|
پاهای آهنی ی شازده و اندوه فخرالنساء
|
|
|
اکبر سردورامی
|
|
به روایت امیر ابن حسین بن علافه زاده ی خراسانی
تند بروید! ادای آدمهای مشغول را درآورید! اما من به شما میگویم فرهیختگی نه به چاپ کردن کتاب است و نه به عکس گرفتن کنار میلان کوندرا و آل پاچینوست، نه به جایزه گرفتن، نه به سایت ادبی و غیر ادبی راه انداختن. فرهیختگی یک چیز دیگر است. چیزی که رٌفتگر ساختمان ما دارد و در وجود شما ذرهایش نیست. شما که کلمات را تحریف میکنید. که تصاویر را تحریف میکنید. شما که از هر چیزی نعلین و عبا و عمامه میسازید. یا کوتوله و بقال. شما که از فرهیختگی دم میزنید و بقال تکثیر میکنید. شما که روی دواتتان از شبنه و یک شنبه دفاع میکنید، اما همانجا اصطلاح کوتولههای ادبی را تکثیر میکنید. با شما هستم آهای فرهیختگان ِ گوزِ خرواری سه عباسی! شما جویباری از لجن هستید که فقط سطح آن زیر انعکاس خورشید برق میزند. به جای توضیح یک مطلب به بقال توهین میکنید. به جای روشن کردن یک مقوله از دیگران کوتوله میسازید. شما از زلال بودن و از زلالی بویی نبردهاید. حالا هی تند بروید! هی دوات آپدیت کنید! هی کلمات تکثیر کنید و ادبیات و فرهنگ و برج و بارو و غیره.
شازده گفت مختاري عزيزم. بزن، بٌکش! من که ميدوني زمين خوردهتم عزيزم! بعد انگشت شست و سبابهاش را اين جوري گرفت جلو فخرالنساء و گفت فقط بذار امشب اون حب اين قدريت برسه، تا ذوق ذوق ِ اين مغز استخونا مانع پيش رفتن اين شاهکار ما نشه. بعد هم حافظ را گرفت دستش و چشمهاش را بست و لاي کتاب را باز کرد و قبل از اين که فخرالنساء با حب کوچکش برگردد گفت: زلفت هزار دل به يکي تار مو ببست راه هزار چاره گر از چار سو ببست بقيه شعر را از حفظ خواند. همان طور که به قفسهي کتابها خيره بود، خواند. و همان طور که ميخواند فکر ميکرد قفسهي کتاب با همهي قشنگياش اما به مفت نميارزد. بايد 1984 شد. بايد هر آدمي خودش کتاب باشد، عين مطلق که به تنهايي تمام کتابهاست. آن وقت از تصور اين که مطلقها را يکي يکي بردارند و بيندارند توي آتش گريهاش گرفت. اين رنگ عطفهاي کتابهاي مختلف در کنار هم، شازده را به ياد باغهاي اجداد فخرالنساء ميانداخت که به قيمت تشنگيي کرور کرور آدم آبياري شده بود. اين رنگ و رنگ و رنگ، سيب گلاب و آلو و انگور. جمال گفت ميگفتي مطلق جون. گفتم تو اين برف، تو اين سرما، دٌم سياه و قشنگش را باز ميکرد و دور خودش ميچرخيد. سول سورت ماده محلش نميگذاشت. يعني يک جوري هي الکي نوک ميزد روي زمين که انگار محلش نميگذارد. بعد من هي نگاه ميکردم، ميديدم سرد است، برف همه جا را گرفته است، زمين يخ زده است، حتي گلولهي هليم را که دو ساعت پيش برايشان گذاشته بودم زير بوتهها يخ زده است اما اين دارد هي دٌمش را چتر ميکند و دنبال سول سورت ماده ميدود. دويدنش هم خيلي زيباست. دمش را باز ميکند پنج، شش قدم تند ميدود. بعد يک نيمدايره ميزند دور خودش، از چپ به راست و دوباره از راست به چپ و باز ميدود. جمال گفت عشقبازيشونام ديدي؟ گفتم نه. فقط مقدمات عشقبازيشان را ديدهام. جمال گفت يه چيزي بگم، ولي بين خودمون بمونه مطلق. خيلي خصوصييه. منظورمو ميفهمي؟ گفتم آره. گفت من خب خودت ميدوني الان ده ساله که زن دارم. توي تمام اين ده سال هر وقت زنمو از پشت سر ديدهم، حتي اگه لختام نبودهها، هي فکر کردهام اين دفعه ديگه بهش ميگم. ميدوني که منظورم چيه؟ گفتم نه. من مستند حرف ميزنم. مستند ميفهمم. مستند هم يعني روشن. از اين جوري حرف زدن سر درنميآورم. گفت ببين مثلاً الان باهاش عشقبازي ميکنم، بعد وقتي بلند ميشه بره حموم، لمبرهاشو که ميبينم، ميگم بازم نشد که بهش بگم. گفتم چي ميخواهي بهش بگي. گفت پشتش ديگه. گفتم من از اين شيوهي مثله کردن جملههاي ايراني جماعت هيچ چيزي نميفهمم. گفت کونشو ميگم. وقتي ميبينم سرم گيج ميره. وقتي پشتشو ميکنه به من، خودمو ميچسبونم بهش و هي ميگم بگو ديگه، بهش بگو، زن خودته، بعد ياد اين رسالهي مزخرف خميني اينها ميافتم که ميگن زن عين زمينه، تو هر جاش دلت بخواد حق داري فرو کني، و از خودم خجالت ميکشم. گفتم خجالت ندارد. عشقبازيي انسان معاصر حد و مرز ندارد. هيچ کدامش هم بر هيچ کدام برتري ندارد. گفت تو چه جوري با ماه منير عشقبازي ميکني؟ گفتم هر جوري که او بخواهد، براي من فرقي نميکند. گفت مثلا اگه تو دلت بخواد از عقب باهاش عشقبازي کني، چه کار ميکني؟ گفتم من تا حالا اصلا به عقب و جلوش فکر نکردهام. با خوک کثيف هم اصلا عقب و جلو ندارد. يعني من هيچ وقت فکر نکردم چه جوري بايد عشقبازي کرد. فکر کردن ندارد. وقتي حمام ميکند و ميآيد روي تخت دراز ميکشد من اصلاً فکر نميکنم که حالا بايد چه کار کنم. اول به پشت ميخوابد و ميگويد خوک کثيف دلش تا صبح ناز ميخواد. بعد من هم نازش ميکنم. ميگويد خوک کثيف دلش ممه ميخواد. من پيرهنم را در ميآورم مياندازم زمين او خودش را ميکشد کنار تخت، اما هر چي هم خودش را بکشد کنار تنش آن قدر عظيم است که يک باريکهي يک وجبي بيشتر روي تخت براي من نميماند. من روي همان باريکهي يک وجبي دراز ميکشم و براي اين که نيفتم زمين يک دستم را دراز ميکنم و محکم به پشتش بند ميکنم که بيشتر عظمت يک نهنگ را دارد تا خوک، و سر پستانم را ميگذارم توي دهنش و وقتي ميمکد دلم ضعف ميرود. بعد ميگويد گوش ِ خوک کثيف دلش مکيدن ميخواد. آن وقت من لالهي گوشش را ميمکم و او همين جور با صداي نالهاش که هي بلندتر و تندتر و خيلي خيلي مهربانتر ميشود، بدون اين که چيزي بگويد با همان ضربآهنگ نالههاش به من حالي ميکند که بيشتر و بيشتر بمکم و بعد، درست وقتي که يک صدايي از خودش درميآرود که عين صداي بازشدن شکوفهي گل نميدانم چي چيست، من از اين که وسيلهي شاديي بيحد اين تن عظيم بودهام، تمام وجودم يک باره غنج ميرود. من که اصغر 110 نيستم که يکي را بيندازم زمين و عين عملههاي قديمي سر خيابان نايبالسلطنه هي بزنم به تاقش، هن وهن کنم. جمال گفت يعني اصلا نميکنيش؟ گفتم کردن فعلي قديمي است. من انسان معاصرم. ما با هم عشقبازي ميکنيم. گفتم خوک کثيف از آن تيپهايي نيست که هي ميگويند فاک مي، فاک مي. خوک کثيف صداي باز شدن شکوفههاي گلهاي نميدانم چي چيي پشت پنجرهي خانهاش را ميشنود. من کافي است نازش کنم تا به قول اين دانمارکيها به ارگاسم برسد. گاهي کافي است دستش را توي دستهام بگيرم و از گرماي تنش که وارد تنم ميشود به همان حالتي دچار ميشوم که غنج رفتن تمام وجود است. حالا تو اگر دوست داري بگو ارگاسم. خوک کثيف فقط به نوازش نياز دارد. اگر به کردن هم نياز داشته باشد براي من فرقي نميکند. ميگويد خوک کثيف دلش تا صبح ناز ميخواد. من من هم هي نازش ميکنم. وقتي دست ميکشم روي تنش، احساس ميکنم آب آرامي هستم که، اول فقط دستم آب آرام است، و بعد که به اين کار ادامه ميدهم، ميبينم که تمام وجودم جويباري زلال است که آرام، خيلي خيلي آرام، و بدون هيچ دغدغهاي، روي برجستگيهاي تنش ميسٌرد و پيش ميرود؛ برجستگيهايي که يادآور سنگريزهها و قلوهسنگهايي از ابريشم مهربانياند. رستمي گفت تو آدم پاکي هستي مطلق جون. خيلي خيلي خودتي. من تو اين بيست سالي که اينجام هيچ کسي رو نديدهم که اين قدر خودش باشه. شيله پيله تو کارت نيست. براي همين هميشه رنج ميکشي. من هيچ کسي رو نديدم که مثل تو اين همه به فکر انسان و انسانيت باشه. تو اين قدر پاکي که حتي درد يه سهره هم ميشه درد خودت. اما مطلق جون اين جماعت ايراني يه درصد بالائيش شرف نداره. يارو به قول خودت افغاني- پاکستاني- ايرانييه شرف نداره. اينا اين قدر پفيوزن که تو رو به حرف ميکشن و واسه خودشون حال ميکنن. ميگن بريم پيش مطلق يه کمي بخنديم. بعد تو بدون شيله پيله خودتو براي اينا خالي ميکني. من نميخوام فضولي کنم مطلق جون اما اينا با حرفاي تو تفريح ميکنن. تو اين قدر خودتي که حتي از تن خوکتام حرف ميزني. اما اينا تو رو به حرف ميکشن و به قول خودشون حال ميکنن. به جون بچههام من خيلي برات احترام قائلم. کاش به جاي اين که واسهي اين آشغالا حرف بزني، ميرفتي همهي حرفاتو مينوشتي. تو بنويس من خودم يه جوري برات چاپ ميکنم. زيراکس ميکنم. کپي ميکنم. گفتم من اهل نوشتن نيستم. من انسان معاصرم. من ميگويم و ميروم. رستمي گفت مطلق جون امروز من به خاطر تو اومدم درو باز کردم. هر کتابي رو که ميخواي بردار، فکر پولشو اصلا نکن. بعدم بيا بشينيم توي باغچه و يه نيم بطري ويسکي بزنيم. جواد يساري که دوست داري؟ گفتم من هر کسي رو که معاصر باشه دوست دارم. جواد يساري، گوگوش، ابي، بتهون، مارخامينگو، بولرو، فلامينگو، ديگه نميدونم دبوسي. اين دبوسي يه قطعهاي داشت که هر چي ميگردم پيداش نميکنم. يه جوري بود انگار آدم رو موج دراز کشيده و دنيا توي رستگاري مطلق فرو شده. اما اين روزها دارم روي سوسن ديهيم کار ميکنم. اين هم به نظرم انسان معاصره. گفت آره. اما مطلق جون به نظر تو چي تو صداي اين جواد يسارييه که آدمو يه جوري گريه مياندازه. گفتم همون چيزي که توي صداي آن اذان گوي قديمي بود. همان که صداش را سالهاي چهل، پنجاه توي راديو ميگذاشتند. رستمي گفت بهخصوص يه تيکهش اين کارو ميکنه، مطلق. صبر کن پيداش کنم. اين جا نه. اينجام نه. اين جاست: ميگه يک روز، يکي، از در ميآدش خبر از شهر رؤياها ميآره گفتم اين همان صداي شاملوست که ميگويد روزي دوباره کبوترهامان را پيدا خواهيم