آقای قلیچ خانی مدیر محترم نشریه ی آرش در پاسخ درخواست ِ تلفنی روز دوشنبه 12 دسامبر 2005 شما ، پاسخ هفت سوألی که برای من فرستاده اید به شرح زیر است :
*** پاسخ سؤال اول: پس از ترور مرحوم رزم آرا ( 16اسفند 1329) بحث بر سر اظهار تمایل ِ نمایندگان درمجلس شورای ملی برای نخست وزیر آینده بود. نام افرادی چون سرلشکرزاهدی ، قوام السلطنه و سیدضیاء طباطبایی برای این منظور برده می شد. سرانجام ، در جلسه ی 21 اسفند مجلس شورای ملی، از 97 تن نماینده ی حاضر 70 تن به حسین علاء اظهار تمایل کردند و حکم نخست وزیری همان روز به نام وی صادر شد، و مقررگردید که او کابینه اش را پس از تعطیلات نوروز به مجلس معرفی کند.در برابر جناح راست، فدائیان اسلام به رهبری نواب صفوی و حزب توده، که همگی مخالف نخست وزیری علاء بودند و جبهه ی ملی به رهبری مرحوم دکتر مصدق را نیز به حمایت از او متهم می کردند، دکتر مصدق، برای روشن کردن وضع خود و جبهه ی ملی در قبال کابینه ی علاء، در جلسه ی 27 فروردین 1330 مجلس شورای ملی، نطقی ایراد کرد. او در ضمن این نطق گفت: « من از آقایانی که با این دولت مخالفت می کنند استدعا می کنم بفرمایند که بعد از سقوط این دولت چه کسی را می خواهند مصدر کار کنند؟» آشتیانی زاده، از بین نمایندگان مجلس فریاد زد: « خود ِ حضرت مستطاب عالی را» دکتر مصدق در پاسخ او چنین گفت: « این که بعضی ها می گویند این جانب تشکیل دولت بدهم، آیا دخالت پنجاه ساله ی شرکت نفت در این مملکت اجازه خواهد داد که من و امثالهم دولتی تشکیل دهند و موفقیتی در کار پیدا کنند؟».
اما، همین آقای مصدق، ده روز بعد، در جلسه ی 7 اردیبهشت 1330، پس از پیشنهاد جمال امامی که گفت: «نظر من این است که آقایان فی المجلس و متفقاً به آقای دکتر مصدق رأی ِ تمایل بدهند که ایشان زمامدار شده و اگر می خواهند آن لایحه را [یعنی لایحه ی قانونی ِ ملی شدن صنعت نفت و اجرای آن را که همان روز به مجلس برده شده بود] خود ایشان به مجلس عرضه بدارند»، و پس از پذیرشِ به اتفاقِ آراء این پیشنهاد توسط نمایندگان، بیدرنگ اظهار کرد قبول می کنم به شرط این که لایحه ی نفت همین امروز به تصویب برسد، که به تصویب رسید. مرحوم دکتر مصدق، در توضیح این تناقض در نظر و عمل خویش، بعدها در دادگاه نظامی گفته است: « چون آقای جمال امامی می دانستند که من به هیچ وجه به تشکیل دولت علاقه ندارم ، و یکی
دو ماه قبل هم با من مذاکره کرده بودند و من امتناع کرده بودم ، می خواستند با تکلیف آن سمت به من مدتی مذاکره پیش بیاید و وقتی من گفتم قبول نمی کنم آن وقت اسم شخص معهود[یعنی سیدضیاء] را عنوان کنند. من چون ملتفت بودم که اگر امتناع کنم دولت جدید خط بطلان به روی تمام کارهایی که شده است [یعنی تصویب طرح ملی کردن نفت] خواهد کشید بلاتأمل قبول کردم ... به محض این که رأی تمایل به اطلاع شاه می رسد آقای