header image
 
مصدق، مرد سیاسیِ کاملاٌ تکرو چاپ
باقر مؤمنی   

آرام آرام مردن را آغاز ميکنی
اگر به نواهای زندگی گوش فرا ندهی
اگر بردهء عادت خود شوی
اگر هميشه از يک راه مکرّر بروی
آرام آرام مردن را آغاز کرده ای
اگر روزمّرگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی

امروز زندگی را آغاز کن
امروز خطر کن
امروز کاری بکن
نگذار به آرامی بميری.
                                     پابلو نرودا

از هر تجربهء تاريخی می توان آموخت اما حتّی موفق ترين تجربه را نيز نمی توان الگو قرار داد زيرا هر حادثهء تاريخی در شرايط زمانی و مکانی خاص خود جريان می يابد و طبعاً با حادثه ی ديگری در روند تاريخی متفاوت ديگر جريان می يابد نميتوان همان تجربه را عيناً بکار برد. تجربهء ملی شدن نفت به رهبری مصدق نيز مقوله ای از همين گونه است که بيش از جنبه های مثبت آن از جنبه های منفی و نتيجهء ناموفق و شکست بار آن بايد درس گرفت.
گذشته از اينها در جنبش ملی شدن نفت به رهبری مصدق، در واقع مبارزه منحصر به کوتاه کردن دست انگلستان از منابع نفتی ايران بود و مطلقاً از دموکراسی و مبارزه برای تحقق آن سخنی در ميان نبود که بتواند برای جنبش آزاديخواهانه و عدالت طلبانهء امروزی الگو قرار بگيرد. البته در جريان مبارزه موقعيت و نقش شاه و دخالت او در امور سياسی و اجتماعی کشور برای مدتی محدود و ناگزير تا حدودی تضعيف شد اما اين امر صرفاً نتيجه و دنبالهء مبارزه با استعمار بود و ارتباطی با مبارزه برای تحقق واقعی دموکراسی در کشور نداشت.
در اولين سوال آرش، از استراتژی حکومت دکتر مصدق، و بصورتی عام تر، استراتژی "نهضت ملی"، و يا شايد بهتر است گفته شود "جبهه ملی"، سخن بميان آمده است. اگر منظور از استراتژی وجود يک برنامهء منسجم برای يک دورهء معين و پيش بينی تاکتيک هائی برای پيشبرد اين برنامه است تصور نميتوان کرد که چنين نسبتی را بشود به دولت مصدق و جبههء ملی داد مگر اينکه اصطلاح استراتژی را به شعارهای "ملی شدن نفت" و "اصلاح قانون انتخابات"، يعنی برنامهء اعلام شدهء مصدق، محدود کنيم که شعار دومی مطلقاً مسکوت ماند زيرا طرح و برنامه ای برای آن وجود نداشت و اولی نيز بعلت فقدان هرنوع برنامه ريزی مشخص و پيش بينی شده به شکست انجاميد.
آنچه هم به "جبههء ملی" مربوط می شود در واقع ترکيب و معجونی از آدمهائی بود با وابستگی های فکری و سياسی متفاوت که مصداق بيت" بندو بست چند تن ناسازگار ـ چيست دانی؟ دولتی ناپايدار" بود و چنانکه همه می دانند در جريان پيشرفت و عميق شدن مبارزه، و در نيمه راه ها، عده ای از اين جبهه جدا شده و جز عدهء معدودی ـ آنهم با مواضع متفاوت ـ به مبارزهء ملی و مصدق وفادار نماندند، حتی عده ای از آنها، مانند بقائی و سيّد ابوالقاسم کاشانی و همراهان آنها کارشان به همدستی با کودتاچيان و توطئه برای متوقف کردن جنبش ملی و سرنگونی دولت مصدق منجر شد.
