|
مصدق، یکی از ماندگارترین چهره های تاریخ ایران
|
|
|
محمد رضا شالگونی
|
|
سؤال های شما ( با توجه به توضیحی که داده اید ) ناظر به بررسی موضع ملی گرایان الهام گرفته از تجربه مصدق در باره جوانب مختلف یک استراتژی کارآمدِ مبارزه با جمهوری اسلامی است. و با این یاد آوری که "حکومت مصدق زاده زمان خود بود و جوانب مثبت و منفی آن را باید در چهارچوب دوره تاریخی اش ارزیابی کرد..." روشن کرده اید که سؤال ها دعوت به یک بحث تاریخی نیستند، بلکه میخواهید جواب ها روی مسائل سیاسی امروز ایران متمرکز شوند. من سعی میکنم از موضوع تعیین شده طفره نروم؛ اما فکر میکنم پاسخ به سؤال های شما بدون داوری هائی در باره تجربه حکومت مصدق ناممکن است.
پاسخ به سؤال اول: هر کسی که به تجربه دوره مصدق "به عنوان الگو تکیه میکند" قبل از هر چیز باید به این سؤال جواب بدهد که آیا در شرایط امروز ایران اصلاحات را کارساز میداند یا انقلاب را؟ زیرا تردیدی نمیتوان داشت که مصدق یک اصلاح طلب بود و "نهضت ملی" راه اصلاحات را برگزیده بود و به احتمال زیاد بعضی از رهبران و هم چنین نیروهای تشکیل دهنده آن با براندازی نظام حاکم در آن دوره اصلاً مخالف بودند. روشن است که در پیش گرفتن چنین خطی در مقابل جمهوری اسلامی به دویدن در پی باد میماند. و من فکر میکنم اصلاح طلبی در آن دوره هم اشتباه بود و راه به جائی نمی برد. منظورم این نیست که امکانات دگرگونی از طریق اصلاحات در شرایط آن روز نیز مانند همین امروز بود. مثلاً تردیدی نمی توان داشت که قانون اساسی مشروطیت در مقایسه با قانون اساسی جمهوری اسلامی کمتر استبدادی بود. زیرا نهادهای انتخابی در آن نقش مهمی داشتند و مجلس شورای ملی لااقل در روی کاغذ اختیارات پادشاه را محدود می کرد و تحت شرایطی می توانست جلو بعضی از قلدری های او را بگیرد؛ در حالی که نهادهای انتخابی در جمهوری اسلامی در تئوری نیز بدون اجازه یا رضایت دستگاه ولایت نمی توانند حتی یک پاسبان به در خانه کسی بفرستند. در عمل نیز کانون اصلی حاکمیت در ساختارهای قدرت در آن دوره (یعنی از ١٣٢٠ تا ١٣٣٢) نمی توانست مانند امروز هژمونی خود را در همه سطوح إعمال کند. مثلاً بعضی از بحث ها و مصوبات دوره های چهاردهم و پانزدهم مجلس شورای ملی آن دوره در مجلس شورای اسلامی امروز اصلاً قابل تصور نیست. اما شواهد و اطلاعات موجود نشان میدهند که همان دوره نیز معلوم بود و می شد فهمید که طبقه سیاسی حاکم در مقابل هر نوع تغییر استراتژیک در توازن قوای موجود خواهد ایستاد. با این همه، در اینجا قصد من پرداختن به نادرستی اصلاح طلبی در آن شرایط نیست، بلکه میخواهم یادآوری کنم که مصدق و "نهضت ملی" حتی در اصلاح طلبی شان نیز استراتژی پیگیر و هم آهنگی نداشتند. برای بیان روشن تر منظورم ناگزیرم به حاشیه بروم و به چند نکته اشاره کنم که ممکن است ربطی مستقیم به سؤال شما نداشته باشند. اول این که اصلاحات دموکراتیک نمی تواند با همان روشی پیش برود که اصلاحات ضد دموکراتیک. اصلاحات و اصلاح طلبی را می توان به دو نوع تقسیم کرد: اصلاحات برای دوام پذیر کردن استبداد و نظام نابرابری و بهره کشی حاکم؛ و اصلاحات برای ضعیف تر کردن یا حتی برچیدن آن. اولی معمولاً به قصد جلوگیری از پیشروی و توانمند شدن مردم راه اندازی می شود؛ و دومی برعکس، برای توانمند کردن مردم. معیار من در این تقسیم بندی هدف اصلاحات و نیت طراحان آن است و نه نتایج ببار آمده در عمل که به علل مختلف ممکن است چیزی کاملاً متفاوت باشد. مثلاً میدانیم که بعضی از اصلاحات نوع دوم، با وجود تلاش صادقانه طراحان آنها شکست میخورند و بنابراین در عمل، بهبود ملموسی در وضع مردم به بار نمیاید؛ در حالی که بعضی از اصلاحات نوع دوم علی رغم طرح و تلاش راه اندازان آنها در عمل به برانگیختگی مردم میانجامند یا شرایط مساعدتری برای رهائی آنها به وجود میاورند. بعلاوه هر جریان اصلاح طلب برای عملی کردن اصلاحات مورد نظر خود، ناگزیراست به نیروی سیاسی خاصی تکیه کند و بسته به پیش بینی اش در باره مقاومتی که در مقابل اصلاحات خواهد شد سعی کند تکیه گاه سیاسی اش را تقویت کند. و طبیعی است که اصلاحات نوع دوم با فعال کردن و توانمند کردن مردم میتواند به نتیجه برسد. به عبارت دیگر، خصلت اصلی اصلاحات دموکراتیک فقط این نیست که برای مردم باشد، بلکه باید با تکیه بر