|
نگاهی به کتاب گفتگوهای زندان ویژه نامه ی محمود محمودی (بخش زندان تا اعدام)
بیش از یک سال طول کشید تا به بازنویسی دست نوشته هایم پرداختم که در نقد ویژه نامه محمود محمودی (کتاب گفتگوهای زندان) نوشته بودم و باز همین قدر طول کشید تا آن را برای چاپ به دوست عزیزم پرویز قلیچ خانی سپردم. نمی دانم چرا دستم به این کار نمی رفت. نه که نمی دانم که البته می دانم. دوست دارم در یاد عزیزانی که دیگر در بین ما نیستند بنویسم. نه تنها محمود محمودی که همه عزیزانی که در آن سال ها (با آنها بودم) جان پرقدرشان را بر کف گرفته و با سر افراشته در این راه گام نهادند، تا این که سرانجام توسط حکومت جمهوری اسلامی سلاخی شدند و سر بر خاک سرد نهادند. یادشان گرامی باد. از همان اول که نادر(1) در رابطه با این ویژه نامه با من تماس گرفت. من گفتم که این اعلامیه موضعگیری دارد. هدفش یاد یک جانباخته، یک عزیز نیست. هدفش چیز دیگری است. علاوه بر شناختم از افراد (که البته دلیل تصمیم گیری من نبوده و نیستند) موضع گیری و هدفشان در اعلامیه فراخوان آمده بود. آنجا که نوشتند: «در زندان، از یک سو بازجویان با اطلاعات طبقه بندی شده ی قبلی، بابک شکنجه شده را برای درهم شکستن تحت فشار قرار داده و از سوی دیگر از سوی هم بندانی که از خبرهای سرودم بریده بیرون از زندان، به افسانه کبوتر پرقیچی تاثیر پذیرفته بودند، او را آزار می دادند.»(2) در واقع در این فراخوان، پیشاپیش زندانیان سیاسی اقلیتی محکوم به آزار محمود محمودی در بند 3 زندان اوین شدند. دروغ هر چه بزرگتر باشد باورش آسانتر است. خواننده و یا شنونده در اولین واکنش در برابر این اخبار دروغ با خود می گوید: «اگر کمی هم اغراق شده باشد، بالاخره یک چیزی بوده است، بيخود که نمی گويند».این تاثیر روانی یک دروغ بزرگ است. دروغی که آگاهانه سعی در سایه افکندن بر چهره روشن اقلیتی های زندان دارد. عملکرد بچه های اقلیت زندان از زیر شکنجه تا تک تک بندهای اوین، قزل حصار، گوهردشت ووو یکی از درخشان ترین برگ های تاریخ جنبش فدایی است و من به این برگ افتخار می کنم. گردانندگان این کتاب آگاهانه (و تاکید می کنم آگاهانه) سعی در غبار اندود کردن چهره هایی دارند که همچون محمود محمودی در میان ما نیستند و من به یاد آنان و به پاس خاطره، مقاومت و جانفشانی هایشان مجبور به نوشتن شدم. نوشتنی که هنوز با ناگفته های بسیار همراه است (چرا که در شرایط جمهوری اسلامی ناگزیر است) و این را گردانندگان کتاب گفتگوهای زندان ویژه نامه محمود محمودی به خوبی می دانند و به عمد به فراموشی می سپارند. گردانندگان این مجموعه بصورت مضحکی سعی می نمایند بگویند که از همه طرف های موضوع، خواستیم مطلبی اگر دارند بدهند. آنها می خواهند بگویند ما می خواستیم یک اثر تحقیقی ارائه کنیم، غافل از این که موضوع گیری و قضاوت آشکار و روشن آن ها بر علیه اقلیت (چه بیرون و چه درون زندان) در اعلامیه فراخوان، اساساً این هدف را از آنها سلب می کند. او نمی تواند وارد موضوعی شود، وقتی که با بیرحمانه ترین کلمات کسانی را محکوم کرده و نتیجه گیری می کند. اعلامیه فراخوان برای یک کار تحقیقی، حاوی نتیجه گیری پیشاپیش این تحقیق هنوز نشده، است. به همین دلیل چقدر برای من جالب است کف زدنها و هوراهای آقای ناصر مهاجر. ناصر مهاجر فراموش ميكند که در مصاحبه با گفتگوهای زندان بگوید «روشن کردن ناروشنایی ها و نقطه چین های تاریخی....» (ص 427 گفتگوهای زندان ویژه نامه محمود محمودی) چگونه می تواند با این روش، تحقق پیدا کند. چگونه می توان این نقطه چین ها را پر کرد وقتی که محقق نتیجه تحقیق را پیشاپیش اعلام کرده است. در واقع یک چیز است که چشمان ناصر مهاجر را بسته و آن دشمن مشترک (اقلیت) است. ناصر مهاجر می گوید: «کوشش شما برای روشنایی بخشیدن به یکی از تاریک ترین (هم به معنی حقیقی و هم به معنی مجازی کلمه) گوشه های جنبش چپ انقلابی ایران سزاوار ستایش است» (ص 427 کتاب فوق) خوب دقت کنید وی این موضوع را«یکی از تاریک ترین گوشه های جنبش چپ انقلابی» می داند. من در این جا قصد نقد مطالب ناصر مهاجر و ضعف های اساسی او در بیان مطالب اش را ندارم (چرا که نقد آن نیز صفحات جداگانه ای می طلبد). تنها می خواهم صداقت اش را اندازه بگیرم. وی در مجله آرش شماره 85 ص 107 می گوید: «نقد کار جدی ای است... نه تنها دانش کارشناسانه می خواهد، بل که جامع بینی می خواهد، بی غرضی می خواهد، انصاف می خواهد... ما در نقد کار دیگران، خودمان را هم در معرض نقد می گذاریم... تر و خشک را با هم می سوزانیم و یا قادریم عناصر مثبت را هم ببینیم و به زبان بیاوریم». حال ببینیم او چگونه اقلیت را مورد خطاب قرار می دهد: «وقتی جزئیات ماجرا را می فهمیم از این همه انحطاط، فرصت طلبی و ناراستی شگفت زده می شویم. از خود می پرسیم: این ها که هستند؟ از کجا آمده اند؟ چرا به مبارزه ی انقلابی و کمونیسم روی آورده اند؟ کجای کارند؟ از انسانیت شان بگذریم، ببینیم فهم و شعور متعارف شان در چه حد است؟... به این نتیجه می رسیم که با یک مشت آدم بی صداقت، فرصت طلب، تنگ نظر و قدرت طلب سر و کار داریم. با آدم هایی که برای حفظ موقعیت و رسیدن به هدف، از هیچ کاری ابا ندارند.» (ص 441 و 442 کتاب فوق). بله ایشان می گوید: «هیچ کاری»(3). وی بیش از نیمی از مصاحبه ای را که مربوط به کیفرخواست محمود محمودی هست که طبیعتاً باید به بررسی این کیفرخواست از نظر حقوقی بپردازد (و این احساس را سئوال اول از ناصر مهاجر به خواننده می دهد)، به فحاشی و زیر سئوال بردن این دشمن خیالی اختصاص می دهد. وی به مسایلی اشاره می کند و نظر می دهد که اساساً فاقد اطلاعات کافی و درک است. نگاه او به روش های پلیسی و بازجویی ها، نگاهی ناقص و مبتدی است (و البته از کسی که از فعالین اکثریت بوده و زندان های جمهوری اسلامی را لمس نکرده انتظاری نیست). او در تحلیل هایش حتا از اخباری استفاده میکند که دروغ محض است (مانند موضوع 6 ماه منتظر ماندن برای رفتن به کردستان که می تواند عدم صحت موضوع را از مستوره احمدزاده جویا شود). محمود محمودی اساساً خواستار بازگشت به کردستان نبود و بارها در زندان گفت: « کمیته هماهنگی اقلیت این چیزها را ساخته بود تا مسئولیت محلات را از من بگیرند». آقای ناصر مهاجر در بازی های سیاسی باز هم اشتباه کرده. از نظر ناصر مهاجر مرگ خوب است اما و صد البته برای همسایه. بعد از یک سال نتوانستم از لحن تند مقاله کم کنم. بعد فکر کردم: «بگذار خواننده احساس واقعی من را حس كند». احساسی که از رنج عمیق خواندن چند مقاله از این کتاب به من دست داد. من از این بابت پیشاپیش عذر می خواهم.
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست
محمود محمودی در زندان های جمهوری اسلامی این تکه شعر از فروغ فرخزاد را بارها برایم خواند و من با تکرار این شعر و با یاد آن خاطره، به نقد او می نشینم.
