|
علی اکبر مهدی
|
|
پاسخ اول : اگر منظورتان از "نهضت ملي" مبارزه ايست كه مصدق براي كوتاه كردن دست استعمار از ايران، ملي كردن نفت، و ايجاد حاكميت ملي برمنابع طبيعي كشور آغاز كرد و عمر خود را براي عملي كردن آن صرف نمود، پاسخ منفي است. ايران امروز اسير استبداد داخلي است و ما با استعمار مستقيم خارجي مواجه نيستيم. اگر از اين زاويه نگاه كنيد، بسياري از منتقدان ليبرال غربي و ايراني – كه بسياري از آنها در گذشته افكار چپ داشتند و امروز به نوعي ليبراليسم اجتماعي و اقصادي روي آورده اند – بر اين هستند كه مشكل اقتصاد و توسعه در ايران امروز عدم ادغام لازم آن در سيستم سرمايه داري جهاني است. البته منتقدان چپ معتقدند كه جمهوري اسلامي تداوم بخش نظام سرمايه داري دوران پهلوي است و برخوردهاي ايران با كشورهاي غربي بويژه امريكا فقط جنبه سياسي-ايديولوژيك دارد و نه اقتصادي. بزعم اين گروه، جمهوري اسلامي رژيمي است در خدمت سرمايه و استعمار. اگر منظورتان از "نهضت ملي" مبارزه مصدق و يارانش با استبداد پهلوي است، پاسخ بطور كلي مثبت است ليكن نمي توان گفت كه دقيقاً هر آنچه مصدق انجام داد امروز هم عملي است. نه ما به يك شاه جوان و بي تجربه مواجه ايم و نه با يك مجلس نسبتاً مستقلي كه با همه وابستگي هايش به استبداد پهلوي و استعمار انگليس هنوز پايگاهي براي شخصيت هاي مستقلي مثل مصدق بود. امروز شرايط ايران، چه از نظر داخلي و چه از نظر خارجي تفاوت هاي فاحشي با دوران مصدق دارد. امروز شما با استبدادي بس پيچيده تر، ريشه اي تر، و گسترده تر در كشور مواجه ايد. استبداد پهلوي از نوع عرفي بود و از غرب الگو مي گرفت. جمهوري اسلامي استبداد خود را از طريق دين مشروعيت بخشيده و ايمان شهروندان را ابزار سلطه خود ساخته است. اين يكي اثراتش بسا جان سوز تر و مقاومتش بسا سخت جان تر از استبداد پهلوي است. استبداد ديني هدف خود را بازآفريني گذشته ميداند و از آن نشات ميگيريد در حاليكه استبداد پهلوي نوگرايانه بود و به بخشي از حساسيت هاي جهان نو التفات داشت. آنچه كه امروز ما از مصدق و مبارزه وي بايد بياموزيم و آنرا سرلوحه مبارزات مدني و ملي خود كنيم روحيه ملي گرايي، وطن دوستي، آزادي طلبي، دموكرات منشي، و مقاومت وي ميباشد.