اما خود مصدق، که می توان بعد از قوام السلطنه از او بعنوان سياستمدار برجستهء تاريخ معاصر ايران نام برد، به علت تفکر و روحيات و خصوصيات شخصی اش ـ برخلاف قوام که در نوسانات حوادث برای رسيدن به هدف با پيگيری و بدون هيچ ملاحظه ای به تاکتيک و راه حل های گوناگون و متضاد متوسل می شد ـ اهل اين نبود که در برابر بن بست ها پايداری کند و به جستجوی راه های تازه ای برای برون رفت از بن بست بپردازد، بويژه اگر اين راه ها پر از دست انداز و پيچ وخم باشند زيرا مصدق حفظ وجاهت ملی خود را برای پيگيری در مبارزه وتن دادن به بعضی عوارض نامساعد آن، از جمله بده بستان ها و عقب نشينی های مصلحتی، ترجيح ميداد و گاه تا آنجا پيش ميرفت که نه تنها صحنهء مبارزه بلکه حتی خاک وطنش را هم ترک کند کمااينکه از همان دوران جوانی، چنانکه نوشته اند بارها و بارها در برابر حوادث نامساعد و مشکلات دست ازفعاليت سياسی شسته و تصميم به مهاجرت از ايران گرفته است.
 برای سوابق اين روحيات و رفتارهای مصدق می توان به کتابهائی که کاملاً در ستايش او نوشته شده اند مراجعه کرد. از جمله يکی از ستايشگران سرسخت او با استناد به اسناد دست اول در اين زمينه می نويسد مصدق به هنگام عزيمت به لاهه برای شرکت در جلسهء دادگاه بين المللی در مورد دعوای ايران و انگليس " گفته بود مطمئن است که بريتانيا در ديوان لاهه پيروز خواهد شد و از همين جهت تصميم گرفته بود به دنبال اعلام رأی دادگاه لاهه عليه ايران از نخست وزيری استعفا کند و ديگر به ايران برنگردد"، و پيشنهادش برای تحويل گرفتن وزارت جنگ هم به همين خاطر بود زيرا مطمئن بود که شاه اين پيشنهاد را قاطعانه رد خواهد کرد و او هم به همين بهانه از کار کناره خواهد گرفت. اين پژوهشگر معروف از جمله يادآوری می کند که "مصدق در 1919 به هنگام انعقاد قرارداد وثوق الدوله يکباره تصميم به مهاجرت به سويس گرفت و در سال 1326 هم در اعتراض به تقلب های انتخاباتی به احمدآباد رفت و گوشه نشينی برگزيد"(1).
مصدق حتی پس از اينکه استوکس نمايندهء دولت کارگری انگليس" رفتار گذشته و جاری شرکت نفت ايران و انگليس را قوياً محکوم کرد و اعلام کرد که قرارداد پنجاه ـ پنجاه نيز با ايران ديگر منصفانه نيست" و ملی شدن نفت ايران را "هم از جانب خودش و هم به نيابت شرکت نفت ايران و انگليس" قبول کرد(2)  ، باز هم از ادامهء مذاکره برای تعيين سرنوشت نفت خودداری ورزيد برای اينکه می ترسيد ادامهء مذاکره با انگليسها و امريکائيها و گرفتن يک تصميم مشخص در فضای سياسی آن روز ايران به وجاهت ملي اش لطمه وارد آورد.
اما در مورد مسئله دموکراسی، مصدق، اگر جه ممکن است طبق معمول در مواردی سخن از مردم و دموکراسی گفته باشد اما در عمل يک مرد سياسی کاملاً تکرو  و مستبدالرأی بود. او که در شرايط کاملاً مساعد جهانی و سياسی ـ اجتماعی داخلی، و بخصوص شکل و نيرو گرفتن جبههء ملی و وجود يک حرکت توده ای، و با اتکاء براينها مأمور ادارهء مملکت شد در تصميم گيری هايش مطلقاً پای بند نظرات ديگران نبود کمااينکه اولين دولتش را بدون هيچگونه مشورتی با اعضای جبههء ملی، از همان سياستمداران شناخته شده و قديمی تشکيل داد. او در اکثر موارد با به اصطلاح مشاوران نزديک خود و مسئولان جبههء ملی رفتاری مستبدانه و حتی تحقيرآميز داشت. برای نمونه بعضی از نزديکان او، هر کدام به دلايلی، با برگزاری رفراندوم معروف موافق نبودند اما او نه تنها به حرف آنان گوش نداد بلکه با آنها به نحو تحقيرآميزی برخورد کرد و برای مثال به سنجابی گفت: "معلوم می شود جنابعالی امروز صبح چرس کشيده ايد"!