۱ محمود محمودی بی شک یکی از جان باختگان جنبش چپ ایران است. جنبشی که از حیدرخان عمواوغلی تاکنون، منادی آزادیخواهی و عدالت در کشورمان بوده و در این راه هزاران تن از اعضای خود را از دست داده است. اعضایی که بخش اعظم آنان گمنام مانده اند. گمنامانی که حماسه های بزرگ آفریده اند. گمنامانی که برخی از آنان سرقرار با یک سیانور به زندگی خود پایان دادند و یا دستگیر شده و در زیر شکنجه های جانفرسا لب برهم نهاده و رازهایشان را با خود بردند. شکنجه هایی که حتا تصور آنها روح و روان انسان را در هم می کوبد. باید به این جانفشانی ها قدر گذاشت. من به نوبه خود سر تعظیم در برابر همه این عزیزان فرود می آورم. جنبش چپ ایران به کارنامه اش می بالد و باید ببالد. این جنبش در طول یک قرن پرچمدار مبارزه برای آزادی و عدالت اجتماعی بوده است و در طول این قرن، از جمله و به ویژه در زمان حکومت جلادان جمهوری اسلامی اعضای بسیاری را در خانه ها، در خیابان، و باز به ویژه در زندان ها، در بی دادگاه های اسلامی از دست داده است. آنها همه دارای یک پرونده و یک اتهام مشابه هستند: تبلیغ و ترویج سرنگونی جمهوری اسلامی توسط مردم و برپایی دولتی برآمده از همین مردم برای رسیدن به عدالت اجتماعی و آزادی (سوسیالیسم). *** وقتی می خواهم از زندان بنویسم، خاطرات زیادی مرا در محاصره خود می گیرند. یادم می آید وقتی چند تن از رفقای یکی از شهرهای جنوبی را به بند ما آوردند؛ آنها صحبت از یک فدایی به نام نعمت اله بشخور کردند. متاسفانه دیگر هیچ از او نشنیده ام و هنوز جستجوهایم به سرنخی تبدیل نشده اند. تنها به یاد دارم که این رفقا گفتند: «یک روز یکی از پاسداران به بند آمد و گفت نعمت اله بشخور این فدایی بزرگ، این کمونیست کبیر را پنجهزار کابل زدیم ولی چیزی نگفت، شبی که می خواستیم او را اعدام کنیم، موقع اعدام گفتیم آیا وصیتی ندارد؟ که او گفت دست هایم را باز کنید تا نماز بخوانم و ما هم با تعجب باز کردیم ولی او به جای نماز خواندن پا به فرار گذاشت و ما او را به تیر بستیم.» در انفرادی های گوهردشت بارها به او فکر کردم، به تک تک کابل هایی که خورده بود، به روحیه اش در پای جوخه تیرباران؛ سالها بعد خاطراتی از رفقایی نه چندان گمنام شنیدم: منصور اسکندری، نفیسه ناصری، علی جدیدی، سپاسی آشتیانی و... علیرضا صفری. رفیق علیرضا صفری، همراه رفیق اسکندر (سیامک اسدیان) بود که زخمی به دست ماموران رژیم افتاد. او را که زخمی بود شکنجه کردند تا آن که به جمع جانباختگان جنبش چپ ایران پیوست. روزی یکی از بچه های سابق اکثریت شاخه مازندران به من گفت: «فردی به نام.... از بچه های اکثریت شاخه مازندران، رفیق اسکندر را که از قبل می شناخت، در یکی از قهوه خانه های آمل دید و سریعاً به سپاه گزارش داد که سپاه اقدام به بستن جاده و غیره کرد. وی وقتی به تشکیلات اکثریت موضوع را اطلاع داد از تشکیلات اخراج شد.» بعد از 8 سال از شنیدن این موضوع، مغزم هنوز سوت می کشد. *** جنبش چپ ایران برخاسته از میان جامعه است. جنبش چپ ایران اگرچه با دو خواست آزادی و عدالت از سایر جریانات سیاسی ایران قابل تفکیک و تمیز است، اما کمابیش خصوصیات آن جامعه را با خود یدک می کشد. خصوصیاتی برخاسته از تاریخ استبدادزده ما، تاریخی که همیشه حاکمان جبار مقدرات توده های مردم رابه دست داشته اند. جامعه ای که هرگز رنگ دموکراسی را به خود ندیده است. نقد جنبش چپ ایران از زاویه زدودن خصوصیات غیردموکراتیک آن نه تنها روا بلکه ضروری است. در واقع ساختار غیر دموکراتیک و تن ندادن بسیاری به دموکراسی درون تشکیلاتی و همین طور مناسبات تشکیلاتی (و گاه درک قبیله ای از آن)، عامل مهمی در تفرقه جنبش چپ بوده و فجایع بزرگی را آفریده است. یکی از این فجایع که ضربه بزرگی به تشکیلات اقلیت در دهه 60 وارد آورد، فاجعه گاپیلون است که اگر چه بسیاری در این رابطه به خود انتقاد کرده اند، ولی به نظر من موضوع اصلی هنوز به طور کامل (علی رغم پیشرفت ها) حل نگردیده است. هر وقت که به این فاجعه می اندیشم، بی اختیار محمود محمودی در ذهنم نقش می بندد. ۲ در یکی از روزهای پاییز سال 64، بعد از مصاحبه ری شهری وزیر اطلاعات که صحبت از ضربه به تشکیلات اقلیت کرده بود، درب اتاق 64 در سالن 3 " آموزشگاه"!! زندان اوین باز شد و فردی نسبتاً کوتاه قد و کمی چاق با موهای فر جو گندمی و چشمانی روشن وارد اتاق شد. ما همه منتظر بودیم ببینیم تازه وارد کیست. تازه وارد نشست و خود را چنین معرفی کرد: «من محمود محمودی هستم از بازماندگان گروه سیاهکل که چند ماه قبل براساس گزارشی که مستوره احمد زاده (اعظم) از اعضای مرکزیت اقلیت به پلیس داد دستگیر شدم و...» تنها اقلیتی اتاق من بودم. سال 59 با 16 سال سن دستگیر شده بودم. به 5 سال مقاومتم در زندان و به اسم م – اقلیتی- افتخار می کردم و می کنم. در طول این سال ها فقط از جدایی حیدر، کنگره سازمان، ضربات سال 60 خبر داشتم و از بقیه بی خبر. سرم به دوران افتاده بود. لبخندهایی را که بر کنج لبان چند تن از بزرگترهای بچه های اکثریت و توده ای نقش بسته بود، می دیدم. نمی دانم لبخند استهزای من بود و یا رضایت از خود که ببین فقط ما گند نزدیم؛ ببین اقلیتی ها چه کرده اند؛ همدیگر را به پلیس لو داده اند!! همه چیز را به جان خریده بودم و یا بهتر است بگویم به جان خریده بودیم، اما این را دیگر نمی شد باور کرد. در این سالها یاد گرفته بودیم که ممکن است خیلی از به اصطلاح کله گنده ها یک باره – و البته زیر شکنجه – به طرف مقابل رفته و کسانی را لو بدهند، اما این که کسی را به خاطر اختلافات درون سازمانی به پلیس لو بدهند، دیگر نمی شد باور کرد. اما میان این همه نگاه چه می توانستم بکنم و چه می توان گفت، با قلبی که آتش گرفته بود و زبانی که از حرکت ایستاده بود. *** محمود خیلی سریع باب گفتگو را با من باز کرد. دو دلیل خیلی روشن علل این موضوع بودند 1 – اقلیتی بودن من 2 – لاهیجانی بودنم (محمود هم اهل لاهیجان بود). او سعی کرد مسائل سازمان را در چند سال گذشته از دید خود برای من توضیح دهد. علیرغم هوش بالا و غیر قابل انکار او، تناقضاتش را به وضوح می شد دریافت. یک بار می گفت ما را س. ا.(4) لو داده. یک بار می گفت فکر می کنم مهری وقتی از داخل به خارج زنگ زده، پلیس رد ما را گرفت(5). یک بار می گفت من کاغذهایی را که در آن به پلیس گزارش شده بود دیدم و همان کاغذهایی بود که خودم برای اعظم خریده بودم!! و اعظم روی همان کاغذهای گزارش برای پلیس نامه نوشته بود!! (منظور محمود از کاغذهای گزارش، کاغذهای بسیار نازک بود که سال 59 ما هم از آن استفاده می کردیم). محمود دارای یک حیثیت سیاسی (با یک ریشه تاریخی) بود و در مقابل رژیم بعنوان یک فدایی و یک مدافع سوسیالیسم ایستادگی می کرد. اما از طرف دیگر محمود آن قدر کینه از بخشی از اقلیت داشت که گاهاً همه چیز را تحت الشعاع قرار می داد. از همین رو بود که یکی از مقاوم ترین زندانیان سیاسی...... را فاحشه می خواند و دلیل قاطع و بی چون و چرایش هم این بود که از همسرش رفیق..... جدا شده بود!! «اگر او فاحشه نبود چرا..... از او جدا شد». این همه دلیل یک فرد روشنفکر بود که خود را ناجی اقلیت می دید! و به این دلیل به خود اجازه می داد حیثیت سیاسی انسان ها را به بازی بگیرد( بازی با حیثیت سیاسی انسان ها، همان روش گردانندگان کتاب گفتگوهای زندان در این کتاب است). محمود لفظ فاحشه را البته بارها در مورد سایر رفقا نیز متاسفانه بکار برد. گویا به کار بردن این کلمه برای او چیزی معمولی بود. جرم رفیق.... که یکی از مقاومترین زندانیان سیاسی دهه 60 بود و در این راه جان خود را از دست داد، تنها و تنها این بود که با بخشی از اقلیت که محمود با آن دشمن بود، همراه بود. رفیقی که دیگر در میان ما نبود و به دلیل همین توهین بود که یکی از بچه های بسیار شریف راه کارگر، که به خاطر اعتدال و متانت اش از سوی بچه های اتاق به عنوان مسئول اتاق انتخاب شده بود، می خواست با محمود درگیر شود که با پا درمیانی بچه های دیگر مسئله ختم شد و این بار محمود تنها سکوت کرد. محمود که همواره هجوم می کرد این بار سکوت را ترجیح داد. این انسان شریف که هیچگاه خاطره خوبش را فراموش نمی کنم با صدای بلند فریاد می زد«او به انسانی که شکنجه و شهید شده توهین می کند» کینه محمود را کور کرده بود. فقط و فقط همین را می توان گفت. از لحاظ نظری محمود حرف خاصی برای گفتن نداشت و از این لحاظ تفاوت های چندانی احساس نمی کردم. محمود به واقع یک عنصر تئوریک به نظر نمی آمد و نبود. اما آن جا که محمود وارد روابط تشکیلاتی می شد، مسائل حاد نشان می داد در واقع انتقادات محمود (که شکل تخریبی به خود گرفته بود) به جای مواضع نظری، افراد و روابط تشکیلاتی را نشانه گرفته بود. بعد از این که محمود نظراتش را طی چندین جلسه به من توضیح داد. من هم خواستم نظراتم را در یک جلسه با او در میان بگذارم. نشسته بودیم در طبقه پایین تخت. وقتی به محمود در مورد نوع برخوردهای اش انتقاد کردم، محمود هیچ نگفت، اما از همان روز و در واقع از همان لحظه برخوردش با من عوض شد. محمود که تا دیروز مرتب با من صحبت می کرد، به یک باره اخم می کرد و از این جا رابطه ما به سردی گرائید. متاسفانه محمود فاقد روحیه انتقاد پذیری بود و با همه روابطی که با من داشت قادر به تحمل انتقادات من نبود. وی در عین حال دارای یک روحیه بسیار حساس بود یک روز در حیاط (ساعت هواخوری) مشغول بازی فوتبال بودیم. یکی از بچه های توده ای داور شده بود. او چندین بار از من خطا گرفت که بگو مگویی پیش آمد و او به صورت من سیلی زد (البته ملایم). من در هواخوری چیزی نگفتم. وقتی که هواخوری تمام شد و بالا آمدیم و نگهبان رفت، سراغ آن فرد رفتم و گفتم: «توی حیاط تو چی کردی؟» در حالیکه به شدت هیجان زده بودم و متاسفانه توهینی هم به او کردم. در همین موقع بچه های دیگر مداخله کرده و من را به گوشه دیگر اتاق بردند که به یکباره محمود آمد و یک سیلی به صورت من زد (محمود در واقع درکی پدرخوانده وار داشت). من هم دیگر قاطی کردم و گفتم: «تو برو دخالت نکن که حنات رنگی نداره». به هر حال با دخالت بچه ها سروصدا خوابید، اما محمود که حالت روحی عجیبی به اش دست داده بود، آمد بغل من و تا یک ساعت در بغل من گریه کرد. طوری که از شدت حالت هیجان عصبی حالش بد شد. که او را بلند کرده و در طبقه اول تخت خواباندیم. *** محمود از شرایط و مجموعه ای به زندان آمد که چندی بعد فاجعه گاپیلون را به خود دید و او حامل همان مجموعه بحرانی بود و با همه ی آن بحران ها. او از یک طرف به عنوان زندانی زمان شاه و فدایی نسل دهه 50 خود را به دشمن نمی فروخت و از طرف دیگر آن قدر به بخشی از اقلیت کینه داشت که بسیاری از مرزهای اخلاقی را زیر پا می گذاشت. تمامی عملکرد محمود از پائیز 64 تا تابستان 65 که با هم در یک اتاق بودیم، بیانگر این تضاد و تناقض در این مبارز قدیمی، توانمند و با احساس است. محمود نمونه ی تپیک ضعف های تاریخی ما بود. علاوه بر آن، بحران شکست، بحرانی که جنبش ما را در برگرفته بود و تشکیلات ها را تا حدود زیادی از هم پاشیده و عزیزان بسیاری از ما گرفته بود، نیز اثرات عمیق خود را بر وی به جا گذاشته بود. محمود با بحران پا به زندان گذاشت و علیرغم همه این بحران ها در برابر جلادان رژیم ایستادگی کرد. نقطه محوری در مورد محمود این است که محمود مانند هزاران تن دیگر به خاطر آزادی و سوسیالیسم جان خود را از دست داد و شرافتمندانه. محمود محمودی یکی از جان باختگان جنبش چپ ایران است که توسط جمهوری اسلامی در یک دادگاه ناعادلانه محکوم واعدام شد. اما هیچ کس نمی تواند با تکیه بر محمود ختم جریانی را جشن بگیرد . من از محمود محمودی می گویم، با همه ی آن اختلافات و نقطه ضعفها و قوت هایش، با همه ی آن اشتباهات و ندانم کاری ها و در عین حال تلاش های پرشور و معتقدانه.
