header image
 
از حسرتِ اصول تا آتشِ تهدید (رد پای خیزِ محمود احمدی نژاد به سوی قدرت در آینه ی پنج فیلم) چاپ
بهروز شیدا   

تصویر تاریخ را بر پرده­های گوناگون می­توان دید. اما نه تاریخ موجودی یگانه است، نه تصویر، نه پرده. تاریخ مادری است که هزار جنین در بطنِ خویش می­پرورد؛ جنینی است که هزار مادر دارد. کدام مادرْپرده؟  تاریخِ مناسباتِ تولید؟ تاریخِ هنر؟ تاریخِ فلسفه؟ تاریخِ روان­کاوی؟ تاریخِ نبردِ ملت­ها؟ تاریخِ­ نبرد طبقاتی؟ تاریخِ ورزش؟ تاریخِ سینما؟ کدام جنینْ­تصویر؟ تاریخِ کدام راوی؟ تاریخِ کدام ایدئولوژی؟ تاریخِ کدام زمان؟ تاریخ کدام طبقه؟ تاریخِ کدام گروه؟ تاریخ قدرت­مداران؟ تاریخِ قدرت­پذیران؟ تاریخِ قدرت­ستیزان؟ تاریخِ کدام قدرت­مدار؟ تاریخِ کدام قدرت­پذیر؟ تاریخِ کدام قدرت­ستیز؟ تاریخ مادری است که هزار جنین در بطنِ خویش می­پرورد. جنینی است که هزار مادر دارد؛ جنینْ­مادرهایی که با هم می­آمیزند، به هم پشت می­کنند. در هم منعکس می­شوند، با هم ستیز می­کنند. از میانِ همه­ی مادرْپرده­ها و جنینْ­تصویرهای تاریخِ ایران می­خواهیم روایتِ جدالِ جناح­هایی از جمهوری­ی اسلامی، در دورانی از تاریخ، را در پنج فیلمِ ایرانی ببینیم؛ در پنج فیلمِ عروسی­خوبانِ محسن مخملباف، آژانس شیشه­ای­ی ابراهیم حاتمی­کیا، قارچ سمی­­ی رسول ملاقلی­پور، فقر و فحشای مسعود ده­نمکی، در دل لعلِ کمال تبریزی. نخست اما، بر خاستگاهِ این پنج فیلم چشمی بگردانیم؛ بر سینمای جنگ.

 

۱

­­سینمای جنگ ایران و عراق را، در کلی­ترین شکل، به دو دوران می­توان تقسیم کرد. دوران نخست دوران جنگِ هشت­ساله­ است؛ فاصله­ی سال­های ۱۳۵۹ و ۱۳۶۷ شمسی. در این دوران دو نوع فیلمِ جنگی تولید می­شود. نخست فیلم­های پرحادثه و فریادی که جدال بسیجیان و سپاهیان «پُرایثار و پُرتقدس» و عراقی­های «پلید و کف بر دهان» را مکرر می­کنند و دیگر فیلم­هایی که بر سفر درونی­ی رزمنده­گان «عارف­گونه» متمرکز می­شوند؛ بر سفر رزمنده­گان «پرسکوت و بی­نیاز». از میانِ فیلم­های گروه اولِ این دوران می­توان به این فیلم­ها اشاره کرد: کیلومتر پنج به کارگردانی­ی حجت­اله سیفی، دیار عاشقان به کارگردانی­ی حسن کاربخش، هراس به کارگردانی­ی شهریار بحرانی.1 از میان فیلم­های گروه دوم این دوران می­توان به این فیلم­ها اشاره کرد: نینوا به کارگردانی­ی رسول ملاقلی­پور، آوای غیب به کارگردانی­ی سعید حاجی­میری، انسان و اسلحه به کارگردانی­ی مجتبی راعی.2

   دورانِ دوم سینمای جنگ فاصله­ی سال ۱۳۶۷ شمسی تا امروز را دربرمی­گیرد. سال­های بازگشت رزمنده­گان به خانه؛ سال­های روبه­رویی با پی­آمدهای جنگ. در این دوران نیز دو نوع فیلمِ تولید می­شود. نخست فیلم­هایی که پی­آمدهای جنگ را در فقر، دل­تنگی، ویرانی می­­بینند؛ در فقر دست­فروش­ها، دل­تنگی­ی­ خانه به­دوش­ها، ویرانی­ی شهرهای کودکی. دوم فیلم­هایی که مرثیه­ی «ارزش­های از دست­رفته­ی جبهه» می­خوانند؛ مرثیه­ی تقوا و شهادت­طلبی. از میان فیلم­های گروه اول این دوران می­توان به این فیلم­ها اشاره کرد: دندان مار به کارگردانی­ی مسعود کیمیایی، کوچه­های عشق به کارگردانی­ی خسرو سینایی، آبادانی­ها به کارگردانی­ی کیانوش عیاری.3 از میان فیلم­های گروه دومِ این دوران می­توان به سه فیلم از پنج فیلمی که ما «برگزیده­ایم»، اشاره کرد؛ به عروسی­ خوبان به کارگردانی­ی محسن مخملباف، آژانس شیشه­ای به کارگردانی­ی ابراهیم حاتمی­کیا، قارچ سمی­ به کارگردانی­ی رسول ملاقلی­پور.4 سه فیلمی که خود را در آینه­ی دو فیلم فقر و فحشا به­کارگردانی­ی مسعودِ ده­نمکی و در دل لعل به کارگردانی­ی کمال تبریزی به دو شکل منعکس می­کنند؛ در فقر و  فحشا تکرار می­شوند؛ در در دل لعل با مقاومت روبرو. بنگریم.

 

۲

­­عروسی­ خوبان ماجرای زنده­گی­ی حاجی، رزمنده­ی جوان، است که در کسوتِ یک موجی از جبهه بازگشته است؛ یک موجی که یاد روزهای جنگ لحظه­ای رهایش نمی­کند. حاجی عکاس است؛ هم­سر شرعی­اش نیز. پدر هم­سر حاجی یک بارفروش ثروتمند است که پیش از انقلاب لمپنی عرق­خور بوده است. پدر و مادرِ هم­سر حاجی تلاش می­کنند که مِهر حاجی را از دل دختر بیرون کنند و او را به مردی ثروتمند شوهر بدهند. دختر اما، سخت حاجی را دوست دارد. حاجی صاحب نیمی از یک عکاسی است. درآمد عکاسی اما، چندان نیست که معاش او را تامین کند، پس به­ناچار به روزنامه­ای بازمی­گردد که پیش از جنگ نیز در آن عکاس بوده است. سرانجام جشنِ عروسی­ی حاجی برپا می­شود، در روز جشن پشت بلندگو می­رود، موج می­گیردش، شعارهای «انقلابی» می­دهد و به بیمارستان منتقل می­شود.

