|
همایون ایوانی
|
|
آن چه در زیر می خوانید، بخش هایی از سخنرانی همایون ایوانی است در سالگرد گشتار زندانیان سیاسی .
مقدمه شايد در سالگرد کشتار سراسري زندانيان سياسي در ايران به جا بود که از نقش بزرگ آنان در تاريخ ايران گفتاري مي¬داشتيم. راستش «تواضع» که هم¬چنان گريبان ما و رفقا و هم¬بنديان اعدام شده ما را گرفته، اجازه نداده از نقش آنان در مقابله با فاشيسم حاکم بر ايران سخن بگوييم. اجازه نداده بگوييم که اگر زماني ملت ايران را، نسل¬هاي پس از ما، به خاطر سال¬هاي سياه حکومت اسلامي در ايران مورد مواخذه قرار دادند و پرسيدند که شما با اين همه جنايتکاري، با اين همه ضديت با زندگي انساني در دوران استيلاي اسلاميون بر ايران چه کرديد؟! به جاي آن که سرافکنده و شرمسار پاسخ دهند: «هيچ!»، مي¬توانند پاسخي صريح و روشن دهند: نسل ما با چنگ و دندان برعليه ارتجاع و ضدانقلاب حاکم جنگيد و تاواني سخت و سنگين پرداخت. نسل ما، دسته دسته به جوخه اعدام سپرده شد تا با مرگ خويش بر آشتي ناپذيري ما و تماميت رژيم جمهوري اسلامي گواهي داده باشد. مردم ما، به گورهاي بي¬کران و بي¬نشان دلاوران سال¬هاي مبارزه برعليه سيستم پوسيده حاکم اشاره خواهند کرد، که اثبات مي¬کند: ما مردمي پست فطرت و دون صفت نبوده و نيستيم که با جمهوري اسلامي مماشات کنيم و سازشي بر سر ارزش¬هاي انساني و انقلابي داشته باشيم. دليري مردم و سلحشوري جوانان برخاسته از دامان کارگران و زحمتکشان اين کشور سرچشمه آفرينش¬هاي نوين بوده و هست. فقط سياست و تاريخ مديون اينان نيست، هنر و انديشه نيز از اين آتشفشان استعدادهاي انساني الهام گرفته و مي¬گيرد. و يقين دارم الهام¬بخش مبارزات مردم کشورهاي ديگر در اين کره خاکي هست و خواهد بود. براي ما که اين مراسم را در آلمان برگزار مي¬کنيم، سرافکندگي تاريخي آلماني¬ها به خاطر سيطره فاشيسم و هيتلر بر کشورشان آشناست. از هر کدامشان مي¬پرسيم: خب، در دوره هيتلر خانواده¬ات يا اجدادت چه کاره بوده؟! يا حرف را عوض مي¬کنند يا به آهستگي مي¬گويند: "سرباز هيتلر بوده!" نمي¬خواهند به ياد بياورند که چه ننگ و نفرتي را برعليه بشريت به بار آورده¬اند. نمي¬خواهند بگويند که چند نفر کمونيست، سوسياليست، دگر انديش و يهودي در اردوگاه¬هاي فاشيستي به قتل رسيدند. حتي نمي¬توانند جوابشان را اين جور فرموله کنند که "اجداد ما فاشيست بودند ولي بسياري از آلماني¬ها در اردوگاه¬هاي مرگ هيتلر به قتل رسيدند و آن¬ها نماد آلمان آزاد و پيشرو بودند." هنوز بعد از 60 سال سرنوشت مشترکي با ننگ و نکبت رايش سوم دارند. همين پرسش را، من از يک ايتاليايي در مورد دوره "فاشيسم و موسوليني" کردم. براي جلسه¬اي ميهمان آن¬ها در فلورانس بوديم، خودش و زنش کمونيست بودند و عضو اتحاديه کارگري، و ناغافل اين سوال در هنگام صبحانه مطرح شد. سر ميز دست مرا گرفت و در چشمانش حالت خاصي بود که نمي¬فهميدم خشم است يا چيز ديگر... باري مرا به اتاق نشيمن برد و عکس سياه و سفيد قديمي¬اي را که به ديوار آويزان بود، نشانم داد، با انگليسي¬اي که با ملودي خاص زبان ايتاليايي همراه بود برايم توضيح داد: «اين عکس عموي من است، 1941 به دليل امتناع در شرکت در جنگ، به همراه تعداد زيادي سرباز ديگر در ميدان شهر توسط موسوليني اعدام شدند. خانواده ما، هيچ موقع فاشيست نبوده و هميشه برعليه آن جنگيده است.» تازه غرور مبارزه عمويش را که در چشمانش مي¬درخشيد، دريافتم. باري، جانفشانان سال¬هاي سياه جمهوري اسلامي، همچون چشمه جوشاني هستند که هر روز و هر سال نور افشانند و راه مي¬گشايند. اگر در کشورهاي اروپايي با اين همه تفاوت فرهنگي، نگاه به سوابق يک ملت و مردم يک کشور، در تحت سيطره يک حکومت فاشيستي بعد از 60 