۳ من به عنوان یک زندانی سیاسی، قلم به دست گرفتم تا مانع شوم حقایقی واژگونه جلوه داده شوند. مسائل خارج از زندان در رابطه با محمودی نه – در این مقاله – در حوزه قضاوت من است و نه در حوزه تجربه ی شخصی ام. من از زندان می گویم و از رفقای اقلیت زندان که در این ویِژنامه به قربانگاه فرستاده می شوند. از رفقایی که در مجموعه رفقای اقلیت سالن 3 اوین در سال 65 بودند و در این کتاب ناجوانمردانه جویندگان چماق و چماقدار نامیده شده (ص333 کتاب فوق) و امروز در بین ما نیستند. رفقا حسین ملا طالقانی، محمد رضا حاجی خانی، مسعود صدیق، حمیدرضا نصیری، احمد خسروی، بیژن اسلامی، اسداله پنجه شاهی، قدرت اله ارجمندی، کریم حاج علی محمدی، هاشم عادل مشهدی سری و جمشید الوکی(6). رفقایی که برای بسیاری از بچه های زندان نام هایی آشنا هستند. رفقایی هر چند اکثراً گمنام اما بزرگ. من نمی دانم کدام پژوهش گر دلسوز و تحلیل گر – از موضع جنبش چپ – است که می تواند کوچکترین و تاکید می کنم کوچکترین خدشه ای به اعتبار رفقایی هم چون حسین ملا طالقانی و یا حمید نصیری که بی شک جزو برجسته ترین و آگاه ترین مبارزین جنبش چپ در زندان های سیاه جمهوری اسلامی بودند، وارد کند. این اسامی برای هم بندان شان – و نه فقط بچه های اقلیت – نام های کوچکی نیستند. احترامی را که رفیق حسین ملاطالقانی در طول قریب به 8 سال زندانش در میان هم بندانش داشت، هرگز فراموش نمی شود و موجب رشک دیگران است. در نقد کتاب گفتگوهای زندان "ویژه نامه محمود محمودی" ابتدا به مقاله ی "بابک" نوشته فردی با نام "سیاوش محمودی" می کنم و در مرحله بعد نگاهی خواهم داشت به 2 مقاله و یک مصاحبه راجع به زندان از جمله مقاله "از شاخه گیلان تا زندان اوین" نوشته فردی با نام "علی جهانگیر". در واقع غالب کوشش این کتاب برای در بوق کردن چیزی به نام بایکوت محمود در زندان توسط بچه های اقلیت در مقاله اول آمده است و وی مدعی اصلی است. نویسنده مقاله "بابک" از 3 روش در مقاله اش استفاده می کند: 1 – کلی گوئی های مبهم همراه با توهین و تحقیر کسانی که او خود را در مقابل آنها می بیند. با این فرض که بتواند حداقل بخشی از کلی گوئی های بدون مدرک و غیر مستند خود را به خواننده القاء کند. 2 – بازگویی وقایع که در اینجا نویسنده اشتباهات اساسی و بزرگ دارد که به راحتی قابل اثبات بوده و این اشتباهات می تواند اساس مطالب و ادعاهای نویسنده را بی ارزش سازند. کسی که در توضیح وقایع چنین ناصادقانه برخورد می کند، هیچگاه نمی تواند ادعاهای کلی و بدون مدرکش معتبر باشد. 3 – نویسنده سعی می کند بخشی از رفقایی را که در میان ما نیستند و در جریان اعدام های سال 67 اعدام شدند به مجموعه خود منتسب کند و یا حداقل نزدیک به آن مجموعه. متاسفانه این یکی از زشت ترین روش های ممکن است. اگر نگویم همه، قریب به اتفاق بچه های اقلیت زندان می دانند که جمع بچه های محمودی از چه کسانی تشکیل شده بود و تنها کسی که از مجموعه بچه های اقلیت به جمع آنها پیوست همان فردی است که همکار آقای نویسنده مقاله در کتاب گتفگوهای زندان است و البته این چیز غریبی در زندان نیست. بچه های دیگری هم بودند که در زندان تغییر مواضع دادند. مثلاً اقلیتی بودند بعد به بچه های خط 3 تمایل پیدا کردند یا از بچه های خط 3 بودند و در زندان اقلیتی شدند و غیره. و این چیزی طبیعی در میان زندانیان سیاسی است. نویسنده مقاله خود با روح حاکم بر مقاله اش ثابت می کند که در واقع چه کسی باندباز است و چه کسی نیست. نویسنده در همه جا ردپای توطئه را می بیند. او طرفدار تئوری توطئه است و من را به یاد این ضرب المثل قدیمی می اندازد که «خودشکن آینه شکستن خطاست». روحیه باندبازانه، ضد اقلیتی و هیستریک نویسنده در تمام مقاله جاری است و من در مثال هایی که در ادامه این مقاله می آورم به این موضوع نیز اشاره خواهم کرد. نویسنده حتا به خواننده نمی گوید که آخر چه درکی از بایکوت دارد و مصادیق این بایکوت چیست؟ و مثلاً آیا بچه های حزب توده و اکثریت هم از طرف اقلیتی ها بایکوت بودند؟ مثلاً اگر دو جریان سیاسی با هم رابطه فعال نداشته باشند، نشانه بایکوت است؟ اگر محمودی بایکوت بود، فرق بایکوت محمودی با بایکوت مثلاً توابین در چه بود؟مصادیق هر کدام در چه بودند؟ در هیچ جای این مقاله 40 صفحه ای شما مثال مشخص و معینی که نشانه بایکوت باشد، نمی بینید. فقط حرف های کلی است و دیگر هیچ. اگر ما توابین را بایکوت می کردیم، نشانه های عملی مشخصی داشت. برای مثال با آنها سر یک سفره نمی نشستیم یا با آنها در یک بند (یا اتاق) حاضر به زندگی نبودیم. با آنها هیچگونه روابط صنفی برقرار نمی کردیم و الی آخر. اما در این مقاله طولانی فقط ما شاهد یکسری ادعا و توهین به بچه های اقلیت هستیم و دیگر هیچ.
۴ مقاله «بابک» حاوی 2 بخش اصلی است. یک بخش مربوط به خارج از زندان و بخش دیگر مربوط به داخل زندان است. از نکات جالب قسمت اول که در واقع تائیدی بر نگاه خصمانه و عجیب محمود (و شاید هم نویسنده مقاله) به اقلیت است این نکته است که نویسنده می نویسد: «بابک معتقد بود و به صراحت نیز آن را طرح می کرد که آنها یعنی کمیته مرکزی نقشه ترورش را چیده اند و می خواهند این کار را از طریق بهرام به اجراء دربیاورند»(ص 318 کتاب) در واقع کسی که قبل از دستگیری دارای چنین تفکری است می تواند به راحتی مستوره احمد زاده و یا رفیق س. ا. را متهم کند که او را به پلیس لو داده و غیره. در ادامه نویسنده با همان حرارت ادامه می دهد: «به اعتقاد من، افرادی که از این برنامه ریزی ها اطلاع یافته بودند، اگر یک جو وجدان انسانی در درون آنها وجود دارد، باید این حقایق را به صراحت بیان کرده و افشاء کنند». واقعاً باید به آقای سیاوش محمودی به خاطر این دید عمیق و پژوهش گرانه که دست کمی از محققین اسلام شناس ندارد، تبریک گفت. در واقع ایشان بدون هیچ گونه سند و مدرکی و بدون هیچ دلیل منطقی می خواهند کسانی افشا کنند که سازمان اقلیت برای حذف مخالفان فکری اش دست به ترور و جنایت می زده است و آقای نویسنده که به حرف بابک ایمان دارد! دنبال یک جو وجدان می گردد! تا نظر علمی و کارشناسانه اش را به خواننده ثابت کند!!! البته به گمان نویسنده اگر هم تاکنون کسی این نقشه های شوم را افشا نکره است مهم نیست، چرا که اولاً یک جو وجدان در میان این سازمان (با صدها اعدامی و...) وجود ندارد!! و دوماً همین که بابک گفته؛ کافی است تا گردن این جریان را بزنند!! نگاه خصمانه نویسنده محقق در تمام این قسمت جاری است، اما قسمت دوم که وارد موضوع زندان می شود، دیگر معرکه می نماید و برای من که در تمام مدتی که محمودی به سالن 3 اوین آورده شد و تا روز آخر که همه ما را (اتاق 64 سالن 3 اوین در تابستان 65) با چشم بند به بیرون بردند و کتک زدند و محمودی را دیگر به بند نیاوردند (و من را بعد از دو ماه برگرداندند) دیگر داشتم از تعجب شاخ در می آوردم. *** در اینجا به بررسی موارد مشخصی که در این مقاله مطرح شده می پردازم: 1 – نویسنده می نویسد که چندین بار از طریق بچه های اقلیت توانسته است با بابک تماس بگیرد. اما در ادامه وی مدعی می شود: «بعد از رسیدن چند نامه، نامه های دیگرم که حدود چهار الی شش نامه بود بدون پاسخ ماند» (ص327کتاب فوق). تا این که بند عمومی می شود و نویسنده و بابک پس از دیدار مجدد، با هم، به یکباره و در یک لحظه!! از هم می پرسند چرا جواب نامه ها را نمی دادی!! و بابک هم که مانند نویسنده همانقدر و یا بیشتر نامه فرستاده بود (بدون آن که جواب بگیرد)، عصبانی شده و می گوید «نامه های ما را خواندند و دزدیدند و به ما ندادند» و سراغ یکی از بچه های اقلیت (که حتماً بنده بودم) رفت و از او در مورد دزدی نامه ها! توضیح خواست و آن دزد هم از پاسخ دادن طفره رفت (رجوع شود به کتاب فوق ص 328 – برای اختصار من این جا نقل به معنی کرده ام). در این جا دو نکته وجود دارد: نکته اول: بنابر اذعان نویسنده، ما (بچه های اقلیت) حداقل در ابتدا برخوردی با حسن نیت با محمود داشتیم. چرا که از امکانات خود برای برقراری تماس بین آنها استفاده کردیم و البته ناگفته پیداست در شرایطی که درب اتاق ها بسته است و داشتن قلم و کاغذ ممنوع، برقراری تماس یک امکان بسیار مهم و البته با بار امنیتی، برای برقرار کنندگان این ارتباط است. نکته دوم: وقتی به قول خودت 2 نامه از طریق ما رد و بدل کردید می توانستید مانند بچه های خط 3 اتاق تان مستقیم با هم رابطه برقرار کنید (وقتی که به اقلیتی ها اعتماد نداشتید). نکته سوم: رد و بدل کردن نامه در زندان آن هم با حروف رمز آن هم پنهان کردن در جاهایی که هنوز نویسنده مقاله «بابک» نمی تواند فکرش را بکند و یافتن این مکان ها همه و همه مدیون نبوغ زنده یاد جمشید الوکی بود، تنها برای ردوبدل کردن موارد مهم و ضروری در زندان است مثل برخی از اخبار و مسائل امنیتی و اطلاعاتی (مثل مواردی که احیاناً زیربازجویی مطرح شده) چگونه است که این سئوال در اتاق های دربسته برای شما پیش نیامد و نپرسیدید که چرا نامه ها بی جواب مانده و از کنارش رد شده و باز نامه فرستادی. یعنی بعد از نامه اول سه تا 5 نامه دیگر هم فرستادی بدون هیچ جوابی و توضیح نخواستی تا به یکباره با باز شدن درب اتاق ها یادت آمد؟! همه ما زندانیان به خوبی میدانیم که تماس در آن شرایط از چه بار امنیتی برخوردار است. ممکن است که این کاغذ به دست پلیس بیافتد و رمزش را باز کند. تماس برای کار ضروری و با بار امنیتی بالاست. آن وقت تو نامه نوشتی بدون جواب و بی خیال در اتاق نشستی و باز نامه نوشتی بدون این که سئوال کنی نامه ی قبلی چه شد!! آن وقت اسم خودت را هم آدم سیاسی می گذاری که کار تشکیلاتی کرده!!! هیچ وقت به ذهن تان نرسید که بپرسی «نامه چه شد؟» ، «آیا به دست پلیس افتاده؟»