|
مادر خاك
شيدا محمدي- امريكا
اندوه كالسكهي بلاتكليف اين طرف و بيمارستان خونآلود آن طرف... - چند خيابان فاصله تا تابلوي بوق زدن ممنوع؟ بايد ميانهي ميدان بزايم...
سگ ميليسد تنم را و آسفالت سرد خون داغ مرا ميپوشاند روبروي خودم گُر گرفتهام و سلام تو بند جفتم را پاره ميكند دوباره خودم را زاييدهام اگر وغ وغ اين نوزاد بگذارد.
دو شعر از
صنوبر- كانادا
چشماني براي ديدن خود ميخواهم. انعكاسِ بودنِ انسان نه تصوير تنهائي يك زن.
*** در گورِ سنگسار آينهي هستي در انعكاسِِِ سنگ آه در آينههاي تمام نما و تصويرِ آزادي.
گره
حسين مزاجي- ايران
دست روي دست پا روي پا پلك روي پلك در خود گره خورد دهليزها در برابر هم هر عضو آينهاي هر سلول ستارهاي رنگين كمان ذاتِِ گردابي را آتش فشاني كرد گلهي ماهيهاي رنگي از حركت باز ايستاد گرهها گشوده شد و شعبده باز دوباره بر صحنه ظاهر شد.
بر باران
ناصر كاخساز- آلمان
خرامان ميآيد مرگ، و دامنِ عشق بر دستهاي باد. در آغوشِ عريانِِ من الههاي بيدار ميشود.
جرعهاي شراب مينوشم سكر مرگ خانه را پر ميكند از دهليز ميگذرم افق، پشتِ من ميايستد و عشق در هيات مرگ جاي نفسهاي مرا بر باران پاك ميكند
غبار سكوت
عليرضا زرين- امريكا
من و شيوههاي تنهائي از باران تو و سرايش ترانههاي كهن با عشق و او كه تهمت جدايِِ ما را نميپذيرفت و شاخههاي باران را از سرودههاي باستاني ميرُست. و بر خاك با ورد ميسرشت. من و نگاهِ دور كه از زمانه تهي ميشد تو و خمِ سكوت كه پشتِ ترا شكست و او كه اعتبار زمان را از قلب خود ميراند و با دواير دود و غبار سكوت روزانِ خط خوردهي تقويم ديواري را از آن خود ميكرد
زنداني
مازيار اوليائينيا- امريكا
گرسنه گرسنهي گندم و آتش تشنه تشنهي ستاره و دريا خم شد و فرياد زد. زير پا ستارهها خاموش بر فراز باد دروگرِ عطرِ گندم زار پس در قفسِِ استخوانياش چنباتمه زد
پيغام
حميد رضا رحيمي- امريكا
به دانه بيانديش به دانهها بيانديش كه چگونه در زندانِ خاك گل ميدهند تو اگر خاك را دوست بداري احتمال رويش باغ چندان دور نيست. به چلچله بيانديش به چلچلهها بيانديش كه چگونه سايههاي كوچكِ رهائي را در حافظهي گيج باد منتشر ميكنند تو اگر لهجهي آبي آسمان را مثل ابرها ياد بگيري پرواز چندان هم مشكل نيست.
... و شايد شايد كوه چندان هم سنگدل نباشد قلبِ كوه شايد چشمهاي باشد بر فراغتِ آينههاي صميمي كه ترا به من و مرا به صلحِ عادلانهي سنگ و آب پيغام ميدهد.
مقتدای مرگ
سیا گزار برلیان- انگليس هیولای هول شولای شیون پوش و استخوان مردگانش علمی بر دوش
شناعت ِ هر قدمی عزا عزا به طنین - زنگار نفرت ِ دیرینه - در چرخه های کهنه ی کینه
مقدم مقتدا را مرگ به کرنش اقتدا در کار سر بریدن نار و نور دفن مهر و ماه
تبار، تهمت تاریکی توالی تبار، تاریکی ِ تهمت هم زمین پیچیده در نحوست حضور هم نحس ِ ستاره را برآسمان دنباله ها می کشد در آمدنش ، مرگ ، می آید ومی ماند ومی پاید هزاره را انگار
شرحه شرحه ی کتاب بر نیزه کلام ، بر دار ِ اعدام و محاق موهن فصول چاه ویل ایام بودن چندان به زهر بود ِ خویش آلوده تا تدریج مردن شده معنای زندگی قاموس دار مقتدا زنده را زنده به گور می کند ابجد خوان مبتد یش، مرگ ، مردگان را به مشایعت می رود
شهر و چراغ و آدمی را به اشباع شنیع شب می شوید کو آن ملول دیو و دد ، کو کو کو تا چراغ و روشنا آدم وُ آرزو
شناسنامه
ساقي قهرمان- كانادا
من صندليام كشيده اندام تا ميان اتاق ايستادهاند روي من، سر بيرون كردهاند از حلقه طناب، با تيپا مرا از زير پا پس زدهاند من صندليام نشستهاند روي من نگاه كردهاند به روبرو، به آنچه از طناب آويزان است، برخاستهاند، كشاندهاندم تا ته اتاق، تاپاي پنجره، ايستادهاند روي من خم شدهاند از پنجره بيرون ول شدهاند چسبيدهاند به سنگفرش من صندليام كشيده اندام تا توي خيابان، نشستهاند روي من، نگاه كردهاند به سنگفرش، نگاه كردهاند به بالا برخاستهاند، از خيابان گذشتهاند، تا ميان موج رفتهاند، از موج گذشتهاند، زير آب رفتهاند من صندليام ايستادهاند روي من.
|