سید ضیاء الدین از دربار خارج می شود». ( فوآد روحانی ، زندگی سیاسی مصدق، فصول هفتم و هشتم ، تاکیدها همه جا و مطالب داخل [ ] افزوده ی من است ). به عبارت دیگر، دکتر مصدقی که خودش صریحاً گفته بود با وجود نفوذ شرکت نفت انگلیس در ایران کسی اجازه نخواهد یافت دولتی تشکیل دهد و در کار خود، یعنی در این مورد ، پیش بردن قانون ملی کردن ِ صنعت نفت، موفق شود، به اعتراف خودش، به خاطر صرف جلوگیری از نخست وزیری ِ سیدضیاء الدین دل به دریا زده و مسئولیت رهبری ِ جریان ملی شدن ِ صنعت نفت و اجرای قانونی آن را در قالب دولت، بی محابا پذیرفته است. اگر از بدبینی ِ غیر قابل فهم مرحوم دکتر مصدق که تشکیل هیچ دولتی را با وجود نفوذ پنجاه ساله ی شرکت نفت به تقریب ناممکن می دانسته – در حالی که در همان جلسه ثابت شده که چنین نیست زیرا نمایندگان به شخص او به اتفاق اظهار تمایل کرده و قانون نفت را هم فی المجلس تصویب کرده اند – بگذریم، از طرح این پرسش نمی توان گذشت که سیاستمداری چون او، با آن اعتقاد کذایی، به خاطر کنار زدن ِ یک رقیب سیاسی – که تازه به یقیین معلوم نبوده چرا آن روز به دربار رفته بود – چگونه بی محابا مسئولیتی را که خود ِ وی در دشواری اش آن گونه داد سخن داده بود پذیرفته است؟ آیا در مورد چنین سیاستمداری انصافاً می توان از داشتن «استراتژی» سخن گفت ؟ این استراتژی کجاست که شما دیده اید و ما نمی بینیم؟ شاید بگویید که این ستراتژی پس از پذیرش مسئولیت نخست وزیری در عمل نشان داده شده است. ولی، در عمل نیز همه ی ما به چشم خود دیدیم و با همه ی وجودمان آزمودیم که در دولت مصدق، به جای متمرکز شدن توان دولت بر مساله ی نفت – که برنامه ی اصلی دولت بود – و رهبری حل این مساله به گونه ای که اختلاف ما با یک شرکت خارجی باشد، نه با یک دولت، از همان آغاز همه چیز در مسیری پیش رفت که هر چه بیشتر نخست پای دولت انگلیس و سپس دولت آمریکا به میان کشیده شد؛ امیدواری ساده لوحانه به حمایت آمریکا و برداشت کاملاً نادرست از نیات نفتی آمریکا در مقابل انگلیس، موجب در پیش گرفتن سیاستی انعطاف ناپذیر گردید که با امکانات واقعی کشور ما برای پیش برد آن ناسازگار می نمود، و در آخر کار، لاس زدن با به اصطلاح سیاست ِ ترساندن ِ غرب از کنار آمدن با شرق، یعنی با اتحاد شوروی، زمینه ای فراهم کرد که آمریکا هرچه بیشتر به نقطه نظرهای انگلیس نزدیک و سرانجام با او همدست گردید. در زمینه ی داخلی نیز همین گونه اقدامات ِ احساساتی و بدون نقشه سبب شد که بخش مهمی از روحانیت از مصدق دور و هر چه بیشتر به مخالفان اش
