|
توجه به تلاش هنرمندانه، بهویژه در ادبیات و نقاشی همیشه ویژهگیی اصلیی نوشتههای ژولیا کریستوا بوده است، چرا که از نظر کریستوای روانکاو، میان تولید هنری و زندهگیی فردی گسسستی وجود ندارد. هرچند که این یگانهگی به این معنا نیست که اثر هنری تنها بازتابی است از نیت یا شخصیت هنرمند. با توجه به جانسختیی میراث ساختارگرایی و پساساختارگرایی موضعِ کریستوا شاید تعجبآور بهنظر برسد.
علیرغم اینکه کارکرد هنر میتواند بر حالت روانشناسانهی سوژه، برای نمونه عشق یا مالیخولیا، استوار باشد، کریستوا هنر را کمتر به عنوان ابژه، که بیشتر به عنوانِ فرایند یا عملی ارزیابی میکند که سوژه را میآفریند. هنر هم سوژه را میآفریند هم ابژه را؛ به همین خاطر است که کریستوا بر مفهوم «عمل»، که پیشفرض وجود ابژه است، اصرار میکند.
باید توجه کرد که همهی آثار هنریی بزرگ، برای نمونه آثار مالارمه، جویس، و آرتو، والایشهای ماهرانهی بحرانهایی هستند که به عنوان بحرانهای روانپریشی شناخته میشوند. بهسادهگی میتوان گفت آدمی، از طریق کار و بازیی نشانهها، بحران ذهنیتی را که بنمایهی آفرینش است به مثابه پیششرط امکان بقا اتخاذ میکند. حتا میخواهم بگویم که نشانهها هستند که جسم را میسازند یعنی اگر هنرمند کار نکند، اگر موسیقی، کتاب یا مجسمهاش را خلق نکند، حال و روز خوبی نخواهد داشت. قدرت نمادین تولید هنری در شکل بخشیدن و هویت بخشیدن به جسم، در متنهای مدرن قابل مشاهده است.
کنش زیباشناسیی بالقوه در دسترسِ همه قرار دارد، حتا اگر تولید ابژهای قابل تحسین برای همهگان میسر نباشد؛ هرچند معادل دانستن هنر با ابژه بُتواره کردن هنر است. یکی از اشارههای کریستوا میتواند به بحث ما کمک کند:
«هنر امکانی است که در آن نارسیسم شکل میدهد و آرمان نامحسوس است. . . در آرمانیترین شکل، هنرمند موفق میشود تولید خویش را نسبی و محتمل کند، تو گویی که این تولید نظام زندهای است که تنها بر باز بودن به سوی دیگری متکی است. زندهگی، اثر هنری: مگر غیر از این است که اینها را تنها به میزانی که پذیرای خویشخوارشماری و تسلیم دوباره به شعلههای عشق و زبان باشند، میتوان اثر خواند.»
دیدگاه کریستوا دربارهی هنر دیدگاهی ایستا و بُتواره نیست، بلکه دیدگاهی است بهتمامی پویا: برپا دارنده است و نه برپاشده. این مفهوم پویا از هنر با بحران جاریی ما سخن میگوید؛ با شرایطی که در آن قابلیتهای نمادین و پندارین تحلیل رفته اند: غیاب عشق و حضور مالیخولیا و افسرده گی، دامنِ بخش عمدهای از انسانها را در پایان قرن گرفته است. تصویری که کریستوا در آخرین کتابش Soleil noir عرضه کرده است، گویای چنین شرایطی است. کتاب قصههای عشقِ کریستوا شرایطی را تصویر میکند که ما تا حدودی در آن بهسربردهایم؛ یا مشتاقاش هستیم. بگذارید ابتدا برخی از جنبههای مهم نظریهی روانکاوانهی کریستوا و ارتباط آن با نظریهی هنر را یادآور شوم.
