|
به خوانندهگان آرش:
آیا میتوان ویژهگیی مشترکی برای ادبیاتِ تبعید در نظر گرفت؟ رویکرد این ادبیات به فرهنگ ایرانی چیست؟ نقاطِ اشتراک و افتراق ادبیات تبعید و ادبیاتِ داخلِ کشور چیست؟ کدامیک از انواع ادبی در خارج از ایران رشد کرده است؟ ادبیاتی که در تبعید نوشته شده است، چهقدر تحت تاثیرِ ادبیاتِ غرب است؟ وسوسهی شنیدن پاسخِ این سئوالها، از زبان کسانی که خود گرد تبعید را بر چهره دارند،
مرا برآن داشت که مصاحبههایی را در رادیو همبستگی، سوئد ترتیب دهم. سئوالها محدود به ادبیاتِ تبعید نمیشد و ویژهگیهای کار هر مصاحبهشونده را نیز دربر میگرفت. ترتیبِ کار به این شکل بود که ابتدا من تحلیلِ کوتاهی در مورد ویژگیهای آثار مصاحبهشونده ارائه میدادم و سپس وارد مصاحبه میشدم. نام برنامه نگاههای مختلف به ادبیات تبعید و مدتِ آن بین چهلوپنج دقیقه تا یک ساعت بود. طی این برنامهها، که در فاصلهی اوایل بهار 2005 تا اواخر تابستان 2005 پخش شد، به ترتیب مصاحبههایی با رضا قاسمی، ملیحه تیرهگل، حسین نوشآذر، ساسان قهرمان، حورا یاوری، بهروز شیدا، رضا براهنی انجام دادم. برنامهای را نیز به عنوانِ ضمیمهی ادبیاتِ تبعید به ادبیاتِ زندان اختصاص دادم، که مصاحبه با ناصر مهاجر، مریم نوری و بهروز شیدا را در برگرفت. متن ضبط شدهی همهی این برنامهها هماکنون در آرشیوِ رادیو همبستگی وجود دارد. قصد دارم این مصاحبهها را به صورتِ کتابی ارائه کنم، اما ابتدا لازم دیدم که آنها را بهتدریج در اختیارِ نشریهی آرش قرار دهم. اولین مصاحبهای که آماده شد، مصاحبه با بهروز شیدا بود. در متن مصاحبه با بهروز شیدا، سئوالی اضافه شده، چیزهایی به روز شدهاند، چیزهای کوچکی تغییر کردهاند. کارنامهی بهروز شیدا به روز و خلاصه شده است. در گفتار من هم جرح و تعدیلهایی صورت گرفته است و همه چیز به صورت نوشتاری درآمده است.
از زمانیکه توان انسان در شناخت عینیت ابعاد بسیار پیدا کرد، از زمانیکه معلوم شد انسانها خود نیز حقیقتهای خود را میآفرینند، از زمانیکه معلوم شد برای هر متن معناهای گوناگون میتوان یافت، نقد به عرصههای جدید سرکشید و امکانات و چشماندازهای جدیدی در مقابل ادبیات بهوجود آمد. نقد از خوب و بد فاصله گرفت و به اعماق نگریست. نقد بهتدریج گریبان خود را از داوریها، پذیرش یک متن و حذف متن دیگر رها ساخت و به این واقعیت رسید که هر متن سازی از سمفونیی عظیم هستی است که بخشی از حیات انسان را بازگو میکند.
بهروز شیدا از رهروان فعال، خلاق و نوآورِ این سنت نقد ادبی است. او به سفر کشف میرود تا صدای نویسنده را در قامتِ یک نماد، در چهرهی یک واژه، در سیمای یک تمثیل، در ساختار دایرهایی یک متن، در نقش یک شخصیت، در لحن راوی، در اندام یک توصیف و در چشمانداز یک فضا بشنود. او در جستوجوی معناها و فضاهای پنهان، معناهای وانمودشده را میشکند. او در پی برملا کردن معناهایی است که بنا به ضرورتهای هنری در هالهای از ابهام قرار گرفتهاند. او در پی کشف زیباییهای متن هم ما را در حیرت و تحسینِ خود شریک میکند، هم به توضیح چهگونگیی زیباییی آن میپردازد. او در معناهای وانمود شده توقف نمیکند. او شیفتهی دانستن آن چیزهایی است که در یک نگاه در سطح خوانده نمیشود. او غبارها را پس میزند، روی تاریکیها نورافشانی میکند، با قلم زمین سخت متن را میکاود و با بیرون آوردن دُر گرانبهای آن، چشمها را به دیدن زیباییها و پیچیدهگیها عادت میدهد. انسان شایستهی آن است که زیباییها را حس کند و پیچیدهگیها را درک. انسان شایستهی آن است که چیزی به نامِ لذتِ هنری را دریابد.
انسان هم میتواند صدای خندهی طعنهآلود رندی به مقدسات را بشنود و هم در اندوه حیرتآور فیلسوفی در مقابل هزاران سئوال شریک شود. در نوشتههای بهروز شیدا خندهی رند و طنینِ سئوال فیلسوف درهمآمیخته است. اگر شعر را در پایهایترین سطح آشناییزدایی در زبان بدانیم، زبان و عنوان جستارهای بهروز شیدا شاعرانه است. او با ایجاد تاخیر در درک مطلب، با ایجاد اختلال بین دال و مدلول، با بههم ریختن ساختارهای جمله در زبان آشناییزدایی میکند. او با قرار دادن زبان تحلیل، در کنار زبان شاعرانه، با درهمآمیختن تخیل در زبان پژوهش، با انتخاب واژههایی که به معناهای مختلف دلالت دارند، با بهکارگیریی قطع و وصلهای مناسب در بخشهای مهم جستارهایش، دست به نوآوری میزند. اعتراض در ذاتِ زبان بهروز شیدا است؛ در آهنگ نثرش، در آزادیی انتخابهایش، در بازیهای زبانی و ترفندهای شاعرانهاش. راز سرزندگی و پیچیدگیی نثر او در این واقعیتها ریشه دارد.
