header image
 
«... اما قصه را پایانی نیست!» چاپ
سیاوش محمودی   
زمان چه زود مي گذرد و چگونه گرد و غبار زمانه از اين وقايع، خاطرات دوري بر جاي مي¬گذارد. هيچ جا حرفي از آن نيست. حتي در قصه هاي مادر بزرگ¬ها نيز بدان¬ها اشاره¬اي نمي¬شود. شهريور را مي¬گويم. شهريوري که در تاريخ¬مان جاخوش کرده است. شهريور ۱۳۲۰، شهريور ۱۳۵۶، شهريور ۱۳۵۸*، شهريور ۶۰ و شهريور ۶۷.
انگار همين ديروز بود. بي¬اختيار در بند قدم مي¬زدي و هر خبري را مي¬بلعيدي. خبر؟! اي کاش خبر بود. اي کاش کسي برايمان خبر مي¬آورد که چه شده است و چه قرار است بشود. هر اشاره¬، هر مورس، هر دستنوشته¬¬ي مچاله شده¬ي ناخوانايی، هر صدا يا زجه و فريادي، هر پچ پچي و خلاصه هر جنب و جوشي برايمان خبري بود و هزاران جنب و جوش در روح و روانمان بر مي¬انگيخت. وقتي به هم مي¬رسيديم و به چشمان يکديگر نگاه مي¬کرديم، هزاران سخن ناگفته از لبان ناگشوده¬مان جاري مي¬شد و باز هم نگاه با نگاه ديگري تلاقي مي¬کرد. گويي از تفسير و ترجمه¬ي هر جنبشي ديگر خسته شده بوديم و هلاک از اين همه کشاکش دروني به مهرباني و آرامي به هم مي¬نگريستيم و در همان حال آن نگاه را از هم‌ديگر مي¬دزديديم.
آيا تو، همين فردا در ميانمان نيستي؟ آيا من هم با تو خواهم آمد، يا تو فردا بي من خواهي رفت؟ پس چه کسي براي تو يا براي من سرود خواهد خواند و راهيمان خواهد کرد؟ چه کسي براي تو، چه کسي براي من خبر خواهد آورد که بلند شو، وسايلت را جمع کن و آخرين بوسه¬ را بده و راهي شو. بي من، بي تو، راستي چه فرقي خواهد کرد. دنيا بي من و تو خواهد ماند و من و تو بي اين دنيا. چه خواهد شد؟ چگونه خواهيم رفت؟ سرود خوانان، يا  سر به زير پر از انديشه¬ي حالا، فردا... آيا انديشيدن را براي هميشه از ياد خواهيم برد؟
کلافه و پريشان بلند مي¬شويم و راه مي¬رويم و نگاه¬هايمان به هم تلاقي مي¬کند و لبخندي چون غروبِ آفتاب حواله يکديگر مي¬کنيم و به راهمان ادامه مي¬دهيم، اما قلب¬هايمان به تندي مي¬طپد. در درونمان غوغائي برپاست.
يعني به همين سادگي، بي هيچ مراسمي. مگر ممکن است؟ نه اصلاً امکان ندارد. مگر دنيا شهر هرت است. براي خودش حساب و کتاب دارد، قانون دارد... قانون؟ چه حساب و کتابي؟  مگر براي گرسنگان آفريقا
مراسمي بر پا مي¬سازند تا خروار خروار از آنان را در گودالي دسته جمعي بريزند و خروار خروار خاک به رويشان بريزند و زمينش را چنان صاف کنند که انگار تابلويي بر آن نصب باشد که: «ميليون¬ها سال است که در اينجا هيچ اتفاقي نيفتاده است و پاي هيچ پيامبري نيز بر اين خاک گذاشته نشده است». در ذهن پرآشوب و نامتمرکزم و مي¬گردم و خاطره صدها سال زنده مي¬شود که ميليون¬ها تن سوخته و مچاله شده را به ياد آورد. به خود نهيب مي¬زنم که هي! نه! هيچ قانوني نيست! يا نه! همين قانون است. نه! هيچ اتفاقي نخواهد افتاد و ققنوس را در خواب هم نخواهي ديد تا به پرواز در آيد و تو را هنگام فرود از طناب جهنم بر بال¬هايش بنشاند تا تولدي ديگر را نظاره کني و خنده¬اي از دل برآري.