پاسخ دوم: در اين شكي نيست كه مصدق معتقد بود كه شاه بايد سلطنت كند و نه حكومت. در آنزمان اين شعار بسيار مناسبي براي "شروع مبارزه و انتقال به دوراني ديگر" بود. بهرحال، در مرحله مبارزه با سلطنت، حركت سياسي ميبايستي از موضع عملي و شدني آغاز مي گرديد. آيت اله خميني هم تا سال ١٣٥٦ همين حرف را ميزد. او وقتي شاه را ضعيف و جنبش مقاومت را قوي يافت، شعار "شاه بايد برود" را مطرح كرد. همين آقاي خميني كه سال قبل گفته بود شاه برود، يكسال و اندي بعد كه شاه در بيمارستان نيويورك لحظات آخر عمر خود را طي ميكرد و آقاي خميني با اقتداري بيسابقه بر اريكه قدرت نشسته بود، تقاضاي برگشت وي به كشور را داشت. بعبارت ديگر، ميخواهم بگويم كه شعارها و موضع گيري ها سياسي نسبي هستند و نبايد حرف هاي سياستمداران را بعنوان مواضعي مطلق تلقي كرد. از طرف ديگر، بايد در نظر داشت كه نقطه آغاز مبارزه مصدق با استبداد پهلوي با نقطه آغاز مبارزه مردم ايران با استبداد ديني موجود كاملاً متفاوت است. مصدق با جامعه اي مواجه بود كه اكثريت مردم آن در روستاها زندگي مي كردند، ميزان بيسوادي زياد بود، طبقه متوسط هنوز شكل نگرفته بود، و كشور حتي يك سيستم ارتباطات عمومي قوي نداشت. شما وقتي شرح كودتاي كرميت روزولت را مي خوانيد تعجب مي كنيد كه اين مرد به چه آساني توانست عليرغم دستور دولت متبوعش كه وي را از ادامه طرح خود منصرف كرده بود چند روز بيشتر در ايران بماند و كودتايي اين چنين را بثمر برساند. برعكس، امروز ايران در دنيايي جهاني شده زندگي مي كند كه كوچكترين خبري در وطن يا نسبت به آن در خارج واكنش ايرانيان را نه تنها در ايران بلكه در سراسر گيتي بر مي انگيزد. تاكيد به جمهوري در دنياي امروز بسا طبيعتي تر از آنروز به نظر ميرسد و برداشت من هم از داده هاي گوناگون از گرايش هاي سياسي موجود در جامعه ايران – تا ميزاني كه قابل سنجش باشند – اينست كه اكثريت جمعيت ايران جمهوريخواه هستند. از آنجا كه من هم مثل شما خود را جمهوريخواه ميدانم و عضوي از اعضاي اتحاد جمهوريخواهان هستم، بنظرم بايد در جهت ترويج و تثبيت جمهوري در ايران بيشتر كوشش كنيم. اما تاكيد ما به جمهوري نبايد به معني نفي كساني باشد كه جمهوريخواه نيستند. هرگروهي ميبايستي انديشه ها و برنامه ها و طرفداران خود را در يك حزب سازمان داده و بعنوان حزبي از احزاب در جامعه به فعاليت بپردازد. اعتقاد ما به جمهوري ما را ملزم ميكند كه در جهت عقيده خود كوشش كرده و براي ترويج و گسترش آن كوتاهي نكنيم. ولي اعتقاد ما به دموكراسي نيز لازم ميدارد براي كساني كه به نظامي غير از جمهوري معتقدند كه اين حق را قايل باشيم كه براي ترويج و تحزيب انديشه خود كوشش كنند. در نهايت امر، هركدام از ما بتوانيم مردم بيشتري را با خود همراه كنيم، و نيز همت خود را درجهت پياده كردن عقيده خود بكار گيريم، قاعدتا در يك ساختار دموكراتيك سهم بيشتري براي حضور و تاثير گذاري بر جامعه و ساز و كار آن خواهيم داشت.