بهروز شیدا در هیچ سنتی مکرر نمیشود. نه سنتی را به خاطر سنتِ دیگر حذف میکند و نه روشی را همیشهگی. اثر ادبی در هر ژانری باشد، با هر سبکی ارائه شود، در قالب هر سنتی هستی پیدا کند، به هر شکلی روایت شود، بخشی از هستیی بشری است که راهی به سوی تماشای بودن میگشاید. بهروز شیدا در موقعیت منتقد چون سایه بازیها و ترفندهای نویسنده را دنبال میکند تا چیزهای تازه برای گفتن و روشهای تازه برای نوشتن پیدا کند. نوع جستارهای بهروز شیدا مرتب تحول مییابند. او گاهی یک متن را بر مبنای تئوریهای ادبی میخواند، گاه با مفاهیمی چون دیوانهگی و لاتها به سراغ متنهای مختلف میرود و گاه به بهانهی خوانش رمانهای بعد از انقلاب گفتمانِ فرهنگ ایرانی را بررسی میکند.
بهروز شیدا منتقد و پژوهشگر ادبی ساکن سوئد است. از بهروز شیدا تا کنون یازده کتاب منتشر شده است. ازمیان این کتابها چهار کتاب در زمینهی نقد و پژوهش ادبی در سالهای اخیر منتشر شده است: در سوکِ آبیی آبها ( مجموعه جستارهای ادبی)، از تلخیی فراق تا تقدس تکلیف ( نگاهی به جاپای عناصر فرهنگِ ایرانی بر چهارده رمانِ پس از انقلاب)، گمشده در فاصلهی دو اندوه (مجموعه مقالهها)، تراژدیهای ناتمام در قابِ قدرت (خوانشها و پژوهشها). بهروز شیدا جلدِ اولِ کتابهای زندان، خاطرات، را نیز ویراستاری کرده است؛ با نامِ کابوسِ بلندِ تیز دندان.
بهروز شیدا سالها پیش از این چهار کتاب ترجمه کرده و دو مجموعه شعر نیز انتشار داده است. هرچند که سالها است به کار ترجمه و شعر نمیپردازد و خود را مترجم یا شاعر نمیخواند.
بهروز شیدا به اتفاقِ عباس صفاری و حسین نوشآذر یکی از سه سردبیر فصلنامهی ادبی – فرهنگیی سنگ بوده است که دوازده شماره از آن در فاصلهی سالهای 1375 تا 1380 در دو دوره منتشر شده است.
نوشتههای بهروز شیدا از جمله در نشریههای آرش (فرانسه)، کبود (آلمان)، افسانه (سوئد)، مکث (سوئد)، بررسی کتاب (آمریکا)، دفترهای هنر (آمریکا)، ایرانشناسی (آمریکا)، نامههای کانون (هلند و آمریکا)، سنگ (سوئد و آلمان)، باران (سوئد)، مجلهی شعردر هنر نویسش، چاپ و از جمله در نشریههای الکترونیکیی دوات، ادبیات و فرهنگ، با شما نیستم،کتاب سیاوش، مانیها، قلمرو بازچاپ شدهاند.
بهروز شیدا کتابهای یک برگ از هزاران (برگهایی از رمانِ غربی در نگاه نظریهپردازان ادبی؛ از گلدمن تا بارت، از لوکاچ تا دلوز) و پنجرهای به بیشهی اشاره (نگاهها و یافتهها) را آمادهی انتشار دارد.
- آقای شیدا! گفته میشود حجم وسیعی از کار شما را نقد اسطورهای تشکیل میدهد. به این نظر چهگونه پاسخ میدهید؟
* البته دوستان ارجمندی که این داوری را دارند، هیچگاه نظرشان را مکتوب نکردهاند تا من بتوانم به روشنی به آنها پاسخ بدهم. اما گمان میکنم. این داوری دقیق نیست. در میان حدود پنجاه جستار و یک پژوهشِ بلندی که تا کنون از من چاپ شده است، تنها در چهار جستار اسطوره محور اصلی است: آینهی نمونههای ماندهگار (نگاهی به نمونههای اسطورهای در کلیدرِ محمود دولتآبادی، رازهای سرزمینِ منِ رضا براهنی، شب هولِ هرمز شهدادی)، تیغِ ضحاک در آینههای مکرر (طرحی از نگاه به سه چهرهی شاهنامهی فردوسی)، در تمنای زمانِ اسطورهای (نکتههایی در مورد آن انسان دیگر در هفت رمانِ اسماعیلِ فصیح)، تاریخ از منظرِ اسطورهها ( حاشیهای بر خسرو خوبانِ رضا دانشور). همینجا بگویم که نقد اسطورهای، که نمایندهگانی چون یونگ، ژیلبر فرای، بورگوس دارد، در کلیترین تعریف یعنی جستوجوی ردپای کهننمونهها در نمادها؛ جستوجوی معنای فصلها، آیینها، زنانهگی، مردانهگی، چشمهی جوانی. بر مبنای این تعریف، اگرچه در چهار جستارِ من گذر از جهانِ اسطورهای محورِ اصلی است، اما هیچیک از آن جستارها به معنای دقیق کلمه نقدِ اسطورهای نیستند.