...و من آزادي را نظاره کردم و آه کشيدم و باز هم در تنگناي پياده¬روي¬هاي بي پايان و پيچ در پيچ بند، نگاهم با نگاه¬هاي پرسشگر و پريشان تلاقي کرد.
آخ! خلاصه نوبت من هم مي¬رسد و با خالي شدن سينه از آن همه درد، احساس مي¬کنم وارد خلاء شده¬ام. نفس راحتي مي¬کشم. از چي بايد بترسم؟ از زنده ماندن؟ از هزار بار مردن و هزار بار زنده شدن؟ از پرواز در خلاء، در هيچ؟ و يا زنده ماندن در هيچ؟ ديگر نمي¬دانم براي چه و تا کي! به هم لبخند مي¬زنيم و همديگر را مي¬رنجانيم. براي خود خاطره مي¬سازيم و از آن عذاب مي¬بريم. چقدر دلم مي¬خواست که فراموش کنم و به هيچ چيز فکر نکنم. شناور همچون تکه چوبي بر سطح مرداب خود را به دست نسيم بسپارم تا مرا به هر سويي که مي¬خواهد ببرد. به هيچ چيز فکر نکنم. به هيچ!
- بلند شد، بلندشو! همه بايد چشم بند بزنيم و برويم بيرون.
- بيرون، بيرون، چشم بند، بيرون کجا است. بيرون براي چه؟
غلت زدن، کشمکش نسيم و تکه چوب، مرداب، طناب ... خلاء به پايان مي¬رسد. بلندشو. بايد بلند شد. بايد رفت. بايد ترا به بيرون ببرند و دنيا را به تو بشناسانند! بايد طنابي را به عاريه بگيري و هزاران هزار سال بر دوش کشي و اجدادت را به ياد آوري. اجدادي که مشعل به عاريت گرفتند اما سوزانده شدند، اجدادي که درختان جنگل را بريدند و براي خود صليب ساختند و هزار و چهار صد سال براي خود طناب بافتند تا گردنبند سعادت را به خود بيارايند. بايد به همراه ديگران رفت.
همه بايد چشم¬بند بزنند. چي؟ چشم بند کم است؟ پس حوله¬هاي دست و صورت¬تان را به چشمانتان بزنيد و بياييد بيرون. سريع، سريع، يالله معطل نکنيد. سريع بايد رفت. سريع، سريع، سريع¬تر!
غلمان بهشت، سينه سپر کرده، جلوي درب بند انتظارمان را مي¬کشند تا چشم بندهايمان را محکم ببنديم که بدرقه¬مان کنند. بهرام گشتاپو هم بود. سرش را بالا گرفته بود و از لابلاي جمعيت، يکي يکي بر اندازمان مي¬کرد.
آره، بهرام گشتاپو هم آمده بود تا ما را پيش سلماني¬ها ببرد که سرهايمان را بتراشند و بعد دوش آب گرم و بعد روانه کوره¬ها کند.
بهرام گشتاپو ما را به صف کرد. در صفي طولاني، تا آنجا که چشم کار مي¬کرد، پشت سر هم ايستاده بوديم و گاهي نيز از سرما مي¬لرزيديم. ديگر لباس¬هايمان به تنمان برازنده نبود. برايمان بزرگ شده بود. نه اصلاً برايمان کوچک بود. ما در لباس هاي¬مان بزرگ شده بوديم.  هي بزرگتر و بزرگتر مي¬شويم و صف¬هايمان طولاني¬تر. آخ! انگار اين صف را پاياني نيست.