   آژانس شیشه­ای ماجرای تلاش حاج­کاظم، یکی از فرمانده­­هانِ جبهه­های جنگ ایران و عراق، است برای نجاتِ جانِ یکی از هم­رزمان­اش از مرگ. عباس حیدری، آرپی­جی­زن گردانِ حاج­کاظم، که تَرکشی در گردن دارد، به  اتفاق هم­سرش از مشهد به تهران آمده است که به دکتر برود، اما به­تصادف با حاج­کاظم، که با پیکانی مسافرکشی می­کند، روبه­رو می­شود. حاج­کاظم، به اصرار، او و هم­سرش را به خانه می­برد. آن­ها روز بعد به بیمارستانی مراجعه می­کنند. معاینه­ی عباس حیدری از خطری جدی خبر می­دهد. او باید هرچه سریع­تر به خارج اعزام شود. اما هیچ­کس پولی در بساط ندارد. حاج­کاظم، علیرغم مخالفتِ پسرش، تصمیم می­گیرد پیکان­اش را بفروشد تا خرجِ سفر را فراهم کند. اما در روز موعود فروشنده سر قرار نمی­آید. حاج­کاظم به آژانس هواپیمایی می­رود و از مدیرِ آژانس خواهش می­کند تا آمدن مشتری سند پیکان را گرو بردارد و بلیط­­های آن­ها را صادر کند. مدیرِ آژانس امتناع می­کند. حاج­کاظم اختیار از کف می­دهد، تفنگ سربازی را که برای اعاده­ی نظم به آژانس آمده است، از دست او درمی­آورد، مشتریان آژانس را به­عنوان شاهد به گروگان می­گیرد و درخواست می­کند هواپیمایی، برای اعزامِ عباس حیدری به لندن، در اختیارِ آن­ها گذاشته شود. پس از ماجراهای بسیار سرانجام هواپیما در اختیارِ آن­ها قرار می­گیرد. اما عباس حیدری در هواپیما می­میرد.

    قارچ سمی ماجرای زنده­گی­ی مهندس دومان قائمی است، مردی میان­سال که سال­ها پیش در جبهه­ی جنگ ایران و عراق جنگیده است. دومان قائمی پس از پایانِ جنگ به­اتفاقِ عده­ای از «برادرانِ مسلمان» شرکتی تأسیس کرده است. شرکت طرحی در دست دارد که به موجبِ آن در زمین کشاورزان یک منطقه خانه­های  مسکونی ساخته خواهد شد. دومان قائمی به مقابله با این طرح بر­می­خیزد. رئیس شرکت برای او پاپوش­های گوناگون می­دوزد، چِک­های او را به اجراء می­گذارد، او را به زندان می­اندازد و معتاد می­کند. دومان قائمی اما، از زندان آزاد می­شود و به سراغ یکی­ از هم­رزمان­اش می­رود؛ به سراغ سلیمان که در  یک آسایشگاه روانی بستری است. دومان قائمی و سلیمان به خانه­ی رئیس شرکت می­روند، وسایل خانه را می­شکنند، در درگیری­ای مسلحانه زخمی می­شوند، به ساحل «دریایی» می­روند، در قایقی می­نشینند و می­میرند.

 فقر و فحشا فیلم مستندی است در موردِ فقر، فحشا، مرگِ «اخلاقِ اسلامی». فقر و فحشا از گفت­وگو با فاحشه­ها و دیگران پُر است؛ از تصاویرِ فقر. مقاله­­ی دوزخ پایتختِ یوسفعلی­ میرشکاک، که توسط خود او خوانده می­شود، سخن­رانی­ی پیش از خطبه­های نمازجمعه­ی رحیم­پور ازغدی و سه ترانه فیلم را کامل می­کنند.

    دردل لعل فیلم انتخاباتی­ی هاشمی رفسنجانی است. هاشمی رفسنجانی در نامه­ای به  دردانه، از تردیدها و یقین­هایش می­گوید؛ از دوراهی­ی شرکت یا عدم شرکت در انتخاباتِ ریاستِ جمهوری؛ از «تکلیفی» که بر شانه دارد.

   به پنج فیلمِ «برگزید»ه­ی خود از نزدیک­تر بنگریم؛ به تمثیل­ها و گفت­وگوها؛ به تمثیل­ها و گفت­وگوهایی که سرانجام در انتخابِ محمود احمدی­نژاد به ریاست جمهوری عریان می­­شوند؛ به سرانجام می­رسند. از تمثیل­های پراکنده در عروسی خوبان آغاز کنیم.

   

۳

عروسی­ خوبان از صحنه­ای در یک آسایشگاه روانی آغاز می­شود. گروهی از مجروحانِ جنگی در یک­دیگر می­لولند، خود را در جبهه تصور می­کنند، زیر تخت­ها پنهان می­شوند، با دست و اشیای گوناگون به یک­دیگر شلیک می­کنند، پشتِ یک­دیگر سنگر می­گیرند، روی زمین می­غلطند. آن­گاه به گذشته بازمی­گردیم؛ به نمایی از یکی از جبهه­های جنگ. بازگشت به یکی از جبهه­های جنگ خط فاصله­ای را برجسته می­کند؛ خط فاصله­ی توهم و واقعیت را؛ خطِ فاصله­ی «ارزش­های انقلاب اسلامی» و هجومِ «ضدارزش­های طاغوتی» را. همه­ی تمثیل­های جاری در عروسی خوبان این خط فاصله را برجسته تر می­کنند.

    در صحنه­ای از عروسی خوبان حاجی را می­بینیم که به اتفاق هم­سر و مادرِ هم­سرش در بنز پدرِ هم­سرش نشسته و از بیمارستان به سوی خانه می­رود. دوربین از دلِ علامت ­بنز شعارهایی را نشان می­دهد که بر دیوار نوشته شده اند؛ وعده­های خمینی در دوران انقلاب را: «ما سرمایه­داران و فئودال­ها را پای میز محاکمه می­کشیم.» واقعیتِ بازگشتِ «طاغوتی­ها» در علامت بنز متبلور شده است؛ «ارزش­های انقلاب اسلامی» در وعده­های خمینی بر دیوارها. سرمایه­داران و فئودال­ها هنوز بنز خویش را می­رانند. کمی بعد، در صحنه­ای دیگر، دوربین به سوی سردر یک سینما می­رود. کارگران مشغولِ تعویض آفیشِ یک فیلم هستند؛ آفیش فیلم دیار عاشقان، که فیلمی است از جنگ «سربازان اسلام» با «کفار بعثی»، را پایین می­آورند، تا به­جایش آفیشِ فیلمِ تاراج را  بچسبانند. تاراج تبلور واقعیت بازگشت «طاغوتی­ها» است؛ سقوط آفیشِ فیلمِ دیار عاشقان، تبلورِ سقوطِ «ارزش­های انقلاب اسلامی». کمی بعد نمایی از یکی از جبهه­های جنگ ایران و عراق را می­بینیم. موشک­ها شلیک می­شوند، آتش و دود همه جا را فرا می­گیرد. به صحنه­ای در اکنون باز­می­گردیم. خونی بر آفیش فیلمِ کوچه­مردها، که بر سردر سینمایی چسبانیده شده است، پاشیده می­شود؛ تمثیلِ «شهادت» مردانِ کوچه در جبهه­ها. مرگِ مردانِ کوچه در جبهه­ها واقعیت است؛ مرگ «ارزش­های انقلاب اسلامی»؛ مرگی که راه بر بازگشتِ «طاغوتی­ها» گشوده است. عروسی خوبان پُر از تمثیل است.