سال مسئله است، مطمئن باشيد که در ايران هم مسئله خواهد بود! و شايد بزرگ¬تر و پراهميت¬تر از آن چه اينجا، در اروپا، مطرح است. با اين¬حال، نقش سازنده، افتخارآفرين، آموزنده و راه¬گشاي جانفشانان آزادي و سوسياليسم را به فرصتي ديگر واگذار مي¬کنم و به موضوعي ديگر از مبارزه و زندگي زندانيان سياسي ايران مي¬پردازم، يعني اعتصاب غذا. کليات اعتصاب غذا، شکلي از مقاومت سياسي تعريف شده است که به شکل فردي و يا جمعي از دريافت غذا علي¬رغم آگاهي از خطرات آن، خودداري مي¬شود. هم¬چون هر اعتصابي، اعتصاب غذا نيز، يک "ابراز نظر و خواست" و يا يک "اعتراض سياسي" است. دسترسي به اهداف اعتصاب غذا، بيشتر از فشاري حاصل مي¬شود که افکار عمومي و اعتراضات حاصل از اعتصاب موجب مي¬شود. فشار به مقامات تصميم¬گير در اعتصاب غذاي موفق، منجر به عقب راندن زندان¬بان و قبول خواسته اعتصابي و يا اعتصابيون مي¬شود. براي مثال در آلمان به موارد اعتصاب غذاي فريتس توي¬فل (Fritz Teufel) در 1967 پس از دستگيري¬اش در اعتراض به سفر شاه به آلمان و نيز زندانيان راف در دهه هفتاد ميلادي مي¬توان اشاره کرد. در ايرلند، اعتصاب بابي ساندز از ارتش جمهوري خواه ايرلند، پس از 66 روز منجر به مرگش شد. با توجه به قدرت جسمي افراد، اعتصاب غذا از هفته سوم به بعد، مي¬تواند منجر به عوارض ماندگار جسمي شود. علاوه بر زندانيان سياسي، انسان¬هايي که توسط حکومت از حقوق مدني محروم شده¬اند، نظير پناهندگاني که در اثر بازگرداندن به کشور مبداء (ديپورت)، در معرض شکنجه و يا دستگيري قرار مي¬گيرند و يا تن فروشان و يا زندانيان عادي نيز از اعتصاب غذا و يا خودزني استفاده مي¬کنند تا بر عليه زندانبان و حکومت اعتراض کرده و به خواسته خود برسند. بايد توجه داشت که اين تعريف و مثال¬هاي ذکر شده دقت کافي ندارند، چرا که سطوح و اشکال مختلف اعتصاب غذا را از هم تفکيک نمي¬کند. اين موجب برخي بدفهمي¬ها در فهم پيام اعتصاب غذا کنندگان مي¬شود. در زندان جمهوري اسلامي چندين سطح و گروه¬بندي از واژه کلي "اعتصاب غذا" را تجربه کرده¬ايم: اعتصاب غذاي خشک در مقابل اعتصاب غذاي تر: در اعتصاب غذاي خشک، از خوردن غذا و هر گونه مايعات خودداري مي¬شود، در حالي که در اعتصاب غذاي تر، از خوردن غذا خودداري مي¬شود ولي خوردن آب و يا مايعات قطع نمي¬شود. اعتصاب غذاي محدود در مقابل اعتصاب غذاي نامحدود: در اعتصاب غذاي نامحدود پايان زمان اعتصاب غذا از سوي اعتصاب¬کننده يا اعتصاب¬کنندگان اعلام نمي¬شود و معمولا منوط به پذيرش خواسته و يا خواسته¬هاي اعلام شده براي اعتصاب غذا، توسط زندان¬بان مي¬شود. در عوض در اعتصاب غذاي محدود، مدت انجام اعتصاب غذا از همان آغاز اعلام مي¬شود. هدف از اعتصاب غذاي محدود، معمولا اعتراض موضعي و افشاگري براي افکار عمومي است و منوط به قبول يا رد خواسته¬ها از سوي زندان¬بان نيست. اعتصاب غذا در مقابل تحريم غذا: در اعتصاب غذا از خوردن و يا آشاميدن خودداري مي¬شود ولي در تحريم غذا از گرفتن غذا و يا آشاميدني از زندان¬بان خودداري مي¬شود ولي الزاما به معناي نخوردن غذا و يا مايعات نيست. تحريم¬کننده در صورتي که مواد ذخيره غذايي داشته باشد، خود را مجاز مي¬داند که در دوره تحريم، آن¬ها را مصرف کند. ولي در تحريم غذاهاي بلند مدت، در زندان¬هاي جمهوري اسلامي، زندان¬بان در هنگام تحريم غذا، فروشگاه زندانيان را نيز قطع مي¬کرد تا از اين طريق منابع ذخيره زندانيان نيز به پايان رسد تا يا تحريم بشکند و يا زندانيان از تحريم غذا به اعتصاب غذا سوق داده شوند. پس هنگامي که از اعتصاب غذا صحبت مي کنيم، از مفهومي عمومي سخن مي¬گوييم که براي فهم خواسته اعتصابي و يا اعتصابيون بايستي کمي دقيق¬تر به آن پرداخته شود.
