|
محسن حسام
|
|
به بهروز داودی
گاریچی در هوای خفه و نمور و بینور زندان دستۀ گاری را گرفته بود و عرقریزان از سرازیری طبقۀ دوم پایین میرفت. چرخهای گاری غرچ غرچ صدا میکرد. گاریچی خُلقش تنگ بود. دیروز، گروهی از زندانیهای سر موضعی را برای بازجویی مجدد به این زندان انتقال داده بودند و چون در زندان جای سوزن انداختن نبود، آنها را موقتاً در «قرنطینه» جا داده بودند. بیست و چهار ساعت بعد به او دستور داده بودند که جیرۀ روزانهشان را به آنها برساند. بوی غذای مانده و نان بیات شدۀ کپک زده و بوی زُهم ماهی گندیده زیر دماغ آدم میزد. گاریچی خیال داشت سر راهش، پیش از رسیدن به قرنطینه، گاری را گوشۀ دنجی بگذارد، سری به شعبۀ بازجویی بزند و حاج رحیم را ببیند و همین امروز تکلیفش را با حسن روشن کند. حسن پتو را روی سر تراشیدهاش کشیده بود و با چشمهای گودافتادۀ بیخوابی کشیده و گوشهای بزرگ هول هولکی به دنبال گاری میرفت. مادرش سودابه حدود یک ماه قبل، بعد از بازجویی در راهروهای زندان ناپدید شده بود. آن روز حسن هم حالندار بود و هم بیحوصله. معلوم نبود به ضرب و شتم گاریچی به این حال و روز افتاده، یا نه دیشب توی سلول کابوس دیده و سر جایش غلت و واغلت زده بود. وقتی گاریچی به او نهیب میزده که «دِ یاالله جون بکن راه بیُفت دیگه خرچسونه» با بیحوصلگی سر تکان میداد و به او دهنکجی میکرد، و این بیشتر گاریچی را سرِ لج میآورد. یادش بود از روزی که او را به دست گاریچی سپرده بودند، تنش رنگ حمام به خود ندیده بود؛ صورتِ پریدۀ بیمارِ چرک و کثیف و نگاهِ گُم و مفلوک و گریزنده و ماتمزدهای داشت. گاهی اینپا آنپا میکرد، میایستاد و به زندانیهای بیپناه و بیکس و بیخوابی کشیده و گشنه و تشنهای که در راهروها با چشمبند به انتظار بازجویی نشسته بودند، زُلزُل نگاه میکرد. معلوم نبود هوش و حواسش کجاست. شاید او هم مثل گاریچی گرما به سرش زده بود و کلافه بود. شاید هم نه، پیدوست و آشنایی میگشت. در راهروها جنب و جوش زیادی دیده میشد. تعداد بازداشتی زیادتر شده بود. سوزن میانداختی جا نبود. بوی عرق ترشیدۀ تنِ آدمیزاد در هوای بستۀ راهرو پیچیده بود. گاریچی هم حواسش جای دیگری بود. شتاب داشت که هرچه زودتر گاری را به مقصد برساند. همانطور که میراند، به یاد سالهای جوانیاش افتاد. کار زراعت را در همان ایام جوانی رها کرده بود. چند سالی در حول و هوش حرم شاهعبدالعظیم خیمه زده بود و با شمع دزدی و شمع فروشی و جاروکشی حرم روزگار گذرانده بود. بعد از انقلاب سر از زندان درآورده بود. حالا هم نگهبان بندها بود و هم گاری کشی میکرد. در کار اخیر میتوانست تا جا داشت بلنباند. اما دلهدزدی در کار نبود. خیلی دلش میخواست زیر دست یکی از مسئولین تهیۀ خواروبار و آذوقه کار میکرد، یا یک جوری دستش را تو فروشگاه زندان بند میکرد. در آن صورت نانش توی روغن بود. میتوانست از مال بیتالمال بزند و یک شاهی و صنار برای روز مبادا کنار بگذارد. زنِ بیوۀ بیکس و کار و بیپناه و تیپا خوردهای را، که روزها در شبستان حرم گدایی میکرد، برای خودش صیغه کرده بود. زن خاتون گدا نام داشت. گرچه چشم چپش تاب مختصری داشت و یک سالک گُنده – یادگار آبله مرغان دورۀ کودکی- روی گونۀ راستش توی ذوق آدم میزد، اما دو خال سبز خالکوبی شده، یکی پشت لب و دیگری روی زنخدانش نظر آدم را جلب میکرد. گاریچی اُجاقش کور بود. دوا و درمان کرده بود. اما هیچ افاقهای نکرده بود. دلش اولاد میخواست. حاضر بود دین و