     تمثیل­های عروسی خوبان اما، نه تنها در حیطه­ی تصویرهای «ساکت»، که در حیطه­ی تصویر گفت­وگوها نیز می­چرخند. حاجی و هم­سر شرعی­اش به محضر آمده­اند، تا عقدِ خود را محضری کنند. حاجی بر صندلی نشسته است. دو نفر، بی­اعتنا به حضور او، در صندلی­های دو طرف او نشسته­اند و سخن می­گویند. یکی از آن­ها دلالی است زبان­باز و دیگری مشتری­ای به دنبالِ مِلکِ مناسب. دلال برای مشتری از  یک «طاغوتی» سخن می­گوید که مِلکِ خود را از دولت پس گرفته است: «... تا پارسال دولت رو مِلک دست گذاشته بوده، حالا دوباره حق به حق­دار رسیده.» در صحنه­ای دیگر همان دلال با همان مشتری از یک «طاغوتی»ی دیگر سخن می­گوید؛ از فروشنده­­ای دیگر: «اینم که چهل ملیونو داره می­ده بیست ملیون واسه اینه که برگرده خارج. زن و بچه­اش اون­جان.» در صحنه­ای دیگر دلالی دیگر با همان مشتری از «طاغوتی»­ای دیگر سخن می­گوید؛ از فروشنده­ای دیگر: «یک ملکِ دیگم دارم مالِ یه سرهنگِ سابقه. شانس آورده کرده بوده به اسمِ زنش ... درست­اش کنم واسه­ات؟» باز گشت «طاغوتی­ها»ی فراری واقعیت است؛ واقعیتی چُنان عریان که حاجی را موج پُشتِ موج می­گیرد. کمی بعد، در صحنه­ای دیگر، حاجی چنان از گفت­وگوی دلال­ها و خریدار به ستوه می­آید که لحظه­ی هجوم عراقی­ها، در جبهه­ها، در ذهن­اش زنده می­شود. چوب دست خود را، به صورتِ تفنگ، این­سو و آن­سو می­گیرد. همه را روی زمین می­خواباند و فریاد می­زند که عراقی­ها آمدند. حاجی فریاد می­زند و تصویر انگشت­های محضردار که بر دکمه­­های ماشینِ تحریر می­کوبد، همه­ی پرده را می­گیرد. صدای دکمه­های ماشین تحریر، صدای حاجی را محو می­کند؛ صدای دکمه­هایی که فهرستِ دارایی­ی «طاغوتی­ها­» را ثبت می­کنند؛ شکستِ «ارزش­های انقلاب اسلامی» را؛ تاراج قانونی را.

   عروسی خوبان شکست «ارزش­­های انقلاب اسلامی» را مویه می­کند؛ «ارزش­های انقلاب اسلامی» اما، تنها «ارزش­های اقتصادی» نیستند؛ که «ارزش­های اخلاقی» نیز  شکسته­اند. هستی­های حباب­گونه­ی واژگونه همه ­جا پراکنده­اند. در صحنه­ای از عروسی خوبان پدرِ هم­سرِ حاجی را می­بینیم که در عمقِ صحنه از هم­سرش سراغ پیژامه­ی خود را می­گیرد. بر سطحِ صحنه حباب­هایی می­چرخند که کمی بعد معلوم می­شود، توسط پسر عقب­افتاده­­ی خانواده از کف صابون به هوا می­روند. حباب­ها دو کارکرد دارند: هم واقعیتِ شخصیت پدرِ هم­سرِ حاجی را عریان می­کنند هم تسلطِ حباب­هایی را که جانشینِ آب شده­اند. پدر هم­سر حاجی لمپنِ عرق­خوری است که ریش و تسبیح اسلامی حجاب کرده است. در صحنه­ای از عروسی خوبان پسر و دختری برای عکس گرفتن به عکاسی­ی حاجی آمده­اند. دختر در مقابلِ دوربین روسری از سر برمی­دارد. سرخود را تراشیده است. حاجی از عدسی­ی دوربین دختر و پسر را واژگون می­بیند. «ارزش­های انقلاب اسلامی» واژگون شده­اند. «طاغوتی­ها» می­­آیند. حضور صدای محسن مخملباف در صحنه­ای از عروسی خوبان این حکم را مستند می­کند. در صحنه­ای از عروسی خوبان حاجی و هم­سرش  مشغول عکس گرفتن هستند که ماشین پلیس سر می­رسد. محسن مخملباف از گوشه­ای فریاد می­زند که آن­ها جواز دارند و دستور ادامه­ی فیلم­برداری را می­دهد. مأموری می­پرسد: «چه فیلمی؟» محسن مخملباف پاسخ می­دهد: «فیلم مستند

   عروسی خوبان از طریق تصویرهای تمثیلی شکست ارزش­های انقلاب را مستند می­کند. مقاله­­های رزمنده­گان در «روزنامه­های اسلامی» چاپ نمی­شود. از میان همه­ی عکس­هایی که حاجی از فقر و فساد گرفته است، تنها عکسی از یک گل آفتاب­گردان، که به تفنن گرفته است، چاپ می­شود. محتکران لباس اسلامی پوشیده­اند؛ گران­فروشانی که به روایت حاجی غیبت ندارند.

   عروسی خوبان در دل تمثیل­ها به ارزش­های قدسی­ای اشاره می­کند که از دست رفته­اند؛ به بنیان­های «عدالت و اخلاق اسلامی»؛ تصویر محوری زمینی، برای اشاره به محوری آسمانی؛5 مرثیه­ای بر مرگِ «اصولِ انقلابِ اسلامی». عروسی خوبان یک اخطار است: «درصفوف ایستاده بر نماز/ ابن­ملجم­ها فراوان اند باز6

 

۴

آژانس شیشه­ای با تصویر حاج­کاظم آغاز می­شود. حاج­کاظم بر کفِ یک آژانس هواپیمایی نشسته است و برای هم­سرش نامه­ای می­نویسد. صدایش به گوش می­رسد: «فاطمه، فاطمه­ی عزیز با تو حرف بزنم بهتره ... راستی امشب آخرین شب ساله. فردا سال تحویله. یادم نمی­یاد که تا حالا برات نامه نوشته باشم. چرا چرا چندتا وصیت­نامه نوشتم. وصیت نوشتن ساده­تره. تو وصیت لازم نبود دلیل بیارم. ولی حالا نوشتن سخته. مخصوصا اگه زیر نور چراغ گردون قرمز باشی. برقا رو قطع کردن. خرناسه­ی یکی از مهمونا بلند شده ...  راستی عباسم این­جاست ... کاش این­جا نیومده بود ... فردا روز سختیه. خیلی سخت ... بعید می­دونم سالم از دستشون در برم ... من به این کارشون یه ذره­ام ایراد نمی­گیرم. فقط خدا کنه اینام منو بفهمن.» حاج­کاظم به ماجرایی اشاره می­کند که چهار روز پیش آغاز شده است. حاج­کاظم می­نویسد: «چهار روز به پایان سال باقی بود.» در این چهار روز شخصیت­های اصلی­ی آژانس شیشه­ای چه می­گویند؟

شخصیت­های یک فیلم برمبنای کشمکشی ساخته می­شوند که در دلِ یک موقعیت جریان دارد. شخصیت­ها با کردار و سخن­شان همه­ی طرح و توطئه­ی فیلم را رقم می­زنند.7 کردار و سخن شخصیت­های آژانس شیشه­ای را ما اما، از منظر حاج­کاظم می­بینیم. از منظر حاج­کاظم، شخصیت­های آژانس شیشه­ای به  سه گروه تقسیم می­شوند. منادیانِ «ارزش­های جبهه»، منادیان «ارزش­های دنیوی»، «مردم». منادیان «ارزش­های جبهه» خود به دو گروه تقسیم می­شوند. حاج­کاظم و عباس حیدری در یک گروه جای می­گیرند؛ اصغر، حزب­الهی­ی موتورسواری که به کمکِ حاجی آمده است، در گروهِ دیگر.