اعتصاب غذا در زندان هاي ايران تاريخ اعتصاب غذا در زندان¬هاي ايران نمادي اسطوره¬اي و حماسي دارد. در سخت ترين وضعيت، زنداني برخلاف همه انتظارات پنجه در پنجه شير و مشت بر شمشير آخته جلادان مي¬زند. من در اينجا به چند نمونه از تاريخ معاصر اشاره خواهم کرد، به اين اميد که فرصتي دست دهد و پژوهش کامل در اين زمينه را زماني به اتمام رسانم و يا کساني ديگر آن را تکميل کنند. با تمرکز دولت و گسترش روندهاي سرمايه¬داري در چارچوب مناسبات نيمه فئودال نيمه¬مستعمره در دوره خاندان قاجار و سپس حکومت رضا خان، زندان به طور عموم و زندان سياسي به طور مشخص، نيز به روندي سيستماتيک تبديل مي¬شود. تا پيش از اين، ما "اسير" و "تحت نظر در خانه" و يا قتل بي¬رحمانه "متمردين" را در تاريخ ايران بسيار داريم ولي زندان مدرن با گسترش روندهاي سرمايه¬داري در ايران پر و پا مي¬گيرد. زندان، بخشي از هداياي به اصطلاح رايج "مدرنيسم" رضاخاني در دوران سياه حکومتش است که هم¬هنگام با رشد و پيچيدگي مناسبات سرمايه¬داري در ايران و حاد شدن تضادهاي طبقاتي بر پيچيدگي و خوف¬انگيزي آن افزوده مي¬شود. اين روندي است که در سال¬هاي حکومت محمد رضا پهلوي و سپس رژيم جمهوري اسلامي نيز شاهد آن هستيم. بنابراين، اگر زندان و پديده جانبي آن يعني اعتصاب غذا با مناسبات اقتصادي و اجتماعي حاکم بر کشور ما گره خورده است، وقتي از برچيدن زندان، شکنجه و اعدام سخن مي¬گوييم، به صورت مستقيم يا غيرمستقيم درباره محو مناسبات اقتصادي و اجتماعي¬اي سخن مي¬گوييم که به توليد و بازتوليد چنين پديده شومي مشغول است. به بيان آدمي همچو من، که به کمونيسم و انقلاب معتقد است، يعني تلاش براي محو طبقات و دولت و رهايي انسان¬ها از قيودات جوامع طبقاتي و از جمله زندان. دوره رضاخان باري، رضا خان کارنامه سياهي در انبان خودش دارد. براي نمونه به کشف "کميته سري" به رهبري سرهنگ احمدخان پولادين مي¬توان اشاره کرد. اين ضربه از اولين دستگيري¬ها و اعدام¬هاي رضا خان پس از به تخت نشيني¬اش است. ضربه، از طريق رايج بر کميته مخفي وارد شده بود، يعني از طريق لو دادن يکي از عناصر سست عنصر داخل کميته که هراس از ناموفق ماندن اقدام برعليه رضا خان، او را به همکاري با دشمن کشانده بود. انوشيروان پولادين، فرزند احمدخان، درباره سرگذشت پدرش چنين مي¬نويسد: «حدود 10 سالم بود در مدرسه ابتدائي نظام تحصيل مي¬کردم، منزل ما اوايل خيابان جامي فعلي بود. عصر روزي که از مدرسه به منزل آمدم، مادر را نگران و ناراحت ديدم، گفت صبح پدرت براي کشيک به دربار رفت و گماشته طبق معمول نزديک ظهر لوازمش را برد. ولي بلافاصله آن¬ها را برگردانيد و گفت او را توقيف کرده¬اند... بعد از حدود يک ماه که معلوم شد پدرم در شهرباني زنداني است، خبر آمد اجازه داده¬اند فرزندان براي ملاقات پدر بروند... ما را بردند پيش رييس وقت شهرباني سرهنگ درگاهي،... مجددا ما را آوردند طبقه اول از راهرو گذرانيدند. دري را باز کردند، اتاقي آجري به صورت هشتي¬هاي قديم نمايان شد، داخل شديم تخت چوبي در کنار بود تکليف به نشستن کردند و از در مقابل رفتند. پدر آمد. مدتي بود او را نديده و نگرانش بوديم. دورش را گرفته به دست رويش بوسه زديم، بعد هم