پاسخ سوم: سوُال شما چندين پيش فرض را در خود پنهان دارد. اول اينكه جنبش آزاديخواهي ايران در قامت كامل خود دربردارنده گروه ها و احزاب و شخصيت هاي متفاوتي است كه ديده گاه يكساني نسبت به نوع و ميزان و ابعاد استبداد موجود در ايران ندارند، چه رسد به شيوه هاي برخورد با آن. تمام كساني كه امروز با استبداد ديني موجود مخالف هستند و در جهت تغيير آن كوشش مي كنند طرفدار لغو هرگونه تبعيض جنسي در جامعه نيستند. حتي آنها هم كه ادعاي چنين برداشتي را دارند، مثل حزب كمونيست كارگري، اتحاد جمهويخواهان، جمهوريخواهان لاييك، جبهه ملي، و غيره درك يكساني از آزادي زنان و تبعيض هايي كه برآنان تحميل مي شود ندارند. از طرف ديگر، مردم مذهبي در ايران، چه آنها كه با اين رژيم مخالفند ولي فعلاً جزو اكثريت ساكت هستند كه حاضر نيستند به مبارزه با اين رژيم بپردازند و چه آنها كه مخالفند و در يكي از جبهه هاي سياسي (ملي-مذهبي، مشاركت، و غيره) مشغول مبارزه با محافظه كاران هستند، نه تصور يكساني از حقوق زنان و ميزان آزادي آنها در حوزه عمومي دارند و نه درك يكساني از تبعيضاتي كه بر زنان ايران تحميل مي گردد. دوم اينكه، مصدق همه هم و غمش مقابله با استبداد و استعمار بود و آزادي هاي اجتماعي را در قالبي ليبرال ميديد. بر اساس مطلبي كه مهندس بازرگان در يكي ازنشريات آن زمان نوشته، مصدق معتقد به حق راي زنان بود و گفته بود كه در عين حال كه معتقد به اينست كه بايد روزي فرا رسد كه زنان و مردان ايران ازحقوق مشترك سياسي برخوردار باشند، طرح مسئله را در آنزمان نامناسب مي يافت. حتي وقتي عده اي از كارمندان زن شركت بيمه ايران براي برسميت شناختن حق راي زنان به دولت وي رجوع مي كنند، وي پيشنهاد آنها را مناسب با شرايط نمي يابد. مطمين هستم كه اگر مصدق امروز زنده بود، مثل من و شما به جبهه طرفداران حقوق زن و مرد مي پيوست و آنرا در صدر تقاضاهاي سياسي روز قرار مي داد. ولي او در دنيايي زندگي مي كرد كه بسياري از روشنفكران هم دوره اش هم در همان زمان نه توجهي جدي به اين امر داشتند و نه امكاني براي پيشرفت جدي در اين زمينه ميديدند، نه در ايران بلكه حتي در غرب. در ايران، كساني هم كه نشاني از بينش برابري طلبانه در پرونده گذشته آنها مييابي، كساني هستند كه ديدشان در آنزمان به اين مسئله ديدي سياسي- ايديولوژيك بود. بينش غالب امروزي در جهان در مورد روابط برابري خواهانه بين زن مرد تفاوت بسياري دارد حتي با بينش برابري خواهانه گروه هاي مسلط چپ در آنزمان. من بخوبي بياد دارم كه دوستان چپ در ايران دهه هفتاد، وقتي من در دانشگاه بودم، با اختلاط دختر و پسر در دانشگاه مشكل داشتند و آن را ابزاري سياسي براي انحراف از مبارزه و كشيدن ايرانيان به جاذبه هاي بوروژوازي سرمايه دارانه غربي مي دانستند. در مورد مصدق، اتفاقاً بعضي از مورخين معتقدند كه حمايت طرح برابري حقوق زنان از طرف حزب توده تا حدي دست مصدق را از نزديكي به اين معضل بست چرا كه در صورت طرح يا حمايت از اين مسئله، مذهبيون آنرا دليل ديگري براي نزديكي وي با كمونيست ها و حزب توده پنداشته و مردم را كه در آنزمان بسيار مذهبي تر از امروز بودند بر عليه وي مي شوراند. سوم، در مورد اينكه آيا نمي شد در باره برابري حقوق زنان با مردان در آنزمان موضع گيري روشن و قاطعي داشت بايد عرض كنم كه قطعا از نظر تيوريك شدني بود ليكن كساني كه به اين امر معقتقد بودند به تعداد كافي وجود نداشتند و يا اگر هم وجود داشتند، مثل چپي ها، امكان موفقيت نيافتند. حداقل در مورد احزاب سياسي ايران در آنزمان مي شود گفت كه هيچكدام، جز حزب توده با ملاحظاتي، در اين مورد حرفي نداشتند و اگر هم داشتند نه مطرح كردند، نه در جهت آن مبارزه جدي و آشكاري كردند، و نه احتمالاً امكانات مناسبي براي موضع گيري قاطع و روشن داشتند. چهارم اينكه، همانطور كه اشاره شد، نهضت ملي مصدق دغدغه ملي كردن نفت را داشت و حاضر نبود دست به كارهايي بزند كه آنرا از مسير اصلي مبارزه با استعمار دور كند. در آنزمان، نه مساله زنان براي مصدق از الويت سياسي برخوردار بود و نه ميزان رشد سياسي در ميان زنان از چنان گسترشي برخوردار بود كه آنها بتوانند بعنوان يك نيروي سياسي دولت را وادار به توجه به خواست هاي خود كنند.