(3) اين طبيعت تکروی گاه او را به گفتن سخنان صددرصد غير منطقی مي کشاند کمااينکه در مجلس چهاردهم، در اسفند ماه 1322 علاوه بر او دو نفر ديگر از نمايندگان عضو حزب تودهء ايران در مخالفت با اعتبارنامهء سيد ضياء الدين اسم نويسی کرده بودند. مصدق از آن دو نفر خواست که" مخالفت خود را پس بگيرند" و گفت" اگر پس نگيرند من اينجا يک کلمه صحبت نخواهم کرد"؛ و پس از آنکه آن دو نمايندهء توده ای به احترام او مخالفت خود را پس گرفتند در اثبات حقانيت رفتار خويش اين عبارت تاريخی را برزبان آورد که"دفاع از وطن واجب عينی نيست ، واجب کفائی است. اگر يک نفر حاضر شد که دفاع از وطن بکند از گردن ديگران ساقط می شود"!(4) يا وقتی يکی از وکلای منفرد جناح چپ در مجلس شورا بنام غلامحسين رحيميان مادهء واحده ای را مبنی بر لغو امتياز نفت جنوب و قرارداد سال 1312 مطرح کرد مصدق با آن مخالفت کرد و حال آنکه خود او چند ماه پيش مادهء واحدهء مبنی بر عدم اعطای امتياز به شرکت های خارجی را بتصويب مجلس رسانده بود.
برای کوتاه کردن سخن، مطلب را با جمله ای از همايون کاتوزيان، همان نويسندهء ستايشگر مصدق، به پايان می برم که" مصدق نيز مانند اغلب افراد و سازمانهای ايرانی در اين زمان برنامهء سياسی جامعی نداشت...  [او] در ميان توده های سياسی سازمان نيافته از پايگاه وسيعی برخوردار بود ... اما هرگز هنر و ابزار سازماندهی مردم و تبديلشان به کانون قدرت برای خود نداشت".(5) البته اين نوع برداشت بنظر من بيشتر يک نوع توجيه بی اعتقادی مصدق به توده و سازماندهی آنهاست تا بيان واقعيت چرا که او، مگر بنا به مصلحت، به مردم و به سازمان های سياسی بی اعتنا بود و جز در موارد استثنائی و بخاطر بهره برداری يکطرفه از آنها، به آنان مراجعه نمی کرد. او حتی در 25 تير 1330 "بدون اطلاع دوستان، همکاران، مشاوران يا وزيران کابينه[اش] استعفاء کرد بطوريکه سی نمايندهء جبههء ملی اصلاً نفهميدند او استعفا داده است و نمیدانستند در برابر اين عمل او جه کار بکنند. او حتی قبل از "ترک تهران بسوی احمدآباد برای مردم يک پيام راديوئی نفرستاد"(6)، کاری که در روز 28 مرداد نيز آگاهانه از آن غفلت کرد.
در مورد رابطهء مصدق با نظام سلطنتی بايد دانست که اولاً مصدق يک اشرافی ليبرال مشروطه خواه بود و علی رغم تمام درگيريها با دربار تا آخر به اين عقيده وفادار ماند. "او واقعاً هم نمی خواست با شاه در بيفتد چون خواستار بقای نظام سلطنتی بود.(7) او حتی "پس از کودتای ناموفق25 مرداد" دستور داد "اعلاميه هايی که مبنی بر اعلام جمهوری دموکراتيک به درو ديوار چسبانده بودند... همه را به فوريت از در و ديوار بکنند"(8) برای اينکه قبلاً درست دو روز پس از سی تير، يعنی در اول مرداد 1331 شرحی در پشت قرآن نوشته و پس از امضا آنرا برای شاه فرستاده بود. او در اين يادداشت چنين سوگند خورده بود:" که دشمن قرآن باشم اگر بخواهم برخلاف قانون اساسی عمل کنم. همچنين اگر قانون اساسی را نقض کنند و رژيم مملکت را تغيير دهند من رياست جمهور را قبول کنم". (9)