مردم هم باشد. نکته دومی که باید اشاره کنم این است که هر تغییر ساختاری در سیاست یک جامعه معین (خواه از طریق انقلاب باشد یا اصلاحات ، خواه جهت دموکراتیک داشته باشد یا ضدِ آن ) معمولاً به بحرانی در سیاست آن جامعه دامن میزند که در جامعه شناسی سیاسی آن را "بحران نمایندگی" می نامند. یعنی بحرانی که به جا به جائی های بزرگ در نمایندگی دامن میزند و از طریق به هم زدن ارتباطِ احزاب یا جریان های سیاسی متعارف با پایگاه اجتماعی شان، وزن سیاسی آنها را به طور کیفی تغییر میدهد؛ احزاب سیاسی جدیدی به وجود می آورد و بعضی از احزاب سیاسی موجود را به حاشیه میراند یا کاملاً از صحنه سیاسی حذف میکند. بنابراین کسی که در پی تغییر دموکراتیک ساختاری در سیاست است نمی تواند خود را در محدوده توازن قوای موجود میان احزاب و جریان های سیاسی متعارف و داد و ستدها و رقابت های معمول میان آنها زندانی کند، بلکه ناگزیر است در فراسوی ارتباطات احزاب متعارف با پایگاه اجتماعی آنها، با مردم ارتباط بگیرد و برای جلب حمایت آنها تلاش کند؛ در صورت لزوم حتی با دور زدن مجموعه احزاب موجود. و بالاخره سومین نکته ای که باید یادآوری کنم این است که یکی از فرق های مهم پیکار سیاسی و نظامی این است که در اولی نیرو ضرورتاً جزو داده های استراتژی نیست، بلکه می تواند نتیجه به کارگیری آن باشد؛ در حالی که در دومی معمولاً شما نمی توانید بدون در اختیار داشتن یک نیروی نقداً موجود، استراتژی روشنی داشت باشید. به عبارت دیگر، در سیاست، خودِ استراتژی درست و اندیشیده شده می تواند نیروی کافی به حمایت از شما گرد آورد، نیروئی که بدون آن استراتژی، اصلاً نمی توانست شکل بگیرد. تنها انقلاب ها نیستند که نیروی سیاسی بزرگی را آزاد می کنند و به میدان میاورند؛ اصلاحات و به ویژه اصلاحات ساختاری نیز معمولاً می توانند نیروئی به وجود بیاورند که پیش از آن وجودش اصلاً قابل تصورنبود. حال با در نظر داشتن این یادآوری ها برگردیم به اصلاح طلبی مصدق. اصلاح طلبی اکثریت "نهضت ملی" و به ویژه شخص مصدق (با توجه به کارنامه سیاسی او پیش و پس از سال ١٣٣٠) بی تردید خصلت دموکراتیک داشت و معطوف به توانمند شدن مردم بود. هم چنین تردیدی نمیتوان داشت که آنها میخواستند با تکیه به نیروی مردم اصلاحات شان را پیش ببرند. و نیز تردیدی نباید داشت که مصدق در پی کاری بود که خواه ناخواه پارامترهای سیاست در ایران آن روز را تغییر می داد. و باید فرض کنیم که مصدق و یاران او می دانستند که نیروهای پاسدار وضع حاکم یا لااقل امپریالیسم انگلیس و دربار، در مقابل اصلاحات مورد نظر آنها خواهند ایستاد. ردِ این فرض به معنای حکم دادن به ساده لوحی سیاسی آنها خواهد بود که من آن را بی انصافی میدانم. بنابراین، روشن است که آنها می بایست از محدوده احزاب و شخصیت های سیاسی موجودِ آن روز فراتر می رفتند وسعی می کردند مردم را به حمایت از طرح های شان به میدان بیاورند. و مسلماً آنها اگر استراتژی پیگیری داشتند، میتوانستند نیروی توده ای عظیمی را وارد میدان سیاست کنند که بسیج شان با شعارها و شیوه های سنتی نا ممکن مینمود. اما ضعف بزرگ مصدق و علت اصلی شکست او این بود که نتوانست چنین نیروی توده ای فعال و سازمان یافته ای را به حمایت از اصلاحات مورد نظرش به صحنه بیاورد. در مقابل چنین استدلالی بعضی ها بلافاصله داستان خراب کاری راست و چپ را به میان میکشند. اما حتی اگر فرض کنیم که همه احزاب سیاسی دیگر در کار مصدق خراب کاری میکردند (که چنین فرضی البته درست نیست) ، باز هم این توجیه غیرقابل دفاع خواهد بود. زیرا در هر حال باید به این سؤال جواب بدهیم که برای خنثی کردن خراب کاری دیگران مصدق چه کرد و چه می توانست بکند؟ زیرا استدلال من این است که پیش بینی این خراب کاری ها و داشتن طرحی برای خنثی سازی آنها قاعدتاً میبایست جزئی از عناصر یک استراتژی اندیشیده شده برای اصلاحات باشد. تردیدی نیست که مصدق با دشمنان نیرومندی روبرو بود ؛ اما هم چنین تردیدی نمیتوان داشت که از حمایت توده ای بسیار گسترده ای نیز برخوردار بود ، حمایتی که جز خمینی در سال های اول انقلاب ، هیچ کس در تاریخ صد سال گذشته ایران از آن برخوردار نبوده است. در آن دوره دوازده ساله او معروف ترین و محبوب ترین سیاست مدار ایران بود و شهرت و محبوبیت اش را هم از طریق دفاع از اصل حاکمیت ملی مردم ایران در مقابل قدرت های خارجی و مخصوصاً درافتادن با نفوذ امپریا لیسم انگلیس و وابستگان آن در ایران به دست آورده بود. مثلاً سخنان شجاعانه او در مخالفت با اعتبارنامه سید ضیاالدین طباطبائی در مجلس چهاردهم ، و دست گذاشتن روی وابستگی رهبران کودتای ١٢٩٩ به استعمار انگلیس ، دست گذاشتن روی وابستگی رضا خان و خاندان پهلوی هم بود. به عبارت دیگر ، مصدق ده سال پیش از رسیدن به نخست وزیری ، چنان شخصیت با اعتباری بود که میتوانست بسیاری از معادلات سیاسی را به هم بزند. یعنی او در یک دوره دوازده ساله در موقعیتی بود که میتوانست یک جنبش توده ای سازمان یافته وبسیار نیرومند ایجاد کند. اما برای روشن شدن مسأله ، من اینها را کنار میگذارم و فقط روی دوره ٢٨ ماهه حکومت مصدق متمرکز می شوم. ملی شدن نفت بود که مصدق را به نخست وزیری پرتاب کرد. خبر تصویب ملی شدن نفت در مجلس شورای ملی چنان شور عمومی سراسری در کشور ایجاد کرد که هیچ کس جرأت مخالفت با آن را نداشت. کافی است به یاد داشته باشیم که شور عمومی مردم چنان گسترده بود که حتی مجلس سنا ( که خود محصول یکی از کودتاهای زنجیره ای برای مقابله با جنبش آزادی خواهی مردم بود و یک سال پیش به همین منظور ایجاد شده بود ) چند روز بعد در حالی که بیش از نیمی از اعضای آن حاضر نشده بودند در جلسه شرکت کنند، نا گزیر شد به اتفاق آرأی حاضران در جلسه ، آن قانون را تصویب و تأیید کند. از این تاریخ به بعد مصدق به راستی به رهبر بی منازع مردم ایران تبدیل شده بود و هر مخالفتی با او عملاً با واکنش عمومی مردم روبرو می شد. به عنوان یک نمونه گویا میتوان به مخالفت شاه با کنترل هیأت دولت بر وزارت دفاع اشاره کرد که به استعفای مصدق از نخست وزیری منجر شد وقیام مردمی ٣٠ تیر١٣٣١ را به دنبال آورد. نتیجه رویاروئی این بود که شاه ناگزیر شد عقب نشینی کند و مصدق به تنها نخست وزیر دوران پهلوی تبدیل شد که علاوه بر نخست وزیری، وزارت دفاع را هم در دست داشت. تأمل در حوادث حکومت ٢٨ ماهه مصدق تردیدی باقی نمی گذارد که او می توانست برای مقابله با ارتجاع و امپریالیسم، جنبشی به راستی توده ای، سراسری و سازمان یافته ایجاد کند. اما او نه تنها در این جهت گام مهمی برنداشت، بلکه حتی برای ایجاد یک حزب سیاسی مدرن هم تلاشی نکرد و ترجیح داد هم چنان به دسته بندی ها و بده وبستان های احزاب و شخصیت های جبهه ملی ( که بعضی از آنها واقعاً پدیده های عهد بوقی بودند ) تکیه کند. او در حالی که با زنجیره ای از کودتاها ( که هر کدام تمرینی برای براندازی حکومت منتخب مردم محسوب میشدند ) روبرو بود، و فرصت های زیاد و امکانات کافی در اختیار داشت، برای ایجاد یک نیروی مسلح مردمی که در شرایط فوق العاده بتواند به صورت هسته سازمان گر مقاومت توده ای عمل کند، گامی برنداشت . گذشته از بی توجهی به جنبه های فنی و تشکیلاتی سازمان دهی مردم و حتی مهم تر از اینها، بزرگ ترین ضعف مصدق بی توجهی او به منطق سیاسی بسیج توده ای مردم بود. حقیقت این است که او با وجود محبوبیت واقعاً توده ای و سراسری، دشمنانی در مقابل داشت که کاملاً سازمان یافته بودند؛ در حالی که پشتیبانان بسیار گسترده اش نه تنها از سازمان دهی کارآمدی برخوردار نبودند، بلکه پشتیبانی شان از او نیز خصلت انفعالی داشت. به عبارت دیگر، اکثریت مردم (البته بیشتر در شهرها که جنب و جوش سیاسی زیادی وجود داشت) مصدق را تحسین می کردند، ولی غالباً از نقش تماشاگر فراتر نمی رفتند. زیرا درکی انتزاعی از جنبش داشتند که برای تبدیل آنها به بازی گران مستقل میدان سیاست کافی نبود. باید توجه داشت که ملی شدن نفت، یعنی شعار اصلی حکومت مصدق، با وجود اهمیت تعیین کننده آن در اقتصاد ملی و ساختار سیاست ایران، نمی توانست تغییر بی واسطه، سریع و ملموسی در زندگی روزمره اکثریت مردم عادی به وجود بیاورد. در آن موقع نفت حتی به عنوان منبع سوخت و انرژی در زندگی اکثریت مردم ایران جایگاه امروزی را نداشت. اما مردم انبوهی از نیازها و خواست ها داشتند که اگر به میان کشیده می شدند، ظرفیت های عظیمی آزاد می شد که می توانست همه چیز را تغییر بدهد. مثلاً خواست های مهمی که شما در سؤال های تان روی آنها انگشت گذاشته اید، می توانستند اکثریت عظیم مردم ایران را هم چون فاعل و بازیگر سیاست (و نه صرفاً تماشاگر آن ) وارد