|
به دیوانگی ماند این داوری...؟
|
|
|
علی اصغر حاج سیدجوادی
|
|
بر محور «مقابله با جمهوری اسلامی بر تجربه مصدق به عنوان الگو» هفت پرسش مطرح شده است که از اساس قیاس مع الفارق است، چون که خود طرح کننده پرسش ها از قبل و در مقدمه به تهی بودن این قیاس از مفهوم مورد نظر به این ضرورت اشاره می کند که: «با توجه به این که حکومت مصدق زاده ی زمان خود بود و جوانب مثبت و منفی آن را باید در چارچوب دوره ی تاریخی اش ارزیابی کرد....». صرفنظر از این که «تجربه مصدق» و شرایط سیاسی حاکم بر آن دوره یعنی پنجاه و چهار سال پیش با دوران کنونی هیچ گونه شباهتی ندارد؛ و نمی تواند به صورت دو مرحله ی تاریخی یکی به صورت الگوی دیگری درآید؛ اما به جای طرح چگونگی خصوصیت این دو مرحله و پرسش از وجود عوامل مشابه در آن ها، طرح کننده ی پرسش ها از قبل به مثابه مصادره به مطلوب، حکومت دکتر مصدق را در زمینه مسایلی به بی عملی محکوم می کند که اولاٌ طرح این مسایل و برخورد دولت دکتر مصدق با آن مسایل هیچ گونه ارتباط و مناسبتی با هدفی که در طرح این پرسش ها ظاهراً منظور نظر بوده است وجود ندارد و ثانیاً طرح کننده پرسش ها برخلاف سنت رایج در این گونه نظر سنجی ها که اساس آن بر بی طرفی پرسش کننده استوار است، خود با سبق تصمیم در اداره ی بی عملی دولت دکتر مصدق در زمینه بخش مهمی از حقوق سیاسی- اجتماعی مردم قاعده اخلاق بیطرفانه و بی غرضانه یک پرسش کننده را زیر پا می گذارد. در این زمینه پاسخ دهنده بلافاصله خود به خود به پرسشی می رسد به این صورت که آیا طرح کننده پرسش ها واقعاً از جریان به حکومت رسیدن دکتر مصدق و هدف های دولت او بی اطلاع است و یا این که با اطلاع از شرایط آن دوره و امکانات دکتر مصدق و اصل مورد نظر او، در قبول مقام نخست وزیری، حکم به عملی و بی اعتنایی دکتر مصدق به وظایفی که به حقوق مردم مربوط می شود صادر می کند؟ به عنوان مثال در پرسش دوم حکم صادره ایشان این است که: «دکتر مصدق عملاً به مخالفت با نظام سلطنتی برنخاست». پاسخم این است که مگر دکتر مصدق که با توجه به شرایط آن روز با رأی تمایل مجلس و با فرمان تشریفاتی شاه به نخست وزیری، انتخاب شده بود برای مخالفت با نظام سلطنتی به این مقام رسیده بود؟ مگر دکتر مصدق لنین بود که با قطار نظامی آلمان ها برای دامن زدن به آتش انقلاب از تبعید به روسیه رفت و یا فیدل کاسترو بود که از ارتفاعات دماوند با جنگ های چریکی به تهران وارد شده بود؟ به قول چه گوارا «حرفه مرد انقلابی، انقلاب است». و به این قیاس حرفه مرد اصلاح طلب واقعی انجام اصلاحات است؛ به عبارت دیگر مرد انقلابی در خارج از قدرت حاکم پس از انقلاب دست به اصلاحات و تغییر و ترمیم می زند و مرد اصلاحات در داخل قدرت حاکم پس از رسیدن به قدرت دست به انقلاب می زند؛ اما آن چه که از نظر طرح کننده پرسش ها در نگاه به بی عملی دکتر مصدق مکتوم می ماند، عدم توجه به شرایط اجتماعی و سیاسی آن دوره و مخصوصاً کیفیت رابطه قدرت در نهادهای حاکم است؛ دولت دکتر مصدق از سوی راست و چپ خود با دو دشمن غدار آزادی