header image
 
بازماندگانِ کشتارِ تابستان ۶۷ چاپ
آرش   
رفتن به
بازماندگانِ کشتارِ تابستان ۶۷
صفحه 2
صفحه 3
صفحه 4
صفحه 5
صفحه 6
صفحه 7
صفحه 8
صفحه 9
صفحه 10
صفحه 11
صفحه 12
صفحه 13
 

انتقال به زندان اصفهان

عباس مظاهري
 
بعدازظهر١٢مهرماه ١٣٥٦ژاندارم‌ها محسن‌زاده از گروه والعصر، و مرا از زندان مشهد تحويل ‌گرفتند و به راه افتاديم. تمام شب درحركت بوديم و صبح به قوچان رسيديم. در قوچان به خواست ژاندارم‌ها چرخى در شهر زديم درقهوه خانه‌اى صبحانه خورديم و به راه افتاديم. شب به آمل رسيديم. آنها يعنى ژاندارم‌ها ديگر نمى‌خواستند شب را هم رانندگى كنند. شب با دست‌هاى‌ بسته به دستبند شش‏ نفره، ما دو نفر و چهار ژاندارم داخل ماشين خوابيديم. صبح زود برخاستيم و پس‏ ازصرف صبحانه دريكى از قهوه‌خانه‌هاى آمل روانه‌ى اصفهان شده و بعد از ظهر چهاردهم مهرماه به آنجا رسيديم. در زندان‌ اصفهان صحنه‌ى ‌جالبى رخ‌داد. مرسوم ‌بود كه زندانيان‌ سياسىِ ‌تازه‌وارد مورد استقبال زندانيان قديم قرار مى‌گرفتند. در اينجا هم همه ‌زندانيان به استقبال ما آمدند. مراسم معارفه طبق سنت به جاى آمد. در اين مراسم هر كس‏ وابستگى حزبى، گروهى و يا سازمانىاش‏ را مىگفت و از همانجا موضع گيريها و دسته بندي‌ها آغاز مى‌گرديد. من در معرفى خود چه مى‌توانستم بگويم؟ كسى از موضع فعلى ايدئولوژيك ‌من پرسشى نكرد. من در معرفى‌خودم گفتم عضوحزب ملل اسلامى بوده ام و حبس‏ ابد دارم، و اينك سيزدهمين سال زندانم را سپرى مى‌كنم. مذهبى‌ها بلافاصله دور مرا گرفتند و از فشارهائى‌كه برضد كمونيست‌ها اعمال‌كرده ‌بودند دادِ سخن دادند. آنها ساده ‌لوحانه به ‌تصور اينكه من، پس ‏از - درآنزمان- دوازده‌ سال‌ زندان، خر مقدسى هستم كه سياهكاري‌ها‌يشان‌ را بر ضد كمونيست‌ها تحسين‌كرده در همان‌جهت آنها را يارى ‌خواهم‌ كرد. ولى محسن‌زاده كه از مشهد با من به ‌اصفهان آمده ‌بود خيلى زود گوشى را دستشان داد و به آنها رساند كه تازه وارد، نه تنها مسلمان نيست بلكه، از ضد مذهبى‌هاى سوپر ضد مذهبى زندان مشهد بوده است. مذهبى‌ها از اينكه خيانت‌هايشان را با زبان خود لوداده بودند به شدت خشمگين شده بودند. به هرحال من از فردايش‏ جاى خودم را ميان چپ‌هاى لهيده‌ى زير فشار آنجا يافتم و آنها قصه‌هاى تلخى از آزار دينى‌ها برايم گفتند. دينى‌ها تمام كتاب‌ها‌يشان را مصادره كرده بودند و از هيچ فرصتى براى فشار برآنها فروگذار نمى‌كردند. من تلاش‏ بسيارى‌كردم تا روحيه مجروح وشديداً عصبى آنها را آرام كنم. من‌براى آنها از برنامه‌هاى ‌آموزشى زندان مشهد گفتم و قول دادم تا آنجاكه حافظه‌ام يارى‌كند همان برنامه‌ها را براى ‌آنها پياده و تكرار كنم. اينك ما مجموعاً نُه نفر بوديم. براى جلوگيرى ازحساسيت پليس،‏ من مطالب ‌را براى دو نفر مى‌گفتم و آن‌ها آن را ياد داشت بردارى كرده هر يك براى سه ‌نفر ديگر تكرار مى‌كردند. آن دو نفر محمد جواد كلباسى و شمس ‏اميرشاه‌كرمى بودند. كه ‌دردمندانه هر دوى آنها به دستِ‌جلادان ِ‌اسلامى جان ‌باختند. تا آنجا كه شنيده‌ام شكنجه‌گران و جلادان آنها همان‌هايى بودند كه در آن زمان در زندان اصفهان بودند. جواد كلباسى حتا آنچه را كه من پيرامون نهضت ملى برايشان گفته و ديكته مى كردم نوشت و موفق شديم توسط همسرش‏ به خارج زندان بفرستيم.