صداها به زمزمه، زمزمه¬ها آرام آرام به پچ پچ، و ديگر هيچ صدايي نبود. پشت در پشت هم پله¬ها را مي¬شمرديم و بي هيچ ندايي پله¬هاي بي¬پايان را سرازير مي¬شديم. پله¬ها و راهروها را پاياني نبود. پله¬ها، ديوارها، سکوت. نه سکوت نبود. وهم بود. تاريکي محض بود. سوال بود. جواب بود. امر بود. نهي بود. حواله¬ي مشت بود. همه چيز بود. همه بودند.
***
به انتظار نشسته¬ام. انتظاري که آغاز و پاياني ندارد. انگار هميشه اينجا نشسته بودم. براي چند لحظه سکوت مي¬شکند، صداي پايي مرا به خود مي¬آورد. منتظر هستم تا دمپايي¬ها روبرويم توقف کنند. اما نوبتم فرا نرسيده است. باز هم به گوش ايستاده¬ام تا صداها دور شوند و صداي کشيدن دمپايي ديگري را تعقيب کنم. الآن چه کسي را بردند؟ از رنگ شلوارش معلوم بود که احمد است. اما راستي امروز صبح احمد چه شلواري به پا داشت؟ نه! اين احمد نيست، فکر مي¬کنم جعفر است، نه جعفر چنين شلواري نداشت. اما پاهاي کمي چاقش شبيه صادق است که کمي هم خميده و گشاد گشاد راه مي¬رود. اما اين دمپايي نازک و کوچک که به پاي صادق نمي¬خورد! شايد بيژن، نه بيژن هم پايش چاق است و اصلا شلوار آبي نمي¬پوشد. اسداله شايد. او است که دور دمپايي خودش را با پارچه تزيين و خوشگلش مي¬کند. آره خودش است. حالا ببينم چقدر طول مي¬کشد تا برگردد. برگردد؟ راستي آنهايي که برنمي¬¬گردند، کجا مي¬روند؟ اصلاً کسي برگشت؟ اينها را کجا مي¬برند؟ آنجا چه خبراست؟ سوال و جواب مي¬کنند؟ از چه چيزي بيشتر سوال مي¬کنند؟ بچه¬ها مي¬گفتند يکي از سوالهايشان اين است که آيا خدا را قبول داري يا نه؟ جدي!؟ عجب سوالي!
وول مي¬خورم،  وول مي¬خورم و خود را در هزار دالانِ تو در تو مي¬چرخانم و خسته و مانده دوباره به سر جايم برمي¬گردم. من بر نمي¬گردم بلکه صداي پوتين، نعلين و يا دمپايي ديگري مرا به سر جايم بازمي¬گرداند. به محض اين که صدا قطع شد باز هم مي¬دوم و مي¬دوم تا خود را پشت ستونهاي دالان تو در تويم پنهان کنم. اي کاش کسي مرا نمي¬ديد. اي کاش ديده نمي¬شدم. اي کاش اصلاً وجود نداشتم.
به دست¬هايم خيره مي¬شوم. دست¬هايم بزرگ شده¬اند. چقدر دست¬هايم بزرگ است! خودم هم بزرگ شده¬ام. دست¬هايم نيز با من بزرگ و بي¬قواره شده¬اند و هيچ شباهتي به دست¬هاي کودکي¬ام ندارند. کودکي! نه اشتباه نکن! بازي¬هاي رقصانه کودکي را نمي¬گويم يا شيطنت¬ها و آرام آرام خزيدن به درون جاليز سيب¬زميني در پناه مِه، سيب¬زميني دزديدن و آتش روشن کردن و مترسک ساختن، فرياد و هلهله در کوچه و محل به راه انداختن نبود، نه اين ها نبودند که مرا در خود پناه دهند.