نزدیک شود، و با درماندگی دولت از حل مساله ی نفت و رد بی دلیل هر پیشنهادی، از جمله پیشنهادهایی که با اصول قانون ملی شدن صنعت نفت سازگاری داشتند، مردم نیز آن چنان خسته و نومید شدند که به تدریج صحنه را خالی کردند، و میدان برای دسته های کوچک پیشقراول کودتایِ 28 مرداد چنان باز شد که در روز کودتا صدایی به حمایت از مصدق بلند نشد[من خود شاهدِ عینی این ماجرا در تهران بودم و ماوقع آنچه را که دیده ام به نشریه ی تلاش گزارش کرده ام]. آیا شما به این گونه درگیر شدن های بی باکانه در انواع جبهه ها در داخل و خارج بدون داشتن چارچوب اصولیِ هدفمند بر پایه ی تعیین اولویت های سیاسی می گویید ستراتژی ، آن هم نوعی از ستراتژی که قابل تقلید برای پاسخگویی به مسائل پنجاه سال بعد کشور باشد؟
پاسخ سؤال دوم: بخش نخست پرسش شما درست است، می توان آن را تکمیل کرد و گفت که مصدق در عالم نظر هم صحبتی از الغاء پادشاهی نکرده است. مصدق حتی در دادگاه نظامیِ شاه از خود شاه همواره با احترام و با تعبیر "اعلیحضرت" یاد می کرد. اما در مورد بخش دوم پرسش. از کجا معلوم شده که جمهوری خواهی یک واقعیت «تثبیت شده در جنبش آزادی خواهیِ مردم ایران است»؟ شما به استناد چه چیزی چنین حکمی صادر می کنید؟ آیا رفراندمی آزاد و بی غل و غش انجام شده که همین نتیجه را داده است؟ «واقعیت روشنِ» جمهوری خواهی که در پرسش شما آمده است نیز به همین قیاس. از فیدل کاسترو، رهبر مادام العمر جمهوری کوبا، تا روسای جمهوری به تقریب مادام العمر دیگری چون حافظ اسد و فرزندش بشار اسد در سوریه و حسنی مبارک در مصر، در کنار روسای جمهور دیگری چون ژاک شیراک فرانسوی، یا جورج بوش آمریکایی که درچارچوب قانون عمل می کنند و به موقع کنار می روند، و پوتین در روسیه، یا آن بابای دیگر در آذربایجان سابق شوروی، و جمهوری اسلامی خودمان، آیا انصافاً می شود گفت که مفهوم جمهوری خواهی «واقعیتی روشن» است؟ این ها همه به نام "جمهوری" معروف اند، ولی آیا همگی به روشنی کامل جمهوری اند؟ و از نظر چه کسانی؟ از نظر گروهی پراکنده گوی قلم به دستِ "گفتمان" پرداز در عرصه ی سایت های اینترنتیِ خارج کشور، یا از نظر کارگر و دهقان و پیشه ور و کاسب و کارمند، و به طور کلی توده های مردم ایران – نه فقط عده ای مقاله نویسِ حرفه ایِ در شمال شهر تهران - کدام یک ؟ در مورد بخش سوم پرسش شما : تاکید براصول و مبانیِ جمهوریت ( به گونه ای که در نظریه های تئوریسین های دمکراسی، و اعلامیه ی جهانی حقوق بشر آمده) در محتوای قانون اساسی آینده ی کشور باید صورت بگیرد، زیرا شکل نظام هرچه باشد اصل محتوای قانون اساسی است که می بایست با بنیادهای جمهوریت دمکراتیک امروزین منافاتی نداشته باشد.از این گذشته، هواداران نظام جمهوری باید بر انتخاب نظام مورد نظرشان تاکید کنند به شرطی که همین حق را برای دیگرانی که به چیزی دیگر، مثلا نظام پادشاهی مشروطه، معتقد هستند بپذیرند و به نتیجه ی آراء مردم در یک همه پرسی آزاد تسلیم شوند. زیرا این تنها راه نجات ایران از بحران مشروعیت کنونی و برقراری آشتیِ ملی است، که بدون آن استقرار دمکراسی در ایران ناممکن خواهد شد.