ابتكار ماركسيست‌ها
 در كشاندن دينى ها به پيروى و همكارى
اغلبِ‌ اين هشت‌زندانى ‌چپى ‌اصفهان، از گروه مذهبى‌اى‌ بودند كه در اصفهان دستگير شده در جريان زندان، غير مذهبى شده بودند. و اين كينه و نفرت مذهبى مانده‌ها را به همراه خود داشت. ماركسيست شده‌ها پرچم برترى اين ايده بر مذهب بودند وآنها چون در بحث فاقد هركونه منطقى بودند، به شيوه‌هاى غير اخلاقى، مى خواستند اين پرچم را به زير كشند. در آغازِ ورودم، تلاش ‌كردم ‌اين‌دو گروه متخاصم را تا آنجا كه مى‌شود به هم نزديك كنم، دست‌ كم در برابر پليس. روزهاى اول موفق شدم حتا برنامه‌ى ورزش‏ جمعى را راه بياندازم. ولى‌ ديرى ‌نپاييد كه آنها از حتا ورزش‏ كردن با ما نيز سرباز زدند و ساعت ديگرى را براى ورزش‏ خود انتخاب كردندكه با ما مشتركاً ورزش ‏هم نكنند. در زندان ‌اصفهان ‌م ادر ميان زندانيان ِ‌عادى‌ بوديم. نظافت ‌زندان وحشتناك بود. مستراح‌ها و دستشوى ها دائماً مى‌گرفت و شرايط بهداشتى خطرناكى ايجاد مى شد. بيماري‌هاى ‌واگيردار زندانيان‌ عادى يكى از مشكلات نگران كننده‌ى ‌ما در آنجا بود. من دركُمونِ نُه نفره خودمان پيش‌نهاد كردم ما بايد به نوبت دست به نظافت روزانه‌ى دستشويى ها بزنيم و اين كار مى تواند تاثير نيكويى برزندانيان عادى داشته باشد. اين پيش‌نهاد را به دينى‌ها هم كرديم اما آنها درآغاز آنرا نپذيرفتند. ما بلافاصله آغاز به اين كاركرديم. كار تهوع آورى بود ولى بسيار مفيد. بندى كه ما درآن بوديم سالن بزرگى بود كه در هر طرفش‏ ده اتاق پانزده نفره داشت. يعنى در هر اتاق پنج تخت سه طبقه قرارداشت. البته اغلب، زندانيان بيشترى در آن جاى مى دادند. يعنى بند ما بيش‏ از سى‌صد زندانى داشت.
ما به كار نظافت ادامه داديم و پس‏ از انعكاس‏ بسيار مثبت كار ما، مذهبى ها كه متوجه ‌شدند، قافيه را باخته و نزدعادي‌ها نفوذ خود را از دست مى‌دهند، خودشان آمدند و اعلام كردند: "ماهم مى‌خواهيم در نظافت بند همكارى كنيم."
روابط بحرانىبادينى‌ها در زندان اصفهان
در زندان ‌هفته‌اى يكبار ملاقات داشتيم. در يكى از روزهاى ملاقات كه براى ملاقات با خانواده‌ها رفته ‌بوديم حادثه‌ى ‌تلخى‌ رخ‌داد. محمد محبوبيان يكى ‌از اعضاى ‌گروه ‌مذهبى‌ها بود كه‌ ماركسيست شده بود. اما ارتباط خانوادگى ديرينه‌اى با آنها داشت. در جريان ملاقات چند ‌لحظه‌اى با مادر يكى از دينى‌ها سلام و احولپرسى مى كند. مادر آنطرف اعلام مى كند كه قصد دارد ‌به مكه برود. محمد هم برايش‏ با سخنان قابل فهم آن مادر سفر خوش‏ آرزو كرده مى‌گويد كه زيارتتان اِنشاالله  مقبول افتد. در اينجا زندانى دينى با لحن پرخاشگرانه‌اى محمد را دروغگوى حقه باز مى خوانَد. و محمد به لحن وكلمات او اعتراض‏ كرده مى‌گويد من به اعتقادات مردمم احترام مى گذارم. و آن دينى پرخاشگر تمام مرزها و پرنسيپ‌هاى يك زندانى سياسى را زير پا گذاشته با كثيف ترين كلمات به رفيق ماركسيست ما توهين مى كند.