و دموکراسی و حاکمیت مردم در محاصره بود؛ در سوی راست او پادشاه و بستگانِ پیوسته و وابسته سلطنت مطلقه و مالکین بزرگ و مراجع محافظه کار و ضد ترقی خواهی مذهبی و جناح فعال سرمایه داری بازار قرار داشت و در سوی چپ او، حزب توده یعنی سازمان متشکل و پویاترین نیروهای جوان و آرمان گرای جامعه و وابسته و مطیع سیاست جهانی حزب کمونیست اتحاد شوروی بود که اساساً با ایجاد هرگونه نظام دموکراتیک مستقل و ناوابسته در جوار مرزهای امپراطوری خود خصومت داشت و در برابر دولت دکتر مصدق کمپانی غارتگر نفت و امپراطوری انگلیس و پس از آن جهان خوارانِ نفتی آمریکایی قد کشیده بودند؛ زیرا اساس برنامه سیاسی دولت دکتر مصدق که به مجلس شورای ملی عرضه شده بود، در دو ماده خلاصه می شد: اول استیفای حقوق غارت شده ملت ایران از منابع نفت زیر عنوان قانون لغو و تحریم امتیاز به بیگانگان براساس حق مالکیت مردم بر منابع ملی بر طبق منشور سازمان ملل متحد و دوم اصلاح قانون انتخابات در جهت تحکیم حقوق اجتماعی و سیاسی مردم و توسعه زمینه های قانونیِ مشارکت هر چه بیشتر مردم در نهادهای حاکم بر کشور. مرد انقلاب وقتی با تکیه بر اسلحه و یا شورش های فراگیر و بلاانقطاع مردم از راه می رسد، در عرصه ی خالی شده ی سیاسی کشور، حکومت توأم با قدرت بلامنازع را به دست می آورد و در این صورت است، یعنی در حکومت متکی به قدرت بلامنازع است که دولت انقلابی می تواند همه ی تئوری ها و نظریات مربوط به عقاید سیاسی و اجتماعی خود را در قالب قوانین جدید بگنجاند و در چارچوب نهادها و تأسیسات مناسب به مرحله اجرا بگذارد. اما کسی که در چارچوب نظام حاکم بر سر سودای اصلاحات وارد و بدون ادعای انقلابی بودن، هنرش استفادهِ هوشیارانه از موقعیت و غنیمت شمردن فرصت هاست. دکتر مصدق مرد انقلاب نبود؛ مرد اصلاحات بود؛ او در تمام فعالیت سیاسی خود چه در عمل و چه در گفتار به طور عام از حقوق مردم بدون هیچ گونه تبعیض جنسی و نژادی و مذهبی و قومی حمایت می کرد. مخالفت او با استبداد و خودکامگی چه در سلطنت رضا شاه و چه در سلطنت محمد رضا شاه، مبارزه با فساد اخلاقی، مالی، سیاسی و اجتماعی در تمامی مقامات و مناصبی که احراز کرده بود قولی است که جملگی برآنند. مخالفت او با تسلط بیگانه و امتیازات بیگانگان نیز از جمله وجوه شاخص زندگی سیاسی دکتر مصدق است. با این ترتیب او در مقام یک دولتمرد سیاسی و در پایگاه نمایندگی مردم در مجلس، و در چارچوب نظام سیاسی حاکم در شرایطی مقام نخست وزیری را قبول کرد که زمینه ی اجتماعی و سیاسی جامعه حاضر به قبول ادامه ی غارتگری امپراطوری انگلیس از منابع نفتی ایران و اعمال نفوذ سیاسی استعماری آن نبود. و به همین جهت دولت های دست نشانده ی ساعد و حکیمی و رزم آرا و منصور و هژیر از پس گذراندن شرایط تازه ای در مجلس به نفع ادامه ی امتیاز شرکت نفت انگلیس بر نمی آمدند و هر یک با مخالفت نمایندگان ضداستعماری، علیرغم تمایل دربار و مالکان بزرگی که سال های طولانی با استفاده ار فقر و بی سوادی و زور پذیری دهقانان در مجلس لانه کرده بودند، یکی