جدایی و بازتاب آن
علیرغم اینکه کریستوا فرد را در مقابل جامعه یا جامعه را در مقابل فرد قرار نمیدهد؛ اما در درجهی نخست بر ذهنیت افراد تأکید میکند، نه بر بافتِ اجتماع. به علاوه، روانکاوی در فرانسه به طور عام، و روانکاویی کریستوا به طور خاص، به کتابهای توتم و تابو و موسا و یکتاپرستیی فروید اعتبار میدهد. کریستوا در هر دوی این متنها جاذبههای نظری مییابد، چراکه آنها برای درک مناسبات مشترکِ میان حیات فردی و حیات اجتماعی چهارچوبی فراهم میکنند. برای اینکه فرد به یک انسان اجتماعی بدل شود، باید زبان را با کارآمدی بهکار برد. زبان هم بنیانگذار فردیتها، یا سوژهها، است و هم بنیانگذار حلقهی اجتماعیی بین آنها. این بنیانِ نظم نمادین لاکان است. زبان وسیلهای است که به کمک آن هر سوژه توان تولیدِ تصاویر واقعی و فانتزی را خواهد داشت؛ وسیلهای برای ایجاد نظمی که لاکان آنرا پندارین نامیده است. پندارین مکانِ شکلگیری منِ آرمانی است. واقعی از منظرِ لاکان چیزی است که آنرا نه از طریق قلمرو نمادین میتوان به دست آورد و نه از طریقِ قلمرو پندارین. واقعی چیزی است که نمادین، و بازنموده نمیشود؛ یا بیان نمیشود. اگر سوژه در قلمرو نمادین و قلمرو پندارین زندهگی میکند، واقعی در بردارندهی مرگ است. بنابراین، واقعی در زبان بر سوژه غلبه میکند و بر آن پیشی میگیرد.
تا جایی که ساختار مثلثیشکلِ واقعی، نمادین و پندارین مورد نظر است، کریستوا آثار لاکان را مسلم میگیرد. اگرچه باید اذعان کرد که بر مبنای اندیشهی لاکان قلمرو نمادین و قلمرو پندارین، هنگامی که با فرایندهای واقعی مرتبط میشوند، بهطور کامل انتزاعی نیستند. از این منظر کریستوا از لاکان پیشی میگیرد. برای نمونه، سوژهی لاکان ترجیح میدهد سوژهی زبانشناسیک از پیش مفروض باشد؛ سوژهی اشتیاق در جستوجوی ابژهی اشتیاق. اما از نظر کریستوا نه تنها باید بر مبنای از پیش اندیشیدهشدهها اندیشید، که همچنین باید در جهتِ انجامِ وظیفهی ناممکن وارد کردن واقعی به نمادین یا افزایش قابلیتهای نمادین و پندارین تلاش کرد.