حاج کاظم در بحبوحه­ی گروگان­گیری کفِ آژانس هواپیمایی می­نشیند و «قصه­»ی جنگِ ایران و عراق را برای گروگان­ها روایت می­کند: «یکی بود. یکی نبود. یه شهری بود خوش قدوبالا. آدمایی داشت محکم و قرص. ایام ایام جشن بود. جشن غیرت. همه تو اوج شادی بودن که یهو یه غول حمله کرد به این جشن. پیر مراد جمع گفت باید تازه نفسا برن به جنگ غول ... جوونایی که دوره­ی کرکریشون بود رفتن به جنگ.  غول غول عجیبی بود. یه پاشو می­زدی دوتا پا اضافه می­کرد. دستاشو قطع می­کردی چند تا سر اضافه می­شد ... بالاخره دست­وپای آقا غوله رو قطع کردن و خسته و زخمی برگشتن به شهر که دیدن پیرشون سفر کرده. یکی از پیر جوونای زخم­چشیده جاشو گرفت. اما یه اتفاق افتاده بود. بعضی این جوونا را  یه جوری نگاه می­کردن انگار غریبه می­بینن ... من شما رو نمی­شناسم، اما اگه مثل ما فارسی حرف می­زنین، پس معنی­ غیرتو می­فهمین. این غیرت داره خشک می­شه. کمکم کنین نذارین این اتفاق بیفته.» در «قصه»­ی حاج­کاظم دو نکته روشن است: خمینی «قافله­سالارِ عارف» انقلاب اسلامی است و خامنه­ای «عارفِ زخم­دیده­ای» که جا پای او گذاشته است. «بی­غیرت­ها» از راه خمینی فاصله گرفته­اند؛ از خامنه­ای. دفاع از «رزمنده­گان غیرتمند» دفاع از «ارزش­های انقلاب اسلامی» است؛ از رهبرانقلاب که تنها مانده­ است. حاج­کاظم اما، اعتقاد ندارد که کسانی که در مقابلِ او ایستاده­اند، کسوتِ دوستی از تن کنده­اند، برای او نظام جمهوری­ی اسلامی پیکر یک­پارچه­ای است؛ حتا اگر کسانی در آن حکم برانند که از «ارزش­های جبهه» فاصله گرفته­اند: «شهادت می­دم به ولایت شیعه. هرکس در این نظام  وظیفه و تکلیفی داره و من هم تکلیفی به گردن داشتم. من هیچ اعتراض و شکایتی نسبت به اشخاصی که ممکنه تا چند لحظه­ دیگه منو مورد هدف قرار بدن ندارم. اون­ها به وظیفه­ی خودشون عمل کردن و من هم.» حاج­کاظم خود را به عنوان پاس­دار «ارزش­های انقلاب اسلامی» روایت می­کند. «اصول­گرایی» که اعتقاد دارد که میان بی­بی­سی و عباس حیدری باید یکی را انتخاب کرد؛ که اعتقاد دارد توجه به سخنِ قدرت­های جهانی، «ارزش­های انقلاب اسلامی» را به سایه می­راند؛ که اعتقاد دارد امنیتی که به بهای پشت­کردن به «ارزش­های انقلاب اسلامی» به دست بیاید، پشیزی ارزش ندارد؛ که اعتقاد دارد هم­سر و پسران­اش، هر سه، مدیون عباس حیدری اند؛ که اعتقاد دارد حزب­الهی­های موتورسواری که  «ارزش­های انقلاب اسلامی» را فریاد می­زنند، به «ارزش­های انقلاب اسلامی» ضربه می­زنند؛ که اعتقاد دارد «دنیادوست»­هایی که در حاکمیتِ جمهوری­ی اسلامی حضور دارند، عباس حیدری­ها را فراموش کرده­اند. حاج­کاظم خود را به عنوانِ پاس­دار «ارزش­های انقلاب اسلامی» روایت می­کند؛ به عنوانِ منادی­ی «اخلاق و عدالت اسلامی»؛ درست مثلِ عباس حیدری.

    چه­گونه­گی­ی­ شخصیتِ عباس حیدری را نخست از زبان دیگران می­شنویم. حاج­کاظم او را چنین معرفی می­کند: «... اون آرپی­جی­زنِ گردانم بود. بچه­ی اطراف مشهد. گفت برای مداوا اومده. هیکلش آب شده بود.» هیکل عباس حیدری آب شده است؛ اما «شجاعت و ایثار» او فراموش­نشدنی است. حاج­کاظم «شجاعت» او را  فراموش نکرده است: «آقای دکتر این یه لاقبای دهاتی­ بدمشهدی با یک قبضه آرپی­جی ترکش­خورده غوغایی راه اندخته بود که ...» عباس حیدری به تواضع سخنِ حاج­کاظم را قطع می­کند؛ پیش از این اما، بهمن، یکی از بچه­بسیجی­های دکتر شده، به طنز، از «ایثار» عباس حیدری سخن گفته است: «این عباس آقا همین­جوریه. زمان جنگم فرار می­کرد می­رفت تو منطقه­ی جنگ. تو هیچ بیمارستانی طاقت نمی­آورد.» عباس حیدری رزمنده­ای «پُرایثار» است که دنیا را به هیچ گرفته است؛ «مستضعفی» که از هیچ­کس سهمی نمی­خواهد: «کی از اینا سهم خواست ... من با خدا معامله کردم، نه اینا ... مو توقعی نداشتم. مو سر زمین بودم با تراکتور، جنگم که تموم شد، برگشتم سر همون زمین بی تراکتور.» به روایتِ حاج­کاظم، عباس حیدری نماینده­ی «عدالت و اخلاق اسلامی» است؛ نماینده­ی کوچه­مردها؛ هم­شانه­ی حاج­کاظم؛ بخشی از اصغر.

   اصغر یکی از رزمنده­گانی است که به موتورسواران حزب­الهی پیوسته است؛ به موتورسوارانی که حاج­کاظم روش­شان را نمی­پسندد: «اون موتورا جاده می­خوان. من اصلا از این نمایشا خوشم نمی­یاد. دود اون موتوریا امثال منو عباسو خفه می­کنه. لطف کنن تشریف ببرن ... من خیبریم. اهل نِی، گور، آب. خیبری ساکته، دود نداره، می­سوزه.» حاج­کاظم روش حزب­الهی­های موتورسوار را نمی­پذیرد، اما در پذیرش یاری­ی اصغر تردید نمی­کند. به روایتِ حاج­کاظم، اصغر پاس­دار «ارزش­های انقلاب اسلامی» است، تنها باید روش دیگری برگزیند. اصغر بخشی از حاج­کاظم است؛ بخشی از عباس حیدری؛ بخشی از احمد هم. 

   احمد یک مامور امنیتی است که برای مذاکره با حاج­کاظم به آژانس آمده است. حاج­کاظم در جنگ ایران و عراق فرمانده­ی او بوده است. احمد بچه­ی جبهه است. هم از این­رو است که در بحبوحه­ی گروگان­گیری پشت­سرِ عباس حیدری، در کنار حاج­کاظم، نماز می­خواند. احمد سرانجام از نفوذِ خویش استفاده می­کند و خواستِ حاج­کاظم را برآورده؛ در تقابل با سلحشور که فکرِ دیگری دارد: «به­جون اون بچه­ها اگه بخوای فکرتو پیاده کنی، دیگه کوتاه نمیام.» به روایتِ حاج­کاظم احمد پاس­دار «ارزش­های انقلاب اسلامی» است؛ حتا اگر در کنارِ سلحشور بایستد.