ثانياً بنظر نمی رسد که يک تحليل واقع بينانه از شرايط سالهای 1330ـ 1332بتواند مخالفت با نظام سلطنتی و اعلام جمهوری را ضروری و مناسب و موجه تشخيص دهد. البته در آنزمان بدرستی مي شد توقع داشت که گفته شود شاه طبق قانون اساسی، فاقد مسئوليت است و بايد سلطنت کند نه حکومت، بگذريم که مصدق در عمل با گرفتن مسئوليت وزارت جنگ تاحدودی محمد رضاشاه را در دخالت رسمی در امور اجرائی محدود کرده بود. اما شايد بتوان گفت که دولت مصدق ميتوانست طی لايحه ای از مجلس بخواهد که تمام تغييراتی را که مجلس های گذشته در قانون اساسی مشروطيت بوجود آورده بودند باطل و تمام اختيارات اجرائی را که به مقام سلطنت تفويض کرده بودند لغو کند ولی باتوجه به روحيهء مصدق و گرفتاريهای دولت او در آن زمان نميتوان چنين توقعی از او داشت. باحتمال زياد اگر جنبش اجتماعی ـ سياسی بدنبال مقاومت های دربار گسترش و تعالی پيدا می کرد و جنبهء انقلابی به خود ميگرفت اعلام نظام جمهوری خودبه خود به يک امر طبيعی تبديل ميشد که البته در آنزمان اجرای چنين شعاری و شعارهای اجتماعی ـ سياسی پيشرفته تر ديگر در خور و متناسب با ظرفيت های مصدق و جبههء ملی بطور کلی نبود و تنها نيروهای چپ و راديکال جامعه بودند که ميتوانستند در اين زمان مبارزه را در اجرای هدف ها و شعارهای پيشرفته تر ادامه دهند.
اما تأکيد بر وجود نظام جمهوری در ايران در شرايط کنونی بهيچوجه ارتباطی با شرايط دوران مصدق ندارد زيرا با کودتای 28 مرداد 1332 و اقداماتی که پس از آن صورت گرفت و با تمرکز مطلق قدرت بصورت غير قانونی در دست شاه نظام سلطنتی خود بخود مشروعيت خود را از دست داد و ثابت شد اين نظام ديگر بهيچوجه نمی تواند در زمانهء ما همخوانی و همسازی با يک نظام دموکراتيک و مردمی داشته باشد. به همين دليل هم بود که انقلاب بهمن 1357 نقطه ختامی برآن نهاد. و اينک در واقع نظام "مشروطه سلطنتی" مانند همهء نظام های غير دموکراتيک ديگر به بايگانی تاريخ سپرده شده است.
در اشاره به تأمين حقوق اجتماعی زنان که يکی از اصول دموکراسی است بايد گفت که پيشبرد و پيروزی هر مبارزهء اجتماعی ـ سياسی، از جمله همان مبارزهء ملی و ضد استعماری که در سالهای دههء بيست در جنبش ملی شدن نفت و کوتاه کردن دست استعمار انگليس از نفت ايران تجسم پيدا کرد، بدون حمايت وسيع و پايدار توده های مردم امکان پذير و پايدار نخواهد بود، و توده ها نيز طبعاً جز در مواقعی که به منافع و خواست هاشان توجه شود يا به صحنه نخواهند آمد و يا اگر بيايند تا آخر در صحنه نخواهند ماند. البته معنای اين حرف آن نيست که رهبری چنين مبارزه ای از همان آغاز بدنبال طرح هدف نهائی و مبارزه در راه تحقق آن باشد اما به هر صورت يک رهبری آگاه موظف به داشتن يک برنامهء دراز مدت است که در هر لحظه متناسب با امکانات موجود و امکاناتی که خود بخود بوجود می آورد به تناسب تعادل قوا ظرافت های تاکتيکی خاص خود را بکار ببرد.
