاريا،نوشتهي برنارد پلوال، پژوهشگر در مركز ملي تحقيقات علمي فرانسه - از خود بيگانگي يا فيتيشيسم كالايي، نوشتهي اوليويه پاسكو، پژوهشگر در فلسفهي سياسي - بحران يا انباشت سرمايه،نوشتهي گي كاير، استاد اقتصاد در دانشگاه پاريس10 - ايدئولوژي يا انديشهي جانبدار، نوشتهي ايزابل گارو،استاد فلسفه - كالا يا منطق ارزش،نوشتهي تي ير سوشر، اقتصاددان،استاد دانشگاه لوهاور- فرانسه - آرمانشهر يا دگرگون كردنِ جهان،نوشتهي ميگل آبنسور،استاد فلسفهي سياسي در دانشگاه پاريس - ماركس فيلسوف، متأسفانه ماترياليست نگاهی از مارسل كُنش، استاد دانشگاه سوربن علاوه براين ها در بخش زيرين صفحات،شرح حالهاي مختصري نيز از شخصيتهاي برجستهي تاريخ ماركسيسم آمده است. جا داشت كه كل اين شمارهي فوق العاده به فارسي ترجمه و با پوسترها و عکسها و طرحهاي رنگي زيبا و ماندگارِ تاريخ جنبش كارگري و سوسياليستي متعلق به يك قرن پيش تا امروز، چاپ مي گشت. تا كنون مقالات متعددي از اين دست در آرش آمده، از جمله در شمارهي31، مقالهي«ماركس، انديشمند قرن بيست و يكم» در معرفي اثر معروف ژاك دريدا: «شبحهاي ماركس» و يا شمارهي67 به مناسبت صدو پنجاهمين سال انتشار مانيفست كمونيست. ما در اينجا به ترجمهي يك مطلب از اين مجموعه، بسنده ميكنيم. تراب حق شناس ژانويهي 2004
كارل ماركس در نيويورك
(نمايشنامه) هوارد زين(Howard Zinn) فرض كنيم كه گام هاي انقلابي كارل ماركس او را به ايالات متحده رهنمون مي شد، يعني تا رؤيت تحمل ناپذيرترين دگوگونيهايي كه غول سرمايهداري پيدا كرده است. مورخ آمريكايي،هوارد زين، در يك نمايش تك پردهاي به نام «ماركس در سوهو» (كه تحت عنوان«بازگشت كارل ماركس» به فرانسوي ترجمه شده)، در خيال خود به تصور در مي آورد كه نويسندهي «كاپيتال» به نيويورك ميرود تا در برابر اجتماعي از مردم كه پرسشگر و مردد به نظر ميرسند،از زندگي دشواري كه خود و خانوادهاش در محلهي «سوهو» (Soho) ي لندن در قرن نوزدهم داشته سخن بگويد و نشان دهد كه با اين وضعيت كه در پايان قرن بيستم وجود دارد، نقدي كه به سرمايهداري داشته هم چنان معتبر است. هوارد زين در مقدمهي اثر خود مي نويسد: «ما در جامعهاي زندگي ميكنيم كه تعبير معروف ماركس «بتوارگي كالا» آن را به نحو احسن تشريح ميكند. همانطور که رالف والدو امرسون [فیلسوف آمریکایی] تقريباًدر همان دوره با مشاهدهي نشانههاي آغازين نظام صنعتي آمريكايي ميگفت: «كالا زمام و اختيار انسانيت را در دست دارد حفظ مالكيت صنعتي مهم تر از حفظ زندگي انسان ها شده است». اين نمايشنامه نخستين بار در سال 1995در تئاتر چرچ استريت در واشنگتن روي صحنه رفت و تا كنون بارها به اجرا درآمده است. (ماركس در حالي كه يك ردَنگت (1)، يك جليقهي سياه،با پيراهني سفيد پوشيده وارد ميشود [...] ساكي ورزشي به دوش دارد. مي ايستد. از اين گوشهي صحنه به گوشهي ديگر ميرود. رو به جمعيت مي كند و راضي اما كميغافلگير شده به نظر مي رسد.) خدا را شكر كه يكي در اينجا هست! (خرت و پرتش را از