پاسخ سؤال سوم: مصدق نیامده بود تا همه ی مسائلی را که استقرار حکومت اسلامی پنجاه سال بعد برای جامعه ی ما مطرح کرده است حل کند. او نخست وزیری را فقط به این شرط پذیرفت که مأمور حل مساله ی نفت و اجرای قانون ملی شدن آن باشد، و بتواند قانون انتخابات مجلس شورا و شهرداری ها را اصلاح کند. در هر دوی این برنامه ها نیز سرانجام ناکام ماند. شما چرا مصدق را به خاطر کارهایی که در برنامه ی حکومت اش نبود می خواهید محاکمه کنید؟
پاسخ سؤال چهارم: برخلاف تصور شما، مرحوم مصدق، با آن که جزو برنامه اش نبود، گامی در جهت حمایت از دهقانان برداشت (قضیه ی پرداخت درصدی از سهم مالکانه به دهقانان). در ضمن، دهقانان نیز، مثل دیگر طبقات، در مورد مساله ی نفت، که مهمترین مساله ی آن روز ایران بود، یار و پشتیبان مصدق بودند. خودِ من، به عنوان یک نوجوان 18 ساله که درآن روزها در رشت در سازمان جوانان حزب ایران به طرفداری از مصدق و جبهه ی ملی فعالیت می کردم، در میتینگ های جبهه ی ملی در رشت بارها پیش آمد که با بلند گو به دهات اطراف رشت می رفتم و هزاران تن از دهقانان را که در کامیون های متعدد با پرچم ها و شعارهای خودشان سوار بودند، به رشت می آوردم. تعداد این دهقانان معمولاً به حدی بود که سراسر میدان وسیع شهرداری رشت و بخشی از خیابان هایی را که به آن میدان می پیوست پر می کرد. این تازه در منطقه ای از ایران بود، یعنی گیلان، که حزب توده ی مخالف مصدق در آنجا نفوذ گسترده داشت. پس، مصدق و جبهه ی ملی از حمایت مردمی، بویژه حمایت توده های دهقانی، برخوردار بودند و کم و کسری از این بابت نداشتند. آن چیزی که کار دست همه ی ما داد نداشتن اغستراتژی روشن و تاکتیک های مناسب برای رهبری مبارزه ی ملی در جریان نفت، و بخصوص فقدان اراده ی سیاسی و شجاعت اخلاقی لازم در برخورد با مسائل و یافتن راه حل آنها بر پایه ی مصلحت کشور بود، به قول مرحوم خلیل ملکی، «فریفته ی عوام» بودن کار دست مصدق داد و نگذاشت او با پذیرش پیشنهادهای مفید انگلیس و آمریکا مساله ی نفت را حل کند و اقتصاد درمانده ی کشور را به راه بیندازد. از عوامل مهم موٌثر در این تزلزل اراده و فریفتگی نسبت به عوام، تبلیغات زهرآگین چپ های توده ای وابسته به شوروی بود که نه تنها با این مورد بلکه با هر مورد اصلاحی دیگری سر عناد داشتند: مگر یادتان رفته که حتی با اصلاحات ارضی شاه که چند سال بعد صورت گرفت چه برخوردهایی شد؟ البته برای رعایت انصاف باید اضافه کنم که فقط حزب توده و چپ های وابسته به آن نبودند؛ بخشی از جبهه ی ملی و مشاوران نزدیک دکتر مصدق نیز در این زمینه متاسفانه به شیوه ی توده ای ها عمل می کردند؛ برخی از بازمانده های آنها هنوز هم بدبختانه همین گونه برخوردها را ادامه می دهند.
پاسخ سؤال پنجم: شما چرا مسائل امروز جامعه ی ما را به گذشته بر می گردانید و می خواهید به پای مصدق بنویسید؟ شاید هم تقصیر ندارید: به قول روزنامه نویسان هوادار اصلاح طلبی به سبک خاتمی، "گفتمانِ" سیاسی امروز متاسفانه همین گونه است: یعنی امروز را فراموش کرده و تعزیه ی صحرای کربلای پنجاه سال پیش را در برابر چشمان می گیرد. از این که بگذریم، براساس کدام آمار «کارگران و به طورکلی مزدبگیران و حقوق بگیران، اکثریت جمعیت کشور را تشکیل می دهند»؟ بهتر نیست از کلی گویی و بی مأخذ سخن گفتن دست برداریم و بنا را بر واقعیات بگذاریم؟ از این گذشته، حتی اگر روزی برسد که اکثریت جمعیت فعال کشور از کارگران صنعتی باشد تازه باید دید آیا این کارگران اجازه ی تأسیس سندیکا برای دفاع از حقوق صنفی، و تشکل حزبی برای دفاع از حقوق طبقاتی خود را دارند یا نه. چون اگر نداشته باشند، ونتوانند نشریه ای که ارگان سندیکا یا حزب سیاسی شان باشد منتشر کنند، به آگاهی های لازم برای درک موقعیت صنفی و طبقاتی خود دست نخواهند یافت؛ وجود چنین کارگران و مزدبگیرانِ نا متشکل، ناآگاه و بی اطلاع از موقعیت طبقاتی خویش نیز نه تنها کمکی به پیشرفت روند آزادی در جامعه نخواهد کرد، بلکه اغلب آنان در اولین فرصت طعمه ی شعارهای پوپولیستی و فاشیستیِ مردم فریبانه خواهند شد. پاسخ سؤال ششم: این دیگر واقعاً معرکه است؛ زیرا شما موضوع هایی را که حتی امروزه روز به درستی طرح و تبیین نشده اند، یعنی پنجاه سال پس از مصدق، هنوز صورت مساله ی آنها برای جامعه ی ما به روشنی معلوم نیست تا چه رسد به راه حل شان، به مصدق بینوا حواله می دهید و انتظار دارید که او این مسائل را حل کرده باشد. به نظر من « دمکراتیزه کردن رابطه» با اقوام و اجزاء سازنده ی ملت ایران (نه رابطه با « ملیت های مختلف ایران» که وجود خارجی ندارند، آنچه وجود دارد یک ملت است با اجزاء قومی و محلی متفاوت) موکول به برقراری دمکراسی در ایران است، و این نیز موکول به برچیدن بساط استبداد مذهبی و نوشتنِ یک قانون اساسی تازه و گذراندنِ آن با آراء آزاد مردم ایران. اگر چنین قانون اساسی تازه ای مبتنی بر جدایی دین و دولت، نهادینه شدن حقوق بشر به گونه ای که در اعلامیه ی جهانی حقوق بشر آمده، و برانداختن همه ی نابرابری های موجود به رأی مردم ایران به تصویب برسد، اجرای قانون انجمن های ایالتی و ولایتی، این میراث گرانبهای مشروطیت ما، بهترین راه پاسخگویی به نیازهای بر حق اجزاء قومی و محلیِ سازنده ی ملتِ واحد ایران خواهد بود.
پاسخ سؤال هفتم: در این مورد ،یعنی انحراف از هدف اجرای سریع و مصلحت آمیز قانون ملی شدن صنعت نفت، و تبدیل آن به "پنجه در پنجه شدن با استعمار انگلیس" – که شما به نظر می رسد آن را از شاهکارهای مصدق می دانید در حالی که اسباب شکست مصدق و ناکامی وی در اجرای برنامه اش شد – قبلا صحبت کردم. کشور ما هیچگاه مستعمره ی کسی یا قدرتی نبوده. نفوذ کشورهای غربی در جامعه ی ما همیشه نفوذی غیر مستقیم و از راه اشاعه ی سیاست ها، و به کار انداختن عوامل دست آموزشان بوده. اگر شما این را استعمار نو می نامید، بسیار خوب، می توان گفت یک جنبه از مبارزه برای ملی کردن صنعت نفت مبارزه با استعمار نو بوده است. و اما استفاده از «جهت گیری تاریخیِ» حکومت مصدق برای «مبارزه با امپریالیزم». اگر منظور شما همین آمریکا ستیزی بی معنایی است که آخوندها به تشویق حزب توده و چپ وابسته و برای عقب نیفتادن از شعارهای عوامفریبانه ی آنها با تسخیر سفارت آمریکا در آغاز انقلاب شان در پیش گرفتند وهنوز هم ادامه می دهند، و حاصل نکبت بارش برای کشورمان را به چشم خود می بینیم، این گونه مبارزه با امپریالیزم پیشکشِ آخوندها و مقلدان چپ گرای شان باد. فکر نمی کنم مصدق هرگز چنین نیت هایی داشته و به چنین نوع