میدان بکنند. بعضی ها می گویند در آن گیرو دار حساس پیش کشیدن خواست های دیگر بهانه به دست دشمنان می داد و آنها را متحد تر و جری تر می کرد. چنین استدلالی قابل دفاع نیست. زیرا دشمنان مصدق احتیاجی به بهانه نداشتند. آنها به حد کافی به منافع شان آگاه و به حد کافی سازمان یافته و حتی متحد بودند. مثلاً بخش اعظم روحانیت با وجود همه اختلافاتی که با استبداد اول پهلوی داشتند، بعداز شهریور ١٣٢٠ از ترس جنبش نیرومند چپ، به طرق مختلف به دربار نزدیک شده بودند. و اما دربار برای مقابله با مصدق هرچه در توان داشت به کار گرفته بود. مثلاً درست در روزهائی که قانون ملی شدن نفت در مجلس تصویب شد و شور و هم بستگی ملی در میان مردم به اوج خود رسید، شاه با اعلام دو ماه حکومت نظامی در تهران با احساسات مردم به رویاروئی برخاست. و امپریالیسم انگلیس هم که هشیار تر از آن بود که مصدق را نشناسد. به طور کلی، اکثریت قاطع طبقه حاکم ایران آن روز یا مخالف مصدق بودند یا در بهترین حالت با تردید و نگرانی به سیاست های او می نگریستند. بعلاوه، همان طور که قبلاً اشاره کردم، کسی که در پی اصلاحات ساختاری برای گذار به دموکراسی است، دقیقاً با به هم زدن تعادل های سیاسی نگهدارنده وضع موجود، خواه نا خواه وضع بی ثباتی به وجود می آورد. در چنین وضعیتی منطق اصلاحات و اصلاح گری نمی تواند با وضعیت مستقر یک سان باشد. به عبارت دیگر، اصلاح گری در یک دموکراسی با اصلاح گری در دوره گذار به دموکراسی منطق و پویائی یک سانی ندارد. در دوره گذار به دموکراسی، جریان اصلاح گر با تند پیچ هائی روبرو می شود که در طرح ها و اولویت هایش جا به جائی ایجاد می کنند. مصدق با تند پیچ های بزرگی روبرو بود و بنابراین می بایست خود را با پویائی صف آرائی های بزرگ سیاسی وطبقاتی انطباق میداد. پس در شرایط امروز ایران الگو قرار دادن استراتژی مصدق سر به بیراهه گذاشتن است، نه صرفاً به این دلیل که شرایط امروز با آن دوره تفاوت های بسیار زیادی دارد و جامعه ایران با مسائل کاملاً متفاوتی روبرو است؛ و نه فقط به دلیل این که اصلاح طلبی در شرایط امروز خواه ناخواه به معنای کنار آمدن با رژیم جهنمی حاکم تقریباً در همه مسائل حیاتی است؛ بلکه هم چنین به این دلیل که سازمان دهی مشارکت مستقل و فعال مردم درمیدان سیاست در آن نوع اصلاح گری جائی نداشت. در شرایط امروز هر تلاشی برای تأسیس دموکراسی تنها و تنها با پیش کشیدن خواست های مشخص اکثریت مردم و با تکیه بر مشارکت فعال وسازمان یافته آنها در پیکارهای سیاسی میتواند به نتیجه برسد. آنهائی که جز این میاندیشند ، دیگرمصدقی هم نیستند، بلکه دانسته یا ندانسته به بازیچه رژیم یا قدرت های خارجی تبدیل خواهند شد. کسی که اشتباه آزموده شده ای را دوباره میآزماید ، دیگر اشتباه نمی کند ، آگاهانه راه فاجعه را برمی گزیند. پاسخ به سؤال دوم به نظر من مخالفت نکردن مصدق با سلطنت یکی از اشتباهات بزرگ او بود که هم خودِ او و هم مردم ایران هزینه سنگینی برای آن پرداختند. مخصوصاً در دوره نخست وزیری مصدق موقعیت های بسیار خوبی برای در افتادن با سلطنت به وجود آمد که عدم استفاده از آنها نتایج مصیبت باری برای جنبش آزادی خواهی مردم ایران به بار آورد. اما امروز ( همان طور که شما به درستی یادآوری کرده اید ) " جمهوری خواهی یک واقعیت روشن و حتی تثبیت شده در جنبش آزادی خواهی مردم ایران است " و بنابراین بی تفاوتی به اصل جمهوریت ، تنها یک اشتباه نیست ، عقب نشینی از یک خواست بر حق تثبیت شده مردم ایران است که در یک انقلاب توده ای مطرح شد و مستقل از روحانیت طرف دار خمینی هم مطرح شد. بعضی ها میگویند شکل حکومت اهمیت زیادی ندارد چرا که بعضی از بدترین دیکتاتوری ها جمهوری هستند و بعضی از دموکراسی ها سلطنتی . اما حقیقت این است که پذیرش سلطنت به خودی خود محدود کردن دموکراسی است، حتی در دموکراسی های کاملاً جا افتاده. زیرا دموکراسی پیش از هر چیز پذیرش اصل حاکمیت مردم و بنابراین، انتخابی بودن و پاسخ گو بودن حکومت ها و مسؤولان حکومتی است؛ در حالی که سلطنت یعنی گردن گذاشتن به حق الهی کسی برای حکومت دائمی و موروثی بر مردم. بنابراین سلطنت حتی در دموکراسی های پادشاهی نیز یک نهاد بی ضرر و بی خاصیت نیست، بلکه دژ محافظه کاری است و موج شکنی ارتجاعی در برابر پیشروی های مردم، درست مانند