در آینهی نمونههای ماندهگار تلاش کردهام بر مبنای نگاه به ساختارِ جهان اسطورهای ارزشها و ضد ارزشهای اسطورهساز را بیابم و آنگاه بر بنیانِ این ارزشها و ضدارزشها نمونههای خیر و شر و سرگردانی در سه رمانِ فارسی را بسنجم. در تیغ ضحاک در آینههای مکرر تلاش کردهام بر مبنای نگاه به بنیانهای اندیشهی ایرانی یعنی اسطوره، حماسه، عرفان، آیین میترا، آیین مانی، آیین زروانی، فلسفهی اسلامی، مرز ممکنِ شورش در جهانِ اسطورهی ایرانی را بیابم و در آینهی این مرز به سرنوشتِ جمشید، ایرج و کیخسرو بنگرم. در در تمنای زمانِ اسطورهای تلاش کردهام بر مبنای نگاه به اندیشهی میرچه الیاده، عرفان ایرانی- اسلامی، اسطورههای زردشتی مفهوم زمان دایرهای را ترسیم کنم و آنگاه ردِ نگاه اسماعیلِ فصیح به شخصیتهایش را جستوجو. در تاریخ از منظرِ اسطورهها تلاش کردهام جانِ ساکنانِ جهان اسطورهی ایرانی را در تنِ ساکنان جهان خسرو خوبان بیابم؛ جان کسانی چون هوشیدر، هوشیدرماه، سوشیانس، بهرام، میترا، گرشاسب، فریدون، جمشید.
البته گاهی حضورِ نقدِ اسطورهای به معنای دقیقِ کلمه در پارهای از جستارهای من دیده میشود، اما این حضور به این معنی نیست که آن جستارها در تمامیتشان بر مبنای نقد اسطورهای نوشته شدهاند. به عنوان مثال در جستارِ مخمل سرخ رؤیا که نگاهی است به بچهی یکشنبهی اینگمار برگمان از منظرِ فروید، از آنجا که تأویلِ نمونهها و نمادها بخشی از نظریهی هنریی فروید است، سایهی نقد اسطورهای پیدا است. یا در جستارِ تاراج تن، جراحتِ جان که نگاهی است به سه قصهی زندانهای جمهوریی اسلامی از آنجا که درونمایهی یکی از این قصهها، یعنی شاه سیاهپوشان هوشنگ گلشیری با هفت پیکرِ نظامی ارتباطی عریان دارد، نگاه یونگی به هفت پیکر بخشی از این جستار را میسازد. کوتاه کنم. گمان میکنم وزش نقد اسطورهای در جهانِ جستارهای من، البته، حس میشود، اما تنها به مثابه جزئی از مجموعه وزشهایی که از سرشاخههای این جستارها میگذرند.
- آیا شما به مکتبِ خاصی در نقدِ ادبی معتقدید، اگر آری چه شیوهای و اگرنه ویژهگیهای نقد شما چیست؟
* خیر! به مکتبِ خاصی در نقدِ ادبی معتقد نیستم. من گمان میکنم اگر چهار ضلع برای یک اثر ادبی و پنج قاره برای وجود انسان قائل شویم و آن چهار ضلع و این پنج قاره را به همهی اشکال ممکن درهم بیامیزیم، همهی انواع نقد ادبی را به دست خواهیم آورد. آن چهارضلعِ اثر ادبی عبارت اند از: خود اثر، خواننده، تاریخ، نویسنده و این پنج قارهی وجود انسان عبارت اند از: قارهی انسانِ عصر، قارهی روان، قارهی انسانِ نوعی، قارهی کهکشانی – اسطورهای، قارهی قومیت.
نقدهای تاریخی- مارکسیستی با انسانِ عصر روبهرو میشوند، اما در همینجا اگر قارهی انسانِ عصر را با نگاه به اثر درهم بیامیزیم، نوع نگاهِ آدورنو را خواهیم داشت، اگر قارهی انسان عصر را با قارهی انسان نوعی بیامیزیم، نوعِ نگاه لوکاچ در نظریهی رمان را خواهیم داشت. اگر قارهی انسانِ عصر را با تاریخ و ساختِ اثر بیامیزیم، نقد تکوینیی گلدمن را خواهیم داشت. نقدهای روانکاوانه با قارهی روان روبهرو میشوند، اما در همینجا اگر قارهی روان را با قارهی کهکشانی – اسطورهای بیامیزیم، نقد یونگی خواهیم داشت، اگر قارهی روان را با نویسنده بیامیزیم، نقد فرویدی خواهیم داشت. اگر قارهی روان را با اثر و خواننده بیامیزیم، نقد لاکانی خواهیم داشت. نقدهای هرمنوتیکی به خوانندهی اثر توجه میکنند؛ نقدهای پسامدرنیستی – ساختارگرایانه به زبانیتِ اثر. بگذریم این بازی را میشود ادامه داد.