، «آیا محمود را از اتاق برده اند؟» ووو. حال می گویم تو از کار سیاسی و تشکیلاتی هیچ نمی دانستی که براستی هم نمی دانستی. آیا محمود هم با آن همه سابقه این را نمی دانست؟ در واقع این گونه خیال پردازی ها نه تنها پاسداشت یک مبارز قدیمی نیست بلکه درست در جهت معکوس آن است. چه دلیل محالی می تواند وجود داشته باشد که شما چند بار بدون دریافت جواب و بدون سئوالی از چرایی آن مجدداً از همان کانال نامه بفرستی؟! آیا این داستان فیلم های هندی تنها و تنها برای دزد گرفتن همسایه نیست؟ متاسفانه آقای عزیز سناریوی شما پر از غلط است. این که ما (بچه های اقلیت) از امکانات خودمان استفاده کردیم و نامه هایتان را به یکدیگر رساندیم تنها نشانگر این است که ما دنبال بایکوت شما و بویژه محمود نبودیم. و محمود هم بعد از باز شدن درب اتاق های بند به پیش من آمد اما نه در رابطه با نامه. او آمد و از من خواست تا برای او شلواری تهیه کنم و من هم شلوار کردی طوسی رنگ خودم را به او دادم(که یکی از رفقای کرد به رسم یادگار به من بعد از دو سال انفرادی هدیه داده بود). و جالب این که محمود هیچ وقت آن را نپوشید. چگونه است که محمود به دزد داستان شما هنوز این احساس نزدیکی را دارد؟ آیا این روابط برای آقای نویسنده ی "بابک" معنایی دارد؟ 2 – نویسنده که یادش رفته در ابتدای بخش مربوط به زندان نوشته است که محمود از امکانات بچه های اقلیت برای تماس با او استفاده کرده، می نویسد: «طرفداران توکل از همان ابتدا یعنی از زمانی که بابک وارد اطاق های دربسته شده بود، سم پاشی را با شیوه های مختلف آغاز کرده بودند». آخر چگونه می توان هم سری ترین و امنیتی ترین امکانات خود را جهت کمک به محمودی برای تماس و ردو بدل کردن اطلاعات در اختیار او گذاشت و از سوی دیگر هم زمان و از همان آغاز، دست به سم پاشی و.... زد. ایشان مدعی است که (بچه های اقلیت) «از طریق نامه.... زمینه های ترور شخصیتی ما، به خصوص بابک را چیده بودند» (ص 328 و 329) در حالی که در بالا مدعی است که از طریق بچه های اقلیت برای محمود و محمود برای او نامه ارسال می کرده (حالا اگر بعضی هایش بدون جواب مانده - که نبوده – حداقل بیانگر رابطه ظاهری خوب و اعتماد شما به آن ها در اتاق های دربسته است). چگونه شما به کسانی که شما را در اتاق ها ترور شخصیتی می کردند، اعتماد کرده و نامه های سری تان را می دادید؟!! آخر قسم حضرت عباس را باور کنیم یا دم خروس را.خالی از فایده نیست اگر اینجا یادآور شوم که جمهوری اسلامی برای این که سرکوب مخالفان خود را موجه قرار دهد. دست به اختراع اصطلاحاتی مانند «ترور شخصیتی» و یا «تهاجم فرهنگی» زد. در واقع رژیم می خواست با این کار مخالفان خود را تروریست و مهاجم قلمداد کند. در واقع ایشان (که مطالعاتش در حد همان روزنامه های دولتی ایران است) با همان فرهنگ لغات سعی میکند که مخالفان خود را به نوعی تروریست معرفی کند. 3 – باز هم شعار بدون ارائه مدرک و دلیل. وی می نویسد: «در دوره های قبلی، یعنی قبل از سال های 63، نمونه های بسیاری از تحریم و بایکوت از طرف جریانات مختلف علیه افراد و جریانات دیگر وجود داشت که به نوبه خود اثرات بسیار منفی ای در میان زندانیان سر موضع به بار آورده بود. افرادی که در چنین شیوه هایی ید طولایی داشتند به همراه بخشی از افراد تازه دستگیر شده از بخش کارگری اقلیت، بار دیگر سعی کردند تا این جو ترور شخصیت و تحریم و بایکوت را در مورد بابک، اما این بار در زندان ایجاد کرده و او و ما را ایزوله کنند» (ص 329 کتاب فوق) نویسنده که خود در سال 64 دستگیر شده از تحریم ها و بایکوت هایی قبل از سال 63 صحبت می کند، بدون این که هیچ گونه مستندی ارائه کند. نمی دانم نویسنده با این همه ادعاهای غیر مستند دنبال چه می گردد. نویسنده در واقع در این کار تنها هوچی گرانه می کوشد غبار بر چهره ی مبارزه ی زندانیان سیاسی بنشاند. او با کلی گوئی های غیر مستند تنها مبلغ نظرات جمهوری اسلامی می شود و زندانیان سیاسی را متهم به ترور شخصیت می کند. وی باید ثابت کند که جمع اقلیتی های سالن 3 چه کسی را و در چه زمانی و در کجا بایکوت کرده بودند که ایشان «ید طولانی» برای ما قایل شدند. جمعی که 11 اعدامی داشته است. ایشان اگر نمی تواند این را ثابت کند باید رسماً در کتاب گفتگوهای زندان از بچه های اقلیت سالن 3 عذرخواهی کند. من نمی دانم چه گونه می توان به این کلی گویی ها نام یک کار تحقیقی داد و چرا "دمکرات های نوین" این قدر ذوق زده به تشویق اینها می پردازند. توصیه من به چنین آدم هایی این است که اگر می خواهند قلم بدست گیرند اول حرمت آن قلم را نگه دارند. البته باید بگویم که ما کسانی را بایکوت کردیم. بله، ما توابین را بایکوت می کردیم و اساساً نظریه بایکوت توابین بود که منجر به حرکت اعتراضی زندانیان سیاسی سالن 3 اوین و تحریم غذای یک ماهه در پائیز سال 65 شد و این کاری بود که همه زندانیان سیاسی انجام می دادند و نه فقط اقلیتی ها آن هم اقلیتی های سالن 3. و البته باز باید بگویم که ما روابط خوبی بویژه تا سال 65 با بچه های توده ای و اکثریتی نداشتیم که در بعضی جاها از جمله اتاق 70، سالن 3 اوین بچه های توده ای و اکثریتی عملاً بر روی سفره جداگانه می نشستند و همه این ها البته نتیجه عملکرد بچه های توده ای و اکثریتی در زندان و بویژه رهبری این دو جریان در بیرون زندان بود که با رژیم همکاری می کردند. زمانی که بچه های حزب توده و اکثریت در سالن 3 از خواست زندانیان سیاسی دفاع کردند و به مقاومت زندانیان سیاسی پیوستند، این روابط بهتر شد. نمونه آن را می توان در جریان ورزش دسته جمعی بچه ها دید که حتا سال 59 نیز به طور مثال بچه های اکثریت و حزب توده در بند 3 (بالا) زندان اوین جداگانه ورزش می کردند و ما جداگانه. در حالی که از سال 65 همه با هم ورزش دسته جمعی کردیم. این نکته مهم است که در واقع موضع گیری مشترک بر علیه زندانبان باعث نزدیکی زندانیان سیاسی می شد و در این جا این مطرح نمی شد که کی چه کسی را رویزیونیست، اپورتونیست و انواع ایسم های دیگر می داند و یا نمی داند. 4 – در صفحه 330 کتاب نویسنده مدعی است: «آنها (منظورش بچه های اقلیت است) از موضع ضعیفی برخوردار بودند... آنها یا از اطلاعات محدودی برخوردار بودند و یا اینکه شاهدان اصلی شان افرادی بودند که از توانایی بالایی برخوردار نبودند و حتا بعضی از آن ها در زیر بازجویی از خود ضعف نشان داده بودند» در ادامه نویسنده از ضعف یکی دیگر از اقلیتی های بی سواد! سالن 3 یاد می کند. نمی دانم و نمی فهمم که چرا در این داستان آدم های بد (بچه های اقلیت) همه بی سواد و ناتوان و ضعیف اند و آدم های خوب محمود و کسانی که به او نزدیک بودند همه آگاه و قوی!!! آیا این شما را به یاد افسانه های خیر و شر نمی اندازد؟! نگاهی به عملکرد بچه های اقلیت سالن 3 نشانگر موقعیت این جریان و توانائی هایشان است و این سئوال را آقای نویسنده باید جواب بدهد که چگونه این آدم های ضعیف و کم سواد چنین عملکرد درخشانی از خود برجای گذارده اند. میزان طرح های پیشنهادی بچه های اقلیت که به تصویب بند رسید، پایه گذاری ورزش دسته جمعی و.... و البته مسئولیت بند توسط زنده یاد رفیق حمیدرضا نصیری، تنها بخشی از عملکرد درخشان بچه های اقلیت سالن 3 است. این حتما از نظر آقای نویسنده از عجایب تاریخ زندان است که اولین مسئول بند سالن 3 حمیدرضا نصیری از بچه های اقلیت بود و عملکرد درخشان او همراه با رویه و عملکرد دمکراتیک او را به خوبی بچه های باقیمانده ی سالن 3 از جهنم زندان به یاد دارند و آقای نویسنده! باز این اتفاقی نیست که بعد از اتمام دوره حمیدرضا نصیری باز یکی از بچه های اقلیت در کنار یکی از بچه های مجاهد انتخاب شد. من با بیش از 8 سال سابقه زندان به جرات می گویم که هیچگاه کیفیت نیروهای اقلیت در یک بند(حداقل در بندهایی که من بودم) تا این سطح بالا نبوده است. آیا شما همه این ها را از یاد برده اید؟ نکند آلزایمر زودتر از وقت به سراغ شما آمده؟ 5 – نویسنده هر بار که کلی گوئی ها را کنار گذاشته و مثالی آورده، اشتباهات بارزی مرتکب شده. وی در ص 330 و ص 331 کتاب ماجرایی را تعریف می کند که اساساً بین دو نفر دیگر، یعنی سعید حدادی مقدم و یکی از بچه های اقلیت افتاده و نه می توان این موضوع را اکنون بیان کرد ونه فکر می کنم حتا نویسنده چیزی از موضوع می داند. من نمی دانم چگونه نویسنده جای سعید و محمود را با هم عوض کرده و البته باز نمی دانم چرا نویسنده سعی می کند در مدت کوتاهی که محمود در بند عمومی بود (حدود 3 ماه) این همه دعوا و جنجال را به محمود نسبت بدهد!! نویسنده در واقع محمود را فردی تصویر می کند که فوری عصبی شده و دنبال دعوا می گردد که البته این توصیف به شخصیت واقعی نویسنده خیلی نزدیکتر است. 6 – نویسنده تاکید بیهوده ای به اقلیتی های سالن 5 می کند، تا از این طریق ثابت کند که بالاخره توانستند بخشی از بچه های اقلیت رابه خود جذب کنند. همانطور که قبلاً هم توضیح دادم تنها یک نفر از بچه های اقلیت سالن 5 به جمع اینها اضافه شد (همکار ایشان در کتاب گفتگوی زندان). آوردن نام عزیزانی چون مسعود باختری، همایون آزادی، مجید سالیانی و... هیچ مشکلی از این آقایان حل نمی کند. این آقایان بهتر است جایگاه خودشان را مشخص کرده و بگویند در کجا ایستاده اند. آن وقت است که معلوم می شود واقعاً با بچه های اقلیت درون زندان (با رویه ها و اعتقادات خاص خودشان) چه نزدیکی های فکری داشته اند. اگر ایشان به جای این حرف ها و شعارها جایگاه و اعتقادات فکری شان را مشخص کنند، قرابت ها و اختلافات شان با بچه های اقلیت زندان آشکار می گردد. در اینجا لازم است یاد رفقای سالن 5 را که امروز در میان ما نیستند گرامی بدارم رفقایی همچون کیومرث منصوری، جهانگیر نوری، رحمت و... 7 – نویسنده در ص 332 داستانی را از رفیق عزیزمان قدرت اله ارجمندی تعریف می کند که تنها می تواند تاسف بر لبان یک انسان شرافتمند جاری کند. آدمی که اساساً موضوع را نمی داند و حتا اسم "قدرت" را در همه جای مقاله "عزت" می نویسد، چگونه به خود جرات می دهد اعتبار انسانی را خدشه دار کند که آرامش و متانت او، هیچگاه از خاطره محو نمی شود چگونه می توانند این آدم ها به نام «تقدیر نمادین از جانفشانان و جان باختگان راه آزادی و سوسیالیسم» (ص469) خاطره انسانی را که قهرمانانه مرگ را پذیرا شد، کدر سازند. راه دور نخواهیم رفت، در همین اروپا کسانی هستند که زنده ماندشان را امروز مدیون مقاومت و هوشیاری قدرت می دانند، آن وقت او چگونه می تواند همسرش را بر سر قرار مرگ بیاورد؟!!! هیجگاه از یادم نمی رود که او حاضر نشد حتا برای یک بار هم که شده پسرش را در زندان ببنند و می گفت: «او تازه دارد بدون ما عادت می کند. نمی خواهم آرامش اش را دوباره از دست بدهد»!! و این گذشتی است که تنها یک زندانی در زندان می تواند حس کند و بفهمد. تو اعدام می شوی و می میری ولی باز حاضر نمی شوی که پسرت را برای یک بار هم که شده ببینی. باید ما زنده گان در برابر رفقایی که قهرمانانه مقاومت کرده و جان باختند سر تعظیم فرود بیاوریم. از جمله من و شما که در تابستان 67 زندگی را بر مرگ ترجیح دادیم. 8 – در ادامه بد نیست که فرازهایی! از مقاله ی "بابک" را یک بار دیگر مرور کنیم. فکر می کنم نوشته ایشان در این جا به حد کافی گویا است که احتیاجی به توضیح نداشته باشد. «.... این افتضاح باعث شد که تا بایکوت چی ها در مقابل رفقای سالن 5 تا سال های بعد در موقعیت ضعیف تر و شرم زده ای باشند» (ص 332 کتاب فوق) «در واقع سیستم فکری آنها به دنبال یک اتوریته یا به درکی مبتذل تر به دنبال یک چماق می گشت» (ص 333 کتاب فوق) «یک نمونه ساده شاید برای ختم سیاهه اعمال آنها کفایت می کند: در حالی که مجاهدین و کمیته خارج کشور اقلیت در سیته پاریس به جان هم افتاده بودند و یکدیگر را ارتجاعی و ضد انقلابی خطاب می کردند، برخی از به اصطلاح طرفداران توکل، در داخل بند، مجاهدین را دمکرات انقلابی و متحد نزدیک خود ارزیابی می کردند»(ص333 کتاب فوق) در مورد این نمونه ساده! ذکر دو نکته ساده! شاید بد نباشد. نکته اول: نمونه ساده از اعمال سیاه ما - بالفرض صحت- یک موضوع نظری است. بنابر این از نظر نویسنده نظر اشتباه جزو اعمال سیاهه ی انسان ها است (و حتما قابل مجازات!!، مانند جمهوری اسلامی که انسان ها را به خاطر بیان نظراتشان قابل مجازات می داند). نکته دوم: آقای نویسنده! می توانی سیاهه اعمال ما را لیست کنی و بگویی انسان هایی که بیش از ده نفرشان جان شان را از دست داده اند و بقیه نیز سالهای جوانی شان را در زندان سپری کرده اند در چیست؟ زندانی که به قول زنده یاد هیبت اله معینی یک روزاش را نمی توانی با یک ماه زمان شاه مقایسه کرد. لطف کنید و سیاهه اعمال من – رحمان درکشیده – را که بیش از 8 سال در زندان های جمهوری اسلامی بوده ام و نزدیک به 3 سال آن را در انفرادی گذرانده ام در سطح جنبش اعلام کنید. اگر نتوانستید، آن گاه از جنبش چپ ایران باید عذرخواهی کنید. چرا که سعی در تخریب حداقل بخشی از جنبش چپ ایران کرده اید. 9 – نویسنده مقاله "بابک" از ص 334 تا پایان مقاله، یعنی 7 صفحه ماجرای تحریم غذا و بعد از آن تا اسفند 65 را تعریف می کند. نویسنده همه وقایع را جابه جا تعریف می کند تا یک دروغ بزرگ بسازد. اما این دروغ آن قدر بزرگ است که دیگر هیچ راه توجیه ای برای نویسنده باقی نمی گذارد. نویسنده سازماندهی تحریم غذای یک ماهه رابه محمود نسبت می دهد، در حالی که محمود چند ماه قبل از تحریم غذا از بند برده شده بود. او چگونه می توانست آن تحریم غذا را سازماندهی کند و در حضور جمع سخنرانی کند در حالی که اساساً در بند نبود. البته محمود در حضور جمع در پاسخ به زندانبان یک بار صحبت کرد و خوب هم صحبت کرد، اما این مربوط به اوایل باز شدن درب اتاق ها است نه تحریم غذا. وی می نویسد: «در این دوره یکی از بزرگترین حرکت های اعتراضی زندانیان سرموضع و به عبارتی طولانی ترین حرکت مبارزاتی در حیات زندان های جمهوری اسلامی شکل گرفت. از همان ابتدا بابک به طور فعالانه در شکل دادن و سازماندهی آن شرکت جست و تمام سعی اش این بود تا از این شکل مبارزاتی بهره لازم گرفته شود» (ص 334 کتاب فوق). در ادامه ماجرای شکل گیری تحریم غذا راتعریف می کند که در این جا نیز اشتباهات فراوانی است و اساساً به عنوان یک سند در رابطه با وقایع تحریم غذا غیر قابل اتکا است. به طور مثال: 1 – وی تاریخ تحریم غذا را شهریور اعلام می کند. در حالیکه تحریم غذا بین آبان و آذر 65 بود (اگر ایشان یادشان بیاید عمده غذای ما کلم هایی بود که شور کرده بودیم. و کلم که یک محصول پاییزی است، هیچگاه در تیر یا مرداد ماه نمی آید تا ما بخریم و شور کنیم و ...). 2 – وی مدت تحریم غذا را 45 روز می نویسد حال آن که 30 روز بود. به طور خلاصه وی در این چند صفحه مدعی می شود که در جریان تحریم غذا میثم به بند آمد و محمود آنجا سخنرانی کرد و بعد از این صحبت ها محمود و تعدادی دیگر را به انفرادی بردند (رجوع شود به ص 338 و 339 کتاب فوق) و بعد از مدتی او را از انفرادی به بند باز می گردانند (ص 341 سطر 22 و 23 کتاب فوق) و در اسفند سال 65 که عده ای را از بند برای اعدام بردند، محمود را هم با آنها اعدام کردند (ص 342 و 343 کتاب فوق). و البته خواننده نمی فهمد که بالاخره محمود را کی از سالن 3 برای اعدام بردند؟! ایشان اساساً یادشان رفته بنویسد که محمود را از کجا برای اعدام برده اند. و خلاصه به قول نویسنده بعد از همه این اتفاقات یعنی بعد از بردن بچه ها در اسفند 65 برای اعدام و به خاطر درگیری سر وسایل بچه ها «پاسداران بند همه افراد بند را به هواخوری فرستادند و اعضای اتاق 64 و یکی دیگر از اتاق ها را خواستند که وارد اتاقشان شوند. بعد از این که زندانیان را وارد اتاق هایشان کردند، شروع کردند به گشتن تمام وسایل و کتک زدن آن ها و با توهین و تحقیر مقداری از وسایل را به عنوان وسایل بچه ها جمع کردند و با خودشان بردند» (ص 343 کتاب فوق). حال می خواهم روایت خود را از این موضوع بگویم تا ببینیم آقای نویسنده چه راوی صادقی است. در تابستان 65 نام زنده یاد امیرساعد نعمت اللهی را که زیر حکم بود با کلیه وسایل صدا می کنند (قبلاً برادر وی نیز اعدام شده بود) صدا کردن او با کلیه وسایل به مفهوم بردن وی به انفرادی جهت اعدام بود. زنده یاد امیر از بچه های کارگران مبارز (از گروه های خط 3) بود، و در اتاق 64 زندگی (تحمل حبس) می کرد. همه بچه ها در اتاق 64 جمع می شوند که