|
مصطفی مدنی
|
|
دوست صمیمی و پر تلاش، پرویز عزیز! با تشکر بسیار از تو که مرا در این بحث همراه کرده ای، ترجیح دارد که در ابتدا بگویم، با مروری مختصر به مضمون سؤالها، این تصویر را یافته ام که پرسش ها، خود پیشاپیش از پاسخ مایه گرفته اند و نوع نگاه را تعیین می کنند. لذا پاسخگوئی را نه سهل، که مسئولانه تر کرده اند. پس برای سهولت کار و دقت دادن در تفاوتهای هر نوع نگاه بر تچربیات دوران مصدق، به این نتیجه رسیده ام که با احترام کامل به اهتمام «آرش»، جرگه جولان را به سلیقه خود انتخاب کنم ودایره پرسشها را برای گوناگونی طرح مختلف نگاه هها، بازتر بگذارم. پرویز جان! امیدوارم مرا ببخشی و نافرمانی مرا حمل بر گستاخی نکنی. بگذار مشکلم را صریحتر بگویم. ببین اگر بفرض پرسشهای تو را به استثنای آخرین سؤال که بواقع سؤال است در گردونه تست های کنکور بنشانیم. قبولی مستلزم پاسخهای فقط منفی هستند و آن بیچاره ای که برای حتی یک سؤال جواب مثبت داشته باشد، از دایره این بحث به بیرون پرتاب می شود. نه فکر کنی مشکل من اینست که از این دسته دوم هستم. نه! پاسخ من به همه پرسشهای تو، نه هستند. منتها،« نه» من کجا و « نه» یار جا؟ همین همجوابی مشبت است که کارمرا دشوار کرده است. چرا که نوع نگاه را مخدوش می کند. پس اگر اجاره بدهی به منظور پرهیز از تداخل های نظری و شفافیت یافتن بحث ها، پرسشهای تو را به سه دسته تقسیم می کنم.1- پرسش اول و دوم، 2-مجموعه سوالهای میانی وبالاخره 3- پرسش هفتم که بواقع سؤال است. پاسخ سؤال اول و دوم: استراتژی های سیاسی حتی اکر درست بوده باشند، همانگونه که خود شما بدرستی تاکید کرده اید، در زمان و مکان شالوده میابند و به همان شکل و شمایل قابل الگو برداری نیستند. اسباب شکست جنبشهای تاکنونی ما و بی آیندگی احزاب سیاسی قدیمی و موجودمان نیز همین حسرت الگوهای دلفریب بوده است. این ولی کافی نیست و بهمین سادگی نمی توان بر تجربه تاریخی ملتی خط بطلان کشید. من اهمیت سوال نخست شما و تامل بر راهبردی های کلان سیاست مصدق را نیز از همینچا نتیجه می گیرم. از نظر من نگاه تاریخی و فرا گیری از تجربه جنبشها، با چرخ خوردن روی کرده ها و ناکرده ها فراهم نمی آید. ما همیشه به این دلیل به دام الگوها افتاده ایم که همواره سفره معاد را پهن کرده ایم. گناه و ثواب زندگی را شمرده ایم و خود زندگی را به آخرت سپرده ایم. من پشیزی ارزش در این نمی بینم که بفهمم مصدق انقلابی بود، یا رفرمیست؟ در چهارچوب نظام شاهنشاهی می خواست سیاست کند، یا کل نظام را به مخالفت می گرفت. تاریخ، شخصیت زندگی سیاسی مصدق را حک می کند. او استراتژی روشن، مدون و نوشته شده ای نداشت که در غیاب، از او به دفاع بنشیند. پس استراتژی مصدق را هر کس به ظن خود یار می شود. جز تاریخ، که از او سیمای یک انسان جسور، شهروندی میهن دوست و ملیت خواه و شخصیتی یگانه، پایدار و قانون مدار می سازد. در برهوت ترس و بی قانونی و دوگانگی ها و میهن فروشی و فردیت کشی دوران معاصر ما. استراتژی سیاسی مصدق را اگر در این جمله خلاصه کنیم که « شاه می باید سلطنت کند و نه حکومت». سیاست راهبردی او را اگر در تغییرات اساسی درون زای حکومت پهلوی بررسی کنیم. می بینیم که تاریخ او را در جایگاه پیروز می نشاند. نه مصدق «شکست خورده» ما که به فرض ارتش را منحل نکرد. فرماندهان نظامی شاهنشاهی را کنار نگذاشت. تساهل به خرج داد یا از دمکراسی نیم بند هم نتوانست دفاع کند! بنابراین اگر کارنامه اعمال او را کنار