من تلاش میکنم همهی رویکردهای ممکنِ نقد ادبی را آزمایش کنم. همهی ماجرا اما، این نیست. من تلاش میکنم رویکردهای جدید بیافرینم، تلاش میکنم از زوایای بیسابقه به متن یا متنها نزدیک شوم. تلاش میکنم همهی خواندههای خود را برای خواندنِ یک متن بهکار بگیرم. بنابراین نخستین ویژهگیی کار من تنوع رویکرد و جنبهی پژوهشی است. ویژهگیهای دیگر کار خود را میتوانم چنین شماره کنم: زبان شاعرانه، خوانشِ نظریهی بهکارگرفته شده در کنارِ خوانشِ اثر، کشفِ یک نکته، یک ویژهگیی یک اثر یا چهارچوب بخشیدن به ویژهگیهای آثار یک دورانِ ادبی یا کشف نکاتِ مشترک یا متفاوت چند اثر، ایجاد نوعی حسِ تعلیق به منظورِ به کارگیریی عنصری از ادبیات داستانی در جستار ادبی. همینجا اجازه بدهید که برای روشن شدنِ مفهوم خوانش نظریهی بهکارگرفته شده در کنارِ خوانشِ اثر مثالی به دست دهم. میدانیم که نظریهی ادبیی لاکان بر مبنای نظریهی روانکاوانهی او بنا میشود. لاکان معتقد است که در دورهای از رشدِ پسر پدر بین او و تمامیتی خیالی که او از خود و مادرش در آینه ساخته است قرار میگیرد و رابطهی پسر و تصویرِ خیالی را قطع کند. لاکان تصویری را که در آینه خیال شده است مدلول میخواند و جسم پسر را دال و بر این مبنا نتیجه میگیرد که ما در عصری زندهگی میکنیم که در آن رابطهی میان دال و مدلول از دست رفته است. همین نظریه است که خاستگاه او در خوانش نامهی ربوده شده اثر آلنپو است. در جستارِ جستوجوی عبث آینهی پیوند که خوانشی است از آثار صادق هدایت من از جمله از نظریهی روانکاوانهی لاکان سود بردهام. عنوان جستار را هم از نظریهی او گرفتهام. اما نظریهی ادبیی او را به کار نگرفتهام. بلکه بر مبنای نظریهی روانکاوانهی او نظریهی ادبیی دیگری بنا کردهام. و برمبنای آن نظریهی ادبی به جهانِ متنهای صادق هدایت سر زدهام. بگذریم. اگر بخواهم ویژهگیی آثار خود را در یک یا چند عبارت بار دیگر خلاصه کنم باید بگویم که عناصری از شعر، نظریه پردازی یا قصه را بهکار میگیرم تا قالبِ جستار ادبی اثری خلاقانه بیافرینم. اثری که خود میتواند یک نوع ادبیی جدید باشد. و این نکتهی آخر آرزوی من است.
- شما میگویید به مکتب خاصی از نقد ادبی معتقد نیستید و پیروی مداوم از یک مکتب خاص را سبب ایجاد محدودیت میدانید، اما در این اواخر ما شاهد آثاری از شما هستیم که در آنها یک اثر ادبی را از زاویهی نظریی یک متفکر میخوانید؛ به عنوان نمونه: مخملِ سرخ رؤیا که نگاهی است به بچهی یکشنبهی اینگمار برگمان از منظر فروید و گرد اندوه او بر چهرهی او که نگاهی است به قیصر پرتقالِ سلما لاگرلوف از منظرِ میخاییل باختین. این تناقض را چهگونه توضیح میدهید؟
* من مشغول نوشتن کتابی هستم که در آن هفت اثر را از منظر هفت متفکر نگاه میکنم. سه جستار از این هفت جستار چاپ شدهاند. دو جستار را شما نام بردید. جستار سوم موج مرگ دوست است که نگاهی است به پیرمرد و دریای همینگوی از منظرِ لوکاچِ نظریهی رمان. چهار متفکر دیگر که به آثاری از ادبیاتِ غربی از منظر آنها نگاه خواهم کرد، عبارت خواهند بود از: ارسطو، دلوز، بارت، گلدمن. ملاحظه میفرمایید که نگاه این نظریهپردازان به شدت با هم متفاوت است. هدف من هم در این کتاب این است که نشان دهم که هنگامی که یک اثر ادبی بر مبنای یک دستگاه نظری خوانده شود تنها بخشی از خویش را عریان میکند؛ بخشی که آن دستگاه نظری اجازه میدهد. هدف این است که با خوانش هفت اثرِ ادبی از هفت منظر متفاوت رنگینکمانی آفریده شود که هفت رنگ از رنگهای ممکنی را که در تاروپود یک اثر پنهان شدهاند، فاش میکند. کار دیگری هم، البته، ممکن است. میتوان یک اثر ادبی را از هفت منظر خواند تا رنگینکمان به شکل دیگری آفریده شود. در هر دو حالت میتوان این نظریه را تا ده برابر افزایش داد. در همهی حالتها اما، یک چیز انکارناپذیر است: هر خوانشی تنها یک پیشنهاد است؛ یکی از بسیار پنجرههای ممکن به سوی یک اثر. همهی این مجموعه که به نامِ یک برگ از هزاران چاپ خواهد شد هم تنها یک پیشنهاد است: یک برگ از هزاران.