پس از دیگری مجبور به استعفا می شدند. در چنین وضعی دکتر مصدق برخلاف میل سفارت انگلیس و دربار و وکلای دست نشانده ی مجلس و محافل محافظه کار و ارتجاعی حلقه بازار و حوزه های دینی، با هدف الغای امتیاز نفت و طرد نفوذ استعماری انگلیس از سویی و گشودن راه مشارکت هرچه بیشتر مردم در نهادهای قانونی در جهت محدود کردن هرچه بیشتر مداخلات دربار و مخالفان تأمین حقوق اجتماعی مردم به نخست وزیری رسید. اما با توجه به وضع کلی فرهنگ حاکم برجامعه و حکومت طولانی استبداد و خودکامگی و فساد و گستردگی بی سوادی و فقر و دانش سیاسی و اجتماعی و محرومیت های مادی، حکومت او هرگز نمی توانست از آغاز با تصرف قدرت بلامنازع همراه باشد. از سوی دیگر دکتر مصدق رهبر حزب و متکی به سازمان متشکل حزبی نبود که ریشه اش به پایگاه های اجتماعی آن در میان توده ها برسد و بر نظام مشخص و ساخته و پرداخته ای از ایدئولوژی سیاسی- اجتماعی وابسته نبود. او در موقعی به نخست وزیری رسید که ارتش و شهربانی و ژاندارمری یعنی نیروهای نظامی و انتظامی کشور از دیرباز تابع نظام استبدادی سلطنت بودند و هیچ گونه مسئولیتی در قبال اعمال خود در برابر نمایندگان مردم نداشتند حال آن که در طی سال ها قدرت استبدادی حاکم، نه وکلا نماینده واقعی مردم بودند و نه مردم به حقوقی که در قانون اساسی مشروطیت برای آن ها مشخص شده بود وقوفی آگاهانه داشتند . او به خاطر تربیت فرهنگی خود مرد قانون بود و در میدان سیاست، هنر او به دور از منزه طلبی های رجال سنتی، قبول مسئولیت در دوره های بحرانی برای خدمت در راه احقاق حقوق مردم بود. هدف او از قبول مقام نخست وزیری در برنامه ای که به مجلس شورای ملی عرضه کرده بود مشخص بود؛ و این برنامه شامل اهداف سیاسیِ یک حزب که از راه انتخابات در مجلس شورای ملی به اکثریت رسیده باشد نبود؛ و در نتیجه در چارچوب دو ماده اساسی برنامه دولت دکتر مصدق هیچ گونه تعهدی به مردم سپرده نشده بود. در زمینه «مخالفت با نظام سلطنتی» (مربوط به پرسش دوم) و یا «کوشش در راه برابری زن و مرد و لغو هرگونه تبعیض جنسیتی» (مربوط به پرسش سوم) و یا «پایان دادن به نظام ارباب رعیتی» (مربوط به پرسش جهارم) و یا «برنامه مشخص و همه جانبه به حمایثت کارگران» (مربوط به پرسش پنجم» و یا «تحقق حقوق ملیت های محروم ایران» مربوط به پرسش ششم! مسئله این جاست که نه فقط دکتر مصدق با ارزیابی رابطه قدرت و امکانات خود هیچ گونه پیمانی با مردم در زمینه حقوقی که جز از راه تصرف قدرت بلامنازع و از راه انقلاب و تسلط بر قدرت انجام شدنی نیست نبسته بود؛ بلکه مردم نیز در رابطه با ظرفیت نارسای فرهنگ سیاسی و اجتماعی خود نه در مقام مطالبه ی این حقوق از دولت دکتر مصدق بودند و نه از او چنین انتظاری داشتند. حتا در برنامه حزب توده یعنی مترقی ترین و انقلاب ترین سازمان سیاسی آن روز ایران مخالفت با سلطنت گنجانده نشده بود؛ بلکه سه نفر از اعضای حزب توده ایران (دکتر کشاورز، دکتر یزدی و ایرج اسکندری) حکم انتصاب خود را در کابینه قوام السلطنه از دست مقام سلطنت گرفته بودند. تصور