کلیسا. تصادفی نیست که در تمام این نوع کشورها "دولتِ پشت پرده" و بسیاری از کثافت کاری های طبقه حاکم با پاسداری از سنت های سلطنتی ادامه می یابد. مثلاً انگلیس که مهم ترین دموکراسی سلطنتی اورپاست، از برکت سلطنت هنوز هم از داشتن یک قانون اساسی مکتوب یا حتی مجموعه مدونی از قوانین که در حکم قانون اساسی باشد، محروم است. در نتیجه اختیارات وسیعی که به طورسنتی به پادشاه تعلق داشته، عملاً از طرف نخست وزیر اعمال می شود و او هر جا که بخواهد می تواند حتی پارلمان و هیأت دولت را دور بزند. نمونه های جالبی از این اقتدار سلطنتی نخست وزیر انگلیس در چند سال گذشته در ماجرای رسوائی های مربوط به جنگ عراق در رسانه های جهانی پخش شد که هر بار یک کمیسیون تحقیق از طرف خودِ نخست وزیر (که در واقع متهم قضیه بود) برگزیده شد و هر بار با شیوه هائی در خور کمیسیون های تحقیق کذائی جمهوری اسلامی همه ماجرا را ماستمالی کرد. نمونه جالب دیگری که دو سال پیش، جان پیلجر (روزنامه نگار نامدار و مبارز استرالیائی- انگلیسی) در یک فیلم مستند مربوط به مجمع الجزایر دیه گو گارسیا، روی آن انگشت گذاشت، این بود که مردم دیه گو گارسیا که با یک طرح پنهانی و فریب کارانه از طرف دولت انگلیس (که این جزایر اوقیانوس هند را به عنوان پایگاه نظامی به نیروی دریائی امریکا اجاره داده است) از سرزمین شان دزدیده شده و به موریس تبعید شده اند، در پی یک دعوای حقوقی طولانی بالاخره در دادگاه عالی انگلیس به پیروزی قاطع دست می یابند ولی حکومت تونی بلر با استناد به اختیارات عهد بوقی پادشاه، حکم دادگاه عالی انگیس را الغاء می کند! یعنی حتی در انگلیس سلطنت پوششی است که حکومت هر جا که لازم بداند دولت قانون را بی اعتبار اعلام کند. حال ببینید چنین نهادی در خرابه های شرق که سنت دموکراسی ندارد، چه ها می تواند بکند؛ آن هم در دست خاندانی که نزدیک به شصت سال سابقه زورگوئی و جنایت در این کشور دارد. در سال های اخیر بعضی از نه- دموکرات ها به کشف بزرگی در باره دموکراسی دست یافته اند و می گویند اصرار روی جمهوریت به معنای نفی حق انتخاب مردم است، این مسأله را باید بعد از سرنگونی جمهوری اسلامی، از طریق مراجعه به آرای عمومی حل کرد. اما این ها با همین حرف شان نقداً یک رأی خیلی روشن و قطعی مردم را نادیده می گیرند. زیرا مردم ایران در انقلاب ٥٧ به صورتی بسیار روشن و دموکراتیک به نفی سلطنت رأی دادند؛ نه در رفراندم رسوای خمینی، بلکه پیش از آن، با راه پیمائی های میلیونی سراسری شان و با خون دادن های پرشورشان در شرایط حکومت نظامی های خودِ اعلیحضرت آریا مهر. یعنی در رفراندمی واقعاً آزاد که حتی شخص شاه نیز در ماه های آخر حکومت اش اعتراف کرد که صدای آن را شنیده است و به این ترتیب مشروعیت و حقانیت آن را پذیرفت. تردیدی نیست که مردم هر وقت اراده کنند می توانند آن رأی شان را پس بگیرند. چنین کاری هر چند اشتباه بزرگی خواهد بود (مانند همان اشتباه فاجعه بار رأی به جمهوری اسلامی) ولی در هر حال، دموکراسی یعنی پذیرفتن حق حاکمیت وحق انتخاب مردم، حتی هنگامی که اشتباه می کنند. پس با توجه به آن رأی آزاد مردم علیه سلطنت در انقلاب ٥٧، و تا زمانی که آن رأی تاریخی از طرف خود مردم پس گرفته نشده است، هر فرد معتقد به اصل حاکمیت مردم باید بپذیرد که مردم ایران سلطنت را رد کرده اند. بنابراین مسکوت گذاشتن جمهوریت است که نفی حق انتخاب مردم به حساب میاید و نه اصرار بر روی آن. بعلاوه پذیرش حق حاکمیت و انتحاب مردم با پذیرش نظر مردم از زمین تا آسمان فرق دارد، اولی پیش شرط اولیه هر نوع دموکراسی است و دومی عوام فریبی و ریاکاری. مثلاً اکثریت مردم ممکن است نابرابری مرد و زن را به نحوی از انحاء تأیید کنند؛ به برتری بعضی از نژاد ها یا اقوام معتقد باشند؛ وجود طبقات و نابرابری طبقاتی را لازم بدانند یا حتی هم چنان به افسانه آفرینش (آن گونه که مثلاً در تورات وقرآن آمده است) باور داشته باشند. تردیدی نیست که هم صدا شدن با مردم در این گونه موارد دموکراسی نیست، ضدیت با دموکراسی است. زیرا یکی از لوازم حیاتی دموکراسی مدرن دفاع از آزادی ها ست، مخصموصاً دفاع از آزادی مخالفت با اکثریت که معمولاً به آسانی و با توجیهات گوناگون در هر فرصتی قربانی می شود. بنابراین، بهتر است پشت سر مردم خودمان را پنهان نکنیم و هر کس که