در کنارش روي تخت (با حضور يک افسر شهرباني) نشستيم. پدر از مادر و ما احوال¬پرسي کرد و با آن که از خطوط صورت و ديد چشم¬هايش ناراحتي مي¬باريد، با ما به طور معمولي با روي خندان گفت و شنود کرد و از مدرسه و درس پرسيد، بعد از ربع ساعت چون افسري که در کنار ايستاده بود به ساعتش نگاه کرد. پدر گفت بچه¬ها ديگر وقت ملاقات تمام شد شما برويد و سلام مرا به مادر برسانيد. ما روبوسي کرديم و آمديم. اين اولين ملاقات بود. حدود 18 ماه پدرم بازداشت بود. به ياد دارم گويا دو ماه اول در زندان نمره 1 شهرباني بود و بعد از چند ماهي در طبقهٌ دوم ساختمان قديم شهرباني که اتاق¬هاي بزرگ ميله¬اي داشت. يعني تقريباً بيشتر مدت را در يکي از اتاق¬هاي سوار شهرباني اول خيابان جليل¬آباد سابق و خيابان شرقي پارک شهر فعلي (در حال حاضر محل قورخانه است) زنداني بود. در اين ايام پدرم به واسطه بلاتکليفي طولاني و ناراحتي¬هاي عصبي و روحي که برايش ايجاد مي¬کردند سه، چهار بار هر بار پنج شش روز اعتصاب غذا کرده بود به طوري که در حال اغماء به وسيله دکتر با تزريق آمپول و سرم او را به حال مي¬آوردند و تازه بعد از هوش آمدن راضي به خوردن چيزي نمي¬شد، ولي در آخرين لحظات به ما اطلاع مي¬دادند به ديدارش مي¬رفتيم با خواهش و تمناي مادرم و ديدن بچه¬ها راضي به شکست اعتصاب مي¬شد...»(2) بر ما معلوم نيست که در اين دوره چه عواملي باعث دست زدن به اعتصاب او شده است. ولي صحنه¬ها، و سرنوشت او بارها و بارها براي اجداد ما، پدران و مادران و سپس نسل خود ما تکرار شده است. هر دوره شديدتر و بدتر از دوره قبل. در 18 ماه زندان، به طور متوسط هر 6 ماه (اگر 3 اعتصاب غذا را در نظر بگيريم) يا 4 ماه و نيم (اگر 4 اعتصاب غذا را در نظر بگيريم)، وي دست از جان شسته و اعتصاب غذا را شروع کرده است. چرا؟! موضوع و خواسته هر اعتصاب، در روايات آن دوره نامشخص است ولي شايد آرزوها و خواسته¬هاي احمدخان پولادين بتوان از گفته¬هاي همسرش براي فرزندانش دريافت: «...حالا (منظور: دوره رضاخان، 1305_ 1306) ... مغرضين در راس کارها هستند. مردم را بدون محاکمه زنداني مي¬کنند و به ضرب شلاق و شکنجه در شهرباني از بين مي¬برند و يا ملک و آب و زمين اجدادي مردم را در شمال به نفع شاه از آن¬ها مي¬گيرند و آن¬ها را به مناطق ديگري کوچ مي¬دهند و به قوانين جاري مملکت توجه ندارند...»(3) سرانجام در نيمه شب 24 بهمن 1306 سرهنگ احمدخان پولادين به جوخه اعدام سپرده مي¬شود. داستان شلاق، شکنجه و اعدام در دوره رضاخاني با قانون سياه 1310 به صورتي نهادينه و سيستماتيک در مي¬آيد. در 22 خرداد 1310 «قانون مجازات مقدمين عليه امنيت و استقلال مملکت» تصويب مجلس رضاخاني شد. توضيح بيشتر در اين مورد را به فرصتي ديگر واگذار ميکنم و به دوره محمد رضا پهلوي با ذکر نمونههاي کوتاهي ميپردازم. دوره قبل از کودتا فرار رهبران حزب توده از زندان در سال 1329 موجب افزايش فشارها و سرکوب در داخل زندان¬ها شد. واکنش زندانيان سياسي در مقابل اين افزايش فشار و نيز درخواست رسيدگي پرونده¬هايشان در مراجع دادگستري به جاي محکمه نظامي بود. راضيه ابراهيم¬زاده در روايت خود از اعتصاب غذايي که در اين دوره شرکت داشته چنين مي¬نويسد: «روز پنجشنبه فرا مي¬رسد. طبق معمول، قبل از حمام، به اتاق ملاقات دوستان مي¬روم. اتاق خالي و فقط يک نفر در پشت ميزي نشسته و اعتصاب غذاي زندانيان را به خانواده¬ها اطلاع مي¬دهد. او تا مرا ديد، با تعجب پرسيد که "رفيق، اينجا چه کار مي¬کنيد؟" من نيز با تعجب گفتم که "مگر شما نمي¬دانيد که من روزهاي حمام به ديدار دوستان مي¬آيم." او که رنگ پريده و کمي بي¬حال بود، گفت که "مگر اطلاع نداري که سه روز است همهٌ زندانيان سياسي اعتصاب غذا کرده¬اند و مي¬خواهند که پرونده¬ها به دادگستري ارجاع گردد. روزنامه¬ها هم نوشته¬اند. [راضيه توضيح ميدهد:] "...من تنها زنداني سياسي زندان زنان تهران بودم... تمام اطلاعات من از وضع کشور، از طريق رفقاي زندان موقت بود. با شنيدن سخنان طعنه¬آميز و سرزنش رفيق هم زنجيرم، با ناراحتي گفتم که "رفيق عزيز، من جزو فراموش شدگان هستم. تنها تماس من هفته¬اي يک روز، آن هم اگر موفق باشم، با شماهاست. وقتي تماسي ندارم و روزنامه¬اي، به دستم نمي¬رسد، از کجا مي¬توانستم مطلع گردم. لطف کنيد، کاغذ و قلمي بدهيد." او مرا با محبت بي¬پاياني، پشت ميزش نشانده، کاغذ و قلمي در مقابلم گذاشت. من بدون توجه به مامورين اطراف، اعلان اعتصاب خود، براي همدردي با ساير زندانيان اعتصابي، تا پيروزي قطعي را نوشته و از رفيق هم زنجيرم خواهش کردم که همدردي مرا به اطلاع رفقاي داخل زندان برساند. سپس، نامه اعلان اعتصاب خود را برداشته به دفتر زندان رفتم و نامه را به افسر کشيک داده، گفتم که "من نيز از اين ساعت، به هم زنجيرهايم ملحق شده و اعلان گرسنگي مي¬کنم. دستور بدهيد، مرا به زندان زنان عودت دهند." پس از کمي کلنجار رفتن، بالاخره مرا به زندان زنان فرستادند. و ملاقات هفتگي مرا با زندانيان زندان موقت، براي هميشه قطع کردند. اين سومين بار است که اعتصاب غذا مي¬کنم. در اعتصاب غذاي يازده روزه و دو روزهٌ زندان قزوين، نيروي جواني غالب است. در اعتصاب غذاي شش روزهٌ زندان تبريز، نيروي جواني، هنوز از پاي در نيامده است. حالا نوبت اعتصاب غذاي تهران است و گويي سال¬ها زندان و دلهره¬هاي چند روز آزادي در سال 27 ، نيرويم را تحليل برده است. روز سوم اعتصاب، قدرت راه رفتن را از دست داده¬ام و در بستر افتادم. گرسنگي نبود که مرا بستري کرد، بلکه بي¬اطلاعي از جريانات خارج از زندان و بي¬خبري از وضعيت هم زنجيرانم در زندان¬هاي مختلف، مرا از پا در مي¬آورد. روز ششم اعتصاب بود که افسر کشيک اطلاع داد که اعتصاب زندانيان پايان يافته است. ........ من بعد از نه روز به اعتصابم خاتمه دادم.» دهه پنجاه باز هم براي کوتاه شدن مطلب فقط به ذکر يک نمونه اکتفا مي¬کنم. در 25 فروردين 1352 درگيري¬اي در زندان شيراز رخ مي¬دهد که به سبب توهين ساواکي¬ها به علي محمد تشيد در هنگام بازرسي زندان آغاز مي¬شود. 150 زنداني سياسي در اين درگيري ساواکي¬ها و پاسبان¬ها را پس از اين رفتار توهين آميز از بند بيرون مي¬اندازند و بند در اختيار زندانيان سياسي مي¬افتد. اين درگيري و کشاکش¬هاي پس از آن، منجر به حمله کماندوها و زندان¬بان به زندانيان و انتقال آنان به انفرادي¬هاي بند يک زندان شيراز. وقايع را محمد سيداحمدي چنين روايت مي¬کند: «اينک همه در