مبارزه ای می اندیشیده است. برعکس مصدق – و جبهه ی ملی – به دلیل محاسبات غلطی که در باب نیات نفتی آمریکا داشتند، به حمایت آمریکا چشم دوخته بودند و می خواستند از این رهگذر اهرمی به نفع ایران و بر ضد انگلیس بسازند. مصدق – و جبهه ی ملی – گمان می کردند آمریکا علاقه ای انحصاری به استفاده از نفت ایران دارد و بی میل نیست که شرکت های آمریکایی را جانشین شرکت نفت انگلیس کند. در حالی که به شهادت مطلعان اوضاع آن روز و مساله ی نفت، این برداشت از سیاست آمریکا نادرست و مبتنی برخوش خیالی بود. شادروان فوآد روحانی، در کتاب ارزشمند خود – زندگی سیاسی مصدق – وجوه متفاوت این برداشت نادرست را شرح داده و چنین نتیجه گرفته است:
« سیاست آمریکا از آغاز معلوم بود، یعنی آمریکا نمی خواست شرکت های نفتی آمریکایی به نفع ایران جانشین شرکت نفت انگلیس شوند. ولی می خواست آنها هم به نفع خود هم به نفع شرکت نفت انگلیس از نفت ایران منتفع شوند و سر انجام نیز همین منظور را عملی نمود. امروز که ما به عقب می نگریم تعجب می کنیم از این که سران جبهه ی ملی این کیفیت آشکار را درک نکردند و تا آخرین لحظه چشم به راه کمک آمریکا بودند تا بتوانند دست شرکت نفت انگلیس را از نفت ایران کوتاه کنند....» ( فوآد روحانی ، زندگی سیاسی مصدق، تهران ، 1380، ص180). این از به اصطلاح ستراتژی سیاسی مصدق و جبهه ی ملی در قبال آمریکا و استفاده از به اصطلاح تضاد آمریکا و انگلیس برای برون کردن انگلیس که از ابتدا تا نزدیک به پایان کار سیاست ِ کلی ِ مصدق و جبهه ی ملی را تشکیل می داد. هنگامی هم که مصدق از حمایت آمریکا – به گونه ای که خود و مشاوران اش به غلط می پنداشتند – مأیوس شد ، حرکاتی دال بر نزدیک شدن به شوروی انجام گرفت ( از جمله بهتر شدن رابطه با حزب توده و باز گذاشتن ِ نسبی ِ دست عوامل آن حزب در انجام فعالیت ها و برگزاری تظاهراتی که ترساننده ی روحانیت ، دربار ، مردم و سیاست های خارجی بود) که آنها هم به جایی نرسید جز این که آمریکا را به انگلیس نزدیکتر و به اجرای طرح کودتا مصمم تر کرد. خلاصه این که ، از هر سو که دوران دو سال و چند ماهه ی حکومت مصدق و جبهه ی ملی را در نظر بگیریم ناگزیر خواهیم دید که نه تلقی درستی از اهمیت ستراتژیک نفت و مساله ی نفت در جهان آن روز وجود داشته ، نه محاسبه ی درستی از امکانات ِ واقعی کشور ما برای در پیش گرفتن یک سیاست به کلی انعطاف ناپذیر و به پیروزی رساندن ِ چنین سیاستی. سیاستی که سبب شد همه ی پیشنهادهای انگلیس و آمریکا ، حتی پیشنهادهایی که در قالب قانون ملی شدن صنعت نفت می گنجیدند ، رد شود. این از لحاظ نفت و مبارزه با خارج. از لحاظ داخلی نیز چیزی نمی بینیم جز دامن زدن هر چه بیشتر به تشتت و اختلاف و گشودن ِ جبهه های درگیری تازه بدون توجه به این که مبارزه ی اصلی ملت رویارویی با دشمن خارجی است و پیروزی در این مصاف اهمیتی حیاتی برای کشور دارد. آیا به این نیجه ی ناخوشایند - برای خیلی از هم وطنان مان - نمی رسیم که حکومت مصدق و جبهه ی ملی ، از دیدگاه سیاست به معنای دقیق و حرفه ای کلمه ، دارای ضغف های ذاتی و اساسی بود؟ با این حساب چگونه می توان از « جهت گیری تاریخی ِ» مصدق و حکومت ملی در مبارزه با امپریالیزم سخن گفت؟ کدام « جهت گیری تاریخی» ؟
|