بی عملی و بی تفاوتی دکتر مصدق در مقابل احقاق حقوقی که قرن ها در نظام استبداد خودکامه ایران زیر پا گذاشته شده بود، آن جا به توهمی چپ گرایانه تعبیر می شود که طرح کننده پرسش های هفت گانه قانون مسایقه ی دو با پرش از مانع را که مستلزم عبور گام به گام از موانع تعبیه شده در فواصل معین است با پرش هوایی و یک جا از بالای سر آن مانع اشتباه گرفته است. در نتیجه اگر در مخیله طراح پرسش ها این گونه پرش در میدان ورزش سیاست میسر است، اما در محاسبات عقلانی دولتمدانی نظیر دکتر مصدق میسر نیست. پرش هوایی از موانع زمینی را فقط باید در معراج پیامبر مسلمانان مشاهده کرد آن جا که در سوره ی 17 در آیه اول می گوید که: «سبحانی الذی اسری-بعبدهِ لیلاً من المسجدالحرام اِلی مسجدالاقصا. منزه آن کسی که بنده اش را به شب از مسجدالحرام به مسجد اقصا برد». باید اعتراف کرد که این گونه پرش های آسمانی برای مخالفت با سلطنت و احقاق حقوق زنان و کارگران و کشاورزان و ملیت های محروم در مدت 27 ماه حکومت از بالای سر دشمنان قسم خورده آزادی و دموکراسی نظیر دربار پهلوی و وابستگان و پیوستگان و انگلیس و آمریکا و حزب توده به وکالت از سوی روسیه شوروی و ماموت های قرون وسطای مذهبی و مالکان بزرگ و سرمایه داری سنتی بازار، فقط با نشستن بربال جبرئیل فرستاده عرش اعلا میسر بوده است که گویا دکتر مصدق از چنین موهبت الهی برخوردار نبوده به دلیل این که همان مردم صاحب حقوق از عهده دفاع در برابر هجوم دشمنان بر همان دو اصلی که به طور مستقیم و بلافاصله به مصالح حیات فردی و اجتماعی آن ها مربوط می شد برنیامدند و از روز مبادا (28 مرداد 1332) دکتر مصدق را به دست مزدوران توطئه دربار و انگلیس و آمریکا رها کردند. فراموش نکنیم که دولت دکتر مصدق را تفنگداران آمریکایی و انگلیسی ساقط نکردند؛ بلکه سیاست استثماری آمریکا و انگلیس به دست هموطنانی که طبق پرسش های مورد بحث حقوقشان از سوی دکتر مصدق نادیده گرفته شده بود او را به زندان و تبعید بردند و خانه و سامان او را به آتش کشیدند. دکتر مصدق با دو ماده تاریخی برنامه دولت خود ثابت کرد که بزرگترین دولتمرد اصلاح طلب ضد دیکتاتوری و ضد امپریالیستی تاریخ معاصر ایران است؛ زیرا بدون رها شدن از نفوذ دیرینه امپریالیسم انگلیس و تأمین استقلال سیاسی و اقتصادی کشور و بدون قطع رابطه استبدادی چندین صدساله سلطنت با حکومت، هیچ گاه تأمین حقوق زنان و زحمتکشان و کشاورزان و کارگران و تعدیل مرکزیت قدرت به نفع ایالات و ولایات از راه قوانین یک پارلمان مستقل و برخاسته از رأی آزاد مردم میسر نمی شد. دکتر مصدق توطئه کودتا را در روز 25 مرداد در خانه خود با توقیثف سرهنگ نصیری مأمور ابلاغ غیرقانونی عزل او از سوی شاه خنثی کرد؛ اما وقتی کودتا در 28 مرداد قدم به کوچه و خیابان نهاد، مردم و مدعیان رهبری توده ها به نشستن در خانه و سکوت و تسلیم مسکینانه را در برابر سرنوشتی که محتوم نبود ترجیح دادند. تمام دردهای چندین صدساله را در 27 ماه حکومت محروم از قدرت درمان کردن؟ لاحول ولاقوۀ الله بالله....
|