اصل انتخابی و غیر مادام العمر و غیر موروثی بودن مسؤولیت های حکومتی را نالازم یا مفید می داند، به نام خودش و با دلیل حرفش را بیان کند. پاسخ به سؤال سوم در حکومت مصدق نه فقط کاری در جهت از بین بردن نابرابری زن و مرد انجام نشد، بلکه زیر نفوذ و فشار بعضی از متحدان مذهبی مصدق، از جهتی حتی عقب نشینی هائی نیز صورت گرفت. مثلاً از سال های آخر حکومت رضا شاه تا دوره نخست وزیری مصدق مدارس کشور در سطح ابتدائی مختلط بودند و من خودم از آنهائی هستم که سال اول ابتدائی را در مدرسه مختلط خوانده ام. اما در سال دوم، مدارس دخترانه و پسرانه از هم جدا شدند. و هنوز هم گاهی به حرف های خانم معلم بیچاره مان فکر می کنم که هر چند از طرف داران مصدق بود، ولی با عصبانیتی عجیب این کار را ضربه ای بزرگ به آموزش کشور می دانست و این را با بچه های کوچک کلاس در میان می گذاشت. این نوع کارها محصول ائتلاف مصدق با امثال کاشانی ها بود که می دانیم بعداً در دوره رویاروئی های حساس نیز به مصدق خیانت کردند. تردیدی نیست که جامعه ایران آن روز سنتی بود و هر حدی از دموکراسی در چنین جامعه ای خواه نا خواه تا حدی ذهنیت محافظه کارانه اکثریت مردم را منعکس می کند و حکومت منتخب و متکی به مردم نمی تواند به داوری های آنها بی اعتنا باشد. اما فراموش نکنیم که نیروهای دیگری هم بودند که می توانستند نفوذ دستگاه مذهب را خنثی کنند. اگر مصدق به جنبش های پیشرو مردمی توجه می کرد، و حتی با پشتیبانی از خواست های زنان بیدار و پیشرو آن روز بعضی از خواست های آنها را پیش می کشید، مسلماً توفان بزرگی در میان زنان ایران برمیانگیخت و می توانست نفوذ محافظه کاران مذهبی را گام به گام درهم بشکند. فراموش نکنیم که در ایران آن روز فقط نفوذ آیت الله ها و آدم خواران "فدائیان اسلام" مطرح نبود ، "سازمان زنان دموکرات" حزب توده و در مقیاسی کوچک تر، سایر سازمان های زنان پیشرو هم وجود داشتند و واقعاً خود را نشان می دادند. چنین سازمان هائی با سیاست هائی سنجیده می توانستند نفوذشان را گسترده تر سازند و یک جنبش زنان بسیار نیرومند به وجود بیاورند. اما ائتلاف مصدق با بخشی از روحانیت در جنبش آزادی و برابری خواهی مردم ایران شکاف می انداخت. و اما امروز که ایران مخصوصاً در مقابله با جمهوری اسلامی یکی ازچابک ترین جنبش های بیداری زنان دنیای پیرامونی را میپروراند ، در صورتی میتواند به برابری زن و مرد دست یابد که فقط به اعلام برابری در روی کاغذ و در سطح حقوقی بسنده نکند و برای درهم شکستن بنیاد های مرد سالاری ، تمام لایه های اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی را شخم بزند. چنین کاری تنها با یک جنبش مستقل ، سازمان یافته وبه راستی توده ای زنان ، شدنی است. مسأله برابری زن و مرد مهم تر از آن است که در سطح داد و ستد های سیاسی حل شود. و فراموش نباید کرد که قاعدتاً مردان همان طور میتوانند دلواپس حقوق زنان باشند که سرمایه داران دلواپس حقوق کارگران.
پاسخ به سؤال چهارم در آن دوره بیش از هفتاد در صد جمعیت ایران در روستاها زندگی می کردند و اکثر آنها رعیت محسوب می شدند و عملاً در مقابل اربابان و قلدرهای محلی از حقی برخوردار نبودند. و اگر مصدق با دست زدن به اصلاحات ارضی نظام ارباب- رعیتی را زیر حمله می گرفت، نه تنها جنبش توده ای فعال و بسیار نیرومندی را به حمایت از خود به میدان میاورد و واقعاً صحنه سیاست ایران را زیر و رو می کرد ، بلکه می توانست ستون فقرات طبقه حاکم آن روز ایران را درهم بشکند. فراموش نباید کرد که در ایران آن روز نه فقط زمین داران (که بخش اعظم طبقه سیاسی را هم تشکیل میدادند) بلکه هم چنین دربار و تمام رده های بالای روحانیت به نظام ارباب - رعیتی تکیه داشتند. اما مصدق در این رمینه تنها به تدوین قانون مسخره ای بسنده کرد که اربابان را به صرفِ ٢٠ درصد بهره مالکانه در روستاها ملزم می کرد. در حالی چنین طرحی صرف نظر از این که تغییری در نظام بهره کشی حاکم به وجود نمی آورد ، با توجه به ساختار قدرت در آن موقع، اصلاً قابل اجرا نبود. و به فرض محال حتی اگر به اجرا گذاشته می شد، در بهترین حالت ٢٠ در صد مورد نظر میان خودِ مالکان و امنیه ها و قلدرهای محلی حیف و میل می شد. البته باید به یاد داشته باشیم که تنها مصدق نبود که به آزادی دهقانان بی اعتنا ماند، حتی