ایمانش را به باد دهد و بچهای الکن و زبان بسته و بوگندو مثل حسنی داشته باشد. گاریچی آبش با حسن توی یک جوب نمیرفت. قضیه این بود که هم گاریچی و هم حسن چشم نداشتند همدیگر را ببینند. اما او یکجوری با حسن کجدار و مریز میکرد. گاهی اوقات دلش به حال و روزش میسوخت، رحم و مروت که نه، یک جور دلسوزی کور و مبهمِ بیان نشدنی نسبت به او احساس میکرد. گاریچی میراند. حسن سایه به سایهاش میآمد. نگهبانها در آمد و رفت بودند، زندانیها مثل مور ملخ درهم میلولیدند. بچههای قد و نیمقد از سر و کول مادرهاشان بالا میرفتند. صدای ونگ ونگشان توی راهرو میپیچید. راهرو بوی نا و رطوبت و خون میداد. گاریچی از خودش میپرسید که چرا حاج رحیم از بین نگهبانها او را انتخاب کرده بود. مگر آدم قحطی بود. شب و روز مثل اسب عصاری بار میکشید، بسش نبود، حسن هم وبال گردنش شده بود. مادرش، سودابه مفقودالاثر شده بود. علاوه بر گاری کشی و نگهبانی، میبایست به سلولها و بندها سرک بکشد. یک پایش زیرزمین بود یک پایش تو درمانگاه، علاوه براین کارها، از هر نگهبانی که ظن آن میرفت، خبری از سودابه داشته باشد، پرس و جو کرده بود. سودابه نه در لیست زیر اعدامیها بود نه در لیست انتقالیها، نه بین توابها بود نه سرموضعیها. بین آنهایی که هوش و حواسشان را از دست داده بودند هم نبود. گاریچی بد جوری توی هچل افتاده بود. موقع گاریکشی و تقسیم جیرۀ روزانه، نگهبانها دستش میانداختند. یکی میگفت : «ای بابا هنوز پیداش نکردی؟» دیگری میگفت: «حاج آقا خوب دستت را توی حنا گذاشتهها» سومی میگفت: «این بچۀ ریغونه رو دستت ماندهها». این قضیه هر روز ادامه پیدا میکرد. گاریچی از دل و دماغ افتاده بود. دلخور و دمغ بود. حالش از هرچه زندانی بهم میخورد. آنها او را به این حال و روز انداخته بودند. اگر دستش میرسید، نسلشان را برمیانداخت. اگر به خاطر آنها نبود، نگهبانها بُل نمیگرفتند و به ریشش نمیخندیدند. از همپالگیهاش هم دلخوشی نداشت. فعلاً که دور، دور آنها بود. هرچه دلشان میخواست به او میگفتند. گاریچی مثل مار زخمی منتظر فرصت بود تا زهرش را بریزد. بالاخره رسیدند دم در شعبۀ بازجویی. «فسقلی از جات تکون نمیخوری تا من برگردم.» حسن کنار گاری ایستاد. غرق در عوالم خودش بود. پتو را از روی سرش به روی شانهاش سراند. تن و بدنش میخارید. دیشب بدخواب شده بود. پشت گردنش زُق زُق میزد و تشنه بود. دلش برای یک کاسه آب خنک لک زده بود. اما جرأت نمیکرد از گاریچی آب بخواهد. گاریچی زود برگشت. تیرش به سنگ خورده بود. حاج رحیم نبود. به شانس بدش لعنت فرستاد. حاج رحیم کارش حساب کتاب نداشت. یک بار میدیدی یک هفته از تو زندان بیرون نمیرفت. بعدش بیخبر غیبش میزد و دو سه هفتهای تو زندان آفتابی نمیشد. گاریچی دستۀ گاری را گرفت و به حسن تشر زد : «دِ راه بیُفت حیوان» صدای غرچ غرچ چرخهای گاری تو راهرو پیچید. بالاخره رسیدند به قرنطینه. گاریچی با نگهبانها چاق سلامتی کرد و دست به کار شد. موقع تقسیم غذا عرق میریخت. حسن برای خودش آن دور و برها میپلکید. گاریچی مشغول بود که صدای حسن را شنید. رو برگرداند، حسن پتو از روی شانهاش به زمین افتاده بود و بال و پر میزد و با زبان بیزبانی میگفت : «ما. . . ما. . .» گاریچی دیگر معطل نکرد. گاری و دیگ غذا و ملاقه را رها کرد و آمد جلو ببیند که چه خبر شده است. * * * * حسن گرم تماشا بود. اتاقی که لخت بود، بدون حتی پنجرهای. زنی با چشمبند روی یک صندلی نشسته بود. لامپ روشنی