کرد. همان صداي سيمين دانشور است که ميگويد در خانهات درختي خواهد روييد. شازده هم با اين که مارکسيست بود توي مير نوروزي از اين جمله استفاده کرده. فروغ هم درست عين همين جمله را گفته که جواد يساري ميگويد. خانم ترقي هم توي اناربانو همين را ميگويد. انسان معاصر در هر دورهاي که باشد اين تنها آرزوييست که دارد، اما چون خيلي خيلي خوب ميداند و مطمئن است که نه کبوتري پيدا خواهد کرد نه درختي در باغش خواهد روييد، گريهاش ميگيرد. گفت ولي مطلق جون، من با شاملو گريهم نميگيره، ممکنه غمم بگيرهها، ولي با صداي اين جواد يساري واقعاً گريه ميکنم. گفتم براي اين که شاملو يک کمي بفهمي نفهمي آشنا زدايي ميکند، اما جواد يساري نميکند. پاکستاني- افغاني- ايرانييه گفت شجريان چي، مطلق؟ نظرت راجع به اون چيه؟ انگار اونام همهش اذون ميگه، نه؟ گفتم تو حالا همين درس اول را که بهت دادم ياد بگير تا برسيم به درس دوم. رستمي قاه قاه خنديد. من به طنين صداي خندهاش گوش دادم که يک جور شفاف بود و از جنس صداي سولسورت بود در تاريکيي مطلقِ ِ قبل از طلوع صبح. رستمي گفت نظرت در بارهي ميرزا آقا عسگري چييه؟ سردوزامي نوشته اين بقاله. گفتم سردوزامي گٌه خورده که نوشته. به هر چي بقال است توهين کرده اين خياط خاک بر سر قديميي ما. استادش میگفت کوتوله، این میگوید بقال. رضا قاسمی هم از اینها بقالتر است که یک تیتر گذاشته است روی سایتش به اسم کوتولههای ادبی. بقال همان عطار قديم است که نَسَبش ميرسد به عطار نيشابوري. گفت مرگ چيست؟ گفت اين است: سرش را گذاشت زمين و مرد. بقال اين است؛ پاک و شريف و زلال است هر چه بقال است! استادش میگفت کوتوله، این میگوید بقال. آن رضا قاسمی هم از این استاد و شاگرد بقالتر است که توی یک صفحه از شنبه و یکشنبه دفاع میکند و توی صفحهی بعد اصطلاح کوتولههای ادبی را تکثیر میکند. بابا، آن که آدمها را به دراز و کوتوله تقسیم میکرد سالهاست مرده است و کرمها تمام وجودش را بلعیدهاند. کوتوله یعنی چی؟ تو چه جور نویسنده و روشنفکری هستی که تا نمیتوانی چیزی را تعریف کنی یک کوتوله میبندی به کونش؟ من توی کپنهاگ سهتا کوتوله میشناسم که صد و پنج سانت قدشان است اما یک تار مویشان به صدتا دراز سه متری میارزد. من توی هانوور یک بقال میشناسم که اسمش عباس است و چندین سال هم بقال است و یک تار مویش را با صدتا نویسندهای که شما باشید، با همهی کتابها و جایزهها و سایتهایتان، من تاخت نمیزنم. بقال نَسَبش میرسد به عطار که نیشابوری بود. بقال، بهرام بيضايي است که مصيبت فردوسي امروزه ميکند و امير مؤمنانش هم معاصر است. رخشان بنياعتماد، بقال است که رئيس جمهور واقعيي آن خاک قحبه را به تصوير ميکشد. بقال تک تک خانوادهي مخملباف است. کي بود که فيلم دايره را ساخته بود؟ بهمن قبادي است که شجرهاش به نيشابور ميرسد. تهمينهي ميلاني است که بقالي معاصر است. کي بود که کاغذ بيخط ساخته بود؟ بقال اوست. هديه تهراني است که چنان بزبز قندي برايت تعريف ميکند که از ترس خايهي سمت راست و چپات همزمان جفت ميشود. من مستند حرف ميزنم. من ترجيح ميدهم به شازده فکر کنم. به روزي که يکي از همان روزهايي بود که شازده نه ميرعلايي داشت نه محمد مختاري نه سعيد سيرجاني. نزديکترين شاگردانش هم خايهاش را نداشتند تا به او پناه دهند. و شازده میدانست که خایه نداشتن توی هیچ قانونی جرم نیست و فقط خایه داشتن است که جرم محسوب میشود. گفت فخري بچهها را بفرست خونهي خواهرت يکي دو شب بريم خونهي قاسمم. فخرالنساء گفت بهتره اول يک زنگ بهش بزنيم. شازده گفت عزيز من باز يادت رفت که تلفنو کنترل ميکنن؟ فخرالنساء گفت نه عزيزم، من هيچ چي رو يادم نميره، حواسم کاملاً جمعه، خواهش ميکنم تو اين يکي ديگه شک نکن، ميتونم با موبيل همسايهي طبقهي سوم زنگ بزنم. شازده گفت ولش کن، اين مرديکه عليه هر چي کبوتر و سهره است. راه افتادند. عين تمام فيلمهاي عاشقانهي تمام تاريخ سينماي هند و غرب و شرق. فخرالنساء جلو جلو ميرفت و شازده با پاهاي مصنوعياش که آهنهاش دلنگ دلنگ صدا ميداد، پشت سرش. فخرالنساء به آن يارو که محمد مختاري را خفه کرده بود و داشت با کابل بلندي که توي دستش بود از رو به رو ميآمد گفت اگه به شازدهي من چپ نگا کني با ناخونام چشماي ايکبيريتو در ميآرم! مگه اول منو خفه کني! و شازده که ميدانست يارو هميشه از پشت سرميآيد گفت خوب است آمدنت؛ بينقص است آمدنت؛ هميشه همين گونه بيا که هميشه در طول تاريخ آمدي و آمدهاي؛ هميشه، همين گونه؛ بگذار تا هميشه گردن من باشد و همين کابل و همين دستهاي نامهربان تو؛ من خع خع خع هم حتي تلاش ميکنم نکنم، مثل محمد مختاري. کوچکترين صدا