|
بازماندگانِ کشتارِ تابستان ۶۷
|
|
|
آرش
|
|
صفحه 3 از 13 خاوران، جاودانه است
فرزند یکی از رهبران فدائیان اکثریتِ سر به دار شده به دست رژیم اسلامی
چشمانم باز نمی شوند. نمی خواهم باز شوند. بگذار در خواب نسيم را بر گونههايم حس کنم. اينجا تنها جايی است که ميشود خودت باشی. نترسی؛ و خوب ميدانی که اينجا ديگر تنها نيستی. خاوران...... آری، هر صبح خورشيد از آنجا طلوع ميکند از زير ِ همين زمين ِ خاکی که حالا آهکی شده سر بلند ميکند و به آسمان ميرسد؛ و من باور دارم روزی همين خورشيد روی زمين جايی برای خود پيدا خواهد کرد ، ديگر از هراس دستهای پليد به آسمان پناهنده نخواهد شد. و مرا در آغوش خواهد کشيد. اشک های مادر بزرگ را خواهد شست، دستان مادر را خواهد گرفت و آن وقت ما همه با هم ميخنديم.... آنجا جاودانه است، روين تن است. هميشگيست. زيبايی مطلق است. امنترين نقطهيِ زمين برای قلب بی قرار. خاوران جاودانه است، درست مثل تمام آن همه قلب زيبا که در درونِ آن میتپد و اگر دمی در آنجا سکوت کنی حتماً صدای تپش پر شور ِ آن را خواهی شنيددرخاوران حتا من هم جاودانه ميشوم، خاوران سرزمين ِ جاودانگيست... از که ياد ميکنم؟ پدرم؟ پدرانمان؟ از اندوه نگاه ِ مادرم؟ از قلب مادر بزرگ که هميشه ميگفت درد ميکند؟ از سکوت بغض آلود مادر با غروری مضاعف و دستانی خستگی ناپزيرش از پی دلنشين کردن روزها برای ما؟ از برادرام که با تمام کودکیاش، بردباریاش همه را شرمنده ميکرد در بی سراغی از پدر.... مينی بوسهای قرمز - آبی ، آبی - قرمز. مينی بوسها از جلوی شهر بازي بحرکت ميکردند. هميشه به اون گوريل انگوری وسط شهربازی نگاه ميکردم که خيلی بزرگ بود و حتماً خيلی کارها ميتوانست بکند. حتا ميتوانست از اوين هم بزرگتر شود. اتوبان ِ چمران. هتل اوين. که حتماً غذاها و اتاق های عجيب و گران درد مثل اين فيلم های خارجی - بابا چرا فرار نمیکنه از زندان و بره خارج؟- جلوی درِ آهنیِ زندان هميشه دعوا ميشد، آدم بزرگ ها ميگفتن: «بهانه» و هيچ کس هم کوتاه نمی آمد نه آدم بزرگ ها و نه پاسدارها و هميشه هم همين تکرار ميشد. خيلی وقت ها هم دعوا به خاطر ِ ما بچه ها بود. آدم بزرگها ميگفتند: آنها حق ندارند ما را بترسونن يا هل بدهند يا....... اما آنها اين کار را ميکردند و آدم بزرگها هم زورشان نميرسيد که هيچ کاری کنند! داخل ِ سالن. يک سالن مستطيل شکل که طولاش بيشتر از عرضاش بود. شيشههای زخيم و گوشی تلفن. همهمه و اضطراب. ما بازي ميکرديم، دعوايمان ميکردند. مامان و بقيه به آنها ميگفتند حق ندارند اين گونه با ما رفتار کنند. و من چقدر خوشحال بودم وقت ِ ملاقات ِ حضوری ِ ما بچه ها آدم بزرگ ها نيستند تا دوباره دعوا راه بيندازند و من بابا را دير تر ببينم. آنجا علاوه بر بابا کلی خوراکی و چيز های قايمک منتظرم بود و من آن خوراکی ها را به هيچ کس دلم نمی خواست بدهم. بعد از يک ملاقات به ياد دارم که چون دوتا از دوستانم بابا شون را نديده بودند مامان گفت از خوراکی هايم به آنها هم بدهم . سريع قبول کردم اما مطمئن هستم که باز هم با اکراه اين