|
بازماندگانِ کشتارِ تابستان ۶۷
|
|
|
آرش
|
|
صفحه 10 از 13
نقش دیکتاتوریهای سلطنتی و جمهوری اسلامی
اردوانِ زیبرم
آنچه در زير ميخوانيد بخش كوتاهي از سخنراني اردوانِ زيبرم در سمينار زندانيان سياسي است.
به عنوان باز مانده ای از سند رسوای رزیم های سلطنتی و اسلامی با شما سخن میگویم . با تشکر از برگزاری این سمینار سراسری که فرصتی بدست داد تا سرکوبهای بیش از سه دهه را که لااقل من بعنوان بخش بسیار ناچیز اما نمونهای از خروارها ظلمی که توسط دیکتاتوریهای پیشین و فعلی حاکم بر ایران بر مردم این بخش از جهان در زیر مهمیز سرمایه جهانخوار و نمایندگان مرتجعاش اعمال میشود پرده بر دارم. اگر چه اینگونه سمینارها و سمپوزیومهایی اینچنینی هرگز تکافوی شرایطی را که بر مردممان و فرزندانِ قهرماني که بجرم دگر اندیشی جاودانه گشتند را نمی کند ؛ اما باید به حس مسئولیت برگزار کنندگان آن ،که علیرغم همه مشکلات عدیده و تب و تابهای سیاسی و بینشی حاکم بر جامعه اپوزوسیون انقلابی سایه گسترانده، درود فرستاد و دست مریزاد گفت. اجازه دهید کمی به عقب بر گردم . هفت ، هشت سالی بیشتر نداشتم که شکل و شمایل احمد به عنوان مسئول خانواده برایم جا افتاده بود. تلاش احمد را در کنار مشقت پدر و مادر ، همواره گی نقش محکم و جا افتاده اش را با ارادهي با صلابتش در تار و پود خانواده پر جمعیت حس میکردیم و بعد از چند سالی که ارتباطم با جامعهي کمی آنطرفتر از خانواده آغاز شد، گستردگی نقش احمد را به عنوان فرزند اول خانواده در ابعاد بیرون از خانه ، بس قشنگتر یافتم. ارتباطاش با مردم محل و اقشار کار و زحمت، نشانِ رسالتِ پایگاه تودهای سرشارش از عشق به زندگی و عواطف زیبای انسانیش را كه در او موج ميزد، به دل می نشاند...... آنچه بر صفحات خاطرات ذهن به ثبتاش رساندم و هماره با من طی طریق کرده و عمدتاً ناملایمات را شاهد بوده از همین دوران تراویده است.از شرایط اقلیمی حاکم بر منطقه ای صحبت میکنم در کرانه سواحل خزر، که به محض شنیدن نام این منطقه از جغرافیای شمال کشور، بی درنگ چند نکته در اذهان عکس العمل طبیعی خود را بروز می دهد مثلاً : ماهی – خاویار – برنج-مرکبات-چای-قایقرانی –بندر و گمرک-شیلات ونیروی دریایی- کوچک جنگلی و جمهوری گیلان -سیاهکل وچریکهای فدایی خلق- وقایع انزلی و قیام صیادان-دریا و مرداب و موج شکن و مردم صیاد و کارگر و زحمتکش و..... باز هم مبارزه برای زندگی .......... در پاسخ به این خاستگاه طبقاتی است که شفافیت مبارزه طبقات شکل میگیرند. احمد زيبرم با فرصتی که از تجارب بجای مانده از خلاصهي آنچه که در واژه های تاریخی اشاره شده دست داده بود، و درک و انطباق نوین شرایط مبارزه با بهره جستن از سوسیالیزم علمی و پشت سر نهادن بن بستهای آشتی طبقاتی که عمدتاً سوسیال- رفرمیستها پرچمدارش بودند ،در کنار رفیقانی چون حمید اشرف و امیر پرویز پویان و سلاحیها و مفتاحیها و.... یکی از بنیانگذاران جنبش نوینی گشته بود که با مشارکت در برداشتن نقاب از چهرهي .... تمدن بزرگ.... پوستهي تئوری بقاء این جزیرهي پوشالی ثبات را شکسته بودند و با سرعتی که در تاریخ مبارزات مردممان نظیر نداشت ، آغاز مبارزهای را پی افکندند که از همان شروع ثبت خود در 19 بهمن 1349 تاثیر خود را تقریباً بر تمامی ارکان اجتماع درون و بیرون از ایران و عرصه های گوناگون آن بر جای گذاشت. ............ اینجا اما فرصتی است مغتنم تا آنچه را که بر اغلب مان گذشته نه بازگو که رصد !! کنیم . شاید نسلهایی را که با چالشی مسلماً پیچیده تر به خیزش مشغولند، از تجاربش بی نصیب نگذاریم. .... باید نگذاشت که رسوب دوران، توان آنرا یابد تا ذهنیت را به تاریخ بسپارد و آنانی که با تحریف به کُشتن چراغ تاریخ آمدهاند قادر شوند به فسیل سازان ذهنیت تاریخی مردم خون برسانند. هنوز ما هستیم و بسیاریم. نخواهیم گذاشت چهرهي واقعی جنایتکارانی را؛ که با ترفند فرار از تپه های اوین؛ چکاوکان آغاز گرجنبش نوین مردممان را به خون کشاندند, میادین چیتگر و........را از بیشمار رفیقانمان رنگین ساختند، بار جنایات خود را با داد و بیدادگران از زیر ضرب خارج کنند. هنوز چهرۀ آخرین وداع با احمد در مقابل دیدگانم همچون موج سنگین گذر زمان در من میگذرد. 10 ساله بودم و کلاس چهارم ابتدایی . این آخرین بار بود که احمد به انزلی آمد. مدتی بود که پس از کار در کارخانه های شیشهي قزوین و بنز خاور تهران، این زمان در کتابخانهي پارک شهر منطقهي فیشر آباد تهران مشغول بکار بود........ ....اینبار بر خلاف دفعات گذشته که به پدر انتقاد همیشگیاش را برای استفاده از مشروب را داشت؛ احمد خود عرق سگی مخصوص میکدهي قزوین دستش بود و اینبار پدر بود که پرسید جریان چیست؟! احمد اما رفیقانه سفرهای گذاشت و شام آخر را چنان با پدر هم پیاله گشته بود که ما مبهوت از پدر و پسر به وجد آمده بودیم . مادر پرسید چه شده احمد ؟! صمیمیت بیش از معمول تو ما را تا سفر بعدی دلتنگتر نگه خواهد ساخت. احمد اما تودار و در اوج آرامش خود، همه اعضاء خانواده را از مهر معمولش سرشار میساخت. او بخوبی میدانست که به زندگی مخفی روی می آورد و در بدرقه من آخرین نفری بودم که اجازه یافتم با او تا سر خیابان اصلی (گلستان- دقیقاً همان نقطه ای که پس از قیام دکۀ کتابفروشی احمد- زیبرم، با کمک صیادان زحمتکش محل بر پا شد) به طرز غیر معمول مرا در سینه اش فشرد، تا سوار اتوبوسی که از سمت اردبیل و آستارا با عبور از همین قسمت شهر انزلی به سوی تهران میرفت سوار شود. هرگز آخرین لحظه ای را که از احمد تقاضای پول خورد کردم را از یاد نخواهم برد که چگونه ته جیب خود را کاوید وچند ریالی که برای من پول خوبی برای توجیبی کودکانهام بحساب میرفت را بمن داد و او خوشحالی مرا بدرقه خویش ساخت. طولی نکشید که ساواک جهنمی به خانه مان ریخت و پس از ریخت و پاش و یغما بردن بقول مادر تنها ثروت خانواده یعنی کتابهای احمد که هیچکداممان تا آنموقع اجازه نداشتیم به کمد کتاب احمد دست بزنیم به اذیت و آزار ما پرداختند. ما بی خبر از د نیا ؛ ساواک ولی جویای آلبوم عکس خانواده و فامیل و دوستان و دسترسی به آدرسها بود. همسایه ها و فامیل هم از شبیخون ساواک در امان نمانده بودند وکل منطقه مشمول تجسس و تعقیب و گریز و مراقبت ویژه قرار گرفت. تازه یادم آمد که دیدار دوستان نزدیک احمد ،رفیقان بخون تپیده بهمن آژنگ و حسن نیک داوودی و... دیگر همکلاسیها و همشهریان مبارزی که هر از چند گاهی جلساتی در خانه و بیرون برگذار میکردند و مادر هم بعداً گفت که