سلول¬هاي انفرادي خيلي ناراحت و عصباني بوديم و هر کس اعتراض خودش را به نحوي نشان مي¬داد. موقع صرف شام نگهبان ظرف غذا را آورد، کسي غذا را نگرفت... در نتيجه اعتصاب غذا شروع شد. ناگفته پيدا بود که خواست ما انتقال مجدد به بند 4 و پس دادن امکانات شخصي¬مان بود و هيچ آثار نرمشي از طرف پليس و زندان مشاهده نمي¬شد و در رفتارش تغييري حاصل نشده بود. رئيس زندان با افسرانش هم چنان از موضع قدرت و تحکم هر چه بيشتر به بند مي¬آمدند و مي¬رفتند. تا اين که يک شب پليس برنامه¬اي را که ساواک ريخته بود با کمک ميرفخرايي رئيس ساواک شيراز به اجرا در آوردند. شب کماندوها ما را يکي يکي از سلول بيرون کشيده و با حالت تحقير مي¬بردند. ابتدا موهاي سر و سبيل را تراشيده و بعد تمام لباس¬هايمان را گرفته و پس از اين که لخت مادرزاد شديم، لباس زنداني مي¬دادند که بپوشيم. بعد به محوطه ديگري مي¬بردند که ميرفخرايي و ساواکي¬هاي ديگر و کماندوها به همراه تخت و شلاق باتوم¬هاي برقي آمادهٌ پذيرايي بودند. يک ليوان شير جلوي هر کسي مي¬گذاشتند، و با تحقير مي¬گفتند: بخور! چنانچه از خوردن امتناع¬ورزي، به زور به وسيله دو سه نفر از کماندوها و ساواکي¬ها به دهانت ريخته مي¬شود... به تشخيص مقامات زندان مسببين آن واقعه [25 فروردين 1352] بيشتر از ديگران بايد شکنجه مي¬شدند. پس از اين مرحله دوباره با تحقير و توهين به سلول¬ها بازگردانده مي¬شديم. بلااستثناء همه در آن شب کم يا زياد آزار ديدند. از فردا بحث و تبادل نظر در گرفت. بحث¬ها خيلي متنوع بود... و بالاخره از مجموع اين بحث¬ها دو نظر منسجم شد. نظر اول که مي¬گفت ما بايد به اعتصاب غذا ادامه دهيم و با اين کار پليس را به عقب¬نشيني وادار کنيم. ما زنداني سياسي هستيم، زندان محلي است با ويژگي¬هاي خودش و ما بايد با اين ويژگي¬ها به مبارزات¬مان ادامه دهيم. مبارزه در زندان ادامه مبارزه در بيرون است، با شرايط و ويژگي¬هاي خودش، سختي، درد، شکنجه و تلفاتي نيز شايد به همراه داشته باشد. ما بايد خودمان را براي همه اين¬ها آماده نماييم. و اينک ادامه اعتصاب غذا تنها وسيله¬اي است که در اين شرايط مي¬تواند مورد استفاده قرار گيرد... نظر دوم مي¬گفت به اعتصاب غذا پايان دهيم و راهي براي مذاکره با پليس پيدا کنيم. پليس بر ما مسلط است و در اين مکان دست بالا را دارد. ما امکانات زيادي براي مبارزه در زندان نداريم. لذا بايد در چهارچوب مسائل صنفي مبارزه را دنبال کنيم. ما طبق قانون حق و حقوقي داريم که بايد از پليس بگيريم. پليس حق توهين و تحقير و شکنجه بر زنداني را ندارد. لذا ما مي¬توانيم از پليس و ساواک به مقامات دادستاني و... شکايت کنيم و از اين طريق ما به دنبال گرفتن حقوق خود باشيم. در شرايط فعلي ادامه اعتصاب مشکلي را حل نمي¬کند. در ضمن هر دو نظر موافق مذاکره بودند. ولي نه با آن موضع¬گيري پليس که مي¬خواست قدرتش را به ما تحميل کند... در نهايت و در يک نظر سنجي معلوم شد که بيشتر افراد موافق شکستن اعتصاب غذا هستند... نظر سومي مطرح شد و آن اين که افراد موافق با اعتصاب ادامه دهند و افرادي که با اعتصاب غذا مخالفند مي¬توانند اعتصاب را شکسته و غذا را دريافت کنند. اين نظريه به طور کامل رد شد. چرا که ما