شيوه‌ي چماقدارى وحشيانه ى دينى‌ها در زندان
پس‏ از پايان برنامه ى ملاقات ما با نمايندگان آنها تماس‏ گرفته ضمن اعتراض‏ خواستار رسيدگى به اين حادثه، كه به نظر ما دور از شؤون يك زندانى سياسى است، شديم. آنها "پذيرفتند"!! كه دو طرف درگيرى با حضور نماينده‌هاى دوكمون باهم "گفتگو"كنند. اتاق‌هاى ما روبروى هم بود و در ساعت مقرر محمد محبوبيان همراه با نماينده‌ى ما جواد كلباسى به اتاق آن‌ها براى‌"گفتگو" رفتند. ما هفت ‌نفر در اتاق ‌خودمان با نگرانى منتظر نتيجه‌ى‌"گفتگو" مانديم."گفتگو"در واقع توطئه‌اى بود براى قتل ‌محمد محبوبيان. زيرا بلافاصله پس از نشستنِ بچه هاى ما پيش ‏آنها، حمله‌ى ‌توطئه گرانه و همه‌‌جانبه‌ى آنها آغاز شد. آنها با برنامه قبلى روى طبقات دوم و سوم تخت‌ها جاى گرفته بودند و از آنجا با مشت و لگد بر سر آن دو نفر ريختند. ما با ديدن اين حادثه غرق در شگفتى، نفرت و خشم شديم. در همان ثانيه هاى اول آنها رفيق ما محمد را به طورى روى زمين انداخته بودندكه گردنش‏ روى   لبه‌ى تخت قرار گرفته بود و يكى از آنها پايش‏ را روى گلوى او قرارداده بود و با تكيه به تخت مقابل، قصد خفه كردن و كشتن او را داشت كه ما براى نجاتش‏ رسيديم. امير شاه كرمى آدم نيرومند و ورزشكارى بود و در دم با لگد محكمى پاى آن دينى را كه قصدجان محمد ما را داشت از روى گردن او به كنارى زد و زدوخوردى نابرابر بين ما نُه نفر و آن چهل و پنج نفر در گرفت. طبيعى بود كه يك ‌نفر در برابر چهار نفر شانس زيادى‌ ندارد. در هر حال پس‏ از لختى، كتك‌ خوردن ما از  دست مسلمانان البته ”انقلابي“ با دخالت زندانيان عادى و پليس‏ به پايان رسيد. البته مذهبى هاى زندان شهربانى اصفهان، پس ‏از انقلاب، به غرض‏ جنايتكارانه‌ي نهائى خود رسيدند ودر شكار محمد محبوبيان، شمس‏ اميرشاه كرمى و محمدجواد كلباسى موفق شده آنها را دستگير و تيرباران كردند. جواد كلباسى متاهل بود و پس‏ از آزادى از زندان صاحب پسرى شده بود كه نامش‏ را روزبه نهاده بود. روزبه ‌اگر در رژيم جنايت اسلامى زنده مانده باشد اينك بيست و شش‏ ساله است.   