پاسخ چهارم: اين درست است كه مصدق بطور بنياني كاري براي پايان دادن به نظام ارباب و رعيتي انجام نداد. اما بايد در نظر داشته باشيد كه او نه كمونيست بود و نه به سوسياليسم به مفهومي كه ما آنرا ميشناسيم اعتقاد داشت. او بيشك فردي عدالت جو به مفهوم غالب در فرهنگ ايراني بود. عدالت جويي ايراني معادل با تقسيم اراضي و لغو هرنوع نابرابري ناشي از روابط اقتصادي در جامعه نيست. اتفاقاً دولت مصدق در زمينه بهبود روابط ارباب و رعيت در آنزمان كوشش هايي هم كرد. دولت او سرانه را از سبد روستاييان حذف كرد، يعني آنچه را كه روستاييان سالانه به ارباب پرداخت ميكردند ملغي داشت. نيز بايد در نظر داشت كه دولت مصدق نه عمر چنداني داشت و نه فرصت و توان كافي كه بطور همزمان در چند جبهه به مبارزه بپردازد. بالاخره اينكه، پاپوليسم مصدق، يعني بسيج مردم براي اهداف سياسي، نوعي پاپيولسم سياسي و توده اي بود. او بينشي طبقاتي نسبت به مبارزه سياسي نداشت و در عين حال معتقد هم نبود كه دهقانان ايران ميتوانند با حذف نظام ارباب و رعيتي نيروي سياسي موثري براي توسعه كشور باشند. پاسخ پنجم: از زاويه نظري پاسخ من به اين سؤال تفاوت زيادي با پاسخم به سوالهاي قبلي ندارد. براي مصدق، نهضت ملي فراطبقاتي بود و وي نه كارگران را نيروهاي پيشرو جامعه ميشناخت و نه "فروش نيروي كار" را لزوماً مبناي روابط استثماري ميدانست. از طرف ديگر، وي معتقد به احزاب سياسي بود و در عين حال كه خود مشرف به مشكلات كارگران و سودجويي و تظلماتي كه، از ديد خودش، صاحبكاران بر آنها روا ميداشنتند بود، شاهد دفاع حزب توده از حقوق اين بخش از جامعه بود و با هزينه گزافي امكان فعاليت حزب توده را فراهم آورد و از حقوق سياسي آنها دفاع كرد. بسياري از محققين امروز معتقدند كه اگر مصدق در مقابل حزب توده ايستاده بود و چنانكه آمريكايي ها از وي خواسته بودند آنرا غيرقانوني اعلام ميكرد، هرگز كودتايي برعليه وي برپا نميشد. در مورد اينكه آيا ميتوان امروز برمبناي تجهيز نيروهاي مزدگير جامعه دموكراسي در ايران تاسيس كرد بايد عرض كنم كه من معتقدم كه دموكراسي نميتواند طبقاتي باشد و اگر طبقاتي شد، ديگر دموكراسي نيست. بيشك يك نظام دموكراتيكي كه در آن تبعيض طبقاتي ملغي شده و انسانها از امكانات متساوي براي رفاه و رشد برخوردار هستند مرجح بر نظام دمكراتيكي است كه در آن شكاف طبقاتي وجود دارد. برخلاف ديدگاه هاي چپ سنتي من معتقد نيستم كه دموكراسي طبقاتي شرط لازم دموكراسي سياسي است. با اينحال، بايد تاكيد كنم كه دموكراسي سياسي بدون مشاركت طبقه كارگر و حفظ حقوق صنفي آنها در فراگرد سياسي نميتواند دموكراسي مطلوب، كارآمد، و پايداري باشد. پاسخ ششم: با شما موافقم كه وي كوششي در جهت حقوق اقليت ها به مفهومي كه امروز ما از اين حقوق در ذهن خود داريم مبذول نداشت. از نظر فكري وي معتقد به حاكميت ملي بود و تمام اقوام ايراني را جزو كشور ايران و ملت ايران محسوب