- هستند کسانی که نوشتههای شما را با علاقه دنبال میکنند، با این همه چه آنها و چه دیگران از پیچیدهگیی نوشتههای شما گله میکنند. در این مورد چه میگویید؟
* خوشحال و سپاسگزارم که عدهای نوشتههای من را با علاقه دنبال میکنند و متأسفم که این گله هست. اما بیش از این متأسفم که در راه رفع این گله، با شرمندهگی، نمیتوانم کاری انجام دهم. اولین پرسش این است که حدِ مجازِ پیچیدهگی چیست؟ ممکن است چیزی که برای یک گروه یا شخص پیچیده است، برای شخص یا گروه دیگر بدیهی یا پیش پا افتاده باشد. اما فارغ از این پرسش من اعتقاد ندارم که نویسنده هنگام نوشتن باید ارتباط با گروه خاصی را در نظر داشته باشد. نوشته بخشی از وجود نویسنده است حتا اگر بعد از تولد خالق مخلوق خود را نشناسد. من به عنوان یک شخص مایلام که دیگران شخصیتِ من را بپسندند. اما معنای این خواست این نیست که منش خود را هر لحظه بر مبنای خواست دیگران تنظیم کنم. من منشی دارم که ریشه در هزار باور آگاهانه و هزار باور نا آگاهانه دارد. امید که دیگران این منش را بپسندند. من به بهشکلی مینویسم که ریشه در هزار دلیلِ آگاهانه و هزار دلیلِ نا آگاهانه دارد. امید که دیگران نوشتههای من را بپسندند. هر دوی اینها آرزو است. اما چیزی که من را با من در تناقض قرار میدهد این است که به شکلی بنویسم که خود از حاصلِ کار لذت نبرم. من اعتقاد ندارم نویسنده بر مبنای خواستِ خواننده مینویسد، که اعتقاد دارم خواننده نویسندهی مورد علاقهاش را انتخاب میکند. این انتخاب خود در هزار دلیل ریشه دارد. من چنان مینویسم که خود در حد امکان از حاصل کار لذت ببرم و آرزو میکنم تعداد هرچه بیشتری از نوشتههای من لذت ببرند. آرزو میکنم.
- در مورد تفاوت و تشابه ادبیات در داخل و خارج از کشور بسیار صحبت شده است. شما در این مورد چه میگویید؟
* در مورد این تفاوت و تشابه در دوسطح میشود صحبت کرد. یکی در سطح کلی و دیگری در سطح تقسیمِ این دو ادبیات به انواع ادبی؛ یعنی در سطح رمان، شعر، داستان کوتاه و نقد و پژوهش ادبی. در سطحِ کلی نخستین تفاوتها در حیطهی مفاهیم و موضوعها است. ادبیاتی که در تبعید نوشته شده است، زندانهای جمهوریی اسلامی را موضوع قرار داده است؛ شهادت اعضای اپوزیسیون در زندانها را. ادبیاتِ داخلِ کشور میدانهای جنگِ ایران و عراق را تصویر کرده است؛ شهادت سربازان و سپاهیان و بسیجیان در میدانهای جنگ را. ادبیاتِ داستانیی داخل کشور به شهادت در میدانِ جنگِ ایران و عراق ابعادِ حماسی بخشید، ادبیات خارج از کشور به شهادت در زندانها. ادبیات داستانیی خارج از کشور هنگامی که به موضوع تبعید پرداخت آن را در مفاهیمِ درد، بحران و پرسش روایت کرد. ادبیات داستانی در ایران هنگامی که به موضوع تبعید روی کرد، از انسانهای چند شخصیتی، ویران و گمکرده راه سخن گفت. رمان تبعید ماجرای مهاجرت به خارج از کشور را موضوع قرار داد؛ در سفرهایی پُر از مرگ و بحران. رمانِ داخلِ کشور چندان به این موضوع نپرداخت.
زبان ادبیات خارج از کشور زبانی است پُر از واژههای ممنوعه که نفرت، خشم، میل جنسی، ویرانی را به عریانی بیان میکند. این زبان زبانِ سه نقطه نیست. در ادبیاتِ زنانهی خارج از کشور میل به تجدد و رهاییی تن به عریانی دیده میشود، حال آنکه رمان زنانه در داخل کشور به دو سو میرود: به سوی رهایی تن و تجدد و به سوی نوعی اخلاقگرایی ضد غربی.