حزب توده نیز نقش دهقانان را جدی نگرفت و با وجود بعضی تلاش های فعالان حزب در سطوح محلی، این حزب عمدتاً یک سازمان سیاسی شهری باقی ماند. کسانی که می گویند شرایط برای اصلاحات ارضی هنوز در آن هنگام مساعد نبود، کافی است به یاد بیاورند که فقط یک دهه بعد از مصدق، شاه (با پشتیبانی امریکا ) به چنین کاری دست زد؛ البته برای محکم تر کردن رژیم دیکتاتوری. و یک بار دیگر معلوم شد که اگر جنبش دموکراسی نتواند تغییر ملموسی در زندگی اکثریت مردم به وجود بیاورد، دشمنان دموکراسی میتوانند با راه اندازی اصلاحاتی کنترل شده، زیر پای آن را خالی کنند. پاسخ به سؤال پنجم همان طور که گفته اید، حکومت مصدق برنامه مشخصی برای حمایت از کارگران نداشت، هرچند جنبش کارگری ایران بیش از هر نیروی دیگر به حمایت از جنبش دموکراسی و طرح ملی شدن نفت به میدان آمد. اما مسأله این است که حتی امروز هم بعضی از ملی گرایان و نیز بسیاری از مدعیان دیگر دموکراسی خواهی، گمان می کنند با بی اعتنائی به نیازها و خواست های کارگران می شود در این کشور به دموکراسی دست یافت. واین در حالی است که اکنون کارگران و نیمه کارگران و زیر کارگران در شهر و روستا اکثریت قاطع جمعیت ایران را تشکیل می دهند. توجه داشته باشید که من از مفهوم وسیع طبقه کارگر، یعنی از همه مزد و حقوق بگیرانی که جز فروش نیروی کارشان امکان دیگری برای امرار معاش ندارند و هم سرنوشت های آنان، صحبت می کنم و نه فقط از کارگران بخش صنعت. تصادفی نیست که بسیاری از ملی گراها وقتی از مبارزات مردم سخن می گویند، در بهترین حالت فراتر از جنبش دانشجوئی چیزی نمی بینند. به عبارت دیگر، در مقایسه با دوره مصدق خیلی ها به عقب تر برگشته اند. اما تجربه شکل گیری دموکراسی در همه جا نشان می دهد که دموکراسی درمتن پیکارهای مردم برای بهبود شرایط مادی زندگی شان پی ریزی می شود و نه با بی اعتنائی به این پیکارها. و باز همه این تجارب نشان میدهند که در دنیای امروزی جنبش کارگری نیروی تعیین کننده در پی ریزی و پایداری دموکراسی است و هر افتی در قدرت تشکیلاتی این جنبش بلافاصله به تضعیف و عقب نشینی دموکراسی میانجامد ، حتی در کشورهائی که سنت های قدیمی و جا افتاده دموکراتیک دارند.
پاسخ به سؤال ششم بی اعتنائی به نابرابری ملی و حقوق ملیت های محروم کشور همیشه یکی از بزرگ ترین ضعف های ملی گرایان ایران بوده است ومصدق نیز متأسفانه از این قاعده مستثنی نبود. در آن دوره مسأله ملی را ابداع خائنانه کمونیست ها و اتحاد شوروی برای متلاشی کردن ایران قلمداد می کردند. تردیدی نیست که وابستگی بسیاری از رهبران حزب توده به اتحاد شوروی بزرگ ترین ضعف آن حزب بود و در متلاشی کردن آن و ضربه زدن به جنبش چپ ایران نقش تعیین کننده ای داشت. اما فراموش نباید کرد که نه اکثریت فعالان حزب توده دست نشانده های شوروی بودند و نه مسأله ملی در ایران ابداع کمونیست ها بود. اکنون سال ها پس از فروپاشی اتحاد شوروی می توان دید که مسأله ملی در ایران از بین نرفته، بلکه در مقایسه با پیش بسیارحادتر شده است و اکثر فعالان آن نیز دیگر متعلق به چپ نیستند. اما هنوز هم اکثر ملی گرایان ایران (و البته نه تنها آنها ) زندانی ذهنیت خود هستند ومنکر وجود ملیت های مختلف در این کشور. باید به یاد داشته باشیم که دموکراسی در ایران ، مانند هر کشور چند ملیتی دیگر ، بدون پذیرش حقوق دموکراتیک ملیت های مختلف ، همیشه سرابی فریبنده باقی خواهد ماند که تشنگان جان به لب رسیده را به سوی خود میکشد ولی هر بار جز سرخوردگی و درماندگی بیشتر چیزی به آنها نمیدهد. مگر ممکن است مردم ایران از دموکراسی و آزادی های بنیادی برخوردار باشند ولی نیمی از جمعیت حتی از حق آموزش به زبان مادری شان محروم باشند و هم چنان ساکت بمانند؟ بعضی ها که ظاهراً میخواهند واقع بینی و دور اندیشی خودشان را به نمایش بگذارند ، میگویند با آموزش به زبان مادری مخالف نیستند اما تجزیه طلبی را تحمل نمیکنند. ولی اینها نیز طبیعت انفجار آمیز مسأله ملی را درنیافته اند. زیرا اولاً پذیرش دموکراسی در مسأله ملی جز پذیرش حق تعیین سرنوشت ملی یا ( به بیان روشن تر) حق جدائی ، معنائی ندارد. دموکراسی ملی بدون حق جدائی به این میماند که آزادی بیان کسی را بپذیرید ، به شرط این که هرگز حق مخالفت با شما را نداشته باشد. ثانیاً پذیرش حق آموزش به زبان مادری بدون پذیرش حق تعیین سرنوشت ملی ، عملاً تقویت جدائی طلبی است. زیرا آموزش به زبان مادری خواه ناخواه آگاهی ملی را برمیانگیزد ، درست در حالی که محرومیت از حق تعیین سرنوشت ملی ، جدائی را با جاذبه میوه ممنوعه میاراید. بهترین، کم خرج ترین و متمدنانه ترین راه دفاع از موجودیت و یک پارچگی ایران پذیرش دموکراسی و عمق دادن به دموکراسی است . معنای این کار در مسأله ملی دفاع از اتحاد دواطلبانه ملیت های ایران و پذیرش برابری آنها در همه حوزه هاست. در دنیای امروزتقویت همبستگی ملیت ها تنها بر بنیاد منافع مشترک و هم سرنوشتی آنها ممکن است. نگرانی از تجزیه طلبی نگرانی بی جائی نیست. تجزیه ایران بی تردید مصیبت بزرگی خواهد بود که نفرت های قومی گسترده و خون ریزی ها و توحش های هولناکی را دامن خواهد زد و شانس دموکراتیزه شدن را در همه بخش ها برای زمانی دراز از بین خواهد برد. ناسیونالیسم قومی یکی از بدترین شکل های تاریک اندیشی است که بلاهت توده ای ببار می آورد وبنابراین ، با دموکراسی سرسازگاری ندارد. اما انکار حق تعیین سرنوشت ملی به خاطر ترس از تجزیه کشور به خودکشی از ترس مرگ میماند. ما محکوم هستیم که با پی ریزی بنیادهای یک ملت مدنی دراین کشور به مقابله با ناسیونالیسم قومی برخیزیم. وگرنه به توده رجّاله ها تبدیل خواهیم شد که امثال مایکل لدین ها برای مان " نقشه راه " تهیه خواهند کرد.
پاسخ به سؤا ل هفتم بزرگ ترین نقطه قوت مصدق و میراثی که او را به یکی از ماندگارترین چهره های تاریخ ایران تبدیل کرده است، دفاع او از حق حاکمیت ملی مردم ایران در مقابل قدرت های خارجی و مخصوصاً امپریالیسم انگلیس بود. جنبش ملی سازی نفت ایران احتمالاً نخستین جنبش بزرگ جهان سوم علیه استعمارنو بود و به بسیاری از جنبش های بعدی الهام بخشید. فراموش نباید کرد که نقش مصدق در شکل گیری این جنبش تعیین کننده بود. او هنگامی به این کار برخاست که بسیاری از سیاستمداران ایران گمان میکردند بدون توجه به منافع قدرت های بزرگ هیچ کاری در این کشور ممکن نیست و حتی بزرگ ترین حزب چپ کشور آشکارا به طرف داری از دادن امتیاز نفت شمال به اتحاد شوروی یقه درانی میکرد. به نظر من ، هنوز هم همه مدافعان و مبارزان حق حاکمیت مردم ایران ناگزیرند از کار بزرگ او الهام بگیرند ؛ با این تفاوت که امروزه مبارزه با امپریالیسم با مسائلی بسیار پیچیده تر از دوره مصدق روبروست و باید در شرایطی یک سره متفاوت با آن روز پیش برود. اولین مسأله ما این است که وجود رژیم منحوس جمهوری اسلامی در دوره ای بیش از یک چهارم قرن ، در ذهن بسیاری از ایرانیان ، ضدیت با امپریالیسم را با تاریک اندیشی و استبداد مذهبی مترادف کرده است. مسأله دیگر این است که امروزه امپریالیسم بسیار بیشتر و همه -جانبه تر از زمان مصدق با نظام سرمایه داری درهم تنیده شده است و بنابراین با شیوه هائی بسیار ظریف تر از گذشته در تاروپود جوامع راه مییابد. و بالاخره سومین و شاید مهم ترین مسأله مبارزه ضد امپریالیستی این است که سرمایه داری تمام جوانب زندگی اجتماعی ما را تسخیر کرده و ساختار اجتماعی و طبقاتی جامعه ما در مقایسه با دوره مصدق، کاملاً دگرگون شده است. با توجه به مجموعه این تغییرات، امروزه مبارزه علیه امپریالیسم و برای حق حاکمیت ملی ، بدون مبارزه علیه سرمایه داری ( خواه وابسته باشد یا ملی ) و قدرت سیاسی پاسدار آن ( خواه خودی باشد یا بیگانه ) و بدون مبارزه برای دموکراسی فعال و مشارکتی برای برپائی نظام شهروندی برابر همگانی ، به جائی نمیرسد. وسازمان دهی مبارزه ای با این مختصات بیش از هر چیز به سازمان دهی طبقه کارگر و همه زحمتکشان و محرومان هم سرنوشت با آن وابسته است. تصادفی نیست که بسیاری از ملی گرایان ما منطق مبارزه ضد امپریالیستی امروزی را نمی فهمند و هم چنان به سرنوشت و مبارزات کارگران و زحمتکشان ، یعنی اکثریت عظیم جمعیت کشور ، بی اعتنائی نشان میدهند و بعضی از آنها حتی به ضد امپریالیسم مصدقی هم پشت میکنند و برای رسیدن به دموکراسی در ایران ، به کرامات قدرت های امپریالیستی دخیل می بندند. آیا میشود مصدقی بود و خواهان مثلاً محاصره اقتصادی کشور شد ، محاصره ای که مسلماً تاوانش را مردم ایران خواهند پرداخت . آیا میشود مصدقی بود و بمباران نیروگاه های ایران توسط اسرائیل را برای دموکراسی مفید دانست؟!
|