   سلحشور یک مامور امنیتی است که با صدای بلند اعلام می­کند دوران «ارزش­های» حاج­کاظم به­سر آمده است: «یه دهه حرف زدی، هر کاری خواستی کردی، ما ساکت بودیم. کرکری خوندی ما ساکت بودیم. گرفتی ساکت بودیم. پس زدی ساکت بودیم. حالا اجازه بده ما حرف بزنیم. خانم­ها آقایان دوست­دارین یکی از این همسایه­ها دوباره به کشور ما حمله کنه. دوست دارین جنگ بشه خدای نکرده. ثبات. دهه­ی ما دهه­ی ثباته، امنیت. این کشورکی باید روی امنیت ببینه. کی باید روی ثباتو ببینه.» سلحشور ثبات را تبلیغ می­کند؛ آغاز دهه­ی پسرِ حاج­کاظم را: « ... دهه­ی منم نیست. دهه­ی پسرته.» سلحشور دهه­ی حاج­کاظم را پایان­یافته می­یابد؛ دهه­ی کسانی را که چشم به «گذشته» دارند: «شما از اونایی نیستید که بعد از جنگ فکر می­کردن که بقیه خوردن و بردن. حالا اومدید حقتونو از مردم بگیرید.» به روایت حاج­کاظم، سلحشور به نیابت از «مردم» از امنیت سخن می­گوید؛ «مردم» او اما، «مردم» حاج­کاظم نیستند.

   هیچ­یک از مسافرانِ آژانس شیشه­ای با حاج­کاظم، عباس حیدری و اصغر هم­دردی نمی­کند. مدیر آژانس «ارزش­های انقلاب اسلامی» را به جدال می­طلبد: «مگه برا اون هشت سال کشت­وکشتار از من اجازه گرفتی که الان حق و حقوقتو از من می­خوای...» مردی در جواب زنی که از عباس حیدری پرسیده است، «پسرجون رفیقت موجی شده»، پاسخ می­دهد: «اینا موجی نیستن خانم. اینا پولی اند.» زنی خطاب به عباس حیدری می­گوید: «شما مقاصدتون سیاسیه و ما رو ملعبه­ی این سیاست­بازیتون کردین. کیه که نمی­دونه که شما به اندازه­ی کافی از این جنگ غنائم بردید: یخچال، کولر، بلیط هواپیما، حق تحصیل دانشگاه و هزار چیز دیگه که من نمی­دونم. پس دیگه چی می­خواید؟» یک حاجی­­ی بازاری خطاب به حاج­کاظم می­گوید: «جنابعالی هیچ فکر کردید با کدوم پول به جنگ اون آقاغوله می­رفتین. این پولِ من و امثال من بود که به دستتون می­رسید ... آخه این چه راهیه انتخاب کردین. مثل بقیه­ی رفقات یه سری به حجره­ی ما می­زدی.» به روایت حاج­کاظم، «مردمی» که به دنیا آلوده­ اند، هیچ­چیز را جز از منظر منافع مادی نمی­بینند.

    آژانس شیشه­ای یک فیلم روایی است که  صدای خود را در روایت حاج­کاظم رسا می­کند؛ در دلِ زنجیره­ی رویدادها؛8 در دل گفت­وگوها. روایتِ محوری زمینی؛ برای اشاره به محوری آسمانی؛ مرثیه­ای بر مرگِ «اصولِ انقلاب اسلامی». آژانس شیشه­ای یک حسرت است؛ حسرتِ تداوم راه حاج­کاظم که در پایان جاپایش، بر کف خیابانی که خط عابر پیاده­اش به تازه­گی رنگ شده است، به­جای می­ماند: «هرکه دارد هوس کرب و بلا، بسم­اله 9

 

۵­

قارچ سمی با نمایی از یکی از­ جبهه­­های جنگ ایران و عراق آغاز می­شود. تانکی جلو می­رود؛ صدای تیراندازی می­آید؛ صدای گریه­ی یک بچه. جسدها همه جا افتاده­اند. رزمنده­­­ای که کمی بعد معلوم می­شود نام­اش دومان قائمی است، اسبی سپید را می­بیند که در جبهه سرگردان است. همه جا آتش گرفته است . اندکی بعد به اکنون بازمی­گردیم. دومان قائمی بر روی پلی ایستاده است. دست را به دو سو گرفته است. زن جوانی، که کمی بعد معلوم می­شود نام­اش بیتا صفیری است، دست را در فضا جلو می­برد؛ انگار می­خواهد دومان قائمی را از سقوط حفظ کند. به جبهه بازمی­گردیم. دومان قائمی، زخمی، بر خاک افتاده است؛ سر بر دست. به اکنون بازمی­گردیم. دومان قائمی در بیمارستانی سر بر دستِ زخمی گذاشته است.

    از این پس همه­ی قارچ سمی رفت و برگشتی است میانِ گذشته و اکنون. میان جبهه­های جنگ ایران و عراق و واقعیت تلخ؛ میان اشیا و شخصیت­ها. در میان همه­ی این اشیا و شخصیت­ها اما شش عنصر نقشِ تمثیلی دارند. اسب، بیتا صفیری، سلیمان، قایق، دریا، پاره­ای از نام­ها. اسبِ بی­سوار در جبهه چرخ می­زند. سربازان به خاک افتاده­اند؛ «ارزش­های انقلاب اسلامی» به خاک افتاده­اند. «منجی­»ای که قرار است جهان را به «عدالت و اخلاق اسلامی» راه­نمایی کند، بر اسب نیست. اسب بی سوار است. بیتا صفیری زن جوانی است که اسب و سوار را جست­و­جو می­کند. پیش از ملاقات با دومان قائمی اما، هیچ­چیز نیافته است. نامزد او بچه­ای است که زیر ابرو برمی­دارد و در مهمانی­های پُردود و الکل شرکت می­کند. بیتا صفیری مبهوتِ دومان قائمی­است؛ چنان که خود را تکه­ای از او می­یابد. هر ضربه­ای که بر دومان قائمی فرود آید، بیتا صفیری را تکان می­دهد. دومان قائمی مرگ خود توسط آدم­کشان را کابوس می­بیند. بیتا صفیری تکان می­خورد. دومان قائمی در زدوخوردی با عوامل رئیس شرکتِ ساختمانی، مشت می­خورد. بیتا صفیری تکان می­خورد. در زندان، گروهی، به اجبار، به دومانِ قائمی مواد مخدر تزریق می­کنند. بیتا صفیری تکان می­خورد. دومان قائمی در خانه­ی رئیسِ شرکت تیر می­خورد. بیتا صفیری تکان می­خورد. بیتا صفیری اسب و سوار را جست­وجو می­کند؛ دریا را. در راه همین جست­وجو است، که شعری را می­خواند که خود ترجمه کرده است؛ شعری در ستایش دریا: «اگه یه چاله­ی کوچک آب باشی، یه سنگ ریزه می­تونه داغونت کنه. اما اگه یه دریا باشی هیچی نمی­تونه تکونت بده.» بیتا صفیری دریا را ستایش می­کند؛ «پهنه­ی رزمنده­گان اسلام» را؛ پهنه­ی سلیمان را.