در زمینهی رمان شباهتهایی بینِ نوعی از رمان در ایران و بخش غالب رمان در خارج از کشور دیده میشود. برای این که این مسئله کمی روشنتر شود، به من اجازه بدهید چند نکته را عرض کنم: رمانی را که در ایران نوشته میشود از زاویهای میتوان به سه گروه تقسیم کرد: رمان پاورقیگونه، رمانِ اسلامی، رمانِ کیفی. رمان کیفی را نیز میتوان به دو گروه تقسیم کرد: رمانهایی که عناصر عمدهی فرهنگِ ایران را در خود بازتولید میکنند، رمانهایی که در مقابلِ عناصر عمدهی فرهنگ ایران میایستند. همینجا باید اشاره کنم هنگامی که از عناصر عمدهی فرهنگ ایران سخن میگوییم، این عناصر را در نظر داریم: حضور جهانی دوقطبی که در آن نیکیی بیخدشه و شر بیخلل در نبردی همیشهگی در گیر اند. باور به حضورِ منجیانی که اردوی نیکیی بیخدشه را یاوری خواهند کرد. ترجیحِ قلمرو جان بر محدودهی غریزه، ترجیحِ کلیتِ آرمانی بر آرزوهای فردی، امید به تحققِ یک آرمانشهر، بیقدریی جهانِ خاکی در مقابلِ جهان آسمانی و ترجیحِ عمل بر اندیشهی غیرعرفانیای که منجر به عمل نمیشود. رمانی که در مقابلِ عناصر عمدهی فرهنگِ ایران میایستد خود به دو گروه تقسیم میشود رمانی مدرنیستی و رمان پسامدرنیستیای که بسیاری از اوقات شکلِ «چند صدایی» و درونمایهی «تک صداییاش» با یکدیگر در تناقض قرار میگیرند. بخش عمدهی رمان خارج از کشور رمان کیفیی مدرنیستی است که در مقابلِ عناصر عمدهی فرهنگ ایران میایستد. در زمینهی شکل تفاوت رمان مدرنیستی و رمانِ پسامدرنیستی چندان زیاد نیست.، اما فضایی که این شکلها میآفرینند، با یکدیگر تفاوت دارد. مدرنیسمِ هنری درست مثلِ پسامدرنیسمِ هنری تصویری پاره پاره و ویران از تاریخ و انسان به دست میدهد؛ با استفاده از ترفندهایی مثلِ گزارش روندِ نوشتهشدنِ رمان، درهمآمیزیی نوعهای ادبی، حرکت به سوی به سخن درآوردن همهی صداها، کنار گذاشتنِ راویان ثابت، بیاعتنایی به داوریهای اخلاقیی قطعی، تاکید بر ذهنیتِ ناخودآگاه شخصیتها . تفاوت اما، این است که رمان مدرنیستی بر غایتی گمشده مرثیه میخواند و به این خاطر پارهپارهگیی تاریخ و ویرانیی انسان را در فضایی تراژیک تصویر میکند، حال آن که رمان پسامدرنیستی این فروپاشی را به مثابه گذری رندانه از توتالیتاریسمی تکصدایی مینگرد.
رمانهای کیفیی مدرنیستیای که پس از انقلاب در خارج از کشور و داخلِ کشور نوشته شدهاند، در دوجهت همخوانیی بیشتری نشان میدهند: دو نوع تکرار در شخصیتها: تکرار طولی و تکرار عرضی. تکرار طولی یعنی این که فضای تراژیکی که رمان را انباشته است، از سنگینیی بار یک تاریخ برخاسته است و تکرار عرضی یعنی این که انسان نه به دلیل تفاوتِ ویژهگیهایش که تنها به دلیلِ موقعیت متفاوتاش نقشهای مختلف در روند حوادث ایفاء میکند. به روایت این نوع رمان جلادی در همهی ما وجود دارد که گاه فرصتِ ظهور پیدا نکرده است.
در زمینهی شعر شاید بتوان تفاوت میان شعر خارج کشور و شعرِ داخل کشور را اینگونه جمعبندی کرد: در شعرِ خارج از کشور تنوع موجها کمتر به چشم میخورد، زبان اروتیک سخت خودنمایی میکند، شعر زنانه شخصیت بارزی دارد، فضای تراژیک بر مبنای اندوه فلسفی بسیار آفریده میشود، شعر سیاسی به معنای دقیقِ کلمه بسیار بهچشم میخورد. در شعر داخل کشور تنوع موجها بسیار است، زبانآوری جایگاهی ویژه دارد، تردید همهجانبه در روایتهای بزرگ سخت خودنمایی میکند، زبان اروتیک کمتر به چشم میخورد. چیزهایی را که در مورد شعر و رمان گفتم میشود درهم آمیخت و در مورد تفاوت داستانِ کوتاه خارج از کشور و داستانِ کوتاه داخلِ کشور هم بیان کرد: داستان کوتاه در خارج کشور زبان ممنوعه و سه نقطه را پشت سر میگذارد، بر حادثه بیشتر متمرکز میشود، فضاهای مدرنیستی را از فضاهای پسامدرنیستی خوشتر میدارد، به موضوعهایی مثل زندان، بحران دو جنس، حضورِ بیهودهگی در جوامع مدرن، فشار سنت، تنکامهگی، روزمرهگی، اختلاف دو نسل، شکستِ پدرسالاری، بحرانِ مردانه و شورش زنانه بیشتر توجه میکند.
در زمینهی نقد ادبی و پژوهش، در خارج از کشور به جنبهی پژوهشیی کار بیش از جنبهی مطبوعاتی توجه میشود، نظریهپردازی و نقد عملی با هم میآمیزد، از ترجمهی آثار نظریههای نظریهپردازانِ غربی چندان نشانی دیده نمیشود، داوری کمتر به چشم میخورد، به سویههای مختلف اثر بیشتر توجه میشود. کار در زمینهی دورهبندیی ادبیات در داخلِ کشور بیشتر به چشم میخورد. در داخلِ کشور نوعی تاریخ ادبینویسی بیشتر به چشم میخورد. کوتاه کنم: به گمان من ادبیات تبعید نیمهای است که بدون آن هر تصویری که از ادبیاتِ فارسیی پس از انقلاب داده شود، جز نیمهای نیست. ادبیات فارسی در خارج از کشور نه تنها موفق شده است آثار بسیار باارزشی، از جمله در حیطهی زبان، در بیستوپنج سالِ گذشته تولید کند که با پرداخت به موضوعها و مفاهیمی که پرداخت به آنها در داخل کشور ممکن نبوده است، فضاهای خالیی ادبیاتِ یک سرزمین را غریبانه هم آفریده است، هم پر کرده است. نمونهها بسیار بیش از آن هستند که فرصت اندک ما امکان یادآوریی آنها را بدهد.