جنبش ضد استعماری ملی شدن نفت اگر با اصلاحات در زمينه های  مختلف همراه بود و منافع و خواستهای توده های وسيع مردم را تأمين می کرد به طور قطع می توانست حمايت آنان را تا پيروزی نهايی تأمين کند. اما همانطور که همايون کاتوزيان ستايشگر سرسخت مصدق نوشته است "رهبران جبههء ملی [ و البته خود مصدق هم] ... از اصلاحات اقتصادی و اجتماعی و توسعه هواداری نمی کردند و سخنی از اصلاحات ارضی و آزادی زنان بر لب نمی آوردند"(10) بايد گفت در طول دو سال و چهار ماه حکومت پر تلاطم مصدق تحولات و پيشرفت های اجتماعی و اقتصادی چندانی (خاصه به معنای فنی کلمه) صورت نگرفت."(11) 
     در جنبش مبارزه برای ملی شدن صنعت نفت، از جمله، زنان بدون هيچ ترديدی می توانستند نقش مثبت و فعالی بازی کنند و طبعاً جدی گرفتن زنان و توجه به حقوق و آزادی های مربوط به آنان می توانست نيروی قابل ملاحظه ای از آنان را به ميدان بکشاند و همين امر جنبش را بيش از پيش تقويت کند. اما آيا در آن زمان و با توجه به موقعيت اجتماعی و ماهيت فکری ـ سياسی مصدق و همراهانش چنين امری امکان پذير بود؟ گفته شده است که در زمينهء اصلاح قانون انتخابات "سازمان زنان" علنی حزب توده فعال بوده و از جانب "نيروی سوم و بخش زنان آن" نيز هيأتی برای تصويب حق رأی زنان با مصدق ملاقات کرد زيرا يکی از اشکالات اين قانون بی توجهی به حقوق زنان در انتخابات به نمايندگی مجلس شورا بود ولی بقولی مصدق" با اشاره به قدرت رهبران روحانيت و توسل به عرايض سنت گرايانهء مردم"(12)[ !؟] ، و يا شايد بهتر است گفته شود تحت تأثير افکار و منش محافظه کارانه، از دنبال کردن قضيه خودداری کرد.
جلب دهقانان به جنبش ملی و حمايت آنان از اين جنبش نيز بنظر من يک مسئلهء اساسی بود زيرا يکی از عناصر اصلی مخالف هر جنبش دموکراتيک، و حتی هر حرکت ضد استعماری، مالکين بزرگ بوده اند. اين قشر اجتماعی، که بر اساس ماهيت طبقاتی خود قوياً ضد دموکراسی و هميشه ابزار قدرت های استعماری بوده، طبعاً بزرگترين مانع راه آزادی، ترقی و رهائی و استقلال
ميهن ما بوده است و جدی ترين راه مبارزه با آن برانداختن نظام ارباب ـ رعيتی و رها سازی دهقانان از قيد استثمار و ستم ارباب ها بود ولی مصدق، بر اساس انديشه و منش طبقاتی ـ سياسی خودش، نميتوانست در اين زمينه به طور جدی وارد عمل شود. در نتيجه، وقتی قدرت ملکداران بزرگ دست نخورده ماند هيچ نوع اقدام اصلاحی، و از آنجمله اقدام در زمينهء اصلاح قانون انتخابات، و يا حتی جريان صحيح دموکراتيک بر مبنای همان قانون موجود کهنه هم، کاملا بی نتيجه ماند.
در مورد تغيير مناسبات ارضی، مصدق از جهات مختلف زير فشار بود اما او نه ميخواست و نه می توانست در اين زمينه دست به اقدام جدی بزند. صادق انصاری يکی از اعضای هيئت مديرهء "انجمن کمک به دهقانان "، که در واقع بيشتر نقش علنی شورای دهقانان حزب توده ايران را بازی ميکرد، حکايت می کرد که هيئت مديرهء اين انجمن در ملاقات با مصدق به او پيشنهاد می کنند که طی تصويبنامه ای پنجاه درصد از سهم مالکانهء کشاورزی به نفع دهقانان بکاهد و مصدق در پاسخ به آنان می گويد "از من توقع داريد که يک برنامهء کمونيستی اجرا کنم؟! " و بقول يکی ديگر از حاضران در اين ملاقات او پس از گفتن اين جمله با خزيدن به زير پتو و کشيدن آن بروی صورت خود آنان را مرخص می کند. البته مصدق در مرداد 1331 به تنظيم تصويبنامه ای تن داد که بموجب آن 20 درصد از سهم مالکانه گرفته ميشد و قرار بود که ده درصد آن به دهقانان پرداخت و ده درصد ديگر زير نظر معتمدين ده خرج آبادی و عمران شود، که صد البته اجرای چنين طرحی نه تنها گرهی از کار دهقان و ده نمی گشود بلکه در حضور ارباب و قدرت او اساساً اين طرح قابل اجرا نبود کمااينکه اين قانون هيچگاه اجرا نشد. قابل توجه اينکه چندين سال قبل دولت ائتلافی قوام در تابستان 1325 طی تصويبنامه ای 15 درصد از سهم اربابی را به دهقانان واگذار کرد و چند سال بعد نيز دولت علی امينی ـ بدون هيچگونه حمايتی از طرف نيروهای سياسی، و حتی در برابر کارشکنی های جدی آنان ـ و تنها با استفاده از شرايط مناسب خارجی و با جلب نيروی خود دهقانان، توانست اصلاحات ارضی را بصورت لغو مالکيت بزرگ ارضی و مناسبات ارباب ـ رعيتی عملی سازد.