مبارزه ى دينى‌ها با موسيقى در زندان
در زندان ‌اصفهان‌ مانند بسيارى ‌از زندانها داشتن ‌راديو ممنوع بود. مقامات ‌زندان ‌اما بنا به خواهش‏ مكرر زندانيان عادى اقدام به تعبيه بلندگويى در حياط‌ زندان كرده بودندكه از آن ‌اخبار و موسيقى‌ پخش‏ مي‌گرديد. آقايان دينى هاى خشگه مقدس‏ مرتجع، هر وقت كه موسيقى پخش‏ مى‌شد بلندگورا خفه ‌مى‌كردند كه ‌با شنيدن ‌موسيقى ‌مرتكب ‌گناه نشوند. و اين ‌نفرت زندانيان ‌عادى‌ را بر مى‌انگيخت. زندانيان ‌عادى، كه جز همين موسيقي تفريح و سرگرمي ديگري نداشتند،  بارها اعتراضشان را نزد ما آورده بودند و گفته بودند اگر يكبار ديگر اينها بلندگو را خاموش‏ كنند، ما آنها را كتك‌ مفصلى ‌خواهيم زد. ما هميشه ‌اين ‌كار را نادرست‌ خوانده آنها را از اين ‌كار منع كرده بوديم. از سوى‌ديگر تلاش‏ كرده ‌بوديم به دينى‌ها بفهمانيم كه كارشان‌ تحريك ‌آميز و نادرست ‌است. اما آن‌ها به تعداد چهل پنجاه نفره خود مى‌نازيدند و گمان ‌نمى‌بردند كه اگر كارد به ‌استخوان عادى ها برسد آن‌ها سيصد نفرند، يعنى شش‏ برابر دينى ها. بالاخره همان شدكه ما بارها گوشزد كرده بوديم.
دفاع مااز دينى‌ها در تهاجم زندانيان عادى
يكبار در تيرماه ١٣٥٧ كه از بلندگو ترانه‌اى پخش‏ مى‌شد دينى‌ها آن را خفه ‌كردند و زندانيان عادى كه خود را براى ‌اين ‌كار آماده ‌كرده بودند به‌ مذهبى‌ها حمله‌كرده ‌آن‌ها را با مشت و لگد و تيزى، زير كتك ‌گرفتند. تيزى ‌به چاقوئى ‌مى‌گفتند كه با دسته‌ى ‌قاشق ياچيزى شبيه آن درست مى‌كردند و به جاى ‌چاقو از آن استفاده مى‌كردند. قاعدتاً ما مى‌بايست اين را انتقام عادى‌ها از كتكى كه ما از دينى‌ها خورده بوديم‌ تلقى‌كرده با آن‌ها همراهى ‌نمى‌‌كرديم. و يا دست‌ كم ‌بيطرف ‌مى‌مانيم. اما ديد ‌نادرست مترقى بودنِ خورده‌ بورژوازى- كه ‌با هر شكل و محتواى ‌ضد بشرى‌اش‏ در مبارزاتِ‌ ضدامپراليستى بايد مورد حمايت قرارگيرد- ما را كنار مذهبيون و در برابر زندانيان عادى قرارداد. امير شاه كرمى كه پس‏ ازانقلاب توسط همين دارودسته در اصفهان دستيگر و اعدام شد، در اين درگيرى، و در دفاع از اين آدمخواران، از دست زندانيان عادى چاقو خورد.
اعتصاب غذادر حمايت از دينى هاى سياهكار
اين ‌درگيرى ‌نيز با مداخله‌ى ‌پليس‏ پايان ‌يافت. اما دينى‌ها نمى‌توانستند و نمى‌خواستند به اين راحتى‌ها دست از اين كار بكشند. آنها كه درحين كتك خوردن حمايت ما را از خود به چشم ديده بودند، از يكسو نزد ما آمدند و اعلام كردند مى‌خواهند به عنوان ‌اعتراض ‏و درخواست بند جداگانه ‌براى ‌زندانيان سياسى دست به اعتصاب غذاى نامحدود بزنند و حمايت و همراهى ما را نيز انتظار دارند. ما بلافاصله پاسخ مثبت داديم، و از سوى ‌ديگر ناجوانمردانه طى پخش اعلاميه‌اى در سراسر شهر اصفهان بيشرمانه ادعاكردند: "فرزندانِ‌اسلام در زندان‌ شهربانى ‌اصفهان در اثر توطئه‌ى ‌مشتركِ عناصر ضدِخدا (يعنى كمونيستها)، ساواك و زندانيان جنايتكار عادى مورد ضرب وشتم قرارگرفته شديداً زخمى شده‌اند و به عنوان اعتراض‏ دست به اعتصاب غذازده‌اند. حال ما از سويى متهم به همكارى با ساواك و ضرب و جرح دينى‌هايى، كه دروغ بر ضد كمونيست‌ها برايشان مباح است، شده ايم از سوى ديگر در دفاع از آنها خود نيز زخمى شده و 17 روز اعتصاب غذا را به‌ جان ‌خريديم. البته ما از اين دروغ بزرگ و اين ناجوانمردى مدت‌ها پس‏ از آن اعتصاب آگاه شديم. البته دروغ براى خمينى وخمينى صفتان چيز زياد بدى هم نبود. چرا كه خمينى خود يكبار به كمونيست‌ها حمله كرده بود كه آنها حتا حاضر نيستند به ما دروغ بگويند. و اين تنها حرف درستى بود كه از دهان دروغگوى بزرگى چون ‌خمينى به بيرون تراوش‏كرده‌ بود. هيچ فراموش‏ نمى‌كنم كه پس‏ از شورشِ كورِ پانزدهم خرداد١٣٤٢از يكى از نزديكان آيت الله  ميلانى در مشهد شنيده بودم كه مباح است كه عليه دشمن شايعه ى دروغ ساخت.