- گفته میشود نقدی که داوری نکند، نقد نیست و بر این مبنا از عدم وجود داوری در نقد شما به عنوانِ یک نقص نام برده میشود. در این مورد چه میگویید؟
* نخستین نکتهای که در پاسخِ شما باید بگویم این است که نوعهای ادبی را چهارچوبِهای غیرقابلِ تغییر نمیسازند. تعاریف بعد از آفرینشِ نوعهای ادبی آفریده میشوند. کسی شکلِ جدیدی از رمان مینویسد، تعریف رمان گسترش پیدا میکند. کسی شکلِ جدیدی از شعر مینویسد، تعریف شعر گسترش پیدا میکند، کسی شکل جدیدی از نقد ادبی مینویسد، تعریفِ نقد ادبی گسترش پیدا میکند. این یک بازیی بیپایان است. در جدال آرامش برآمده از تعریفها و شور برآمده از تعریفشکنیها نه تعریفی برای همیشه پایدار میماند، نه تعریفِ جدیدی بدون حرکت از سکوی تعریف گذشته ممکن است. بنابراین میتواند نوعی از نقد ادبی بهوجود بیاید که داوری نکند و با درک ما از نقد متفاوت باشد، حتا میتوان این نوع نوشته را نقد نخواند. اما، و این یک امای بزرگ است، وظیفهی نقد ادبی داوری نیست. نقد ادبی میتواند نظریهپردازی کند، میتواند کشف کند، میتواند مقایسه کند، میتواند روانکاوی کند، میتواند امکانات خواننده را بسنجد، میتواند خوانشی از اثر به دست دهد که نویسنده را شگفتزده کند، میتواند میان خطها را با هزار چیز پُر کند. در متنِ بلندِ فرهنگ غرب که نظریهپردازی بسیاری از اوقات با خوانش نمونهها درهمآمیخته است، چنین نمونههایی فراوان اند. از فروید تا یونگ، از بارت تا آدورنو، از بروکز تا جنت، از تودوروف تا آئرباخ، از ریفارتر تا گلدمن. با نامها سرتان را درد نیاورم. از شدتِ وفور در مضیقهایم.
- اخیرا جستاری از شما منتشر شده است به نام خواب یک دست که از معرکه بربایدت. در این جستار شما به چهار نوع دیوانهگی در چهار دوران تاریخی اشاره میکنید. آیا مقایسهی دیوانهگی در دورانهای گوناگون تاریخی ممکن است؟ آیا این جستار در ستایش دیوانهگی نوشته شده است؟
* نخست در کوتاهترین شکل باید در پاسخ شما بگویم: بله مقایسهی مفهوم دیوانهگی در دورههای مختلف تاریخی ممکن است. خیر این جستار در ستایش چیزی نوشته نشده است، هر چند که خود من همیشه ستایشکنندهی دیوانهگیی شورشساز در مقابل عقل حسابگرانه بودهام. این جستار یک گزارش است از معنای دالِ دیوانهگی در متنِ انسان ایرانی در چهار دوران تاریخی. در دوران اول دیوانهگی در چهارچوبِ عرفانِ ایرانی- اسلامی تعریف میشود. به روایتِ عرفان ایرانی - اسلامی دیوانهگی تقدس است و دیوانهگان مقدس اند. برای ورود به دنیای دیوانهگیی مقدس، نخست تلاش کردهام حیابن یقظان ابن سینا را بخوانم و آنگاه شعرهایی از مولانا را . حیابن یقظان گزارش یک دیدار است. دیدار راوی با پیری با شکوه. پیر نماد عقل فعال است. پیر به گوش راوی میخواند که انسان از دو بخش فراز آمده است. بخش نخست ماده است که بخش پست جهان است، خاک است، گیاه است و بخشِ دوم صورت است که بخش شریف جهان است، از جنس خداوند است. عقل فعال رابط جهان مادی و جهان صورت است. آن کس که میخواهد به عالمِ بالا نائل شود باید به عقل فعال تمسک جوید. به روایت جلالالدین محمد بلخی کسی که به عقلِ فعال دل میبندد به چشم دنیاپرستان جز دیوانهای نیست. مولانا در غزلیات و مثنویاتاش در ستایش دیوانهگی سخن بسیار میگوید. دوران دوم آستانهی انقلابِ مشروطیت است. دورانی که متنِ انسانِ ایرانی زیرِ تاثیر اندیشهی اندیشمندانِ عصر روشنگری به ستایش عقل مینشیند، دیوانهگی را نشان خروج از عالم انسانیت میداند؛ نشان حیوانیت. در این دوران متن انسان ایرانی به دنبال آرمانشهری زمینی میگردد که تحقق آن جز با عقل جزئی ممکن نیست. زمینی شدنِ آرمانشهر، تقدسزدایی از دیوانهگی را به همراه دارد که از جمله در سیاحتنامهی ابراهیم بیک زینالعابدین مراغهای دیده میشود.