اما در مورد سه سوال باقيمانده(13) بايد گفت اگر کسانی بخواهند برای تأمين حقوق کارگران و خلقهای ايران در يک نظام دموکراتيک رد پائی در دوران مصدق بيابد و از آن بياموزند بکلی از مرحله پرت هستند مگر اينکه دوستان آرش خواسته باشند با طرح اين سوالها شيفتگان و هواداران بی قيدو شرط مصدق را متوجه ساخته باشند که در دولت او در اين دو زمينه کوچکترين توجهی به اين مسائل نشده است که تصور نميکنم آنها هم بخواهند و يا بتوانند چنين ادعائی بکنند. درست است که مصدق در جلسهء 18 آذر1324 مجلس چهاردهم پس از اعلام موجوديت دولت ايالتی فرقهء دموکرات، اين "نغمات ناموزون" را نتيجهء "رفتار هيئت حاکمه" خواند و برای مقابله با آن مخالفان را به "تأمل و صبر" دعوت کرد ولی در عين حال توجه داد که اولاً "دولت خودمختار" اگر در ممالکی مانند امريکای شمالی و سويس هست با "رفراندوم عمومی تشکيل" شده و ثانياً "قانون اساسی ما امروز اجازه تشکيل چنين دولتی را نمی دهد". با اينهمه مصدق يادآور شد که " بنده هيچ مخالف نيستم که مملکت ايران دولت فدرالی شود... ولی هر قسم تغييری که در قانون اساسی داده شود بايد با رفراندوم عمومی باشد".(14) بيان جملهء اخير در آنزمان بر اساس هر نوع مصلحتی هم صورت گرفته بود اما مصدق بعدها هيچگاه، و از جمله در دوران جنبش ملی شدن نفت، و شايد هم بعلت اينکه صرورت و فرصتی پيش نيامد، اظهار نکرد.
اما آنچه بنظر اين حقير در مورد مسئلهء خلقهای ايران مربوط می شود بايد بياد آورم که پيش از پيدا شدن سرو کلهء حکومت استبدادی رضا شاهی ، ايران به نام" ممالک محروسه" ناميده ميشد که يک مجموعهء جغرافيايی متشکل از ايالات و ولايات بود و اين واحد ها غالباً بر اساس خصوصيات فرهنگی ـ تاريخی خاص خود، و در بعضی جاها بخصوص زبان و لهجهء مردم آن شکل گرفته بود مانند گرگان و استرآباد، مازندران، آذربايجان، گيلان، کردستان، عربستان (خوزستان امروزی)، لرستان، فارس، خراسان، بلوچستان و ... و اين "ممالک" که در "محروسهء" واحد ايران جمع آمده بودند، در عين حال که در يک پيوند پيوستهء تاريخی و سرنوشت مشترک با يکديگر و با حکومت مرکزی ايران و در برابر آن جوابگو بودند ولی در موارد بسيار نيز استقلال عمل داشته، بخصوص در سالهای درگيری جنبش مشروطه، که انجمن های ايالتی و ولايتی شکل و قوت گرفته توانستند جنبهء مردمی دموکراتيک اين استقلال عمل را عميق تر کنند. اين ترکيب البته از آنزمان تا کنون دستخوش تغييراتی طبيعی و مصنوعی شده که بعضی از اين تغييرات مصنوعی در زير فشار انجام گرفته که هنوز هم کاملاً جا نيفتاده اند ولی بعضی از اين تغييرات از تحولات طبيعی تاريخی ناشی شده اند که بازگشت آنها به تاريخ گذشته، آنهم بصورت مصنوعی و در زيرفشار نميتواند معقول باشد.