را در راه گلوم ميبندم؛ تا هيچ فخرالنسايي با شنيدن خع، خع خع سر برنگرداند و چهرهي کريه تو را حين ِ کار زاري از جنسي اين همه پليد نبيند. وقتي قاسمم در را باز کرد، فخرالنساء، ديد که هر دو عاشقهاي عاشق مارگاريت دوراس توي دستهاش لرزيدند. فخرالنساء آن قدر بيپناه بود که نمیتوانست به بیپناهی دیگری فکر کند. زود رفت تو و ایستاد و نگاه کرد تا پاهاي آهني شازده با فلاکت و جرينگ و جورونگ از چهارچوب در رفت توي هال. قاسمم کتاب را که انگار باعث لرزش دستش میشد گذاشت روی میز. سعی کرد لبخند بزند تا شاید فلاکتش را فراموش کند. چای را هم برای همین درست کرد. دفتر و کاغذ روی میز را هم برای همین هی جا به جا کرد. اما فلاکت یک ورق کاغذ یا دفترچه نبود که از روی میز برش داری بگذاریش توی قفسه. فلاکت با او بود و در مجموعهی اندامش بود و اصلاً توی تن هوایی بود که استنشاق میکرد. به قول سعدی شیرازی هر نفسی که فرو میداد ممد فلاکت بود و چون بیرون میداد نمیدانم چی چی. اما هر چی بود شازده هم خوب میفهمید و فخرالنساء هم ناچار بود بفهمد. وقتی چای خوردند شازده دید باز اشتباه کرده است. دید باز یادش رفته است که باید روی پاهای خودش بایستد. دید وزنهاش را انداخته است روی دوش کسی که از خودش ناتوانتر است. فکر کرد انصاف نیست. فکر کرد بارت را باید روی دوش کسی بگذاری که تحمل کشیدنش را داشته باشد. حالا که کسی نیست، پس باید به تنهایی آن را به دوش بکشی. گفت بریم فخرالنساء! بهتره بریم خونهی خودمون! وقتی به خانه رسیدند، شازده نگاه کرد و دید خانه یک راهرو بیانتهای سفید است که نه شباهتی به خانهی خودش دارد، نه شباهتی به خانهی هانریش بل، و دور و برش يک عده ميرفتند و ميآمدند و شازده نگاه ميکرد و دنبال خانهاش ميگشت، و خانهاش نبود، دنبال خانهي هانريش بل ميگشت و خانهي هانريش بل نبود، دنبال فخرالنساء میگشت و فخرالنساء تا انتهای آن سالن سفید، فقط همان سالن سفید بود، و این طرف شازده من بودم و این طرف من رستمی بود، توی کتابفروشیی کوچکی توی کپنهاگ و جواد یساری که میخواند: صدای هق هق گریهم میپیچه در دل ای وووووون گم میشه در لا به لای صدای قشنگ بارون
رستمي گفت گفتي شاملو چه کار ميکنه که جواد يساري نميکنه. گفتم آشنا زدايي ميکند. البته خيلي کم. يعني آن قدر آشنا زدايي نميکند که مثلاً مندنيپور ميکند يا محمد رضا صفدري وقتي ميگويد من ببر نيستم، پيچيده به بالاي خودم تاکم، از همين روي جلد کتاب آشنا زدايي را شروع ميکند. البته اين بحثها چرند است. به درد نويسندهها ميخورد که باهاش اموراتشان را بگذرانند. رستمي گفت من اگه ميخوام اينو بفهمم فقط به خاطر جواد يسارييه. يعني اين يکي از اون چيزايييه که دوست دارم خر فهمم کني. گفتم ببين مادر من وقتي ميرفت حمام، بجز اين که خودش را ميشست يا احتمالاً واجبي ميگذاشت يا هر چي، مهمترين کاري که ميکرد همين آشنا زدايي بود. وقتي از حمام برميگشت من هي فکر ميکردم چرا مادرم اين جوري شده؟ هي نگاهش ميکردم ولي نميفهميدم. مادرم بودها، اما در عين حال مادر قشنگي بود که تا امروز صبح اصلاً نديده بودمش. حالا چرا اين جوري ميشد؟ آن روزها که عقلم نميرسيد، بعدها فهميدم بند ميانداخته و زير ابروش را برميداشته. يک مثال ديگرش هم همين جمهوري اسلامي است. آن دوتا عکس شيوا ارسطويي را يادت هست. - آره. گفتم خب، آن که توي کريستيانيا گرفته بود با کلاه و جليقه و قشنگ بود همان شيوا ارسطويي است که آشناست، بعد وقتي برميگردد ايران اولين کاري که جمهوري اسلامي باهاش ميکند، يا وادارش ميکند که خودش با خودش بکند همين آشنا زدايي است که حاصلش ميشود برعکس کار مادر من. يعني مادر من اگر آشنا زدايي ميکرد زيباتر ميشد ولي اين شيوا ارسطويي اين جوري ميشود که ديدنش دل آدم را به گريه مياندازد. از بس جمهوري اسلامي آشنا زدايي کرده داستاننويسهاي ايراني هم ياد گرفتهاند. يعني اگر به ادبيات ما نگاه کني همه فقط آشنا زدايي ميکنند. ول کن آقا، این کار مال کساني است که هي دروغ ميگويند و هي بايد يک راهي پيدا کنند که دروغشان واقعي جلوه کند. تازه سانسورچيها هم از همين شيوه استفاده ميکنند. يارو به جاي اين که بيايد بگويد جمهوري اسلامي الکي برميدارد يک شهري ميسازد توي بلغوزستان، همهي چيزهاي آشناي معاصر را بيگانه ميکند بعد هزار جور سمبل سازي و استعاره و اين حرفها ميکند توش، دوتا هم اسم اساطيري مثل «اونان» اولين جلاق جهان ميگذارد توش تا رمانش چاپ شود و امورات روزانهاش بگذرد. نان ندارند بخورند، شيوهي واجبي کشيدنشان را خامنهاي ديکته ميکند بعد هي از اساطير و اسطوره حرف ميزنند. هي آشناييزدايي ميکنند. يک اصطلاح پست مدرنيسم ميشنوند همه پست مدرن ميشوند. آبدوغ خيار بدون کيشميش و مغز گردو ميخورد، از اسطوره حرف ميزند. کشک بادمجان بدون کشک ميخورد، از آشنا زدايي حرف ميزند. يکي دوتا هم که نيستند. همچين هم فضا را آشفته ميکنند که يک بدبختي مثل محمد رضا صفدري هم برميدارد چهارصد صفحه هي دور خودش و جملههاش چرخ ميزند. برو عمو! ايران سرزمين سنگ سياه است و سياسنبو. حاصل ده سال زندگيش شده است يک مشت چرخ و چرخ و چرخ. اين يعني آشنا زدايي؟ اين يعني پست مدرن؟ بابا همان آلن رب گريه که اين همه پست مدرن نبود اعلاميه امضا ميکرد عليه دولت فرانسه که داشت ريدمون ميزد توي الجزاير. همين آندره مالرو که اين همه شبه روشنفکران ايراني حلوا حلواش ميکنند، توي اسپانيا ميجنگيد. آلبرکامو نشريه زير زميني درميآورد. شازدهي خودمان توي سال 56 وقتي که جلسه راه انداختن خايه ميخواست، جلسات کانون نويسندگان را توي خانهي خودش برگزار ميکرد و صاحب خانه هم خانم ناز خودمان خانم گلي ترقي بود. نويسندهي ايراني نود و هشت درصدش اين جوري است، يک اصلاح از ميشل فوکو ميگيرد، ده سال تکرارش ميکند. حالا ميشل فوکو بيچاره مستند حرف ميزند. جملههاش هم همه مشخص است. نقطه و ويرگول و دوتا نقطه و اين چيزها دارد. پرنسيپ دارد. وقتي از آزادي و آزاديي فردي حرف ميزند براي اين نيست که هر گهي دلش خواست به اسم آزادي به نفع خودش بخورد. ميشل فوکو چه کار ميکند؟ از آزاديش به نفع ديوانگان استفاده ميکند. پس از يک قرن مينشيند و از حق پايمال شدهي يک روستايي که به حق مادرش را کشته، دفاع ميکند. بعد هم به خودش نميگويد پست مدرن. حالا اگر ايراني باشد چه کار ميکند؟ يک جمله از کل اين فلسفهي پست مدرنيسم در ميآورد بعد ميرود سناريو تخمي مينويسد با معيارهاي ارشاد اسلامي و بعد هم يک رمان مينويسد و وقتي حروف چينياش تمام شده به حروفچين ميگويد همهي نقطههاش را حذف کن. يکي هم نيست بگويد آخه جناب پست مدرن پس تکليف ويرگولهاش چي ميشود؟ بعد هم ميآيد کنار «ريچارد برتون» و «رابرت دِ نيرو» و «سلمان رشدي» بدبخت عکس ميگيرد. اسمش هم ميشود جناب حضرت بوق، پادو کانون نويسندگان گوز در ايران و فرانسه و انگليس يا آلمان. رستمي گفت سردوزامي چي؟ گفتم او که ديگر هيچ. حرفش را نزنيم بهتر است. روزي سه ساعت مينشيند دٌم گربهاش را ناز ميکند. روزي نيمساعت پشمهاش را شانه ميکند. مينشيند ميگو براي گربههه پوست ميکند. اول ميگوي يخزده را ميگذارد توي يک ظرف آب، بعد پلنگ خانوم را که هي دور ظرف ميچرخد بغل ميکند، ميگذارد روي شانهي خودش و هي و ميگويد خيلي سرده خانومه، الان که نميتوني بخوري خوشگلم، بايد چند دقيقه صبر کني ع_زي_زم. گربههه هم همچين هي موهاش را ميليسد و گوشش را و صورتش را که آدم باورش ميشود که عاشق و معشوقاند. بعد ميرود ميگوها را از توي ظرف آب يکي يکي در ميآورد، اول سرش را ميکند، بعد هم خيلي ظريف پوستش را با ناخن ميگيرد و غلفتي در ميآورد و يکي يکي ميگذارد دهن پلنگ خانوم، و هي چشمهاش را ماچ ميکند. هي سر و صورتش را ناز ميکند. برايش آهنگ سوسن کوري ميگذارد و سيما بينا و باهاش ميرقصد. گربه را ميگو خور و رقاص کرده است. تا آهنگ سيما بينا ميگذارد پلنگ خانوم دمٌش را باد ميکند و عين اسب از اين اتاق به آن اتاق يورتمه ميرود. وقتي سوسن ديهيم را توي واکمن من ديد، فوراً گرفت، گذاشت توي کامپيوتر و يک کپي ازش گرفت و چند دفعه ماچم کرد. گفت خانوم خانوما بدو که يه آهنگ جديد برات پيدا کردم. گفتم اين گربه را ببر بده به سازمان حمايت از حيوانات و به زندگيت برس مرد! انگار خانهي هانريش بل، توي مغز تو هم مغز چلچله تزريق کرده است. شازده که روي صندليي چرخدار نشسته، فرمان آرا که مسلمان شده، تو هم که نشستهاي و گربه بازي ميکني؟ بلند شو يک کاري بکن! يک چيزي بنويس! يک دقعه يک چيزي گفت که سرنگونم کرد. گفت ببين خراسوني، اين کتابها يک تارِ موي آدمهايي مثل خودت هم نميشود. اين سايتهاي ادبيي چپ اندر قيچيي فرهنگي، ادبي، همين يک تار موي سفيد ِ از دود سيگار زرد شدهي قشنگ سبيلت هم نميشوند. اگه چندتا آدم انگشتشمار توي اين دنيا باشند که بشود دستشان را دودستي توي دست گرفت، به شرفت قسم، اوليش همين خودِ خودِ تو اي، مطلق! به جان تو يک حالي شدم که هيچ کس نميتواند بفهمد. البته مطلق نميکنم، شايد تو بفهمي. اما بعضي چيزها توضيح دادنش نه اين که بخواهم عين اين نويسندههاي ايراني بگويم پيچيده است و لايه لايه است و هي بچيچانمش، و بقال بازي در بياورم، نه، آن قدر ساده است که نميشود گفت چي به چيست. تا حالا سهره ديدهاي که توي چنگال جغد گير کرده باشد؟ - نه، مطلق جون، چرا دروغ بگم. گفتم جغد وقتي سهره را ميگيرد، اين جوري شيرجه ميرود روي درخت يا بوته، و تا سهرههه بيايد به خودش بجنبد، ميبيند توي چنگالهاي جغد گير کرد. بعد جغده ميرود يک گوشه تو همان پارک نروبرو مينشيند. سهرههه همان جوري تو پنجههاش دارد چيهه، چيهه ميکند و جغده هي همان جور که روش نشسته، با پنجههاش فشارش ميدهد. سهرههه هي تمام نيرويش را جمع ميکند و هي به پنجهها فشار ميآورد و هي پنجهها بيشتر توي تنش فرو ميرود. بعد يه دفعه با هر فلاکتي که هست يک بالش را از چنگ جغده بيرون ميآورد، و تکان ميدهد. آن جور که تکان ميدهد اصلا معناش اين نيست که الان موفق ميشود خودش را نجات دهد، بيشتر عين يک پرچم عزاست توي تمام فيلمهاي تاريخ سينما. تا حالا براي يک سهره گريه کردهاي رستمي؟ - نه مطلق جون، چرا دروغ بگم. گفتم همان جور که براي سهرههه گريه کرده بودم، براي خودم گريهام گرفت. رستمي گفت اما مطلق جون، اون که حرف بدي نزده بود. گفتم نه. اما آخه تا حالا هيچ کس همچين حرفي به من نزده بود. نه نسيم خاکسار نه داريوش آشوري، نه شازده که اين همه با من رفيق بود. يک دفه همچين حالي بهم دست داد. انگار آن سهرههه بودم که بيخودي هي داره تلاش ميکند، و يکي ايستاده و به اين بيخودي تلاش کردنش نگاه ميکند. يا اون سول سورته بودم که لانهاش خراب شده بود و نشسته بود و زل زده بود به ويرونهاي که انگار تا دنيا دنياست همين ويرانهخانه خانهي اوست. رستمي گفت مطلق جون تو که خودت گفتي اون داريوش آشوري عوضي بوده. اسم مستعاري بوده. گفتم آره. دوماه هي به اسم داريوش آشوري براي من ئي ميل زد. بعد فهميدم يه پفيوزي بوده که به حساب خودش از من اطلاعات ميگرفته. من که طوريم نميشود. چريک بازي بلد نيستم. هر چي ميگويم به همه ميگوم، عيان، آشکار. به سردوزاميام گفتم من ايوب نيستم شاهکاره اما بقيه کتابهات مفت نميارزد. يعني چيز پنهاني ندارم که يکي بخواهد با اسم مستعار از من بکشد بيرون. اما اين اسم مستعاريها تنها کاري که ميکنند اين است که آدم را به همه بد بين ميکنند. يک روز ميشوند داريوش آشوري يه روز مخملباف، بهمن فرمان آرا. اينترنت هم که حد و مرز ندارد. - خب مگه از اسمش نميشد بفهمي؟ اسمش داريوش آشوري بود. يعني من توي ياهو زدم داريوش آشوري. بعد فکر کردم اين دال، آ، مخفف داريوش آشوري است. براش نامه نوشتم. او هم جواب داد. من ديدم با حروف انگليسي مينويسد، گفتم جناب آقاي آشوري يک چيزي هست که بهش ميگويند يوني کد. تمام وبلاگها رو با اين سيستم مينويسند. قيصر و کرگدن و هيس و شرقي و اينها. نوشت يونيکد چييه آقاي مطلق؟ نوشتم اينجوري است. بعد يادش دادم چه جوري نامه فارسي بنويسد. اما بازم انگليسي نوشت. سختش بود. نوشتم البته شما کارهاي مهمتري داريد و حيف است وقت باارزش خودتان را صرف ياد گرفتن يونيکد و اين چيزها کنيد. اينها کار نسل جديد است که همين وبلاگنويسها باشند که يکيشان داريوش آشوري آينده است و يکيشان شاهرخ مسکوب و گلي ترقي. بعد هم گفتم استاد بد نيست اين وبلاگ دخترک شيطان و شرقي و قيصر و فروغ و سيب زميني را بخوانيد تا ببينيد زحمات شما به هدر نرفته است. بعد پرسيد وبلاگ چييه آقاي مطلق؟ نوشتم همين است که پدر همهشان حسين درخشان است اما من بچههاش را به خودش ترجيح ميدهم. خلاصه هي سئوال کرد و من هي جواب دادم. زير ئيميلهاش هم امضاء ميکرد داريوش آشوري. بعد ازش شماره تلفن خواستم. من با اين تيپ آدما خيلي خودماني هستم. هر وقت دلم بخواهد به نسيم خاکسار زنگ ميزنم. به اين سردوزامي که شماره تلفن به ايراني جماعت نميدهد زنگ ميزنم. تا حالا به اندازهي پنج تا کارت ئهرو وان با خانم بني اعتماد حرف زدهام. انسان زلالي است رخشان بنياعتماد. معاصر مطلق است اين زن. مطلق نميکنم. حيف که دوتا از دخترش خياباني شدهاند و پسر بزرگهاش قاچاقچي. رستمي گفت منيرو رواني پور چي؟ گفتم او را ولش کن، نويسنده نيست، شلتاق ميکند. من با کسي که اداي نويسنده و روشنفکر در بياورد کاري ندارم. يک سفر رفتم آلمان، فقط براي اين که مندني پور را ببينم. گفتم اين آدم ديدن دارد. کلي آدم اونجا بود. از قديميها و جديدها. از خانم ترقي بگير تا همين سردوزامي که ويزا بهش نداده بودند و نيامد. خانم ترقي اناربانو را خوند، که وقتي رسيد به آخرهاش من بلند شدم دويدم بيرون که صداي گريهام توي سالن نپيچد. بعد اين شهريار رواني پور آمد يک داستان خواند که هي يه فعل ماضي توش بود و يه فعل مضارع و يک فعل نميدانم چي چي. يک ژستي هم گرفته بود که انگار تنها آدمي است که تو دنياي ادبيات دارد آشنا زدايي ميکند. گفتم حيف از بليط قطاري که براي تو خريدم. باور کن اگر بني آناسن ميديدش، از اين که نويسنده