کار را کردم. جيغ های برادرام هنوز توی سرم هست. اون هيچ وقت نمیتونست بياد تو. ازقيافهی پاسدارها ميترسيد. جيغ ميکشيد و ريشهای اونها را ميکند. خيلی کوچولو بود. ۲ يا ۳ سال. نميدونم. هنوز صدای تو گوشی رو که بهش زدند خيلی خوب به ياد دارم. صدا در فضاميپيچيد و تمام نمیشد. در تمام عمر ِ کوتاه و کودکانه ام هرگز چنين چيزی نديده بودم. هميشه تمام دستها برای نوازش بود. من داد زدم. گريه کردم. همه بچهها داد زدند و گريه کردند. ترسيدند. همه از توگوشی که شايد منتظرِ اونها هم بود ترسيدند. اما برادر ِ کوچولو جيغ ميکشيد و ريش های پاسدار ها را ميکشيد. مثل ِ اينکه لباسهایشان را پر کرده بود. بيرون شلوغ شد. داخل شلوغ شد. بيرون مادرها بودند، داخل پدرها. و اين وسط ما حدود ِ ۱۰ تا بچه. ملاقات به هم خورد. از برادر متنفر بودم. تقصير ِ او بود. من بابا را نديده بودم. از بس لوسه. توی خونه تنها که شديم به تقليد از اون آقای پاسدار به تلافی محکم زدم توی صورتِ زيباش. اما اون هيچ کاری نکرد حتا گريه هم نکرد. برای چی اين کارو ميکردم؟؟؟ اتاقکی کوچک چندين کودک و چندين پاسدار! تفتيش بدنی. چه هنگام ِ تو رفتن و چه هنگام ِ بيرون آمدن. از دست های کثيفی که به اندام ِ کودکانهام ميخورد بیزار بودم. برای چی دستهایشان را با صابون نميشورند؟ اما اون پشت، چيز بهتری در انتظارم بود. کسی که اکنون تنها حجيم ِ حضورش را به ياد دارم و تنها با ديدهها و شنيدههايم ترسيماش ميکنم. و جدای از آن يک عالمه پفک نمکی مينو و تی تاپ و کتابهای کانون ِ پرورش ِ فکری ِ کودکان. اما آن چه برايش هيجان و شورم سر به آسمان ميبرد چيز های قايمکی! بود که او ميداد و آن را در جايی جا سازی ميکرد و من هرگز رويم نشد بگويم کجا و چگونه. چقدر موقعِ جاسازی ها با هم ميخنديديم. اما لذت ِ رساندن ِ آنها به بيرون را از ياد نميبرم. برق ِ چشمانِ مادر برايم تمام احساس ِ خطری را که در چشمانِ کودکانه ام بود ميگرفت و به جايش احساسی از قبيل قهرمانی به من ميداد. هنوز گردنبندی را که نمیدانم چگونه با خودم آوردم به ياد دارم. نقشی از چهره مادر با لبخندِ زيبای هميشگیاش. هديهای برای ۸ مارس و تولدش که با هم همزمان است. و من ميدانستم که آن سکه فقط مالِ مادر است. بعدها که بزرگتر شدم آنرا ديدم. و شناختم. يک ۵ ريالی با تصويرِ چهرهي جوان مادر و تبريکي برای تولد ۸ مارس. اما حيف که ديگر مادر جوان نيست. اصلاً جوان نيست.... و حيف که بابا ديگر نميخند تا مادر هم بخند و امروز بد از اين همه سال تنها نباشد. اگر مادر بخندد دوباره جوان ميشود. درست مثل ِ تصوير ِ روی سکه و من و برادرم کودک ميشويم. درست به اندازه دستان ِ پدر. و بد همه با هم پشت ِ يک ميز غذا ميخوريم . و بابا با دستان خودش هديه تولد مامان را به او خواهد داد. و برادر بدون ِ ترس با پدر کشتی خواهد گرفت. و من آرام با لالاييهای روياهايم به خواب خواهم رفت. آنروز همه چيز قشنگ خواهد بود... و هيچ کس از هيچ چيز نخواهد ترسيد و من تا هميشه به اندازهی دستان ِ بابا که از همه دنيا بزرگتر است آرام خواهم بود.
|