در مراجعه به مفهوم فرایندهای واقعی، مادر خاطرهی تجربیی کورای (قلمرو غریب) مادری را تجدید خواهد کرد. مادر در آستانهی محل ورود واقعی به نمادین میایستد. در مادر است که سائقها به مثابه بنیانِ مادیی زبان، هنر و ذهنیت متجلی میشوند. اکنون ما از کورای »سمیوتیک» سخن میگوییم که واقعی و، از این رهگذر، مرگ را یادآور میشود؛ که همزمان نشانهی حرکتهای آغازین کودک در جهت جدایی از مادر نیز هست. در اینجا زندهگی و مرگ آمادهی مقابله با یکدیگر اند. زمانیکه انرژیی رانشی سرکوب میشود، یعنی «بار معنایی» به خود میگیرد، صدا به مثابه ضربآهنگ و طنین، بدن به مثابه حرکت، ایما و اشاره و ضربآهنگ؛ عروض، حتا بازی با کلمه، و به ویژه خنده تحتِ نفوذ سمیوتیک در میآیند. از زاویهی زمانی، کار سمیوتیک را میتوان نزد کودکان، پیش از فراگیریی زبان مشاهده کرد. بنابراین صداهای مبهم و ناسنجیدهای که کودک از خود در میآورد، بار معنایی دارند، حتا اگر معنای مشخص، نمادین، نداشته باشند. هرقدر ورود کودک به داخل نمادین کاملتر میشود، بیان سنجیدهی واژهی گفتاری و نوشتاری سرکوب بیشتری را سامان میدهد. وارد نشدن به نظم نمادین، یعنی جدا نشدن از مادر، آنگونه که در روانپریشیی شدید میبینیم، به معنای نزدیک بودن به مرگ زنده است. از سوی دیگر، آگاه نبودن به بنمایهی مادیی نظمِ نمادین که مفهوم سمیوتیک سببساز آن است به معنای درجا زدن در سطح روایت ساکن و یادوارهای از زبان است. نظمِ نمادین در قالبِ پدر در وحدت بیپیرایهی مادر و کودک دخالت میکند تا ورود کودک به نظمِ نمادین را تسهیل کند. چنین فرایندی با دردمندی و مالیخولیا همراه است. اما اگر این دردمندی و مالیخولیا بتوانند نمادین شوند، چیز ناخوشایندی رخ نمیدهد.
هنر آوانگارد اواخر قرن نوزدهم و قرن بیستم این جنبهی ایمایی را، که کریستوا آن را فرایند دلالتگر مینامد، به کار گرفته است. مالارمه، جویس و آرتود پیکر نظمِ نمادین را زیر ضرب برده و، به تعبیر کریستوا، به نظریهی سوژه در فرایند پر و بال میدهند: سوژهای که عناصر ایمایی و نمادین آنرا به وجود آوردهاند. بنابراین سوژه به مفهومِ پژواک آهنگین در نظمِ نمادین نیز هست؛ پژواکی که هم در بر دارندهی وحدت با مادر است و هم جدایی از او.
سمیوتیک(ایمایی) آن چیزی است که اندیشهی مفهومی نمیتواند آنرا بهطور کامل درک کند؛ به گفتهی کریستوا سمیوتیک بنمایهی «کل تجربهی آوانگارد از اواخر قرن نوزدهم است.» سمیوتیک، نمیتواند جنبهی زیباشناسیک داشته باشد ولی دارد: آن قدر منسجم است که میتواند به تکلم درآید. ساحت سمیوتیک این باور را که هنر ابژهای است که هنرمند نابغه آن را آفریده است، کنار میگذارد. به گمان کریستوا چنین باوری به این معناست که تنها عدهی اندکی انسانهای صادقی هستند.
زبان شاعرانه و جامعه
نظریهی زیرساختیی کریستوا در آخرین و سومین بخش از کتاب انقلاب در زبان شاعرانه بنیان اساسیی جامعهای را نشان میدهد که باید با آن روبهرو شد. در غیر این صورت خطر بازسازیی شرایط اجتماعی اقتصادی، تحت نامی جدید، وجود دارد. نظم نمادین برپادارندهی شرایط اجتماعیی ما است؛ همانگونه که برپادارندهی نفی (منطقی) در حوزهی اجتماعی نیز هست. برای نمونه، احزاب سیاسیی مخالف میتوانند با هم همساز شوند. در جوامع غربی این تمایل وجود دارد که سطح سمیوتیکیی هستیی انسانی را، که انرژی رانشی آنرا پدید آورده است، به رسمیت نشناسد؛ بدون آن که در نظر بگیرد اگر چنین انرژیای به شکلِ زیباشناسیک مهار نشود، به شکلِ خشونتآمیز بروز میکند. برای نمونه کریستوا به فرانسهی اواخر قرن نوزدهم، جوامع بسیار تکنوکراتیک دههی 1980، ایالاتمتحده و ژاپن اشاره میکند. این همان چیزی است که نظم نمادین آنرا طرد میکند. طرد اصطلاح دیگری است که کریستوا به جای انگارهی هگل از منفیت به کار میبرد. نفی و دوپارهگی را میباید از منفیت و دگرسالاری مجزا کرد. این انباشتهای رانشیی طرد است که آرامش ساختار تکنوکراتیک را به چالش میطلبد. خود رانشها، رانشهای زندهگی و مرگ، بیانِ باور به زندهگی نیستند؛ بلکه انباشتهای انرژیی «از پیش سمیوتیکی» اند.