  سلیمان یکی از هم­رزمان دومان قائمی در جبهه­های جنگ ایران و عراق بوده است. او مجروح جنگی است؛ یک موجی که در یک آسایشگاه روانی بستری است. روزی سلیمان به هم­راه دومان قائمی به منطقه­ای می­رود که قرار است دومان قائمی و شرکایش در آن­جا شَهرکی بسازند. در منطقه «دریایی» هست؛ اسکله­ی کوچکی و قایقی. سلیمان به هم­راه دومان قائمی در قایق می­نشیند

و بر «دریا» می­رود. بر «دریا» به یاد روزی می­افتد که در یکی از جبهه­های جنگ ایران و عراق هدایت قایقی را به­عهده داشته و دومان قائمی یکی از غواصانِ او بوده است. سلیمان به یاد می­آورد که فریاد می­زده است: «به نام خداوند بخشنده­ی مهربان.» دومان قائمی و سلیمان پس از آن که در خانه­ی رئیسِ شرکت تیر می­خورند، به همان منطقه می­آیند، در همان قایق می­نشینند و می­میرند. لحظه­ای پس از مرگ آن­ها بیتا صفیری سر می­رسد و قایق را بر «دریا» هُل می­دهد. صدای اسب می­آید: «خسته­ی عاصی! راحت شدی؟»

   در لحظه­ی مرگ دومان قائمی و سلیمان، اسب، بیتا صفیری، قایق، «دریا» با آن دو می­آمیزند تا یک خطِ فاصله را پُررنگ کنند. در یک­سوی خط یاورانِ «ارزش­های انقلاب اسلامی» ایستاده­اند؛ دومان قائمی، سلیمان، بیتا صفیری، هم­سر دومان قائمی. در سوی دیگرِ خط «مسلمان­نمایان دنیادوست» ایستاده­اند؛ قدرتمندانی که دومان قائمی را برای تزئین ویترین خود می­خواسته­اند. نام و نشان آن­ها خود تمثیلِ قلبِ «ارزش­های انقلاب اسلامی» است:نام رئیس شرکتی که به تاراج دست گشوده است؛ صدیقی است؛ نام یکی از اعضای پشت­هم­اندازِ شرکت، ناصر امینی؛ نامِ خودِ شرکت، آرمان­گستر. در قارچ سمی «صداقت» و «امانت» و «آرمان» کسوتِ جعلی پوشیده­اند.

   قارچ سمی در دلِ تمثیل­ها به «ارزش­های قدسی»­ای اشاره می­کند که از دست رفته­اند؛ به بنیان­های «عدالت و اخلاقِ اسلامی»؛ مرثیه­ای بر مرگِ «اصولِ انقلابِ اسلامی». قارچ سمی یک فریاد است: «تا کجا می­شود با این مرداب مماشات کرد؟»10

 

 ۶

 ­­فقر و فحشا با تصویرِ چند قلیان آغاز می­شود. قلیان­ها بر میزی ردیف شده­اند، کسی آتش­گردانی می­چرخاند، صدای سازی شنیده می­شود. تنها فصلِ فیلم عدل نام دارد. تصویر تابلوی کوچه­ای که برآن واژه­ی عدل نوشته شده است، مُهرگونه­ای می­خورد. عدل خود به چند زیرفصل تقسیم می­شود: به خاطر نان شب، زنان شوهردار، سفارش تلفنی، منشی سه­کاره، ویلا با ژیلا، شغل من فحشا است، خرج تحصیل، صادرات غیر نفتی. همه­ی زیرفصل­های فقر و فحشا بر فحشا متمرکز می­شوند. به خاطر نان شب به زنده­گی­ی فاحشه­هایی اشاره می­کند که از فقرِ خویش سخن می­گویند. زنان شوهردار رواج فحشا در میان زنان شوهردار را تصویر می­کند. سفارش تلفنی گفت­وگوی تلفنی با یک زنِ پاانداز را محور قرار می­دهد. منشی سه­کاره به زن­هایی توجه می­کند که در کنار شغل­های «معمولی» خودفروشی نیز می­کنند. ویلا با ژیلا عنوانی است برای ماجرای فحشا در شهرهای شمالی­ی ایران؛ اجاره­ی خانه و فاحشه یک­جا. شغل من  فحشا است بار دیگر گفت­وگو با گروهی فاحشه را موضوع می­کند. خرج تحصیل دانش­جویانی را در نور می­آورد که برای گذرانِ زنده­گی­ خودفروشی می­کنند. صادرات غیرنفتی فاحشه­­هایی را دنبال می­کند که به دوبی صادر می­شوند.

   فقر و فحشا یک فیلم مستندِ مقوله­ای- خطابی است. فیلم مستند مقوله­ای بر موضوعی ویژه متمرکز می­شود.11 فیلمِ مستند خطابی موضوعی ویژه را تبدیل به ابزارِ القای یک نظر می­کند؛ تبدیل به ابزاری برای اقناع بیننده.12 در راه القای یک نظر اما، فیلم مستند خطابی به چیزهای زیادی رجوع می­کند؛ از آن میان به یک یا چند منبع.13 جنبه­ی مقوله­ای­­ی فقر و فحشا بر گفت­وگو متکی است؛ گفت­وگو با زنان فاحشه، مردان جوان، دست­فروشان، آوازه­خوانان دوره­گرد. جنبه­ی­ خطابی­ی فقر و فحشا اما، از جمله، به پنج منبع رجوع می­کند: به سخن­رانی­ی پیش از خطبه­های نماز جمعه­ی رحیم­پور ازغدی، مقاله­ی دوزخ پایتخت یوسفعلی میرشکاک که توسطِ خود او خوانده می­شود، سخن یکی از رزمنده­گان در یک برنامه­ی رادیویی و دو ترانه.

   سخن­رانی­ی رحیم­پور ازغدی در سه بخش در فقر و فحشا گنجانده شده است. رحیم­پور ازغدی در تکه­ای از بخش اول سخن­رانی­اش چنین می­گوید: «پیامبر اکرم فرمود هر جا ستمی بر مردم برود ... و حکومتی­ها بی­اطلاع بمانند یا مطلع بشن ولی مدارا بکنن نقض پیمان رسول­اله شده.» در تکه­ای از بخش دوم چنین: «پیامبر فرمود بخورید، اما تنها نخورید... سر سفره هم متفرق نشید ... بخورید اما تنها تنها نخورید.» در تکه­ای از بخش سوم چنین: «پیامبر فرمود چند گروه اند که آبروشون محترم نیست. یکی­شون کسانین که بر مسند قدرتن، اما ستم می­کنن. روحانیونی که نان دین می­خورن و خدمت به دنیای خودشون می­کنن ... حاکمانی که سوءاستفاده می­کنن از قدرت ... ثروتمندانی که حق اله و الناس را در ثروت و سرمایه­شون ادا نمی­کنن.» رحیم­پور ازغدی بر لزومِ حفظِ «ارزش­های انقلاب اسلامی» تأکید می­کند؛ بر «عدالت و اخلاق اسلامی»؛ بر لزومِ ستیز با «دنیادوستانِ مسلمان­نما». یوسفعلی­ی میرشکاک نیز چنین می­کند.

