header image
 
به بهانه ی کتابِ «بادبادک باز» چاپ
مجید نفیسی   
  داشتم رمان «بادبادک باز» اثر نویسنده ی افغانی- آمریکایی خالد حسینی را به زبان انگلیسی می خواندم که مادرم از ایران زنگ زد. در عرض این بیست و دو سالی که به تبعید آمده ام هرگز او را چنین رنجور نیافته بودم. هفته ی پیش از آن، تپش شدید قلب پیدا می کند و یک شبانه روز در بیمارستان می ماند. مدت ها بود که انتظار چنین لحظه ای را داشتم. از وقتی که پدر به بیماری فراموشی دچار شده بود فشار زندگی بر مادر افزایش یافته و با وجود این که خواهرهایم می کوشیدند بار او را سبک کنند بازهم پذیرش تغییر احوال پدر برای او دشوار بود. داشت مثل کسی حرف می زد که به آخر خط رسیده و دارد به کارنامه ی عمر خود می نگرد. با این وجود در سخن اش کمترین اثری از ترس یا شکایت حس نمی کردم. می گفت این روزها بیش از سابق به یاد دوران کودکی اش می افتد و از این که ایام خوبی داشته، دلشاد است. می گفت که از زندگی خانوادگی خودش هم راضی است و از این که فرزندانش هر یک کمابیش به آن چه می خواسته اند رسیده اند، خرسند است. جالب این بود که برخلاف گذشته مادر اصلاً از خدا و دین حرف نزد و آرزو نکرد که من به راه راست برگردم. در صدایش رضایت کامل حس می شد و مانند کسی سخن می گفت که آرد خود را بیخته و غربال خود را آویخته و به هیچ کس بدهکار نیست و از کسی طلب ندارد.
مدت ها بود که فکر بازگشت به وطن را از سر بیرون کرده بودم و حتا می کوشیدم خود را در شرایطی قرار ندهم که وسوسه ی دیدار از خانواده ذهن مرا آشفته کند. بسیاری از دوستان را می شناختم که گذرنامه ی ایرانی گرفته و توانسته بودند با قبول خطر راه مسافرت به زادگاه را برای خود آماده کنند. من کوچک ترین خرده ای به این کار نگرفته و تصمیم مسافرت قانونی به ایران را یک امر فردی می دانستم. اما خود باور داشته و دارم که تا هنگامی که زمینه برای تشکیل یک دادگاه علنی و قانونی برای رسیدگی به جنایات دستگاه فراهم نشده هرگز به وطن باز نخواهم گشت. اما حالا دوباره در برابر این وسوسه ی گزنده قرار گرفته بودم که تا دیر نشده باید بتوانم مادر و پدر خود را ببینم، ببویم و در آغوششان بگیرم. به خود گفتم شاید بتوانم مخفیانه به زادگاهم بروم و دوباره به همین صورت بازگردم. این فکر به خصوص وقتی بیشتر قوت گرفت که مادر گفت: نمی آیی که ببینمت؟ در این لحظه بود که برایش از کتاب «بادبادک باز» گفتم. این کتاب در دو سال اخیر مورد توجه خوانندگان آمریکایی قرار گرفته و با وجود این که اولین رمان نویسنده است، برای مدت ها در فهرست پرفروش ترین کتاب های نشریه ی «سانفرانسیسکو کرانیگال» در آمده است.
این رمان سیصد صفحه ای را می توان از لحاظ زمانی به چهار دوره تقسیم کرد: دوره ی نخست سال های آخر سلطنت ظاهر شاه و سپس اوایل جمهوری تا زمان تهاجم شوروی را در بر می گیرد.