به هر حال آنچه مربوط له زمانهء ماست اصول دموکراسی حکم می کند که ايالات و ولايات ايران براساس شرايط اجتماعی ـ تاريخی ـ فرهنگی کنونی سازمان يابند و در يک مجلس موسسان کشوری محدوده های استقلال عمل مخلی خود را در زمينه های اداری ـ فرهنگی و حدود روابط خويش را با يکديگر و با حکومت مرکزی تنظيم کنند.
بايد گفت که يک سوسياليست انترناسيوناليست که در شرايط تسلط يکجانبهء امپرياليسم برجهان کنونی واقع بينانه به مسئلهء خلقها نيانديشد در عين حال که بطور جدی طرفدار حقوق مليت ها و خلق هاست پيوند تنگاتنگ دوستانهء انسانی ميان ملت ها و خلق ها برای تقويت هر چه بيشتر مبارزه عليه امپرياليسم جهانی و استقرار سوسياليسم در جوامع مختلف انسانی تکيه ميکند. باين ترتيب جريان هائی که با جعليات باصطلاح تاريخی شوينيسم قلابی کينه و نفرت ميان خلق ها و ملت ها را، به هر عنوان و به هر شکل دامن ميزنند و در عين حال با ناديده گرفتن پيوندهای تاريخی ـ فرهنگی به تبليغ تجربه های جغرا فيائی ميان اجتماعات انسانی دامن ميزنند دانسته يا نتدانسته به تقويت حاکميت استبدادی سرمايه داری و ستم طبقاتی در درون واحدهای موجود جغرافيائی ايران و اسارت خلقهای آن در زنجير امپرياليسم جهانی عمل ميکنند، يک سوسياليست واقعی، انترناسيوناليست و هومانيست است و تمام توان خود را عليه سرمايه داری و امپرياليسم جهانی، و توطئه های آن برای تفرقه و تجزيهء اين ج.امع و گسترش چند دستگی و دشمنی و درگيری ميان آنها و تسلط بر آنها، بکار ميبرد و مبارزهء خود را بر تقويت دوستی و پيوند ميان جوامع انسانی پايه گذاری ميکند.
بر اين اساس در ايران امروز هر نوع تلاش برای تبليغ و شوينيزم کرد و ترک و عرب و ترکمن و فارس و بلوچ و لر و غيره و ايجاد نفاق و کينه ميان اجتماعات متشکلهء آن و جدائی و استقلال قطعات آن از يکديگر بی تدبيری مطلق سياسی است و نه تنها به آزادی و استقلال آنها کمک نميرساند بلکه اينگونه تلاشها تنها به سلطهء ديکتاتوری سرمايه داری و حتی قدرت های عقب ماندهء محلی و ايجاد فاصلهء طبقاتی و فقر و عقب ماندگی توده ها در داخل و تسلط امپرياليسم و غارت منابع ثروت قطعات جغرافيائی و ملی جداگانه منجر می شود. به اين اساس تماميت ارضی ايران و اتحاد مستحکم خلقهای آن با حفظ منافع و تامين خواستهای جداگانه و برحق هر يک از آنان شعار اصلی هر انسان دموکرات، اعم از ناسيوناليست يا کمونيست، در شرايط تاريخی کنونی جهان بايد باشد.