و شاعر است و يک مقداري هم آشنا زدايي کرده، عرق از همهجاي تنش شره ميکرد ميريخت توي همان سالن توي نافِ استکهلم. يعني يه جوري نشسته بود که انگار همين ديشب از کون يه فيل واقعاً دانمارکي افتاده توي فرانکفورت. رستمي قاه قاه خنديد. من ياد انار بانو افتادم و باز دوباره گريهام گرفت. براي خدمتکار هم گريهام گرفت. گفتم صفدري چهارصد صفحه هي چرخيده دور من و خودش و يه زن که معلوم نيست يه زنه يا پنجتا، اما من ميگويم داستاني که جوهر آن خاک قحبه را ثبت کرده اين دوتاست. گفتم خانم اجازه بده من چشمم را بگذارم رو دستت. عين بچهي ارسلان که وقتي هيچ جوري نميتواند بگويد چي ميخواد بگويد دست آدم را ميگيرد ميگذارد رو چشمش. گفتم داستانهاي مستند را شما مينويسيد که هيچ وقت آشنا زدايي نميکنيد. رستمي گفت از شيوا چه خبر؟ گفتم من شيوا ارسطويي را سه بار ديدم. يک کلاه آفتابيي کرم رنگ روي سرش بود. خردلي هم اگر باشد فرقي نميکند. يک جليقهي مشکي روي پيراهن مدل مردانهي سفيدش پوشيده بود و يک دمپايي هم پاش بود که خيلي خيلي زنانه بود. يک بار با کلاه و جليقه و دمپايي ديدمش شيوا ارسطويي بود. يک بار کلاه نداشت اما باز هم ديدم شيوا ارسطويي است. يک بار نه کلاه داشت نه جليقه و نه پنجههاي پاش پبدا بود، اما باز هم همان شيوا ارسطويي بود. من به اين ميگويم انسان معاصر. پاکستاني- افغاني- ايرانييه گفت اما خودمونيم مطلق، چيز خوشدستييه، نه. گفتم خوشدستيش که خوشدست است، اما خوبياش اين است که با پادوهاي سياسي- فرهنگي کاري ندارد. رستمي قاه قاه زد زير خنده. من خودم عين شيوا ارسطويي فقط يک کمي لبهي کلاهم را اين جوري گرفتم و جا به جاش هم نکردم و گفتم جناب مسئول امنستي اينترنشنال براي نشان دادن چهرهي زن ايراني، نه از زيبا کاظمي حرفي ميزنم نه از شهرنوش پارسي پور که سالهاي سال است که جمهوري اسلامي ريده است توي مغز پاکيزه و قشنگ و شريف او. چون اولي توي گورستان نميدانم چي چي خاک است دومي هم توي آمريکاست و الان در دسترس من نيست. تازه اين دو نفر آن قدر مشهورند که نيازي نيست من براي شما از آنها بگويم. اما من فقط دوتا عکس از يک نويسندهي نه چندان مشهور ايراني ميگذارم جلو شما تا خودتان قضاوت کنيد. بعد همين دوتا عکس را گذاشتم روي ميز. گفتم خودتان قضاوت کنيد، اين که کلاه و جليقه دارد توي کريستيانياي خودمان گرفته شده، تازه دمپايياش اينجا توي عکس نيست. اين هم توي ايران. رستمي گفت من که اصلا نشناختمش. گفتم معلوم است که نميشود شناخت. اين شيوا ارسطويي زن است؛ زيباست؛ زيبا هم اگر نباشد دست کم معاصر است. آن يکي درست مثل مادر بيچارهي خراسانيي من است وقتي که سال 1337بقچهاش را ميبست برود حمام. رستمي خواست بزند زير خنده گفتم گريه کن الاغ! رستمي نگاه کرد. من خودم بيآن که نياز به گريه باشد، توي دلم از ديدن اين زني که اين همه زيبايياش از دست رفته بود و اين همه زشت روي دل بيچارهام مانده بود، هاي هاي گريستم. بعد فخرالنساء همهي دارايياش را فروخت. کتاب شازده را مخفيانه چاپ کرد، اسمش را گذاشت کارگاه قصه که توي چشم نزند. کوچه کرمانشاه محمد رضا صفدري را هم گذاشت کنارش که يکي از داستانهاي خيلي خيلي مستند و ناب همان دوره بود، و داد به چندتا جوان دانشجوي پيکاري که ببرند جلو دانشگاه پخش کنند. آن روزها هم اين جورکارها خيلي خطرناک بود. تودهايها از بزرگترينشان که طبري بود و تا کوچکترينشان هر کدام يک تبر آکبند ساخت اتحاد جماهير شوري نه توي آستينشان که با پرروييي تمام، آشکار توي دست ميگرفتند و چپ و راست هي به ريشهي زيباترين و پاکيزهترين جوانان و پيران آن خاک ميزدند. رهبر سازمان پيکار هم از بس شلاق و لگد خورد که پاک قاطي کرد و تا بيايد بفهمد چي به چيست، ديد يکي از اين تبرهاي طبري توي دستش است. رفقاي پيکار عين دوشاخهي تيرکمان شده بودند که هيچ کس نميتوانست باهاش تيراندازي کند. شاخهي تيرکمان هم که معلوم است چه شکلي است. يک شاخهاش توي فرانسه است و يک شاخهاش توي ايران و بعد چون خاصيت دوشاخه اين است که تهش به هم وصل است، کاريش نميشود کرد، حتي اگر از وسط نصفاش کني، هر کس که نگاه کند ميفهمد اين يک تکه از همان دوشاخه است که يک وقتي به تکهي ديگر وصل بوده است. رستمي گفت چاييت سرد نشه مطلق جون. گفتم تو هم نميخواهي بشنوي. هيچ کس حوصله ندارد بشنود. اين هم خاصيتي از خاصيتهاي انساني که معاصر است. گفت به جان بچههام منظورم فقط اين بود که چاييت سرد ميشه. گفتم منم به جان همان بچههات قسم ميخورم که قصدم همين جملهاي بود که گفتم. يک مقولهاي توي روانشناسي هست که بهش ميگويند ناخودآگاه فردي يکي ديگر هم هست که بهش ميگويند