به یکباره حاج رضا (مسئول به اصطلاح آموزشگاه) به همراه یکی از پاسداران به داخل بند می آید و با خشونت برخورد می کند و زنده یاد امیر را می برد. در این جا بچه ها او را «هو» می کنند که او هم به تلافی 2 نفر از بچه ها را زنده یاد محمد بیگدلی (از بچه های اکثریت – انشعاب شانزده آذر) و ...... را با خود می برد و آنها را تا شب در زیر هشت نگه می دارد. شب موقع آمار، همه بچه ها طبق معمول به داخل اتاق هایشان می روند ولی پاسداران بعد از گرفتن آمار هر اتاق درب آن اتاق را می بندند. بعد از پایان آمار که درب اتاق ها حالا بسته شده بود، پاسداران می آیند و بچه های اتاق 64 را بیرون می کشند. در این اتاق من، محمود محمودی، قدرت اله ارجمندی و.... بودیم. بسیاری از بچه های آن اتاق امروز دیگر در بین ما نیستند مانند بیژن اسلامی (اقلیت)، اسماعیل حسینی و علی محبی (فدائیان - شانزده آذر)، علیرضا تشید (راه کارگر) صمد اسلامی و علیرضا دریاباری (اکثریت)، منصور قماشی (اتحادیه کمونیست ها)، اصغر قباخلو و محمد رضا رجالی فر (حزب توده) داود ناصری (از بچه های خط 3) و... ما را در زیرهشت رو به دیوار نگه داشتند و کتک زدند (به طور مثال پیراهن من آن قدر خونی شده بود که خودشان پیراهن من را عوض کرده و یکی دیگر به من دادند). بعد همه ی بچه های اتاق را به آسایشگاه بردند که بعد از 2 الی 3 روز اکثراً را به بند برمی گردانند. از این تعداد من را به همراه صمد اسلامی و .... به اتاق 35 بند 1 می برند (اتاق 35 مخصوص زندانیان روان پریش بود)، قدرت را هم به اتاق 33 بند 1 می برند (بند 1 دربسته بود). ما چهار نفر را بعد از 2 ماه به بند برمی گردانند. اسماعیل حسینی و .... را 23 روز در انفرادی آسایشگاه نگه می دارند و بعد به بند برمی گردانند. محمود محمودی و محمد بیگدلی را دیگر به بند نیاوردند (تا آنجا که یادم می آید آنها را هم بعد از مدتی انفرادی به بند 5 و 6 قدیم – قدیمی ترین قسمت زندان اوین - می برند). یعنی از تابستان 65 دیگر محمود در بند ما نیست و تحریم غذا تازه در اواخر آبان 65 شکل می گیرد. بچه هایی را هم که از بند می برند در همان ابتدای تحریم غذا است. آنها با بردن تعدادی از بچه ها، اتاق های 61، 63، 65 و 68 را خالی می کنند و 2 اتاق را در اختیار زندانی های عادی و 2 اتاق دیگر را در اختیار زندانیان عقیدتی (بهائی) می گذارند. بعد از یک ماه زندانبان برخی از خواست های ما را می پذیرد و بند نیز با رای اکثریت بچه ها تصویب می کند که به تحریم غذا پایان داده شود. بچه های اقلیت که معتقد به پایان مشروط تحریم غذا بودیم به این طرح رای ندادیم (این طرح بچه های مجاهد بود که با حمایت بچه های دیگر به تصویب رسید). برخی از خواست هایی که از سوی زندانبان پذیرفته شده بود در واقع همان هایی بود که میثم در مذاکره رودررو با بچه ها در اتاق هایشان قول داده بود(یعنی در جریان تحریم غذا میثم در جمع بند صحبت نکرد، بلکه به اتاق ها رفت و با بچه ها صحبت کرد). در واقع بعد از حرف های میثم، بند به این جمع بندی رسید که به تحریم غذا پایان دهد. زندانبان بعد از پایان تحریم غذا، بچه هایی را که در ابتدای تحریم غذا از بند برده بود، به بند برگرداند. در اسفند تعدادی از بچه ها را برای اعدام از بند بردند از جمله قدرت اله ارجمندی، منصور قماشی، رضا (از بچه های قائمشهر –مجاهد) و مسعود (از بچه های لنگرود – چریکهای فدایی خلق)، براساس شنیده های ما محمود را هم در همان روزها اعدام کردند.
۵
در مورد مقاله کوتاه دوم «از شاخه گیلان تا مازندران» نیز چند نکته را مجبور به بیان هستم، تا اشتباهات این مقاله نیز آشکار گردد. با وجود احترامی که برای نویسنده ی این مقاله قائل هستم، ناچار به بیان این نکته هستم که نویسنده مقاله به همراه زنده یاد مجید ایوانی تنها کسانی بودند که از مجموعه بچه های اقلیت سالن 3 در جمع بچه های محمودی (حال به هر دلیل و البته با حفظ موضع) شرکت می کردند. به نظر من این مقاله کوتاه تنها در جهت توجیه آن رویه (فاصله داشتن این رفقا از بچه های اقلیت سالن 3) است و چیزی را ارائه نمی کند. نویسنده مقاله نیز مدعی است که محمودی در زندان توسط بچه های اقلیت بایکوت شده بود و در این راستا 2 مثال می آورد. مثال اول. وی می گوید: «یک رفیق اقلیتی از من خواست تا نظر بابک را برایش توضیح دهم، به او گفتم برو خودت با او صحبت کن. گفت اگر من بروم با او صحبت کنم از طرف بچه های اقلیت طرد می شوم». (ص 353 کتاب ) اما: 1 – فردی که مورد نظر نویسنده مقاله است البته به اتهام اقلیت دستگیر شده و تا زمانی نیز اقلیتی بود، اما در داخل زندان تغییر نظر داده و اساساً جزو بچه های اقلیت سالن 3 نبود و رابطه ای به عنوان یک اقلیتی با او نداشتیم که بخواهیم او را طرد کنیم. این گفته مثل این است که ما یکی از بچه های خط 3 را به خاطر صحبت با محمودی طرد کنیم. همانطور که بچه هایی با اتهامات دیگر دستگیر شده بودند که در زندان اقلیتی شده و در جمع بچه های سالن 3 بودند و نویسنده مقاله آن افراد را به خوبی می شناسد. بنابر این او اساساً در آن مقطع جزو بچه های اقلیت نبود. 2 – در حالی که نویسنده مقاله خود جزو بچه های اقلیت بود و در جلسات محمودی شرکت می کرد، او و زنده یاد مجید ایوانی هیچگاه از طرف بچه های اقلیت طرد و یا بایکوت نشدند (و این را نویسنده مقاله قبول دارد). حال چگونه می شود که یک غیر اقلیتی را به خاطر صحبت کردن با محمودی طرد کنیم؟ چگونه می شود منطقی در این قضیه پیدا کرد؟ مثال دوم. وی می گوید: «رفیقی با صراحت از من خواست تا هیچ گونه ارتباطی با بابک نداشته باشم، در غیر این صورت در جمع بچه های اقلیت پذیرفته نمی شوم»! من فرض را بر این می گذارم که رفیق درست می گوید و چنین صحبتی بین دو نفر اتفاق افتاده، اما سئوال من این است که آیا او هیچ گاه اظهار تمایل کرد که در جمع ما حضور یابد؟ اگر او اظهار تمایل می کرد، آیا ما به او نه می گفتیم؟ آیا برای او شرایطی می گذاشتیم؟ با صداقتی که در این رفیق سراغ دارم می دانم که جواب او «نه» است. ما همیشه با این رفیق روابط خوب و انسانی داشتیم. به طور مثال من و این رفیق اکثراً موقع فوتبال با هم در یک تیم قرار می گرفتیم. اگر این دو رفیق در جمع ما حضور نداشتند، خواست خودش و مجید ایوانی بود، نه ما. همانطور که بارها مجید در سالن 3 با یکی از بچه های اقلیت جلسه گذاشتند، که متاسفانه به نتیجه مورد نظر نرسید. زیرا موضوعی که ذهن مجید را به خود مشغول کرده بود نه محمود که موضوع قدرت بود و جالب آن که علیرغم تکذیب و توضیح بچه هایی که مجید فکر می کرد از طریق قدرت لو رفته اند (مانند زنده یاد کیومرث مظاهری)، باز مجید بر سر موضع خود بود(7). این یکی از حربه های پلیس بود که سعی می کرد در بازجویی ها طوری وانمود کند که مثلاً X همه چیز را لو داده و تو هم بگو و به این ترتیب سعی در ایجاد بی اعتمادی و خراب کردن روحیه زندانیان داشت. در رابطه با گذاشتن جلسه با محمود و صحبت کردن با او، جالب است بگویم که حتا قدرت نیز چند نشست با محمود در زمانی که درب اتاق ها هنوز بسته بود برگزار کرد. *** من از نویسنده مقاله پرسیدم چه کسی و یا کسانی از بچه های اقلیت محمودی را بایکوت کرده بود. در این میان رفیق نام 2 نفر از بچه ها را آورد. 1 – سئوال من این است: یعنی از جمع چهل نفری اقلیت، 2 نفر محمود را بایکوت کرده بودند؟ پس نقش بقیه ی چهل و دو نفر اقلیتی چه بود؟ آیا این منطقی است؟ و آیا به فرض صحت، بایکوت 2 نفر را می توان گفت بایکوت بچه های اقلیت؟! 2 – از این 2 نفر نام یکی غیر قابل طرح است، اما دومی رفیق زنده یاد محمد رضا حاجی خانی است. در این رابطه جالب است که من به یک قسمت از همین مقاله، خواننده گرامی را رجوع دهم. نویسنده می نویسد: «زمانی که بچه های قزل حصار را به سالن 3 آوردند، جو کاملاً تغییر کرد. جو دیگر مثل گذشته نبود یا نمی توانستند مثل گذشته جوسازی کنند و رابطه ما کمی بهبود یافت. حالا جماعتی که دیگران را در فشار برای بایکوت قرار می دادند، در خود فرو رفته بودند و ناظر پاسیو مراسم ها و متون آموزشی ای بودند که ما بین بچه های سازمان رد و بدل می شد». من از نویسنده مقاله پرسیدم «این جزوات چی بود؟» و نویسنده مقاله اشاره به برنامه حداقل سازمان، مرحله انقلاب و... کرد. رفیق محمد رضا حاجی خانی که استعداد و حافظه شگرفی داشت، نویسنده همه این مقالات بود. چگونه بود و یا به عبارتی بهتر چگونه می شود که او از طرفی بایکوت گر بوده و از طرف دیگر مقالات اش را به شما داده که بخوانید و از طرفی« ناظر پاسیو رد و بدل کردن مقالاتش، مابین بچه های سازمان باشد»؟!(نگاه کنید به ص 353 کتاب فوق) آخر چگونه می شود این تناقضات را در کنار هم نشاند و از آن، این چیز محال را ساخت؟!
