|
شهادت
مانا آقایی- سوئد
درخت نیستم روزگاری اسب بوده ام با یال های سرخ پریشان که ریختن خون را بر دامن خواهرانم و حس لگدمال شدن را در شیهه برادرانم گریسته ام
مرا فرشتگان یک شب از سقوط ستاره ای بر نیزه عمود صخره ها تراشیدند و من از تلاقی نور و انفجار مادٌه زاده شدم توفان ها به تیزیِ قلبم شهادت می دهند
خدای من سنگی ست که حقیقت را بر پیشانی خود حک کرده من خدای خودم را بالاتر از ابر و سوزنده تر از آتش در چهار جهت می پرستم و در همین پیراهن با دشت ها همخوابه می شوم همیشه باد از پشت سرم می آید تا کفش های ایمانم را از شن بتکاند
می دانم هنوز کوچکتر از آنم که شکٌم از مرزهای یقینم فراتر برود اما روزی می رسد که روحم از جسمم بزرگتر شود و من زنجیرهای تنم را پاره کنم
رستگاری من صعود کردن از مردی ست که کوه پستانهایم را جابجا می کند و پروازم می دهد تا لذت را در عقاب ترین قلٌه فتح کنم من بازوان لخت تو را به بیابان ترجیح می دهم و سوگند می خورم: برایت فرزندی بجا خواهم گذاشت که از شدٌت دست هایش دنیا به حاشیه خواهد رفت.
هنوز عادت نکرده ام
منصور خاکسار- امریکا تلخ و تَرَک خورده پایم را مثل حلون با خود می کشم از زاویه ی پله ای قدیمی که تا بالا را روزانه پشتِ سر بگذارد نام و نفسم را می گیرد. هنوز عادت نکرده ام تشییع هیچ جنازه ای را و اینکه از عیادت ها تفکیک اش کنم
می دانم نخلی که از ضربه ی توفان افتاده است تسلیتِ حاشیه ای آفتاب را نمی پذیرد.
فرصت ما
مهرداد فلاح- ایران
درست است ما هیچ وقت تمام آسمان را بالای سر خود نداشتیم همیشه جایی دیواری بود که ناگهان قد علم می کرد مشتی خاکستر در گوشه ای فراموش میراث شعله ای که بادِ بی کیفر در چشمِ ما می پاشید می دانم فرصتِ ما کوچه پیچاپیچی است که افق در بی پایانی آن رنگ می بازد همین همین و این موسیقی بی تسکین که نمی دانم از کدام چشم بر فردا بیرون می تراود.
سفر
حسن حسام- پاريس برای حسین دولت آبادی
هیچ کس از این دریا عبور نخواهد کرد مگر که تابوت اش از گل سرخ ساخته باشند
به خیابان می روم در باران شنا می کنم با تابوتی از گل سرخ در عبوری بی بازگشت این چنین است که آجر به آجر خانه ام را می سازم
رقصي چنان
فريده ابلاغيان- سوئد بلورهاي برفي شعر سفر را به هم ميبافند ابر مهآلوده هوا شاخههاي لخت سكوتِ پنجره بادي خسته رگهاي سردِ تن جاي پايي برفي همسايهي روبرو جَنينش به بغل چشمهايش در راه تكرارِ ديروز تكرارِ امروز تكرارِ فردا. بلور برف هم آغوشيي سفيد با زمين پايان سفر. رقصي چنان ميانهي برفهايم آرزوست.
غزل آزاد (1)
عليرضا زرين- امريكا
مينويسم تا ستارهاي در چشمانم لانه كند تا شبنمي بر گونههايم بدمد
جهانِ من زيباست، لاي و لجن را اما ميبينم كشتار و تجاوز و آزِ افسار گسيخته را
و از درون و برون ميشكنم، اما جهانم زيباست زيرا كه ترا دوست دارم و تو با مني در لحظههاي درد
در لحظههاي شكستن. ترانههاي دوري را خواندهام و در لحظههاي ناگاه بود كه ميسرودم:
اي فرشته، فرّخ، بهترين فراوردهي جهان از نوك كلكم ميتابي، از لغزش زبانم ميغلتي
با پاهايم به سفر ميروي و قلبم را ميتپي در خندههايم ميشكفي و گريههايم سرشك توست
لب كه ميتركانم، خورشيد بر من ميتابد و روز ميشود آغوش كه ميگشايم، جهان از آنِ من است
از واژگانم نور ميتراود، از دردهايم گلِ زرّينه ميشكفد، دوستانم خدايانِ محبتاند
گل ميگويم و گل ميشنفم، جان ميفشانم و نيرو ميگيرم زيبايي روز وشب را ميزيم و در صدفِ
زمان وجودِ خود را ميكاوم، پاداشِ من هر دم شعف است، شعف، شعف
حقارت باغچه...