اما در مورد مبارزه "عليه استعمار نو" بايد دانست، همانطور که در سوال هم آمده، در واقع مصدق "برای حل مسئلهء نفت آمده بود و پنجه در پنجهء استعمار انگليس انداخت که يک "استعمار کهنه" بود. مصدق، مانند بسياری ايرانی های ناسيوناليست قديمی، که استعمار را تنها در وجود بريتانيای کبير ديده و يافته بودند "استعمار نو" را، که مظهر آن ايالات متحدهء امريکا بود، نميشناختند. بسياری از اينان در جريان جنگ جهانی از همان فردای جنگ به امريکا بصورت نيروی نجات دهنده مينگريستند و يکی از راههای نجات از استعمار کهنهء انگليس را در ياری گرفتن و حتی پادرميانی و مداخله "دنيای جديد" در امور سياسی کشور تلقی ميکردند. در مطبوعات و محافل سياسی ايران در سالهای پس از جنگ دوم جهانی همه جا و به اشکال گوناگون، و با توسل به استقلال های انتزاعی و کوته بينانه، دربارهء ماهيت آزاد کننده و ياری گرفتن از اين امپرياليسم جديد برای نيل به استقلال و آزادی کشور داد سخن ميدادند و در اين ميان تنها حزب تودهء ايران و صاحبنظران آن بودند که برپايهء تحليل مارکسيستی و به سائقهء سياسی، که در عين واقع بينی ملهم از پيوند معنوی ـ فکری با دنيای سوسياليستی موجود بود، تلاش می کردند تا هموطنان ايرانی خود را با ماهيت نواستعماری ايالات متحده آشنا کنند و از افتادن در دامی تازه پرهيز دهند.
در مورد مصدق نيز، چنانکه معلوم است بهيچوجه از مجموعهء رفتارها و گفتار های او در دوران زمامداريش نميتوان دريافت که او ديد روشنی از ماهيت استعماری و امپرياليسم امريکا داشته و به آن توجه کرده بلکه برعکس برای حل مسئلهء نفت کاملاً به سياستهای دولت امريکا دل بسته بود. شک نيست که هر سياستمدار ورزيده و کار آگاه ايرانی، حتی اگر به ماهيت استعماری امريکا هم عميقاً پی برده بود، ميتوانست و بايست برای رسيدن به هدف های استقلال طلبانه و آزاديخواهانه خود از تضادهای موجود و محدود آن زمان ميان امپرياليستهای امريکائی و انگليسی، و همچنين از هر نوع تعادل يا عدم تعادل قوا ميان دولتهای نيرومند آن زمان استفاده جويد اما تا آنجا که از ظواهر امر فهميده مي شود مصدق خوشبينانه تکيهء اصلی خودرا در مبارزه با استعمار انگليس به ياری دولت امريکا نهاد و به همين دليل هنگاميکه اين دولت از ترس پيشرفت جنبش توده ای در ايران، سياست خودرا تغيير و ضمن همسو کردن سياست خويش با دولت بريتانيا از حمايت مصدق دست برداشت، او که از پيش بينی چنين تغييری عاجز بود خودرا تنها و در بن بست يافت و پرچم مبارزه را برزمين نهاد و ملتی را که چشم به او دوخته و اميد به او بسته بود دست بسته در چنگال استعمار و استبداد رها کرد.
در واقع با شکست مبارزهء دولت مصدق و جبههء ملی برای ملی کردن نفت و نفی قدرت اقتصادی و سياسی استعمار بريتانيا بر هر مبارز سياسی سطحی نگر نيز معلوم شد که مردم جهان اينک با استعمار نو و تازه نفس امريکا رودررو هستند که با عطشی تازه و سيری ناپذير برای تسلط بر کشورهائی چون کشور ما پا به عرصه نهاده و تنها راه مقابله با آن نيز بسيج توده ها و تکيه بر قعاليت آگاه و سازمان يافتهء آنها برای استقرار دموکراسی و سوسياليسم خواهد بود.
دی ماه 1383
                                                                                                     
1 ـ رجوع شود به صفحه 232 و بعضی صفحات ديگر کتاب "مصدق و نبرد قدرت" نوشتهء همايون کاتوزيان.
2ـ رجوع شود به صفحات 223  و 224 کاتوزيان.
3ـ ص 340 ـ 341 کاتوزيان
4ـ ص 418 باقر عاقلی، روزشمار تاريخ ايران از مشروطه تا انقلاب
5ـ ص 116 کاتوزيان
6ـ ص 233 همانجا
7ـ ص  328همانجا
8 ـ ص5 43 همانجا
9 ـ ص 338 باقر عاقلی
10 ـ ص 206 کاتوزيان
11ـ ص 255 همانجا
12ـ صفحات  246 ـ 247 همانجا
13ـ حمايت از کارگران، حقوق مليت ها و مبارزهء ضد استعماری
14ـ صفحات 205 ـ 206 سياست موازنهء منفی ... ، حسين کی استوان، جلد دوم، بهمن 1329

« مطلب قبلی   مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.