اعتصاب غذاى ما در زندان اصفهان از نوزدهم تير ماه تا پنجم مرداد ماه 1357 به درازا كشيد و ما به خواست‌ خود يعنى بند جداگانه ‌براى زندانيان‌سياسى رسيديم. اما متاسفانه بايد بگويم اين پيروزى دست كم هيچ‌يك از ما چپ‌ها را خوشحال نكرد. زيرا بند مسقل سياسى كه اينك در اختيار ما قرار داده بودند پيش‏ از اين بند نوجوانان زير هجده سال بود. و اينك اين نوجوانان مى بايستى در جاى سابق ما، يعنى در ميان زندانيان عادى، با همه مفاسد قابل تصور و غير قابل تصور آن، اسكان داده مى شدند. ما در ميان زندانيان عادى مى توانستيم به خوبى از خود دفاع كنيم؛ اما نوجوانان تازه وارد توان و آگاهى لازم براى دفاع از خود را نمى‌داشتند و محيط جديد برايشان فاجعه بار بود.
در زندان‌ اصفهان ‌دو تن از زنان ‌چپ سياسى هم در بند زنان بودند كه نام‌ يكى‌ از آنها فاطمه ‌شريعت‌ دانشجوى پزشگى دانشگاه اصفهان بود. آندو هم به علامت همدرى با ما دست به اعتصاب غذا زده بودند. و پس‏ از آنكه ما به خواستهايمان رسيديم وبه اعتصاب غذايمان پايان داديم رياست زندان ازمن خواست كه به اتفاق او به درون زندان زنان برويم و اززنان زندانى سياسى هم بخواهم كه به اعتصاشان پايان دهند.
ما پيش‏ از اين در جريان آمدن نمايندگان صليب سرخ (در٢٤ آپريل ١٩٧٨)، كه همگى در سالن بزرگ زندان يكجا گردهم آمده بوديم، با هم آشنا شده بوديم.

انتقال به تبريز
من تنها چهار هفته از شرايط جديد بهره بردم زيرا در سوم شهريور١٣٥٧به من اطلاع دادند كه به زندان ديگرى منتقل مى شوم و بايد وسايل شخصى‌ام را جمع كرده در دفتر زندان حضور به هم رسانم. در جريان اعتصاب غذا بچه ها از من خواسته بودند كه نمايندگى مذاكره با مقامات زندان را به عهده بگيرم زيرا تجربيات بيشترى دارم. من اين را پذيرفته بودم. در يكى از مذاكرات رئيس‏ ساواك هم آمده بود. او مرا متهم كرد كه من اينها را به اعتصاب تحريك كرده ام. او به من گفت: "تومعلوم ‌است پس ‏از بيش ‏از سيزده سال هنوز متنبه نشده‌اى ولى بايد بدانى اگر به اين‌ شيوه ادامه ‌دهى سرنوشتى همانند سرنوشت بيژن‌جزنى را بايد انتظار بكشى." من در جواب ‌تنها گفتم: "ظاهراً در منطق شما حبس كشيدن ‌هم نوعى جرم است كه انسان به ‌خاطر آن بايد جداگانه مجازات‌ شود. چون من كار ديگرى نكرده‌ام جز آن كه حبسى كه شما برايم مقرركرده ايد مى كِشم." 
روزسوم شهريورماه 1357 نزديك به شش‏ ماه پيش‏ ازقيام بهمن ماه من از اصفهان به زندان تبريزمنتقل شدم.


« مطلب قبلی
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.