از سقف آویزان بود. لگنی که در زاویۀ چپ اتاق بود، پُر بود. نگهبان دو تا کیسۀ پشمی دستش بود. یکی را داد به گاریچی و یکی را به سر کشید. حالا فقط چشمهایشان پیدا بود. نگهبان به زندانی گفت:«چشمبندتو بردار». برداشت. دو چشم سیاهِ بیخوابی کشیده از زیر ابروهای محو به او دوخته شده بود. حسن به صورت تاسیده و پر از چین و چروک و لبهای کبود و داغمه بستهاش نگاه کرد. زن پوستی بر استخوان بود و شباهت دور و کمی با محبوبه داشت. محبوبه یک چند وقتی همسلولیشان بود. سودابه را که به بازجویی میبردند، محبوبه مثل تخم چشمش از او مراقبت میکرد. حسن چشمهاش را هم گذاشت. به یاد آورد. سودابه را در اتاقی که پنجره نداشت روی تختی خوابانده بود و رویش پتو انداخته بودند. پاهایش از زیر پتو پیدا بود. حسن پاها را که دیده بود، زبانش بند آمده بود. سودابه که مفقودالاثر شده بود. محبوبه را هم به یک زندان دیگر انتقال داده بودند. حسن چشمهای درخشان، صورت جوان و شاداب و اندام فرز و چابک و سرزندۀ محبوبه را پیش خودش مجسم کرد. محبوبه برایش ترانه میخواند و قصه میگفت. هر شب قصهای. گاهی هم که حسن خُلقش تنگ بود، دمغ بود و دلخور بود، پا میشد قری به کمرش میداد و بشکن میزد. و حالا با دیدن زندانی که بیشباهت به محبوبه نبود، دلش شروع کرده بود تاپ تاپ زدن. دل تو دلش نبود. سر زبانش تلخ شده بود. تو همین حال و هوا بود که ورای دیوارها صدایی شنید. صدا مثل نوری که از شیشه بگذرد، دیوار به دیوار میگذشت و به گوشش میرسید. صدا دور بود. لابد آن اتاق به اتاق دیگری وصل بود و دری حتماً به اتاق بغلی آن باز میشد و آن اتاق به اتاق دیگر. بوی ادرار که توی لگن بود، نفسش را بند آورده بود. گاریچی خلقش تنگ بود. معلوم نبود از شدت گرما کلافه شده یا از خشم. با بیچارگی سرش را تکان میداد. کافی بود حسن لب تر کند و مادرش شناسایی میشد و قضیه به همین جا خاتمه پیدا میکرد و او نفس راحتی میکشید و میرفت پی بدبختیاش. سعی کرد اعصاب خرابش را کنترل کند. چشمهای ناسورش را به حسن دوخت و با صدای پستی گفت: «دیدی آقا کوچولو، بالاخره پیداش کردیم». اولین بار بود که آقا کوچولو صدایش میزد. پیشترها خرچسونه، فسقلی، گُهلوله، اَنچوچک و... صدایش میزد. بعد برای آنکه قال قضیه را بکند و سریعتر به هدفش برسد. با زبانی چاپلوسانه که رگههایی از التماس و زبونی و بیچارگی توش بود، گفت: «دیگه از این به بعد، هیچ کس نمیتونه شما دو تا را از هم جدا کنه. بهت قول میدم». صدا دیوار به دیوار میرسید. حسن با هول و ولا به زندانی چشم دوخته بود. دلش میخواست میتوانست زبان در بیاورد و بگوید: «منو یادت میآید. حسن . . .» محبوبه بود و نبود. محبوبه بود. بعله خودش بود. حسن دلش آشوب شده بود. گیج و گُم به صدایی که گویی از توی دیوارها عبور میکرد، گوش سپرده بود. سرش را بالا کرد. این بار چشماش در چشمهای زندانی قفل شد. یک دنیا حرف در نگاه زندانی بود. در همین دم نگهبان غُری زد و از اتاق بیرون رفت، در را که بهم زد، هوا به اتاق آمد. حسن به یاد شبهایی افتاد که بعد از مفقودالاثر شدن سودابه، بیکس و بیپناه در سلول پهلو به پهلو میشد و از ترس خوابش نمیگرفت. بسش بود. دیگر نمیتوانست تنهایی و بیکسی و دربدری را تحمل کند. زیر نگاه درماندۀ گاریچی خودش را تو بغل زندانی انداخت. «ما . . . ما . . .» و بغض کوری را که شبهای قبل تو دلش جمع شده بود، ترکاند. قطره اشکی در چشمان گود و بیرمق و بیخوابی کشیدۀ زندانی حلقه زد.
|