درون ساك ورزشي بيرون ميآورد: چند تا كتاب، چند تا روزنامه، يك شيشه آبجو، يك ليوان. بر ميگردد و به طرف جلوي صحنه راه مي افتد) از اين كه به اينجا آمدهايد متشكرم. اين نشان ميدهد همهي احمقهايي كه ادعا ميكنند «ماركس مرده است!» نتوانستهاند شما را از آمدن باز دارند. اين درست است كه من هم هستم... هم نيستم. اين را به حساب ديالكتيك بگذارید. (از اين كه به او و به افكارش بخندند احساس ناراحتي نميكند.شايد با گذشت اين همه سال، آدمي نرمخو شده است، اما وقتي فكر كنند كه ماركسسست و کوتاه میآید خشم اش برانگيخته ميشود) لابد از خود ميپرسيد چطور تا اينجا آمدهام.... (تبسمي زیرکانه بر لبانش نقش مي بندد) با وسائط نقليهي همگانی [...] (خُلق اش عوض مي شود.) چرا برگشتهام؟ (كمي خشمگين است.) تا از نامم اعادهی حیثیت کنم! (و جمعيت را به فكر فرو مي برد.) روزنامههاتان را خواندهام(روزنامه اي را بر مي دارد). اينها همه صريحاً اعلام ميكنند كه انديشههاي من مرده است! اما اين هيچ چيز تازه اي نيست. اين دلقكها بيش از يك قرن است كه همين را تكرار ميكنند. شما هرگز از خود نپرسيدهايد كه چرا لازم است مرگ مرا بارها و بارها اعلام كنند؛ [...] (گهگاه سرفه ميكند و سرش را تكان مي دهد.) دكترها گفتهاند كه تا چند هفتهي ديگر سرفهام قطع خواهد شد. اين در 1858 بود. [...] منتقدين من، براي كاستن از بُرد وتأثير كتاب «كاپيتال» همان حرفي را ميزنند كه در بارهي نويسندگان راديكال هميشه ميگويند: «حتماً در زندگي، تجارب شخصي هولناكي داشته است». اگر بر اين نكته اصرار داريد، حرفي نيست. اقامت من در محلهي «سوهو» [شمال لندن] به خشمي كه در«كاپيتال»مي بينيد دامن زد. مي گوييد «خوب، البته. اين وضعي بوده كه در آن زمان وجود داشته، يك قرن پيش». فقط آن زمان؟ امروز كه به اينجا مي آمدم از كوچه هاي شهرتان گذشتم كه آن ها را آشغال و زباله فراگرفته و بوي تعفن از آنها بلند است، آدمهايي را ديدم از مرد و زن كه در پياده روها خوابيده بودند و براي آن كه از شدت سرما بر خود بكاهند به يكديگر چسبيده بودند. به جاي نغمهاي كه نوجواني با خود بخواند صدايي (شِكوه آميز) شنيدم كه «... آقا كمي به من كمك كنيد، پول يك قهوه...» (وحالا با خشم ميگويد) اين را پيشرفت مي دانيد كه اتومبيل داريد و تلفن و هواپيما و هزار جور عطر كه زير دماغتان بگيريد؟ پس، تكليف آدمهايي كه در خيابان ميخوابند چه مي شود؟ (دست ميكند و روزنامهاي بر مي دارد، بدان نگاهي مياندازد و ميگويد) يك گزارش رسمي: محصول ناخالص ملي ايالات متحده(كه الحق ناخالص و وحشيست!) سال گذشته به700 ميليارد دلار بالغ شده است. خيلي جالب است. اما آيا مي توانيد به من بگوييد اين پولها كجا هستند؟ چه كسي از آن ها سود مي برد؟ و چه كسي از آن ها بي بهره است؟ (دوباره به خواندن روزنامه مي پردازد) «تعدادي كمتر از500 نفر، بالغ بر دو هزار ميليارد دلار اعتبار بازرگاني دارند». آيا اين اشخاص از ديگران شرافتمندتر هستند؟ آيا سختتر از ديگران كار ميكنند؟ آيا آن ها از مادري كه سه فرزند را در زمستان سرپرستي ميكند و نميتواند هزينهي گرم كردن خانهاش را بپردازد براي جامعه ارزشمندتراند؟ آيا150سال پيش نگفتم كه سرمايهداري ثروت را در مقياسهاي عظيمي افزايش ميدهد اما ثروت در دست شمار هرچه كمتري از افراد متمركز ميگردد؟ (از روزنامه مي خواند) «ادغام عظيم كِميكال بانك و بانك چيس منهاتان. دوازده هزار كارگر كار خود را از دست خواهند داد... و قيمت سهام بالا مي رود». باز هم ميگويند انديشههاي من مرده است! [...] (آه مي كشد. جرعهاي آبجو مينوشد. نگاهي به روزنامه مياندازد و يكي را بر ميدارد) ادعا ميكنند كه با فروپاشي اتحاد شوروي كمونيسم مرده است (سرش را تكان مي دهد) اين احمقها آيا معني كمونيسم را مي فهمند؟ آيا اينها ميپندارند نظامي كه در رأس آن يك ابله وحشي قرار گرفته و كساني را كه در دورهي انقلاب همرزم او بودهاند به قتل مي رساند كمونيست است؟ چقدر اينها احمقاند! اين چرت و پرتها را روزنامه نگاران و سياستبازان به هم ميبافند! آنها چه توانستهاند بخوانند؟ آيا هرگز «مانيفست» را خواندهاند كه من و انگلس نوشتيم وقتي او27 سال داشت و من30 سال؟ (كتابي را از روي ميز بر ميدارد و ميخواند) «به جاي جامعهي كهن بورژوازي با طبقات و تناقضات طبقاتياش اجتماعي [une association انجمني] از افراد پديد ميآيد كه در آن تكامل آزادانهي هر فرد شرط تكامل آزادانهي همگان است» ميشنويد؟ انجمني! آيا هدفِ كمونيسم را درك ميكنند؛ آزادي فرد! كه هركس بتواند موجودي انساني بشود سرشار از رحم و همدردي. آيا تصور ميكنيد كسي كه مدعيست كمونيست يا سوسياليست است اما در عمل كار گانگسترها را ميكند چيزي ولو اندك از كمونيسم مي فهمد؟ از پا درآوردنِ هركسي كه با شما موافق نيست - آيا ممكن است چنين چيزي همان كمونيسمي باشد كه من زندگيام را در راه آن صرف كردم؟ آن ديوي كه تمام قدرت را در روسيه به انحصار خود درآورد و هرچه توانست كرد تا انديشههاي مرا هم چون تعصب مذهبي تفسير و تعبير كنند-، زماني كه هموطناناش را به جوخههاي اعدام مي سپرد، آيا بدانان اجازه داد تا نامهاي را كه من به «نيويورك تايمز» نوشته بودم بخوانند كه در آن گفته بودم مجازات اعدام در هيچ جامعهي متمدني توجيه پذير نيست؟ (با خشم) از سوسياليسم پذيرفته نيست كه خطاهاي سرمايهداري را تكرار كند. اينجا در آمريكا، زندان ها مملو از زندانيان است. چه كساني هستند؟ فقرا. برخي از آنها جرائم خشونتآميز مرتكب شده اند، جرائم وحشتناك. اما اغلب آنها سارقاند، دزداند. باندهاي تبهكاراند،خرده فروشندگان مواد مخدراند. آنها همه به كار آزاد در بازار آزاد معتقداند! آنها همان كاري را ميكنند كه سرمايه داران، اما در مقياسي كوچك تر. (كتاب ديگري بر مي دارد.) آيا مي دانيد انگلس و من دربارهي زندانها چه نوشتيم؟ به جاي مجازات افراد به خاطر جرمشان، بايد آن شرايط اجتماعي را كه باعث پيدايش اين جرائم ميشود از بين برد و براي هر فرد همه نيازهايي را كه براي تكامل زندگياش در جامعه لازم دارد فراهم كرد. درست است كه ما از «ديكتاتوري پرولتاريا» سخن گفتهايم، اما نه از ديكتاتوري حزب، نه از ديكتاتوري كميتهي مركزي، نه ديكتاتوري يك نفر. خير. ما از ديكتاتوري موقتيطبقهي كارگر صحبت كرده ايم. تودهي مردم ميتواند در رأس دولت قرار گيرد و آنطور كه به سود همگان است حكومت كند تا زماني كه دولت، خود بيفايده شود و تدريجاً زايل گردد. [...] (روزنامهاي را ميخواند.) با وجود اين،هم چنان ميگويند «سرمايه داري پيروز شده است» پيروز شده است؟! در چه چيزي؟ چون بازار سهام تا عرش بالا رفته؟ و سهامداران بيش از پيش ثروتمند شدهاند؟ آيا وقتي يك چهارم از كودكان آمريكا دچار فقراند باز هم سرمايهداري پيروز شده است؟ آيا وقتي40 هزار كودك قبل از رسيدن به يك سالگي ميميرند بازهم پيروز شده است؟ (روزنامهاي ميخواند) «در نيويورك، صد هزار نفر، خيلي پيش از طلوع آفتاب براي يافتنِ كاري صف ميكشند، در حالي كه تنها براي دوهزار نفر كار هست» 98 هزار نفر ديگر كه كاري پيدا نميكنند چه بر سرشان ميآيد؟ آيا براي اينهاست كه زندانهاي بيشتري ميسازيد؟ آري، سرمايهداري برنده شده، اما از چه كسي؟ در تكنولوژي از دست شما معجزاتي سر زده است. انسان به فضا فرستادهايد،اما كساني كه روي زمين رها كردهايد چه بر سرشان خواهدآمد؟ چرا آنها اينقدر وحشت زده هستند؟ چرا به مواد مخدر و الكل روي ميآورند؟ چرا به شدت ديوانه ميشوند و به آدمكُش تبديل ميگردند؟(روزنامه را سرِ دست ميگيرد) آري اينها همه در روزنامه نوشته است. سياستمدارانتان را باد غرور گرفته است. آنها ميگويند از اين پس،دنيا به سمت «نظام كار آزاد و بازار آزاد» سير مي كند. آيا همه كودن شدهاند؟ آيا تاريخِ نظامهاي كار و بازار آزاد يادشان رفته است يعني وقتي كه دولت ها هيچ كاري براي مردم نمي كردند و به نفع ثروتمندان دست به هركاري مي زدند؟ زماني كه دولت آمريكا50 ميليون هكتار زمين آزاد به راه آهن مي بخشيد ولي وقتي مهاجرين چيني و ايرلندي روزي بيست ساعت براي كشيدن راه آهن كار مي كردند و از گرما يا سرما مي مردند ابه روي مباركش نميآورد؟ و وقتي هم كه كارگران سر به شورش بر مي داشتند و دست به اعتصاب مي زدند، دولت ارتش مي فرستاد تا آن ها را به زور به اطاعت وادارد؟ اگر فلاكت سرمايه داري و «نظام كار و بازارِ آزاد» را به چشم نميديدم، من لعنتي من چه مرگم بود كه كاپيتال بنويسم. در انگلستان بچههاي خردسال را در ريسندگي به كار ميكشيدند زيرا انگشتان ظريفشان ميتوانست دوك را بچرخاند. در آمريكا،در ماساچوست، دختر بچه ها را كه از10سالگي در آسياب به كار مي گرفتند در26 سالگي مي مردند. شهرها چاه فاضلاب هرزگي و فقر بود. اين است سرمايه داري، چه ديروز و چه امروز. بله، تبليغات لوكس را در مجلات و صفحهي تلويزيونهاتان ديدهام (آه مي كشد) آري همهي اين صفحهها و همهي اين تصويرها را. چه تصويرها كه ميبينيد و چه قدر كم از آنها ميفهميد! كسي اينجا تاريخ نميخواند؟ (خشمگين است) چه مزخرفاتي را در مدارس در اين دوره به شاگردان ياد ميدهند؟ (چراغها روشن و خاموش مي شود.تهديد كنان. او به بالا چشم مي دوزد) آنها حسابي حساساند. دلم براي «جني»(Jenny)(2) تنگ شده. او دربارهي همهي اينها حتماً حرف هايي داشت كه بزند. پيش چشم خودم، از بيماري و غم سرانجام شمع وجودش خاموش شد ولي مسلماً سالهاي شادي و لذتمان را نيز به خاطر داشت، لحظات شيفتگي و سرورمان در پاريس و حتي در سوهو. دلم براي دخترانم تنگ شده. (روزنامهاي بر ميدارد و ميخواند) «سالگرد جنگ خليج. يك پيروزي سريع و شيرين». آري من اين جنگهاي سريع و شيرين را كه هزاران جسد در ميدان نبرد بر جاي ميگذارند و كودكاني كه از نبود مواد غذائي و دارو ميميرند به خوبي ميشناسم. (روزنامه را ورق ميزند.) در اروپا، در آفريقا، در فلسطين، ملتي يك ملت ديگر را در آن سوي مرزهاشان به قتل مي رساند. (نگران است.) آيا نشنيدهايد كه150 سال پيش چه ميگفتم؟ اين مرزهاي ملي مسخره را محو كنيد! ديگر نه پاسپورت، نه ويزا، نه نگهبانان مرزي،نه تعداد معينِ مهاجرين. ديگر نه پرچمي، نه سوگند وابستگي به هويتهاي ساختگي موسوم به ملت ها. كارگران سراسرِ جهان متحد شويد! (دستهايش را بر كمر ميگذارد و دور ميزند) آه اين كمر مرا ميكشد... من اعتراف ميكنم كه حساب نميكردم سرمايهداري چه ظرفيت هولناكي براي ادامهي حيات دارد. تصور نميكردم كه براي برپا نگه داشتنِيك نظامِ بيمار داروهايي وجود داشته باشد، يا جنگ براي حمايت از صنايع و براي آن كه اشخاص را چنان ديوانهي ميهن پرستي كند كه فلاكت خود را از ياد ببرند، يا اين كه متعصبين مذهبي به تودههاي مردم وعده دهند كه عيسي دوباره ظهور خواهد كرد. (سرش را تكان مي دهد) من عيسي را ميشناسم. به اين زوديها بر نميگردد. من در1848به اشتباه فكر ميكردم كه سرمايهداري در حال انحطاط است. حساب من كمي زودرس بود. شايد200سال. (تبسم به لب دارد.) ولي تحول خواهد يافت. تمام نظامهاي كنوني تغيير خواهد كرد. انسانها ابله نيستند. من رئيس جمهورتان لينكلن را به ياد دارم كه ميگفت همهي مردم را نميتوان براي هميشه گول زد. عقل سليم آنان، عطش آنان براي احترام انساني و عدالت باعث تجمع و همبستگي آنان مي شود. شوخي نگيريد! پيش از اين رخ داده و ميتواند در مقياسي بزرگتر دوباره رخ دهد. همهي كساني كه ادارهي جامعه را در دست دارند، با همهي ثروت شان، با همهي ارتششان،از وقوع هيچ چيزي نميتوانند جلوگيري كنند. نوكرانِ آنها از نوكري آنان امتناع خواهند كرد و سربازانشان از اطاعت سرپيچي خواهند نمود. درست است كه سرمايه داري معجزات بي نظيري در تاريخ انجام داده،اعجازهاي دانش و فن. اما گور خويش را به دست خود خواهد كند. اشتهاي سيري ناپذير او به سود - باز هم و باز هم سود - باعث ايجاد دنيايي آشوب زده مي شود. سرمايه داري همه چيز را از هنر تا ادبيات، موسيقي و حتا خود زيبايي را به كالا بدل ميكند تا خريد و فروش شود. موجودات انساني را نيز به كالا بدل مي كند. نه تنها كارگران كه به صورت زنجيرهاي كار ميكنند، بلكه فيزيك دانان، دانشمندان، حقوق دانان، شاعران، هنرمندان همه بايد براي ادامهي بقاء، خود را بفروشند. خب، چه خواهد شد وقتي اين اشخاص درك كنند كه همگي كارگراند؟ كه همگي يك دشمن مشترك دارند؟ آن ها براي محقق كردن خويش و از قوه به فعل درآمدن به راستي متحد خواهند شد، نه تنها در درون كشور خويش، زيرا سرمايه داري به يك بازار جهاني نياز دارد. شعارش«بازار آزاد» است زيرا براي گردش آزادانه در سراسرِ كرهي خاكي و سود بيشتر بردن،هرچه بيشتر و بيشتر، به چنين بازاري نياز دارد! اما با چنين كاري، ناخواسته فرهنگي جهاني پديد مي آورد.انسان ها مرزها را زير پا ميگذارند به نحوي كه در تاريخ سابقه نداشته است. انديشه ها از مرزها فراتر ميروند.از اين ها امر نويني به اجبار زاده خواهد شد (توقفي كوتاه مي كند و به فكر فرو مي رود) وقتي در1843با «جني»در پاريس بودم بيست و پنج سال داشتم و مينوشتم كه در نظام نوين صنعتي،انسانها از كار خود بيگانهاند زيرا از آن بدشان ميآيد. وقتي ماشين، دود، بو و سر و صدا حواس پنجگانهي آنان را مورد حمله قرار مي دهد - و اين را پيشرفت مي نامند- از طبيعت هم بيگانه مي شوند. آن ها از يكديگر هم بيگانه مي شوند،چون هريك را [به رقابت] در برابر ديگري علم كرده اند تا براي بقاي خود پا را بر [جسد] ديگري بگذارد. آن ها از خويشتن نيز بيگانه اند،زندگي اي دارند كه متعلق به خودشان نيست و آن گونه كه زندگي مي كنند به راستي خواستارش نيستند،به نحوي كه زندگيحقيقي جز در رؤيا و خيال ميسر نيست. اما اين ها اجتناب ناپذير نيست. هميشه اختيار و گزينشي در كار هست. اين را مي پذيرم كه اين تنها يك احتمال است. هيچ چيقيني در كار نيست. اكنون قضيه روشن است. من بدجوري به خود مطمئن بودم ولي از اين به بعد مي دانم كه هر احتمالي وارد است. اما آدم ها بايد تكان بخورند. اين به نظرتان خيلي راديكال است؟ به ياد داشته باشيد كه راديكال بودن چيزي نيست مگر دست به ريشهي مسائل بردن و در اينجا ريشه ما هستيم. -------------------------------- *هوارد زين، مورخ و استاد تاريخ سياسي در دانشگاه بوستون (آمريكا). از آثار او مي توان از جمله به «تاريخ مردميايالات متحدهء آمريكا از1492 تا امروز» اشاره كرد. شايان ذكر است كه جايزه ي انجمن دوستان لوموند ديپلماتيك سال 2003- براي مبارزه با انديشهي واحد- به خاطر نوشتن همين كتاب به هوارد زين تعلق گرفت. سرپرستي اين جايزه را چهار شخصيت زير بر عهده داشتهاندك داريوفو برنده ي نوبل در ادبيات از ايتاليا، خوزه ساراماكو برندهي نوبل ادبيات از پرتقال، كوستا گاوراس سينماگر و خوزه لويس سامپدرو نويسنده. در باره ي هوارد زين و اين جايزه مراجعه شود به لوموند ديپلماتيك فوريه 2004 ** همهي موارد [...] از نوول ابسرواتور است و نشان حذف بخشهايي از متن اصلي. تنها هرجا گيومه (« ») گذاشته شده نقل قول است ولي در موارد ديگر، برداشت هاي نويسنده است از انديشه هاي ماركس 1- ردَنگت(redingote) [واژهء قديمي] كت بلند مردانه با برگردان يقه و سرآستين و يقهي پهن. 2- جني (Jenny) همسر ماركس.
|