پس این طرد است که اساس زبان شاعرانهی مالارمه و لاتره آمون، در فرانسهی اواخر قرن نوزدهم، را پی میریزد. این زبان شاعرانه است که در رویارویی با تعبیر ایستای دولت و جامعهی بورژواییی فرانسه از نمادین، کارکرد اخلاقیی هنر را تحقق میبخشد. در این جا زبان شاعرانه کل سیمای ایستای نمادین را «چندگانه، درهمریخته و دلنشین» میکند. یعنی خانواده، مذهبِ کاتولیک، متنِ طبیعتگرا و سوژهی وقتشناس و یکپارچه، نظم نهادها، و بهمعنای دقیق کلمه خود نهادها را به چالش میخواند. کارکرد اخلاقیی هنر همسانِ کارکرد ایدئولوژیکی و ارتباطیی او نیست:
این دریافت از کارکرد اخلاقی هنر به طور ریشهای ما را از دریافتی متمایز میکند که خواهان آن است که هنر بازنماییی یک ایدئولوژیی به اصطلاح مترقی یا یک فلسفهی تاریخی- اجتماعیی آوانگارد باشد.
بدین ترتیب زبان شاعرانهی آوانگارد اواخر قرن نوزدهم، به همان میزانی که از قانون نمادین پدر سرپیچی میکند، تأثیر سیاسی دارد؛ بر خلاف آنچه در نفی هگلی تاکید میشود.
هنر و عشق یا ذهنیت به مثابه «نظامی باز»
جدایی از مادر، که با طرد ابژه از طریق رانشها آغاز و با ورود به ساحت زبان کامل میشود، پیش شرط عشق نیز هست. این همان چیزی است که قصههای عشق به دنبال تحلیل و تصویر آن است.
عشق برای روانکاوی بسیار اساسی است. به گفتهی کریستوا در Soleil noir این جدایی از مادر است که باعث میشود ما خودشیفته شویم: یعنی هویت یا خودی دست و پا کنیم.
از زاویهی روانی جدایی دردناک است. حسی از درماندهگی یا بیهودهگی جای وحدتِ ارضاکننده با مادر را میگیرد. در این جا کریستوا به برداشت فروید از آمیزش پدر و مادر در مرحلهی خودشیفتهگیی اولیه اشاره میکند که به اساس هویتیابیی «باستانی» یا «اولیه» بدل میشود: پیشا پدر.
تاریخ فردیی پدر پیش از صورت بندیی ابژهای ظهور میکند؛ ولی با وجود این پایهی همهی ایدهآلیزه کردنها است؛ به ویژه در عشق. پدر پیشا تاریخ فردی که کریستوا نیز آنرا پدر خیالی مینامد پایهی صورتبندیی ساختار خودشیفتهگی است؛ ساختاری که نمادین کردن ضایعه و صورتبندیی اشتیاق را ممکن میکند. نارسیس اوید در روبهرویی با تصویرش در برکه با نمونهای که ما توصیف کردیم، منطبق نیست. نارسیس «دیگریت» میطلبد: او عاشق تصویر خویش است؛ اما آن را حاشا نیز میکند: او یک دیگریی واقعی را به جای تصویر نخواهد پذیرفت. کریستوا میگوید نارسیس «یک مورد بینابینی» است، چرا که جوان کنار برکه درست لحظهی اشتیاق ابژهای منجمد میشود و از این رهگذر بر ذهنیت خویش صحه میگذارد. در این جا پیام این است که خودِ دیگری نیز هست؛ دیگریای که از طریق عشق زاده میشود. خودی که از این طریق شکل نگیرد، یک خود ناقص است که به سوی جهان باز نیست؛ بلکه، هم چون نارسیس زندانیی خود است و رو به سوی مرگ دارد.