تلاش مي¬کرديم در مقابل پليس يک پارچه عمل کنيم و نگذاريم شکافي در وحدت ما ايجاد شود. لذا براي وحدت دسته جمعي در مقابل پليس ما پذيرفتيم که اعتصاب غذا شکسته شود.» دهه شصت و زندان هاي ما: وضع اين دوره را با نمونه تحريم غذاي سالن 3 اوين در تابستان سال 1365 آغاز مي¬کنم. درگيري¬هاي سالن سه که منجر به تحريم غذاي طولاني همه اعضاي بند شد، از مخالفت زندانيان سياسي با ورود توابين به بند آغاز شد. زندانيان سرموضع حاضر به زندگي با تواب¬ها نشدند. سياوش محمودي درباره اين دوره چنين مي¬نويسد: «ميثم [رئيس وقت زندان اوين] با اين کار، اهداف مختلفي را در سر مي¬پروراند. اول اين که مسئوليت بند را به آن¬ها [توابين] واگذار کند، و دوم، تمام اتفاقات درون بند را تحت کنترل داشته باشد.» اين وضعيت با اعتراض زندانيان و خانواده¬هاي آنان منجر به عقب¬نشيني زندانبان شد. اما «پس از مدتي که از ين ماجرا گذشت، روزي در بند باز شده و عده زيادي را وارد بند کردند. قبل از اين موضوع، به بچه¬هاي اتاق 61 گفتند اتاق را تخليه کنيد. اتاق 61 اول بند واقع بود. به هر رو، عده¬اي را از بند عادي¬ها به آنجا آورده بودند. ....... زندان¬بان مي¬خواست تا اين افراد جو را متشنج نموده و درگيري ايجاد کنند. و آن گاه اعلام کند که زندانيان با يکديگر درگير شده¬اند و به اين بهانه ما را سرکوب کند... [علي رغم تحريک پليس براي درگير ساختن زندانيان، اين حيله بي¬ثمر ماند و] از فرداي آن روز زندگي تقريباً عادي بند در کنار عادي¬ها آغاز شد. اما ميثم قضيه را به همين جا خاتمه نداده و دست به حرکات ديگري زد. مسئول بند و مسئول فروشگاه را از عادي¬ها قرارداد و اعلام کرد، هر کس هر کاري دارد، از قبيل گرفتن غذا، رفتن به بهداري، فروشگاه و ديگر موارد، بايد به مسئول انتصابي آن¬ها مراجعه کند و فردي را به عنوان مسئول بند به رسميت نمي¬شناسيم. کليه افراد بند براي مقابله با اين برخورد ميثم به شور نشستند و بحث¬هاي زيادي در اتاق¬ها در گرفت. پيشنهاداتي از قبيل اعتصاب غذا، برخورد کتبي با دادن نامه و برخوردهاي متنوعي ارائه شد که از جمله اين پيشنهادات نگرفتن غذا، چاي و نان از دست عادي¬ها و در کنار آن اخراج اين افراد از بند بود. اين پيشنهاد آخري پذيرفته شد و به اجرا در آمد. اين حرکت بعدها به "تحريم غذا" معروف شد.»(5) سرانجام پس از حدود يک ماه و اندي تحريم غذا با دستيابي نسبي زندانيان به خواسته¬هاي خود، خاتمه داده شد. در اين حرکت بيش از 300 زنداني شرکت داشتند که با پشتيباني زندانيان سياسي بند 5 (حدوداً 360 نفر) و اعتراضات فعال خانواده¬ها به يکي از وسيع¬ترين اعتراضات زندانيان سياسي در دهه شصت تبديل شد. اين موج با ضد حمله فرسايشي زندانبان که اينک به مديريت مرتضوي صورت مي¬گرفت، زنجيره¬اي از اعتصاب غذاهاي موضعي (بيشتر سه روزه) را در بندها موجب شد. سال 1365 و 1366 رژيم جمهوري اسلامي در اوين و گوهردشت به طور مکرر با اعتصاب غذاي زندانيان سياسي روبرو بود. من از بند خودمان تخميناً شش يا هفت اعتصاب غذاي سه روزه را در اوين در خاطر دارم. اعتصابات آگاهانه، به صورت محدود اعلام مي¬شد تا خصيصه اعتراضي داشته باشند. اين امر، بازتاب وضع ما بود که خواستار به رسميت