     ­یوسفعلی میرشکاک در فقر و فحشا تکه­هایی از مقاله­­ی دوزخ پایتختِ خویش را در شش بخش می­خواند؛ در تکه­ای از بخش اول چنین: «امام ششم ... فرمودند تهران می­شود قصرهایش قصرهای بهشت؛ زن­هایش همانند حورالعین، لباس اهل کفر می­پوشند، تمکین نمی­کنند از شوهران خود. از تهران بگریزید به قله­ی کوه­ها و از سوراخی به سوراخی چون روباه.» در تکه­ای از بخش دوم چنین: «... تاکجا می­شود با این مرداب مماشات کرد. عجب حوصله­ای دارند کسانی که سیاست را با سخنوری یکی انگاشته­اند ... تهران این دوزخ رنگارنگ آینه­گردان بحران ایمان­شکن انسان­شکاری است که نام تهاجم فرهنگی به خود گرفته است.» در تکه­ای از بخش سوم چنین: «این دژ جادو در فرادست از محله­های ملیونرنشین پاریس و لندن زیباتر است و در فرودست از هارلم و حاشیه­ی دهلی و بمبئی کثیف­تر و رقت­انگیزتر. بالای این دژ طلا آباد است؛ پایین آن حلبی­آباد ... آن­چه موجب بحران­های غیرقابل کنترل و پی­درپی می­شود پُر شدن مغاک­ها از همترازی­ فرهنگی و اخلاقی است.» در تکه­ای از بخش چهارم چنین: «روزی که پایتخت را می­ساختند آن را همچون آینه­ای از پولاد صیقل­خورده روبروی غرب قرار دادند تا هم تمام آنچه را در فرنگ می­گذرد در آن منعکس کنند و هم با هر ایمان آهن­شده­ای از در ستیز درآیند.» در تکه­ای از بخش پنجم چنین: «تا تهران آینه­­دار عفریت غرب است، نه تنها دورافتاده­ترین روستاهای ما نیز به بلای پایتخت­­زدگی گرفتار خواهند آمد، بلکه خود نیز با سر به درونِ تباهی فرو خواهیم رفت.» بخشِ پایانی­ی دوزخ پایتخت تکه شعری است: «هم مرگ بر زمان شما نیز بگذرد/  هم رونق جهان شما نیز بگذرد/ وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب/ بردولت آشیان شما نیز بگذرد/ ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ­طبع/ این گرگی­ شبان شما نیز بگذرد/ آن­کس که اسب داشت غبارش فرونشست/ گَردِ سم خرانِ شما نیز بگذرد/ در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت/ این عوعو سگان شما نیز بگذرد.» یوسفعلی میرشکاک بر تباهی­ی «ارزش­های انقلاب اسلامی» مویه می­کند، ارزش­های غربی را به جدال می­طلبد، بر مغاکِ بین فرادستان و فرودستان انگشت می­گذارد، مرگِ «دنیادوستانِ مسلمان­نما» را بشارت می­دهد؛ برآمدن دوباره­ی «ارزش­های جبهه» را؛ هم­شانه با یکی از رزمنده­گان.

  در صحنه­ای ­از فقر و فحشا صدای رزمنده­ای را می­شنویم که به برنامه­ی راه شب تلفن کرده است؛ گله­مند از فراموش­شده­گی: «... دانشجو بودم که جنگ شد ... وقتی برگشتم درسم را تمام کردم ... شیمیایی هستم. به خاطر عدم تواناییم پدری نکردم. پسر بزرگم  به اعتیاد کشیده شد. زنم از من طلاق گرفت ... دلم تنگ بود گفتم زنگی بزنم به راه شب که بگم مردم مارو فراموش نکنید ... ارزش­ها عوض شده ... خدا همون خداست ... مردم همون مردمن. راه شبم همون راه شبه. یادمه... یک ساعت قبل از عملیاتِ کربلای چهار بود ... من داشتم به راه شب گوش می­کردم ... بعدم مارو خبر کردن که هرکس دارد هوس کرب­وبلا، بسم­اله.» رزمنده­ی ویران بر مرگ «ارزش­های انقلاب اسلامی» نوحه می­خواند. دو ترانه­ از ترانه­هایی که در فقر و فحشا به گوش می­رسند اما، هم خبرِ ظهور یک مرد خدا را می­دهند، هم به ابن­ملجم­ها هشدار. تکه­ای از ترانه­ی نخست چنین است: «یکی میگه اُ منفی، یکی میگه مثلِ قصره، مردی خونشو فروخته تیترِ روزنامه­ی عصره ... آره خونشو فروخته، واسه بچه­ش نون خریده. مردی خونش اُ منفی است، اما خونه­اش عینِ قصره ... یکی همیشه خوبه کیمیا سرشته. آدرس خدا رو داره. میگه خونمون بهشته.» تکه­ای از ترانه­ی دوم چنین: «نه فقط حرفی از آهن مانده است/ شمع بیت­المال روشن مانده است ... درصفوف ایستاده بر نماز/ ابن­ملجم­ها فراوان اند باز ... من به در گفتم ولی بشنوند/ نکته­ها را موبه­مو دیوارها

   فقر و فحشا، عروسی خوبان، آژانس شیشه­ای و قارچ سمی را در خود گوارده است. اخطار جاری در عروسی خوبان را در عبارتی می­بینیم که در یکی از ترانه­های فقر و فحشا به گوش می­رسد: «درصفوف ایستاده بر نماز/ ابن­ملجم­ها فراوان اند باز.» حسرتِ آژانس شیشه­ای را در خاطره­­ی رزمنده­ای می­بینیم که در فقر و فحشا سخن می­گوید: «هر که دارد هوس کرب و بلا، بسم­اله.» فریادِ قارچ سمی را در عبارتی از مقاله­ی دوزخ پایتخت می­بینیم که در فقر و فحشا به گوش می­رسد: «تا کجا می­شود با این مرداب مماشات کرد؟» فقر و فحشا، عروسی خوبان، آژانس شیشه­ای، قارچ سمی را در خود گوارده است؛ «بشارت» و تهدیدش را یک بار دیگر بنگریم: «یکی همیشه خوبه کیمیا سرشته، آدرس خدا رو داره میگه خونمون بهشته ... من به در گفتم ولی بشنوند/ نکته­ها را موبه­مو دیوارها ... در مملکت چو غرش شیران گذشت­ و رفت/ این عوعو سگان شما نیز بگذرد

    بر خاکِ فقر و فحشا خوبِ کیمیا سرشت آیا جز محمود احمدی­نژاد است؟ دیوارهایی که باید بشنوند عوعوی گذرای سگان­ را آیا جز علی­اکبر هاشمی رفسنجانی و یاران او یند؟ در دل لعل همه­ی فقر و فحشا را به ستیز می­خواند؛ همه­ی چیزهایی را که در خود گوارده است.

 

۷

 دردل لعل، فیلمِ انتخاباتی­ی هاشمی رفسنجانی، نیز یک فیلمِ مستندِ مقوله­ای- خطابی است؛ روایتِ ماجرای تردیدهای هاشمی­ رفسنجانی برای شرکت در انتخابات؛ تلاش برای اثباتِ لزومِ پیوند میان «ارزش­ها و دنیای جدید». گفتار متنِ در دل لعل را خود هاشمی رفسنجانی می­خواند؛ در قالب نامه­ای برای دردانه؛ با صدایی پُر از بغض. جنبه­ی خطابی­ی در دل لعل بر گفتارِ هاشمی­ رفسنجانی و تصویرهایی محوری متکی است. تصویرهای محوری تمثیل­های ساده­ای هستند؛ تصویرِ دختربچه­ای با پیراهن سپید و روسری­ی سبز؛ تصاویری از «ایران آبادان»؛ ساختمان­های بلند؛ کارخانه­ها؛ متروها؛ تصویری از هجومِ نیروهای آمریکایی به عراق در تلویزیونی که در مقابلِ هاشمی رفسنجانی، در یکی از اتاق­های، او روشن است. دختربچه­ای که  پیراهن سپید بر تن و روسری­ی سبز بر سر دارد، تمثیل پیوند اسلام و ایران است؛ «اسلامِ سبز» و «ایران سپید». تصاویر «ایرانِ آبادان» تمثیلِ لزوم سازنده­گی؛ تصویر هجوم آمریکا به عراق تمثیلِ عاقبتِ شوم پافشاری بر «ارزش­های جبهه». گفتارِ هاشمی رفسنجانی نیز گردِ همین تمثیل­ها می­چرخد.