شيدا محمدي- امريكا آنقدر كوچكي كه در جا كفشي خانهي ما گم ميشوي و آنقدر دل باغچهي ما بزرگ است كه تو را خاك ميكند و سال بعد كه پنجره خيس از عطر بهارنارنج ميشود تو گل ميكني يك چوب خشك!...
پرندهي شبهايي كه شاعر نيستم
عباس صفاري – امريكا
شبهايي كه شاعر نيستم كلمات كهنه پوش ميشوند و كلاهشان مثل آي با كلاه گشاد بر سرشان. انگار به ميهمانيِ يك جُلپاره فروش دعوت شده باشند.
اگر بنويسم سنگ بي بروبرگرد بايد پنجرهاي، سري، بال پرندهاي يا چراغ نيمه شبِ خياباني را بشكند. در آسياب دهكدهاي متروك اگر به خواب رفته باشد حتماً سنگ نيست.
يا فرض بگيريد پيادهرو ميتواند سر به بيابان بگذارد و در ابديت ِ منتقد پسندي جاري شود اما در هيچ فصلي جز پاييز عابري نخواهد داشت.
روزگار كلاغ را اما دوستان شاعرم آنقدر سياه كردهاند كه رنگهاي ديگرش را نميبينم. حالا كلاغ را شاعر كه نباشم خبر چينِ صابون خورِ گوشواره دزدي بيش نميبينم كلمات نو نواري هم اگر به پُستم بخورند عارشان ميشود با او بر يك شاخه ديده شوند.
جشن بزرگ
مجید نفیسی- امریکا
آیا دوباره یکدیگر را دیدار خواهیم کرد؟ در زير آن سرو هميشه سبز سترگ در كنار رودي كه هرگز خشك نميشود ميز را آراستهاند و عطر ميوههاي بهشتي، مستي آور است چه كسي جامهاي ما را از اين شراب سرخ خواهد آكند؟ قلب من از شادي سرريز است و آمادهي آن هستم تا هر آنچه ميزبان ميخواهد بپردازم نسيم در شاخههاي سرو شور «سبز در سبز» را مينوازد آماده شو تا به رقص درآييم تنهايي ما خيالي بيش نيست تو هنوز بيستو چهار سالهاي و من سبلتي سياه دارم دست مرا بگير مهمانان همه آمادهاند مرگ چون بازيگري خسته به پشت صحنه رفته است تا جامهي سياه خود را درآورد و دستي رخت خانگي بهپوشد نمايش پايان يافته است و اينك همهي مهمانان برگرد ميز آمادهاند ديگر به شنيدن آن راز نيازي ندارم كه در آخرين لحظهي حيات بر تو چه گذشت و آخرين كلامي كه بر زبان آوردي چه بود جدايي ما خيالي بيش نبوده است جام خود را پيشآر ميزبان جامها را ميآكند جشن بزرگ آغاز شده است و من آمادهام تا براي ديدار تو هر آنچه ميزبان ميخواهد بپردازم 18 اوت 2004
یاد باد آن روزگاران
کورش همه خانی- سوئد
با لرزشِ دست یکی گفت: همه گفتیم: یاد باد آن روزگاران شکسته میشود شبنمهای باد در ماه تیر باران در صداهای بی هنگام دیگری آینه را از سرمه ی چشمان اش می کشید پر عطش می خواندیم: میانِ راه گرچه یاران فارغند از حالِ ما
یکی دیگر از یکی گفت: همه کفتیم: یاد باد هزاران هزار یاد.
|