بگذاریم که بقول شما پرداختن بدانها جای خود دارد، در آبستراکسیون تاریخی، جز این نیست که استراتژی مصدق را، یک استراتژی اصلاح طلبانه پیروزمند بنگریم. برنامه سیاسی پایداری که شاه را نه فقط به «سلطنت کردن» وادار کرد، بلکه به ترک آب وخاک و هستی سلطنتی مجبور نمود. اینکه توطئه کشورخواران بین لمللی از جمله دولتهای آمریکا و انگلستان و حتی شوروی استالینی چه گلی بر سر ایران زدند و چگونه اقدامات غیر قانونی را علیه او سازمان دادند، پاسخگوی آن نه مصدق است و نه برنامه اصلاح طلبانه او را کم رنگ می کند. تاریخ معاصر کشور ما هم تجربه جنبش اصلاحی دوران مصدق را پیش رو دارد و هم تجربه انقلاب بهمن را. ارزیابی من از خواست اکثریت جامعه ما بویژه جوانان اینست که ایران امروز از میان ایندو، جنبش اصلاحی را می پسندد و برای آن گام برمی دارد. جنبش دوم خرداد نمونه ای از این دست بود. جنبشی که هنوز قادر نگشته است مصدق های ضرور زمانه خود را پرورش بدهد و می دهد. من معتقد نیستم. جنبش اصلاحات دهه20 ایران محصول استراتژی مصدق بود. بعکس این مصدق بود که صلاحیت هماهنگی با جنبش معاصر خود را در خویش پرورده می ساخت. تصور من اینست که این جنبش علی رغم هر شکست و پیروزی با ایران امروز ما گره خورده است و عبور از آن را گریزی نیست. در اینجا اما دو مؤلفه اساسی تغییر کرده است وکشور ما را از هرگونه الگو برداری کور از استراتژی مصدق پرهیز میدهد. مقوله سلطنت و فقاهت. آنان که به بازگشت سلطنت چشم دارند. از شعار مصدق محاسن رژیم سلطنتی «دمکراتیک» را نتیجه می گیرند و آنانی که مسحور نظام اسلامی گشته اند، از استراتژی او به شعار «ولی فقیه باید فقاهت کند و نه حکومت» می رسند. در حالیکه ایران بیش از یک چهارم قرن از این مبدا پا پیش گذاشته و جمهوری را تجربه می کند. دغدغه مردم ایران این نیست که بار دیگر میراث سلطنت را زنده کنند، همه پافشاری ها این جاست که چگونه می شود جمهوری را از اسلام رهائی داد. اگر این ارزیابی درست باشد، نه سلطنت و نه فقاهت، هیچکدام بایستگی زیستن ندارند و نمی توانند نه برگردند و نه بمانند. این ها سنگ بناهای همان جنبش جمهوری خواهی ست، که خارج از اراده خمینی و وارثان او در انقلاب بهمن پا گذاشته شده و بقول شما به یک واقعیت روشن و تثبیت شده در جنبش آزادیخواهانه مردم کشور ما مبدل گشته است.
پاسخ سؤال سوم تا ششم: من نیز همانند شما بر این عقیده هستم که بدون لغو تبعیض جنسیتی یعنی برابری کامل زن و مرد، بدون ایجاد زمینه های رفاه برای کارگران، دهقانان و زحمتکشان، بدون «ایجاد رابطه دمکراتیک» میان ملیتها و بدون احترام به حق فرد که تمامی در نظام جمهوری اسلامی زیر پا گذاشته می شوند، به هیچ نوع دمکراسی پایدار دست نخواهیم یافت. انتظار اما از دولت مصدق که هنوز از تلاطم دوران گذار نگذشته بود و روش و منش کشورداری او را، ایران در تجربه نداشت، انصاف اگر باشد، ولی قابل « شیوه » سازی هنوز نیست و این نتیجه را بدست نمی دهد که چون مصدق نسبت بدانها «بی تفاوت» بود، نمی خواست و یا « بی توجه » می ماند، پس این بی توجهی یا بی تفاوتی ریشه در استراتژی او داشته باشد. چرا نباید این بی تفاوتی در درون جامعه و در شرایط مصدق جستجو کنیم؟ مگر نه اینکه می گوئیم هستی سیاسی مصدق، مهر «زمانه» را دارد، چرا اینجا و در این باره نه؟ چندی پیش نگاه دوباره ای داشتم به فیلم مشهور«دائی جان ناپلئون». وقتی نقش و موقعیت زن را در این فیلم و بسیاری فیلمهای روشنفکری همان زمان با فیلمهائی که در جامعه امروز ما ساخته می شود مقایسه کنیم، از پسند خود شرمنده می شویم. آنجا زن موضوع زندگی نیست، اختیاردار نمی باشد، در حاشیه و هم رده خدمتگذاران خانه است. اینجا بعکس زن ها همه آتوریته سناریوها هستند و مردها را می چرخوانند. نه آن تبعیض محصول نااندیشیدگی آقای پزشکزاد بوده است و نه این شایستگی نتیجه سخاوت فیلم سازان امروزی ما می تواند باشد! این هر دو را نقش و موقعیت زنان و جنبشهای اجتماعی موجود به نویسندگان ما دیکته می کنند. پس نه برابری زن و مرد و نه تعدیل کردن فشارهای طبقاتی هیچکدام از روی کاغذ و با دستورعمل ها میسر نمی تواند بشود. همانطور که وقتی زمینه های اجتماعی تحول در درون جامعه جوانه می زند، هیچ قدرتی را یارای به عقب کشیدن و نادیده گرفتن آن نخواهد ماند. این جوانه ها که امروز ریشه در خاک دارند همه به بازوهای بازدارنده در تثبیت این حکومت مبدل گشته اند و به آنجای اش کشیده اند که امروز در هرم قدرت هیچکس نمی داند،چه کسی حکومت می کند و چه کسی حکومت نمی کند. پس سهل است که بگوئیم آن برنامه های سیاسی بی تفاوت به تحول درون جامعه که شما به آنها اشاره دارید خود از دوران خویش بدور مانده اند. من حتی ملی گائی قابل تقدیر مصدق را نیز از حرکت کنه جامعه بری نمی دانم. وقتی عارف قزوینی با عشق می گوید و می خواند: ای وطن من! بی تو گل و لاله و سرو وثمنم نیست. باز پریشان میمانم که دریغا بر این خطه چه گذشته است که نسل ما که وطن دوستی را شرم می انگاشتیم با امثال عارف ها و مصدق ها که برای آزادی وطن معارج شان بوده است چنین گسستی فتاده است؟ این آیا سایه همان الگو سازی های کودکانه را نمی نمایاند؟ اینجا همچنین لازم میدانم مسئله ملیتها را از سایر جنبشها تفکیک کنم. چون خود بار مجزائی دارند. به این اعتبار که در مبارزه برای کسب حقوق خویش راه های طولانی را پشت سر کوبیده اند. ملتهائی که جوش خوردگی تاریخی آنها، پیوندهای مشترک عمیقی در میان ما آفریده است و خصوصیاتی متفاوت از ملیت های کشورهائی را پرورش داده است که در آنها دشمنی ها بر دوستی ها برتری یافته اند. با این حال ضرورت دارد که «رابطه دمکراتیک» در قواعد معینی تعریف شود. به تصور من فدرالیسم می تواند یک راه حل موثر برای ایجاد و قوام چنین رابطه دمکراتیکی باشد. در هر صورت آنچه مهم است اینکه تمایل هر ملتی را رفراندوم عمومی همان ملت می باید معین سازد. متاسفانه برای بسیاری از ما بی هیچ منطق خردمند، این حق زیر سوال رفته است. پاسخ سؤال هفتم: من فکر می کنم «مبارزه علیه استعمار نو» و در دستور داشتن «برنامه های ضد استعماری» آنگونه که مصدق با جسارت بی نظیر بر آن پای فشرده بود، همانند آنچه در این بحث گذشت. متکی بر زمان و شرایط مختص دوران مصدق بوده است. امروز جز مبارزه بین الملی علیه گلبولاسیون که نیروهای محدودی را به صحنه کشیده است، هرگونه مبارزه علیه اسعتمار در کشوری که در آن استعمارگر حضور واقعی نداشته باشد، اگر با شکل و محتوای مبارزه جمهوری اسلامی و سایر جریانات اسلامی علیه آمریکا تشابه پیدا نکند، به نمونه های اتوپیکی تبدیل می شود که گریز از آنها، بسادگی میسر نخواهد بود. بنابراین به تصور من این نقطه قوت بزرگ مصدق را که در پنجه افکندن با دولت انگلیس و چیرگی بر آن، افتخار همگی کشورهای وابسته جهان را به ارمغان آورد، می باید بمثابه دستآورد تاریخی بزرگ کشور مان در مبارزه علیه ستم و استعمار جهانی ارج بداریم و از آن درس پایداری بگیریم.
|