۶ در مورد مصاحبه آقای وحید صمدی (ص 345 تا ص 350 کتاب) علیرغم برخی اشتباهات شان در بیان حوادث و تاریخ وقوع آن ها چند نکته وجود دارد. 1 – وحید تاریخ صحبت محمودی در حضور میثم را تابستان اعلام می کند (یعنی خلاف آن چه که آقای سیاوش محمودی در مقاله بابک می نویسد) 2 – وحید تاریخ تحریم غذا را زمستان می داند و باز خلاف نوشته آقای سیاوش محمودی (البته تاریخ صحیح پائیز است). 3 – این که «تعدادی از بچه های اقلیت از برقراری ارتباط با بابک احتراز می کردند و در واقع او را بایکوت کرده بودند» (ص 347 کتاب فوق) بخشی از حقیقت است، اما تنها بخشی از حقیقت. به این مفهوم که بسیاری از بچه های اقلیت رابطه ای با بابک نداشتند ولی این به معنای بایکوت نیست. مگر شما با همه 400 نفر رابطه داشتی و یا اساساً دوست داشتی رابطه داشته باشی؟ این که با کسی علاقه به بحث سیاسی نداشته باشی مفهوم بایکوت نمی شود. اگر محمود به فردی از بچه های ما مراجعه کرده و خواسته با او بحث کند و این فرد گفته من با تو بحث سیاسی نمی کنم چون از نظر ما تو فلان و بهمان هستی می تواند مفهوم بایکوت سیاسی داشته باشد. اما آیا چنین بود؟ محمود با چه کسی از ما خواهان مذاکره شد و ما رد کردیم؟همان طور که پیشتر گفتم من و حتا قدرت در اتاق دربسته چندین جلسه با محمود برگزار کردیم. اما از مقطع عمومی شدن بند، من هم تمایلی به بحث مجدد با محمود نداشتم، چون اولاً با او بحث هایم را کرده بودم دوماً مواضع اش برایم روشن بود، سوماً همه ی ما از جمله محمود، بعد از عمومی شدن بند آن چنان سرگرم جلسات درونی و بحث بر سر مسائل بند بودیم که این موضوع در عمل به یک موضوع فرعی و غیر ملموس تبدیل شده بود. در واقع همه اتهام ما این است که چرا ما نمی نشستیم، یا دعوت نمی کردیم تا محمود برای ما سخنرانی کند. آیا این یعنی بایکوت؟ آگر اینطور باشد که اکثراً در زندان هم دیگر را بایکوت کرده ایم!!! 4 – وحید می گوید: «این مجموعه (منظور سعید حدادی مقدم و سایر کسانی که با محمود دستگیر شدند) در جمع بچه های اقلیت جایی نداشتند و علی رغم سلام علیک ها و شوخی های معمولی، ارتباط و گفتگوهای سیاسی متداول بین آنها وجود نداشت» (ص 349 کتاب فوق). این صحبتی کاملاً درست و بجا است. اینجا دو نکته وجود دارد. نکته اول: اگر روابط معمول انسانی بین دو طرف برقرار باشد، به مفهوم این است که این دو طرف هم دیگر را بایکوت نکرده اند. نکته دوم: ما روابط متداول سیاسی را با هم نداشتیم. یعنی اگر در راهرو بالفرض من با یکی از بچه های راه کارگر بحث سیاسی می کردم، با این بچه ها این روابط نبود. اما این موضوعی دو جانبه است. یعنی هم ما و هم آنها دنبال این رابطه نبودند. این فضای سرد به نظر من قابل توضیح است. این ما نبودیم که در گوش محمودی سیلی زده باشیم. این محمودی بود که به گوش من سیلی زد. این محمودی بود که وقتی بند عمومی شد گفت «می خواهم در بند علیه اقلیتی های این جا اعلامیه بچسبانم. آنها می خواهند بگویند که من ...... هستم!» و ما داشتیم از تعجب شاخ در می آوردیم. ما به محمود فاحشه نگفتیم که او به بچه های اقلیت گفت. در واقع محمود در سرد کردن رابطه نقش شماره یک را داشت و اگر قرار است اینجا ادعایی هم طرح شود، این ما هستیم که باید مدعی باشیم. اگر من جواب سیلی محمود را با سیلی می دادم آن وقت چه می شد؟؟!!! در مورد مقاله دو صفحه ای خانم مژده ارسی نیز تنها به این نکته اشاره می کنم که مهری سلاحی خود هرگز چنین احساسی نداشته که از سوی کسانی از بچه های اقلیت بایکوت بوده است. خانم مژده ارسی هم چنین در انتهای مقاله ی تحقیقی 2 صفحه ای خود!! می نویسد: «در ملاقات بعدی، محمد علی پرتوی که از سال ها پیش در زندان شاه محمود را می شناخت، خبر داد هنگام بردن او برای اعدام، زندانیان مانع بردنش شده بودند که منجر به درگیری بین پاسداران و زندانیان در بند اعدامی ها شده بود. او همچنین تاکید کرده بود که جریان بایکوت، در بند اعدامی ها مطرح نبوده و هیچ کس از آنان به این موضوع معتقد نبودند». جهت اطلاع خانم مژده ارسی باید بگویم: 1 – محمد علی پرتوی تا خرداد66 با من در بند 3 اوین (قسمت به اصطلاح آموزشگاه) بوده و محمود محمودی را از بند ما برای اعدام نبرده اند (محمود در اسفند 65 اعدام شد) تا زندانیان مانع بردن او شوند. 2 – در آن زمان بندی به نام بند اعدامی ها نبود. تنها بعد از خرداد66 است که زندانبان دست به تغییراتی در ترکیب بند 3 می زند (که اولین سری ملی کش ها بودند که به بند 4 بالا در قسمت 325 برده شدند) و در پی این تغییرات زندانیان محکوم (بالای 15 سال) و زیر حکم را از بندهای 3، 5 و 6 (از قسمت به اصطلاح آموزشگاه) به بند 2 بالا(در قسمت 325) منتقل می شوند که قبل از شروع اعدام های 67 زندانبان بچه ها را از این بند به آسایشگاه منتقل می کند (بند 2 بالا بعد از این بچه ها به سران حزب توده از جمله کیانوری، جودت، پرتوی و غیره اختصاص می یابد).. 7 تجربه زندان، بزرگترین تجربه زندگی من بوده و هست. وقتی پا به زندان گذاشتم 16 ساله بودم و بیش از 8 سال را در زندان های اوین، قزل حصار و گوهردشت گذراندم. در این سال ها و به ویژه در سال 67 بهترین رفقايم را از دست دادم و در این سالها بسیار آموختم: از زندان، از رفقا، هم بندیان و از خودم. 3 سال پیش که مهاجرت را به ماندن در ایران ترجیح دادم، برای اولین بار بود که چیزی به نام بایکوت محمود محمودی در زندان را شنیدم و شنیدن این موضوع بعد از 15 سال از اعدام محمود محمودی برایم تعجب آور بود. چرا و چرا هیچگاه در طول زندان کسی از بایکوت محمود حرفی نزد؟ چرا هیچ کس در زندان از ما نپرسید: چرا محمود را بایکوت کرده اید؟ چرا در زمانی که محمود زنده بود این بحث در زندان مطرح نشد؟ آیا این روشی برای در بوق کردن خویش است؟ روشی که به جای نقد دیدگاه های فکری و نقد پراتیک یک جریان به افسانه سرایی و خیال پردازی پرداخته، تا از نقد فکری و عملی یک جریان پرهیز کند؟! چرا که در جریان نقد فکری و عملی یک جریان باید بگویی که بالاخره خود چه فکر می کنی و خود چه کرده ای. و این را تجربه من می گوید. این آقایان در تمام این سال ها به نظر می آید تنها هوچی گری را آموخته اند. *** آیا ما بهترین روابط ممکن را با محمود برقرار کرده بودیم؟ نه. آیا می شد بهتر از این بود؟ بله. آیا ما (بچه های اقلیت) بهترین روابط را بین خودمان داشتیم؟ نه. آیا می شد بهتر از این بود؟ بله. آیا ما با بقیه زندانیان سیاسی بهترین رابطه ممکن را برقرار کرده بودیم؟ نه. آیا می شد بهتر از این بود؟ بله. و دهها سئوال دیگر که جوابشان «بله» است. امروز ما تجاربی را با خود حمل میکنیم که آن روز نداشتیم. همیشه می توان بهتر بود. آگر محمود روابط را سرد کرد. ما هم در شکستن این یخ قدمی برنداشتیم، یا حداقل من از خودم می گویم. و نه تنها قدمی برنداشتیم، بلکه (باز من از خودم می گویم) با سرد شدن بیشتر، شرایط قطورتر شدن این یخ را فراهم ساختیم. اما این باید در تاریخ زندان ثبت شود که این محمود بود که با برخورد هیجانی و ضد اقلیتی خود، به وجود آورنده ی این یخ بود و نه بچه های اقلیت. بچه های اقلیت (به عنوان یک مجموعه) هرگز گامی بر علیه محمود برنداشتند. اما بایکوت چیز دیگری است. 8 سال زندان من، همراه با8 سال مقاومت و مبارزه علیه رژیم و زندانبان بود. همه چیز برای من با این مقاومت و مبارزه معنی می داد. هر کسی که در برابر این دشمن مشترک بود، با من بود. مهم نبود که چه موضع سیاسی ای در بیرون زندان دارد. در واقع این تلاش رژیم بود، برای این که اختلافات بیرون از زندان را به داخل زندان بکشاند تا با ایجاد تفرقه از شکل گیری مقاومت و مبارزه همگانی جلوگیری کند. امروز شما چه نگاهی برای مثال به اعتراضات زندانیان سیاسی اوین و گوهردشت دارید؟ آیا نگاه می کنید که این دانشجو چه خطی دارد؟ و یا آن وکیل، نویسنده و روزنامه نگار چه عقیده ای دارد؟ یا نگاه به مبارزه و خواست زندانیان سیاسی دارید؟ مثال دیگری می زنم. در سال 64 وقتی که در سالن 3 به اصطلاح آموزشگاه زندان اوین در اتاق های در بسته بودم (اتاق 70) با نگهبان بند (فردی به نام عرب) درگیر شدم، که من را به زیر هشت بردند. برحسب اتفاق روز قبل هم با یک نگهبان دیگر درگیر شده بودم و من را به زیر هشت برده بودند. این بار در واقع برای اذیت و آزار و تنبیه، مجید قدوسی (یکی از دو مسئول وقت به اصطلاح آموزشگاه اوین) من را به سالن 5 فرستاد که عمومی بود ولی کنترل بند در دست توابین بود. در سال 64، موضع ما – بچه های 59 ای – بایکوت توابین بود. بطور مثال حاضر به زندگی در یک اتاق با آنها نبودیم. در این بند (سالن 5) در واقع در هر اتاق تنها 2 تا 4 تواب بودند، اما بقیه ی بچه ها عموماً فاقد موضع گیری سیاسی و صنفی در برابر توابین بودند (بچه هایی که بسیاری شان در سال 67 اعدام شدند). اینجا من مجبور بودم در واقع با توابین در یک اتاق زندگی کنم. اما من تاکتیک دیگری اتخاذ کردم. حاضر به هم اتاق نشدن با تواب تنزل پیدا کرد به مثلاً کارگری ندادن با آن ها و شرکت نکردن در کلیه مراسم ها و... در مدت 2 ماهی که من در آن بند بودم، تقریباً هر روز من را به زیرهشت می بردند ( در همین بند هم بود که توسط یکی از توابین شناسایی شده و اسم اصلی من بعد از 5 سال لو رفت)، تا من را دوباره به اتاق های دربسته بند 3 برگرداندند. اما این بار به اتاق 64. در سالن 5 نزدیکترین رفیق من در آن مدت زنده یاد مسعود مقبلی از بچه های مجاهد بود. مسعود پسر گوینده معروف و قدیمی رادیو عزت الله مقبلی بود که بعد از اعدام دو پسر و یک دامادش در تابستان 67 سکته کرد و درگذشت. مسعود کسی بود که در سالن 5 بیشترین همراهی ها را با هم داشتیم، حال آن که در همان بند رفقای خودم – از بچه های اقلیت – نیز بودند که در سال 67، دو نفرشان اعدام شدند. هیچ وقت یادم نمی رود، وقتی که من و مسعود در راهروی بند نشسته بودیم و توابین ما را دوره کرده و می خواستند با ما درگیر شوند و شعار مرگ بر منافق و غیره می دادند؛ تا این که مسئول بند (فردی بود با نام محمد که قبلاً مجاهد بود و می گفتند پرونده سنگینی دارد ولی چون تواب شده اعدامش نکرده اند) آمد جلو و گفت «این ها را ولشان کنید. این ها وضعشان معلوم است» و توابین را متفرق کرده و در واقع در آن شرایط ترجیح داد کار به کتک کاری نکشد. اگر کار به کتک کاری می کشید، آن وقت ما 2 نفر باید با حداقل 30 نفر می جنگیدیم. آن وقت فکر می کنم اگر 3 نفر بودیم بهتر می شد. در شرایط زندان، در جایی که می خواهند انسانیت ات را نیز از تو بگیرند، منتظر نگاهی هستی که به نگاه تو بیافتد و دست ات را بگیرد، تا همراه هم آن جهنم را طی کنی. این تصویر واقعی مبارزه در زندان است. نه دستی بر آتش از راه دور و نه خیال پردازی. زمانی که محمود از انفرادی به سالن 3 آورده شد، یعنی پائیز سال 64، مقطعی است که مبارزه و مقاومت زندانی در حال اوج گیری است. سال 65 برای اولین بار سالن 3 عمومی می شود. تحولات زندان وظایف مهمی را پیش روی زندانیان سیاسی می گذارد و این وظایف پیش روی، بخش زیادی از انرژی را به خود جذب می کند. و برای ما (بچه های اقلیت) حضور بچه های دستگیری سال 64 نیز غنیمتی است، تا بعد از سال ها جدیدترین تحولات بیرون از زندان و نیز دیدگاه رفقای بیرون از زندان را بشنویم و بخوانیم. چیزی که در ذهن ما وجود ندارد، این است که وقت را تلف کنیم. وقت به طلا تبدیل می شود. جلسات هر روزه به صورت چند نفره شکل می گیرد. بحث های نظری، سیاسی و وظایف پیش روی زندانیان موضوع اصلی این جلسات هستند. چیزی که این جا بحث نمی شود موضوع محمود است. چرا که محمود را کسی می بینیم که از اقلیت جدا شده و جریان خاص خود را می جوید. مانند همه جریانات دیگر در بند. برای ما محمود و کسانی که با او بودند یک جریان هستند مانند جریانات دیگر در بند. ما ترجیح می دادیم که ساعت ها علت ضربه سال 64 به تشکیلات کارگری اقلیت را بررسی کنیم تا به موضوع محمود و این موضوع برای ما بسیار مهم تر بود. روابط سیاسی با محمود نداریم که پیشتر آن را توضیح دادم. اما همه تصمیمات مربوط به روابط داخلی بند و مسائل مربوط به بیرون بند (زندانبان و زیر هشت) از مجاری مشخص (جمع آوری آرا – بحث عمومی در سطح اتاق ها که همه حضور دارند و در نهایت رای اکثریت بند) انجام می شود. روابط خاص بین برخی از جریانات برای تشریک مساعی وجود دارد، اما این تشریک مساعی از طریق بحث های عمومی در اتاق ها نیز ممکن است. مثلاً ما با بچه های توده ای و اکثریتی روابط خاص برای تشریک مساعی نداشتیم. اما همیشه نظر آنها را می دانستیم، چرا که آن ها نظراتشان را در اتاق ها مطرح می کردند. آیا ما بچه های توده ای و اکثریتی را در زندان به خاطر عدم وجود رابطه خاص سیاسی، بایکوت کرده بودیم؟ ما با بچه های اکثریت – 16 آذر نیز روابط خاص سیاسی نداشتیم. آیا ما آنها را هم بایکوت کرده بودیم؟ قبل از آغاز ورزش دسته جمعی، بچه ها به صورت چند نفره با هم ورزش می کردند. در اوایل عمومی شدن بند، من به همراه 3 نفر از بچه های اقلیت همراه با هیبت اله معینی و منصور نور محمدی 6 نفره ورزش می کردیم. هیبت خودش پیش ما آمد و پیشنهاد داد که با ما ورزش کند و ما هم گفتیم بیاید، هیچ اشکالی در آن نمی بینیم. بعد از چند روز هم گفت منصور هم می خواهد با ما ورزش کند و ما باز گفتیم باشد. من به خود می گویم اگر محمود به جای هیبت آمده بود و پیشنهاد داده بود که با ما ورزش کند جواب ما چه بود؟جواب ما مطمئناً مثبت بود. ما روابط سردی با هم داشتیم، در این هیچ جای شبهه نیست. اما تفکر بایکوت مال کسانی است که در واقع به دنبال برچسب زدن به دیگران و ساختن هیاهو هستند. بچه های اقلیت سالن 3 برخلاف آقای سیاوش محمودی اهل بحث و منطق بودند- چیزی که آقای سیاوش محمودی بهره ای از آن نبرده است – و برای همین بود که در سالن 3 بچه های اقلیت جایگاه ویژه و خاص خود را داشتند. مثال دیگری می زنم. ما بیش از چهل نفر اقلیتی در سالن 3 بودیم. من با بسیاری از این بچه ها هرگز بحث سیاسی دو نفره نکردم و در واقع لزومی به آن نمی دیدم و هم اساساً عملی نبود که شما با همه به تنهایی وارد بحث شوید. به طور مثال زنده یاد اسداله پنجه شاهی که دو بار با او در بندهای مختلف زندان بودم و هرگز اتفاقی نیافتاد تا با هم دو نفره بحث سیاسی و تشکیلاتی داشته باشیم. اما هر دو ما در یک مجموعه – مجموعه بچه های اقلیت سالن 3 – قرار داشتیم. یک بار یادم می آید که یکی از رفقا به من گفت: «فعالیتی که تو این جا داری در بیرون چند نفر انجام می دهند» در روزهای آخر تحریم غذا، من دستم را – از شدت ضعف - به دیوار می گرفتم و راه می رفتم و با وجود این تمام وقتم را در بحث ها و جلسات می گذراندم. مجموعه بچه های اقلیت سالن 3 مجموعه ای منظم، پرتلاش، خلاق و توانا بود. قدرت ابتکار و خلاقیت مجموعه ی بچه های اقلیت سالن 3 در تاریخ زندان به یاد ماندنی است و آقایي با نام سیاوش محمودی با تفکرات خود نمی تواند حتا ذره ای غبار به آن بنشاند.
پی نوشت: 1 – نادر همکار موردی نشریه گفتگوی زندان ها برای تهیه ی ویژه نامه ی محمود محمودی. 2 – اعلامیه فراخوان 3 – خشم و نفرت مهاجر از اقلیت البته چیز عجیبی نیست. سلف ایشان آقای بیژن حکمت نیز یکبار در مناظره ای پالتاکی سازمان فداییان اقلیت را تهدید به سرکوب در دولت نداشته ی آینده شان کرده بود!! اگر ذره ای از این خشم را آقای مهاجر به سرمایه داری داشت، شاید امروز کمی مترقی تر می نمود. 4- کارگر فدایی، از نسل رفقای دهه ی 50 و یکی از شریف ترین انسان هایی که تاکنون دیده ام. 5- در کیفر خواست چاپ شده در کتاب فوق نیز به این موضوع در بند 11 و 12 اشاره شده است. رسیدگی به این که محمود و گروه اش از چه تاریخی در تور پلیس بوده و چگونه دستگیر شده اند، بررسی مستقلی را می طلبد که در این مقاله نمی گنجد و در این جا بیشتر قابل بسط نیست تنها چیزی که مسلم است، آنها در تور پلیس قرار داشته اند. از کی؟ 6 – جمشید الوکی زندانی سیاسی، در ارتباط با اقلیت سال 59 دستگیر و در سال 65 آزاد شد. وی سال ها بعد در کشور سوئد در اثر بیماری درگذشت. یادش گرامی. 7 – این که چرا مجید بر روی قدرت موضع داشت، قابل توضیح است که البته ما را از مقاله دور می کند و من به طور حتم این موضوع را در آینده و در جای خود توضیح خواهم داد. روش قدرت در زیر بازجویی روشی بود که البته به نتایج اغلب مثبتی منجر شد. تجارب رفقای زندان در رابطه با نحوه ی بازجویی و روش رفقا در زیر بازجویی از موضوعات مهمی است که در جای خود باید نقل و بررسی گردد. هم از نظر تجربه ی جنبش چپ و هم از نظر ضبط در تاریخ.
|