در این دوره ما با امیر و خدمتکارش حسن آشنا می شویم. امیر از قوم پشتون است و حسن از قوم هزاره. پشتون ها گروه غالب هستند و از زمان تشکیل افغانستان در اوایل قرن گذشته زندگی را بر سه قوم دیگر تاجیک، ازبک و بویژه هزاره تنگ کرده اند. هزاره ها بیشتر در ولایت بامیان که طالبان تندیس های بودا را در آن جا خراب کردند، سکونت دارند. مذهب بیشتر آن ها شیعه ی جعفری است ولی بخشی از هزاره ها نیز اسماعیلی و سنی هستند. قیافه شان شبیه چینی هاست و به همین خاطر گروهی می گویند که آن ها از نوادگان لشکریان چنگیز مغول می باشند. البته نظریه ی دیگری بر آنست که آن ها از هزاران سال پیش در همین منطقه زندگی می کرده اند و پیش از آمدن اسلام پیرو دین بودا بوده اند. پس از تشکیل کشور افغانستان زندکی برای هزاره ها بسیار سخت می شود. آن ها بارها دست به شورش می زنند و در دوره های مختلف به صورت گروهی به ایران پناهنده شده اند. در جای دیگری خواندم که نان «بربری» که اینک به صورت یکی از چهار نانِ عمده ی ایران درآمده است از طریق پناهندگان هزاره ای در تهران رواج یافته است. امیر و حسن با وجود این که به دو قوم و طبقه ی متفاوت تعلق دارند ولی دو برادر هستند! گیرم یکی از زن عقدی و دیگری از زن صیغه ای. حسن همیشه برای امیر به پا می خیزد و از او در برابر بچه های بد دفاع می کند. تا این که روزی حسن مورد حمله و تجاوز جنسی چند پسر پشتوم قرار می گیرد و امیر با وجود این که مخفیانه شاهد این صحنه بوده پا پیش نمی گذارد. از آن زمان به بعد رابطه ی این دو پسر رو به سردی می گذارد. در پایان این بخش ما امیر و پدرش را می بینیم که پس از حمله ی روس ها به کابل به پاکستان گریخته و سرانجام سر از شهر فِرّمانت سر در می آورند، که شهری است نزدیک سانفرانسیسکو و محل مهاجرین افغانی.
در دوره ی دوم ما با تلاش پدر امیر برای یافتن شغل و کسبِ حیثیت اجتماعی در کشور میزبان روبرو هستیم. پدر در پمپ بنزین مشغول کار می شود و امیر به دانشگاه می رود و هر دو در پایان هفته به سمساری های محله سر می زنند و با خرید و فروش اثاثیه ی دست دوم، می کوشند تا درآمد بیشتری کسب کنند. پدر پیش از مرگ در تبعید دست پسرش را در دست یک دختر افغانی می گذارد و بدین ترتیب کسالت بارترین بخش کتاب پایان می یابد. راستش من حتا چند بار نزدیک بود در میانه ی این بخش خواندن کتاب را نیمه کاره رها کنم.
در بخش سوم امیر از آمریکا به پاکستان باز می گردد تا یکی از دوستان پدرش را که در حکم پیر راهنمای اوست ملاقات کند. به توصیه ی او امیر مخفیانه به افغانستانِ طالبان می رود تا سهراب پسر حسن را که پس از تیرباران پدر و مادرش در یک یتیم خانه زندگی می کند با خود به پاکستان بیاورد. در انجام این کار اما امیر باید تن به خطر دهد و این بار در برابر پسری که سابقاً به حسن تجاوز کرده و اکنون به صورت یکی از فرماندهان طالبان درآمده، بایستد و حتا از مرگ نهراسد. بدین طریق امیر از خود اعاده ی حیثیت می کند و با آوردن سهراب به ساحل نجات خاطره ی حسن را زنده نگاه می دارد.
در بخش چهارم سهراب با امیر به آمریکا می آید ولی مدت ها طول می کشد تا از بختک گذشته رها شود و چون پدرش به  صورت بادبادکبازی آزاد درآید.
نمی دانم که آیا من هم روزی چون امیر به وطن باز خواهم گشت تا از کوچه های آشنا بگذرم و پدر و مادر را ببویم و ببوسم وظیفه فرزندی را نسبت به آن ها ادا نمایم. نمی دانم. ولی یک چیر را می دانم که من برخلاف امیر در برابر بی عدالتی در وطن ایستادم و اگر به تبعید آمدم برای حفظ یک زندگی شرافت مندانه و ادامه ی مبارزه بود. بااین وجود به مادرم نگفتم که سرنوشت را چه دیدی، شاید یکی از همین روزها من هم مانند امیر مخفیانه به وطن بازگردم تا آن چه را که حکومتی خودکامه از من گرفته است از راه های دیگر بدست آورم.
7 اکتبر 2005
« مطلب قبلی
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.