در جریان تشییع پیکر بخون تپیدهي رفیق حسن نیک داوودی که زیر دست جلادان شکنجه گر ساواک قطعه قطعه شده بود و در دیگر جریاناتی چون تشییع پیکر تختی قهرمان در ابن بابویه و همچنین گرانی نرخ نان و افزایش کرایه اتوبوس واحد ، با جنگ و گریز و لباس خونین و پیکری زخمی باز گشته بود. که منظور مادر ارتباط با جریانی که گروۀ فلسطین نامیده میشد و بعداً به سازمان چریکهای فدایی خلق فرا رویید، بود . پس از کشف گروه جزنی- ظریفی، و مدت چند ماهی هم که از قیام سیاهکل در بهمن 49 میگذشت، ساواک با کشتار و شکنجه و تجسس و با ادغام ارتش و شهربانی و ساواک؛ به "کمیته مشترک ضد خرابکاری " تبدیل شد تا برای مقابله با ارتباط گروههای چریکی شهری و جنگل دست به سرکوب مشترک ومتمرکز بزند. اینجا بود که در یک اقدام احمقانه ساواک جهنمی , برای سر 9 تن از چریکهای فدایی خلق نفری 100 هزار تومان جایزه تعیین شد. ساواک با اعلام 900 هزار تومان برای دستگیری یا لو دادن این عزیزان, 9 تن از فرزندان واقعی مردم را به آنان شناساند......... یکی از آن 9 نفر احمد بود که در کنار رفقای چون : امیرپرویز پویان- حمید اشرف – اسکندر صادقی نژاد- صفاری آشتیانی- رحمت پیرو نظیری- سلاحی ها و مفتاحی ها، عکس هاشان چون نگینی در هر کوی و برزن ؛ و در هر ده کوره و شهر وروستایی میدرخشیدند. ...... ...... نیمه شبی را بیاد دارم که برای چندمین بار مورد شبیخون ساواک قرار گرفته بودیم .پدر و مادر با ناسزا به ساواک به دفاع از حق انسانی آرامش اهل خانواده بر خاسته و پرسیده بودند که شما تمام سال گذشته را مرتب در خانه مان ریخته اید همه چیز را بهم ریخته و برده اید ، عکس احمد که بر هر سر بازاری هست پس این وقت نیمه شب چرا ریخته اید؟!!.ساواکی مزدور را خوب بیاد دارم (خان بابا پور) گفته بود : من مامورم و همسایه گزارش داده که احمد بالای پشت بام خانه است ، او طنابی فرستاده تا مادر غذا بفرستد و ساواک احمق آمده بود به همین سادگی این مسئله را پی بگیرد. .... پدرم اما هر از چند گاهی به ساواک برده میشد و به استنطاقش میکشیدند ، او علیرغم مقاومتش در جامعه از نگاه جماعتی که با نیش و کنایه" پدر خرابکار" خطابش میکردند نیزدر امان نمی ماند. دوستی میگفت در میدان مرکزی شهر بندر انزلی، محلی که کیوسک پلیس راهنمایی مستقر بود، عکس 9 چریک فدایی به شهر جلایی خاص بخشیده بود. غروب یکی از روزها که از کنار عکسها میگذشت پدر را دیده بود که با نگاهی سرفرازانه به عکسها خیره شده بود ، میگفت وقتی به پدر نزدیک شدم دیدم با افتخاری وصف نا پذیر به عکس احمد بوسه ای زد و گفت : پسرم نمی دانستم سرت اینهمه ارزش دارد.!!.پدر اما با داغ وداع آخرین احمد چون همگی مان همراه بود تا آنکه 2 سال زندگی مخفی احمد در پگاۀ 28 مرداد 1351 بسر آمد و علیرغم آنکه احمد از این نبرد آخرین هم قهرمانانه بدفاع برخاست و جاودانه گشت، روزنامه های رژیم نیز نتوانستند از حماسه آخرین احمد ننویسند که موجب گردید خبرنگاران آن را زندانی کنند. هرگز دل ما زخصم در بیم نشد – در بیم ز صاحبان دیهیم نشد ای جان بفدای آنکه پیش دشمن – تسلیم نمود جان و تسلیم نشد (فرّخی) ........ اکنون با گذشت بیش از سه دهه از تاریخی که من بیاد دارم ، شرایط نه تنها تغییری نکرده ، که وخیم تر از گذشته، همان خانواده های جان بدر برده از دژخیمان ساواک و نظم پوسیده سلطنتی ؛ در ادامهي نظم پوسیده تر و عقب مانده تر از پیش، و اسارتبارتر از قبل در سرمایه داری مذهبیِ ارتجاعیتر، گرفتار آمده اند. اینبار اما تجارب ساواک برای سرکوب جنبشهای رهایی بخش در ابعادی وسیعتر و علنی بکار گرفته می شود تا رژیم اسلامی سوار بر امواج قیام میلیونی توده ها را، برای ادامهي خشونت بارتر از ساواک بر اوضاع مسلط گردانند. ...... اگر ساواک با محاصرهي دراز مدت خانه ها و تعقیب و مراقبتهای ویژهي پلیس سیاسی به خانوادههای فعالین سیاسی آسیب و فشارهای اجتماعی اعمال میکرد، شیوهي به ارث رسیده برای جمهوری اسلامی در ابعادی بس گسترده تر بنمایش در می آید. خیلی از دوستان و رفقایی که برای ملاقات و دیدار با عزیزانی را که در زندانهای سیاسی هردو دورهي سلطنتی و اسلامی میرفتند را بیاد دارند. از مصیبتهایی که برای یافتن زندانی، شهر به شهر و سپس تجمع در پشت دیوارهای سرکوب اندیشه متحمل شدن گرفته تا به جان هم انداختن رفیقان دیروز....
..... فقط به یک نمونه توجه کنید." بیژن جلالی" و زنده یاد " رضا شهربانی" ، هر دو مجاهد بودند . در یک روز که ماهها با خرداد 60 فاصله داشته در یک خانهي بزعم رژیم اسلامی؛ تیمی( منزل دایی بیژن) دستگیر میشوند. چند ماه پس از آن، از شانس و بخت!! این عزیزان فاز نظامی مجاهدین در 30 خرداد 60 به بعد شروع میشود. تمام نیروهای سیاسی مشمول سرکوب ناشی از حرکت این شیوه جمعبندی از مبارزه مجاهدین شده و در آتش بر پا گردیده از حرکت ناپخته و نا بهنگام مجاهدین میسوزند. صرف نظر از اینکه رژیم فاشیستی اسلامی دیر یا زود دست به ابزار خشونت، که قبلاً هم همانگونه که اشاره شد زده و می زد ، اما نا سنجیده بودن حرکتی که در نیمه راه متوقف و اوج بی مسئولیتی نسبت به سایر نیروهای اجتماعی که برای تدارک سنجیده تر به چالش های عظیم اجتماعی و مبارزاتی بسر میبردند، نهایت فرجام مجاهد را بجایی رساند که از حوصلهي این مقوله خارج است. من خود سالها با این دوستان مبارز و مجاهد همسلول بوده ام و از نزدیک شاهد مقاومتهایشان بودهام. هر دو حکمی 10 ساله گرفته و بقول رژیم " جرمشان" یکسان بود، سر انجام اما رژیم ضربه ای را که نتوانسته بود در زیر انواع فشارها و شکنجههای روحی و روانی و جسمی ، وارد کند, با شیوه ای پلیدانه تر به پیش برد. رژیم" بیژن جلالی " را در سال 64 آزاد میکند . اما" رضا شهربانی" را در زندان نگه میدارد. در بیرون از زندان رژیم به شایعه خیانت و بریدن بیژن دامن می زند. اولین نشانهي این جنایت رژیم را در بجان هم افتادن خانواده های صمیمی طرفین بوضوح می توانستی ببینی. پس از آن بیژن بارها مورد فریب شایعاتی دیگر، نظیر آزادی رضا از زندان قرار گرفت و هر بار با دسته گلی به پیشواز رضا شتافت . اما هر بار با توهین و تحقیر مواجه و با پرتاب گل بسویی از کوچه و خیابان، نتوانست فضای پوشالی دشمن را بشکند. در نهایت هم مجاهد مبارز، رضا شهربانی همرزم بیژن و بسیاری از ما، در تابستان 67 همراه بسیاری از مبارزان راه آزادی و سوسیالیسم به دستور مستقیم خمینی جنایتکار و کمیسیون مرگ وی ، در کشتار جمعی زندانیان سیاسی ایران قتلِ عام شدند.
|