ميكرد. براي وي هيچ گروهي ارجحيتي نسبت به گروههاي ديگر نداشت. در عين اينكه او به حق تعيين سرنوشت ملت ها و انسانها معتقد بود، با جريان ها و اقوام و گروه هايي كه به "خودمختاري" به مفهوم امروزي آن معتقد بودند مخالف بود. اگرچه او در زمان صدارت خود و در اينمورد بطور مشخص موضع آشكار نگرفت، ليكن موضع او را ميتوان از واكنش وي نسبت به برخورد قوام با "فرقهي دموكرات آذربايجان" و تدابيري كه او براي حل آن مسئله پيش گرفت دريابيد. در مورد حقوق اقوام و اقليت هاي قومي و ارتباط آن با تاسيس دموكراسي در ايران، بايد بياد داشت كه دموكراسي بدون مشاركت سياسي همه گروهها و اقوام يك جامعه نمي تواند شكل بگيرد. با توجه به اينكه ايران كشوري است با اقوام مختلف، كه هريك صاحب خرده فرهنگ هاي خويش هستند، امكان تأسيس دمكراسي بدون غيرمتمركز كردن نسبي اقتدار سياسي و نوعي ايالتي كردن امور داخلي مناطق گوناگون و تعالي بخشيدن به تنوع فرهنگي و قومي، ما همچنان با مشكلات سياسي مواجه خواهيم بود. به نظر من ما زماني به يك دموكراسي واقعي با رعايت حقوق شهروندي همه ساكنين ايران خواهيم رسيد كه دولت-ملتي قوي، با هويتي مشترك، و در عين حال مفتخر به رشد و تعالي گونه گونگي خرده فرهنگ ها و رعايت حقوق قومي آنها تاسيس كنيم. در انتها بايد عرض كنم كه من معتقد به استفاده از واژه "مليت" براي اقوام نيستم. هر كشوري يك "ملت" را تشكيل ميدهد. در گذشته هاي دور، قبل از تشكيل دولت-ملت جديد، مفهوم ملت گسترده بود و بعنوان مردمي با فرهنگ مشترك بكار ميرفت. اما در قرن اخير اين واژه تعريف بين المللي مشخصي يافته و بار حقوقي آن اجازه استفاده دست و دلباز گذشته از اين واژه را نميدهد. ملت ها ميتوانند متشكل از اقوام گوناگون باشند. "مليت" واژه اي حقوقي است، "قوميت" واژه اي فرهنگي است. يكسان شمردن دو واژه ملت و قوم ما را به بيراهه بحث هاي تفرقه اندازي مي كشاند كه اينروزها شاهد آن هستيم. اين بحثي است من در جايي ديگر مطرح كرده ام و در قالب اين گفتگو نمي گنجد. پاسخ هفتم: بيشك بزرگترين ميراث مصدق براي آزاديخواهان امروز حفظ كرامت انساني شهروندان، حق حاكميت ملي و استقلال سياسي، و تعيين سرنوشت خويش در شرايط آزادي و رفاه ميباشد. بسياري از جوانان ايراني اين الگو را امروز سرلوحه مبارزات و كوشش هاي مدني و سياسي خود قرار داده اند. اما بايد توجه داشت كه مقابله با دولت هاي استعماري امروز از پيچيدگي بيشتري برخوردار است. مفاهيمي مثل "امپريالسيم" اگرچه هنوز مضمون عيني خود را از دست نداده اند، ليكن توانايي توجيه روابط استعماري و استثماري مدغم و پيچيده عصر جديد را ندارند. جهاني شدن هم واقعيتي انكار ناپذير است و هم چهره اي استعماري دارد. توسل به اصول مندرج در اعلاميه حقوق بشر شايد بهترين راهنماي ما براي مقابله با هرنوع تظلم سياسي و اقتصادي و فرهنگي و اجتماعي است، چه در سطح ملي و چه در سطح فراملي. ٣٠ آذر ١٣٨٤ اوهايو، آمريكا
|