شناخته شدن خود به عنوان زنداني سياسي و بازديد مراجع بين¬المللي از زندان¬ها بوديم. در عين حال بخشي از خواسته¬هاي بديهي ما، از جمله حق ورزش جمعي، اعتراض به کمبود امکانات بهداشتي، کيفيت بد غذايي و نداشتن فروشگاه مناسب نيز در نامه¬هايي که براي اعلام اعتصاب به زندان¬بان تنظيم مي¬کرديم، ذکر مي¬شد. ......... آخرين اعتصاب را در بهمن 66 در اعتراض به بسته شدن درِ سلول¬هاي بند و موج جديد افزايش فشار در بند آغاز کرديم. پيشنهادات اعتصاب غذاي عمومي از يک روز تا 28 روز را داشتيم. پس از نظرخواهي¬ها و راي¬گيري بر روي سه روز اعتصاب غذا توافق کرديم. وضع به اندازه کافي خطرناک بود و احتمال مي¬داديم که هم¬چون دفعات پيش، چند روز هم بايستي توسط رژيم از دريافت غذا محروم شويم. در بعد از ظهر روز دوم اعتصاب غذا، سر و صداي زياد توجه ما را جلب کرد. در راهرو صداي رفت و آمد پاسداران زيادي را شنيديم، از پنجره سلول نيز انبوهي از پاسداران مسلح را بر بام بند خودمان ديديم. پاسدار مسلح در بند نمي¬آمد، نه به خاطر اين که دمکرات بودند يا قانون را مي¬خواستند رعايت کنند، بلکه از ترس اين که مبادا توسط زندانيان خلع سلاح شوند. اما اين بار مي¬خواستند قدرت نمايي کنند، به فاصله هر يک متر تا يک متر و نيم، يک پاسدار با مسلسل ايستاده بود. دستور دادند وسايل¬تان را جمع کنيد، و با تحکم و برخورد خشن همه را با دستبند و چشم بند سوار اتوبوس و ميني¬بوس کردند. از اوين به سمت گوهر دشت راه افتادند. در گوهردشت با چشم بند ما را پياده کردند و در ورودي يکي از بندها گفتند: "لباس¬هايتان را در آوريد!" در بازرسي¬هاي شديد به اين موضوع برخورده بودم، گمان کردم که مي¬خواهند بگردند تا نوشته و کتاب به داخل بندهاي جديد نبريم. همه ما را با چشم بند و شورت به صف داخل سالن بند فرستادند. به يک باره فهميديم که به اصطلاح "تونل مرگ" براي ما حاضر کرده¬اند. يعني، پاسداران در دو طرف ما، با کابل، شلاق و پوتين به ضرب و شتم زندانيان اعتصابي پرداختند. چون چشم بند داشتيم، نمي¬توانستيم خودمان را براي ضربات مشت و لگد و کابلي که از همه طرف به سوي ما روانه بود؛ آماده کنيم. به همين خاطر، بسياري از ما در اثر اين ضرب و شتم وحشيانه، صدمات شديدي خورديم. پس از گذراندن همه ما از اين تونل، دسته دسته ما را به سلول¬هاي بند انداختند و ما را سرپا نگه داشتند، بعد از مدتي خودمان نشستيم. سرماي زمين سلول در زمستان 66 و بدن بي¬لباس ما آزاري ديگر بود. ولي فکر مي¬کنم که آن قدر در اثر ضرب و شتم و شکنجه پاسداران صدمه خورده بوديم که کمتر به فکر سرماي زمين بوديم. پس از مدتي آمدند و زندانيان را بين دسته¬هاي 10 تا 12 نفري در سلول¬ها انداختند و درب سلول¬ها را بستند .......... ******** - از دايره المعارف: ويکي پديا در: http://de.wikipedia.org/wiki/Hungerstreik 2- مکي، حسين: تاريخ بيست سالهٌ ايران آغاز سلطنت ديکتاتوري پهلوي، ج. 4، ص 423 تا 425، انتشارات علمي، چاپ سوم، 1374. 3- همان، ص 426 4- ابراهيم¬زاده، راضيه: ماجراهاي يک زن ايراني، کتاب آيدا، چاپ اول 2005/ بهار 1383، ص 221-223. 5- محمودي، سياوش: ياد ايام، گفتگوهاي زندان، شماره سوم، زمستان 1378، ص 60 – 63.
|