دورانِ سوم دوران بعد از کودتای 28 مردادماه سال 1332 است. در فاصلهی سالهای 1320 تا 1332 جنبش روشنفکریی ایران به دنبال تحقق غایتی است که آن را در دستهای طبقهی کارگر یافته است؛ به دنبالِ آرمانشهری که حرکتِ تاریخ برپاییی آن را وعده داده است. دلسپردهگان به غایتِ تاریخ اما، پس از کودتای 28 مردادماه سال 1332 ناگهان ندای عقل را فریب مییابند و ویرانشدهگی و فریب را در هیئت دیوانهگانی تصویر میکنند که ویرانشدهگیی خویش را مویه میکنند. این نگاه از جمله در رمانها و قصههای بهرام صادقی، غلامحسین ساعدی و شعر نصرت رحمانی چهره میکند. دورانِ چهارم دورانِ پس از انقلابِ اسلامی است. پس از شکست روایتِ انقلاب اسلامی و پس از فروپاشیی تبلور روایتهای بزرگ در سطحِ جهان دیوانهگی معنای ستیز با جهان تکصدایی، صدای مردانه و نظم نمادین را پیدا میکند. در این دوران زنانهگی، شاعرانهگی، خلع تقابلهای دوتایی و پناه به مأمنهای جوانی، غیاب، خیال از جمله در رمانِ آزاده خانم و نویسندهاشِ رضا براهنی به میدان میآیند.
بدین ترتیب جستار خواب یک دست که از معرکه بربایدت گزارشی است از مفهوم دیوانهگی در چهار دوران. در دوران اول نشان حرکت به سوی آسمان است؛ پس مقدس است. در دوران دوم عامل جلوگیری از حرکتی افقی به سوی غایتِ تاریخ است؛ پس نشان حیوانیت است. در دورانِ سوم نشانِ شکستِ حرکت افقی به سوی غایتی تاریخی است؛ پس ویرانی است. در دوران چهارم نشانهی شکستِ همهی روایتهای افقی و عمودی است؛ پس انتشاری است به این سو و آن سو؛ به سوی زنانهگی، شاعرانهگی، خیال، غیاب.
- قرار است جستاری از شما در نشریهی چشماندازِ شمارهی 26 منتشر شود به نام زیر گذر تیغ و تن. در این جستار که من متنِ چاپ نشدهی آن را خواندهام شما به حضور لاتها در چهار رمان جسدهای شیشهایی مسعود کیمیایی، کابوس سیامک گلشیری، تهران شهر بیآسمان امیرحسن چهلتن و بیبی شهرزاد شیوا ارسطویی پرداختهاید و از جمله به مفهوم روشنفکر لات اشاره کردهاید. ممکن است در مورد این جستار به طور کلی و عبارت آخر به طور خاص توضیح بدهید؟
* این جستار از چهگونهگیی استحالهی فرهنگ پهلوانی به فرهنگِ لاتی آغاز میکند. نخست به آیین مهر بهعنوان خاستگاه فرهنگ ایرانی میپردازد، به نقش پهلوانی در فرهنگ حماسی توجه میکند، به نقش قدرت مقدس در فرهنگ ایرانی میپردازد، به پهلوان عارفانی مثل پوریای ولی توجه میکند، به حماسههای اسلامیای چون خاوراننامه و حملهی حیدری توجه میکند، به پهلوان عیاری چون سمک عیار میپردازد، به دولتی شدن زورخانه در دههی 1320 شمسی توجه میکند، به لاتهایی چون شعبان جعفری و طیب حاجرضایی میپردازد و سرانجام به این نتیجه میرسد که جهان پهلوانی و جهان لاتی، هر دو، حاملِ یک فرهنگ اند؛ در زمینههایی مشترک، در زمینههایی متفاوت. عناصر عمدهی فرهنگ پهلوانی عبارت اند از: ستایش قدرتی که مقدس انگاشته میشود، ستایش تنتوانایی، ستایش مردانهگی، ستایش پاکزبانی، ستایش بی نیازی، ستایش توان رجز خوانی، ستایش ساخت اجتماعیی هرمیشکل، ستایش پدرسالاری، ستایش دینمداری. عناصر عمدهی فرهنگ لاتها عبارت اند از: ستایش قدرت، ستایش تن توانایی، ستایش مردانهگی، تحقیر زنانهگی، حضورِ بیمهار نیاز جسمانی، ستایش توان رجز خوانی، ستایش ساخت اجتماعیی هرمی شکل، ستایش پدرسالاری، ستایش دینمداری، به روایت این جستار لاتها تکهای از جهان پهلوانی اند که پاکزبانی و پاکخویی از دست دادهاند.
به روایت جستار زیر گذر تیغ و تن لاتها در جسدهای شیشهایی مسعود کیمییایی نیمی شیطان و نیمی فرشته اند، در تهران شهر بیآسمانِ امیرحسن چهل تن نرینههایی یکسره تباه اند. در کابوس سیامک گلشیری در جهانی کودکانه و کاذب اسیر اند. در بیبی شهرزاد شیوا ارسطویی ردای روشنفکری بر دوش دارند.
لاتهای روشنفکر بیبی شهرزاد ذهنتوانایی را جایگزینِ تنتوانایی میکنند، عرفان نمیدانند، زنانهگی را تحقیر میکنند، بد زبانی پیشه میکنند؛. پسران عقیمی که در جستوجوی مادر از دسترفته لباس قدرت پدر پوشیدهاند.
- و آخرین پرسش: ممکن است بپرسم چه چیز شما را به نوشتن وامیدارد؟
* خیلی چیزها: میلِ به کشف، میلِ به خلق، میلِ به دیده شدن، میل به تقابل با مرگ، میلِ به تقابل با تنهایی، میل به تقابل با روزمرهگی و صد البته میلِ به تقابل با نظم مضحک و بیرحمانهی جهان از یکسو و ذاتِ اندوه بار هستی از سوی دیگر.
|