عشق آمیزهی کمال مطلوب و عاطفه است. به دیگر سخن طلبِ ابژهی ایدهآل باید با شور و هیجان صورت گیرد. ایدهآل ناب کافی نیست. آنچه ما در بارهاش سخن میگوییم شور و هیجان در زبان است. استعاره، بهمثابه چکیدهی تعبیر فرویدی، به ماهیت عشق نزدیک میشود. کریستوا نیز استعاره را بیش از یک پدیدهی زبانشناسیک میبیند: عشق از این رهگذر در شعر و هنر حضور دارد. کریستوا رابطهی عشق و استعاره را با رجوع به شعر بودلر نشان میدهد.
در شعرهای بودلر این مضمونِ عطر است که به درک استعاره، به مثابه تغلیظ، به مثابه عشق، نزدیک میشود. برای کریستوا، عطر در بردارندهی «معنایی است که خاطرهی فرحبخش جسم پایمالشدهی مادری را تغلیظ میکند.» عطر با محوکردن ابژه یا ادغامکردن همهی ابژهها به متن بودلر ویژهگیی غناییی عظیم میبخشد. بدین ترتیب تعمق بودلر همسنگ استعاره است کریستوا ادامه میدهد: بدینترتیب عطر قدرتمندترین استعارهی آن جهان ارکائیک، آن چشمانداز پیشین است، آنجا که هرچه رخ میدهد، راهی است برای هویتیابیی مبهمترین عاشقها در گزندهترین واژهها: «عطرهای تندی که ... بهنظر میرسد به شیشه نیز رخنه میکنند.»
استعارهی عطر در شعر بودلر، «همحسّی»ی عشق است؛ زوال دیگریّت؛ تغلیظ ناب؛ آمیختهگی با مادر که هویت فرد را به مخاطره میاندازد. بودلر از هنرش جدا نیست. او نیازمند شکلدادن شیوهای است تا به کمک آن از پس ضایعهای برآید، که شعرش پدید میآورد. بودلر به کمک قرتیگری(Dandyism) از پس این ضایعه برمیآید.
قرتیگری یک گزینش فردی نیست. بلکه نوعی پافشاریی ناامیدانه بر استقلال، بقای اجتماعی، در مقابل مادر است. قرتیگری تصرف نمادین موقعیت مادری است. پرسش هنوز به قوت خود باقی است که چرا قرتی نیاز به جلب توجه دارد (آن موهای آویخته، دستکشهای صورتی و ناخنها و مویی رنگشده)؟ بودلر به جامعهگریزی نیاز دارد؛ نه به اجتماعیبودن. به گفتهی کریستوا جوامع صنعتی و تکنوکراتیک آنهایی را که «در مرزهای قابل گفتن و دیدن» پرسه میزنند، به رسمیت نمیشناسند. یعنی، در قلمرو جوهر موسیقایی زبان که خانهی شاعران و همهی ماست.
قرتیگریی بودلر کوششی است در جهت تحمل زخم خودشیفتهگی که به خاطر ضایعهی هویت هم در شعر «عطر» و هم در اهانت مردم سر باز کرده است. رفتار قرتیمآبانه صورتِ ظاهریی هویت است. به دیگر سخن، هنرمندی که هویتها را محو میکند و جنبهی ارتباطی و نمایشدهندهی زبان را به هم میریزد، مورد انکار جامعه قرار میگیرد. چنین هنرمندی تهدیدی است برای جامعهای که آمادهی پذیرش تفاوت، دیگری و عشق نیست
|