   هاشمی رفسنجانی در تکه­ای از نامه­اش به دردانه، در توصیفِ خواستِ مردم چنین می­گوید: «دیروز یکی می­گفت: تدبیر می­خواهیم و عقل.» تدبیر و عقل اما، یعنی صدای دستگاه­ها در کارخانه­ها: «تیرماه پارسال بازدیدی بود از یک کارخانه. مهندسی جوان پرسید: آقای هاشمی شما اهل موسیقی هم هستید. تعجب کردم. گفتم کم. گفت چرا هستید. گوشتان را بیاورید و گوش خود را نزدیک دستگاه برد. من هم همین کار را کردم. گفت: می­شنوید؟ گفتم: چه را؟ گفت: موسیقی ...  ما در این کارخانه اسم­اش را گذاشته­ایم سمفونی زند­گی.» در صحنه­ی پایانی­ی در دل لعل هاشمی رفسنجانی دست دختربچه­­ای که پیراهن سپید بر تن و روسری­ی سبز بر سر دارد را گرفته است و به سوی آینده گام می­زند؛ پیش از این مرگ «ارزش­های گذشته» را اعلام کرده است: «در هر قدم گذشته حرفی است برای گفتن و در هرقدم آینده هزار حرف.» چنان می­نماید که هاشمی رفسنجانی در پاسخ محمود احمدی­نژاد سخن می­گوید؛ که لباس بسیجی پوشیده، چفیه بر گردن انداخته و در مراسم شکوه همبستگی بسیجیان چنین می­گوید: «بعضی انسان­های ضعیف در بین ملت ما مدیران، مسئولان و خدمتگزاران ملت را به تسلیم و کوتاه آمدن در مقابل زیاده­خواهی­های سیری­ناپذیر سلطه دعوت می­کنند. اما آنان باید بدانند در بین ملت ما حتی به پشیزی نمی­ارزند ... امروز برای تحقق آرمان­های خود بیش از گذشته در جای­جای زندگی و در تمامی عرصه­های داخلی و خارجی نیازمند حاکمیت تفکر بسیجی هستیم14

۸

عروسی خوبانِ محسن مخملباف، آژانس شیشه­ای­ی ابراهیم حاتمی­کیا، قارچ سمی­ی رسول ملاقلی پور، فقر و فحشای مسعود ده­نمکی، همه، پیروزی­ی «اصولِ» محمود احمدی­نژاد را آرزو می­کنند. عروسی­ خوبان در سالِ ۱۳۶۷ ساخته شده است؛ پس از جنگِ ایران و عراق؛ ماه­هایی پیش از «کابینه­ی سازنده­گی»ی هاشمی رفسنجانی. آژانس شیشه­ای در سال ۱۳۷۶ساخته شده است؛ در آغاز دوره­ی اول کابینه­ی محمد خاتمی؛ کابینه­ی «توسعه­ی سیاسی». قارچ سمی در سال ۱۳۸۰ساخته شده است؛ در روزهای پایانی­ی دوره­ی اول یا روزهای آغازین دوره­ی دوم کابینه­ی محمد خاتمی. فقر و فحشا در سال ۱۳۸۳ ساخته شده است؛ در ماه­های پایانی­ی دوره­ی دوم کابینه­ی محمد خاتمی. عروسی خوبان آغاز یک دوران را اخطار می­کند؛ آژانس شیشه­ای پایان یک دوران را حسرت می­برد؛ قارچ سمی «عفونت» یک دوران را فریاد می­کند. فقر و فحشا پایانِ یک دوران را تهدید می­کند. در دل لعلِ کمال تبریزی در مقابل این فیلم­ها، همه، می­ایستد.

   روزنامه­ای که در عروسی خوبان تنها تصویرِ گل آفتاب­گردانِ حاجی را چاپ می­کند، مبلغ همان تصویرهایی است که در در دل لعل پراکنده­ اند؛ قطار زیرزمینی، درخت­های سبز. سخن حاجی، در عروسی خوبان که گران فروشان غیبت ندارند با سخن رحیم­پور ازغدی در فقر و فحشا که آبروی روحانیونی که نان دین می­خورن و خدمت به دنیای خودشون می­کنن محترم نیست، هم­سرشت است. صدای محسن مخملباف که عروسی خوبان را یک فیلم مستند می­خواند، تصاویر عروسی خوبان و فقر و فحشا را هم­جنس می­کند؛ دوربین حاجی و دوربین فیلم­بردارِ فقر و فحشا را. مقاله­ی دوزخ پایتخت، در فقر و فحشا که تهران، این دوزخ رنگارنگ، آینه­گردان بحران ایمان­شکن انسان­شکاری است، توجیه گلوله­­­هایی است که دومان قائمی و سلیمان در قارچ سمی ­به­سوی صدیقی و ناصر امینی شلیک می­کنند.

   روایت شانزده سال جدال جناح­­هایی از جمهوری­ی اسلامی را در آینه­ی پنج فیلم «برگزیده­»ی ما نیز می­توان دید. «اصول­گرایی­ی اسلامی­»­ی احمدی­نژاد در آینه­ی عروسی خوبان، آژانس شیشه­ای، قارچ سمی، فقر و فحشا چهره می­آراید؛ «عمل­گرایی­ی اسلامی»ی هاشمی رفسنجانی در آینه­ی در دل لعل. انتخابات ریاست جمهوری، در ایران، به انجام رسیده است. از جدالِ قارچ­های سمی و دل­های تاریک تنها فقر و فحشا به­جای مانده است.

 

دی­ماه ۱۳۸۴ 

پی­نوشت­ها:

1-  صدر، حمید. (1381)، درآمدی بر تاریخ سیاسی سینمای ایران، تهران، صص 277 و 274

2- همان­جا، ص 278

3- همان­جا، صص 309- 308

4- همان­جا، صص 312- 310. فهرستی از گروه دوم فیلم­های این دوران، در این صفحه­ها ثبت شده است.

5- جانستن، رابرت کی. (1383)، معنویت در فیلم، ترجمه: فتاح محمدی، صص 283- 251

6- ده­نمکی، مسعود. (1384)، فیلمِ فقر و فحشا، تکه­ای از یک ترانه

7- بوردول، دیوید؛ تامسون، کریستین. (1377)، هنر سینما، ترجمه­ی فتاح محمدی صص 78- 76

8- همان­­جا، ص 73

9- ده­نمکی (1384)، تکه­ای از سخنِ یک رزمنده در برنامه­ی راه شبِ رادیو ایران.

10- همان­جا، تکه­ای از مقاله­ی دوزخ پایتختِ یوسفعلی میرشکاک

11- بوردول؛ تامسون (1377)، صص 116- 115

12- همان­جا، صص 124- 123

13- همان­جا، ص 124

14- نشریه­ی الکترونیکی­ی اخبار انصار (19/10/1384)، در خبری زیرِ «عنوانِ عصبانی باشید و با این عصبانیت بمیرید!»  

« مطلب قبلی   مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.