زانوانم را کنار بخاري هيزمي گداخته، بغل کرده¬ام و غرق در قصه¬هاي تلخ و مهييج ملاي محل، در رؤياهايم به صحراي کربلا رفته¬ام و رکاب در رکاب امام مي¬جنگم تا کفر را از ميان دو شقه کنم.
 باز هم صداي خش و خش دمپايي ديگري. زهر خنده¬اي در دلم مي¬ترکد. انگار ديروز بود. در اين همه سال هيچ اتفاقي رخ نداده است و حالا در انتظار نشسته¬ام که به خود تاوان پس بدهم و از خودم انتقام بگيرم. از اين دستهاي بي قواره.
از گوشه چشم بند به ته¬سيگار¬ها خيره مي¬شوم. چقدر زياد شده¬اند.
دست¬هايش را به دور گردنش مي¬پيچاند و از آن طنابي به ضخامت زندگي مي¬سازد تا به عقوبتي ابدي گرفتار شود، تا رستگار شود، آنگونه که خدايان وعده داده بودند.
چه فرقي مي¬کند که کسي رفت و کسي برگشت. هنگام آمدن به اينجا، آن زمان که در صف طولاني و بي¬پايان در سردابه¬هاي پيچ در پيچ به دنبال هم روان بوديم، لحظاتي، گاهي دست¬هايمان را به هم مي¬ساييديم، صداي قلب يکديگر را حس مي¬کرديم. اما در اينجا هر چقدر هم که دست¬هايم را دراز مي¬کنم، به جز سرماي گزنده هيچ چيز را نمي¬توانم لمس کنم. دست¬هايم را به دورترها به پرواز در مي¬آورم تا شايد چيزي را، هر چه که باشد، لمس کنم. اما به جز مشتي خاک، و عبور از سوراخ¬هاي مورچگان، ذهنم را ياراي حتي تصور هيچ جنبنده¬اي نيست.
صداي باز و بسته شدن در و پچ پچي گنگ...، سرم به آن¬سو مي¬چرخد. در يک آن و تنها در يک لحظه، احساس مي¬کنم که ايستادگاني در دالان نيمه تاريکي به صف ايستاده¬اند. گويي درختاني را در رديفي کاشته¬اند. اما نه! تنه¬هاي درختاني را پشت هم کاشته بودند.  چقدر صليب! پاياني بر صليب¬ها نبود. گويي تا رُم به صف کشيده شده بودند و انتظارِ اسپارتاکوس را مي¬کشيدند.
گرماي چندش آور تنفسي و پچ پچ صدايي مرا به خود مي¬آورد. به آرامي در گوشم زمزمه مي¬شود که بلند شوم. وارد اطاقي مي¬شوم که نورش چشم را مي¬آزارد. ديگر چشم¬بند به چشم لازم نيست. در اينجا همه چيز را بايد ديد و همه چيز را بايد شنيد. گوش تا گوش فرشتگان سجده مي¬کنند و بر من نفرين مي¬فرستند. خدايم را به مصاف مي¬طلبند. خدايم را؟
جنگ ميان خدايان است و تابش نور فرشتگان چشمهايم را مي¬آزارد. به تک تک¬شان نگاه مي¬کنم، در انتظار لحظه¬اي هستم که پرتابم کنند و از آن همه نور خلاص شوم. هيچ صدايي را نمي¬شنوم. راستش لازم هم نبود صدايي بشنوم. چنان در سکوت هزاران ساله خويش مدفون شده¬ام که کلام فرشتگان همچون کوبه¬ي گنگي که از فرسنگها دور به مغزم مي¬رسيد، آزارم مي¬داد. بوم، بوم، بوم...
پرده¬ي سياهي نگاهم را تار کرده است و سنگين‌ام، آرام، مکثي مي کنم، پرده را مي شکاف‌ام و دوباره در دالان¬هاي تو در تويِ خود به راه مي¬افتم.
شهريور 1383
• اشاره به فرمان جهاد خميني عليه مردم کردستان در شهريور سال 1358
« مطلب قبلی   مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.