ناخودآگاه قومي. براي يادگرفتنش هم بايد رفت يونگ را زير و رو کرد و پدرش را که فرويد بود و دختر کوچکش را که خانم گلي ترقي است و هنوز زنده است و توي پاريس است و اناربانو تعريف ميکند، که يونگ بايد بيايد بگويد دست مريزاد! تا خواندمش زنگ زدم به نسيم خاکسار گفتم کاکا اين تلفن گلي خانم را داري. گفت دارم کاکا. دو صفر سيصد و سي و يک. زنگ زدم بهش. خانه نبود. به زبان فرانسه ميگفت ژبوغو بوغو، يعني پيغام بگذاريد. گفتم پيغام بيپيغام، من بايد با خودت حرف بزنم. تا ساعت ده شب نشستم پاي تلفن، هي بعد از چهار دفعه که تلفن زنگ زد و برنداشت، قطع کردم. چون ميدانستم دفعهي پنجم ميگويد ژبوغو بوغو. ميداني اين يعني چي؟ يعني احترام گذاشتن به آزاديي فرديي ديگري. وقتي نميخواهي پيغام بگذاري بايد زود قطع کني، وگرنه توي تلفن سوا هي شماره مياندازه. بعد خانم ترقي که بيايد و ببيند دهبار بهش زنگ زده شده و هيچ پيغامي گذاشته نشده، نگران ميشود. خلاصه ساعت ده شب گوشي را برداشت. گفتم سلام جناب خانم گلي ترقي؟ گفت بفرماييد. گفتم مطلق هستم، از دانمارک زنگ ميزنم. گفت سلام عزيزم، خوبي؟ گفتم نسيم گفت قراره زنگ بزنم؟ گفت آره عزيزم، نسيمام که نميگفت مهم نبود، چون خودم ميشناسمت. مگه يادت رفته اومده بودي فرانسه، تو اون کافههه نشستيم و گپ زديم. گفتم بله خانم يادم رفته، آخه الان سه روز است که مصيبتزدهي اناربانو اينجا نشستهام. رستمي گفت به خدا خيلي بهت حسوديم ميشه مطلق. در همهي خونهها به روت بازه، با هر کي که دلت بخواد تماس ميگيري، خونهي هر کسي دلت بخواد ميري. همه ميشناسنت، بهت احترام ميذارن. من فقط خونهي خودمو دارم و خونهي خواهر زنمو. گفتم اين خاصيت انسان معاصر است که بايد توي خميرهي آدم باشد. عين نويسندگي است. با عکس گرفتن کنار مارگاريت دوراس و سلمان رشدي و ميلان کوندرا و آلفرد هيچکاک کسي نويسنده نميشود. عکس براي پزدادن است اما وقتي دست خانم گلي ترقي را توي دستهات ميگيري يک انرژيي پاکيزه، يک انرژيي زيبا وارد دستهات ميشود و بعد وارد قلبت و بعد وارد مغزت. اين انرژي را بايد هي آپديت کرد. فقط اين انرژي زيبا و پاکيزه نجات دهندهي انسان معاصر است. اين قاطعانهترين حرفي است که ميتوانم به جرأت تمام بگويم. اين ديگر مطلق است و متعلق به هيچ زمان و مکاني نميشود. اين تنها اصل هر انسان معاصر است و مستندترين مستندات جاودانهي هر دور و هر زمان. پاکستاني- افغاني- ايرانييه گفت داشتي سازمان پيکارو تحليل ميکردي مطلق. گفتم آن که داشت تحليل ميکرد شازده بود، آن هم که مينوشت فخرالنساء بود. پاکستاني- افغاني- ايرانييه گفت ببنم مطلق، شازده پيکاري بوده؟ رستمي قاه قاه خنديدم. من خودم قاه قاهتر از رستمي خنديدم. خنده خوب است. خنده پنجرهایست که ناگهان باز میشود و روشنایی میریزد توی خانهی آدم. براي همين خوب است. اما تو پاکستانی- افغانی- ایرانی، هميشه يک جمله از توي جملههاي آدم درميآري و باهاش امورات خودت را ميگذراني. شازده يک جمله نيست. شازده کوهي از کلمات است که يکي يکي و به مرور روي هم انباشته ميشود. تاريخ را هم همين جوري ميگويد؛ تکه تکه. از هزار و يک چشمانداز حرف ميزند. الان دارد از حسين روحاني ميگويد، چند دقيقه بعد ميبيني توي فرانسه است و دارد از ابوتراب حق شناس حرف ميزند و آدم را ياد قهوهي فرانسه مياندازد که عطر محشري دارد و توي فنجانهاي کوچک سرو ميشود و سگش ميارزد به اين قهوههاي بزرگ دانمارکي. وقتي هم خسته ميشود ميگويد فخري جان، قربون دستت يه چايي برام بريز. فخري گفت ببخش شازده يادم رفته بود. آخه اين روايتهاي مختلف منو گيج ميکنه. بعد بلند شد، سريع رفت توي آشپزخانه و با يک ليوان چاي برگشت. شازده گفت فخري جون يه حب از اون بفرما بفرمام بنداز توش. فخرالنساء گفت مگه قول ندادي اين دفعه ديگه واقعاً ترک کني شازده؟ شازده گفت نميشه عزيزم، همه استخونام داره تير ميکشه. فخرالنساء گفت يه هفته طاقت بيار شازده، جان فخري يه هفته طاقت بيار! مگه شاملو نبود، تصميم گرفت و فوراً هروئينو گذاشت کنار. بعد نشست کنار صندليي چرخدار شازده و دست شازده را با دوتا دست گرفت و با يک جور معصوميتي که توي نگاه ماه منير است و خوک کثيف و از جنس همان معصوميتي است که توي چشمهاي آن بچههه توي کتابخانه بود، گفت شازده؟ و شازده که انرژيي مهربان، قشنگ، پاکيزه، معصوم فخرالنساء وارد دستهاش شد و رفت و رسيد تا قلبش، گفت ترکش ميکنم فخري! يه کمي صبر کن. تو که ميدوني من فقط دوتا کار کوچيک تو اين دنيا دارم، يکي همينه که تو داري مينويسيش، يکيام ماجراي خونهي هانريش بٌله. بعد همچين ترک ميکنم که شاملو خودشو از پنجره پرت کنه پايين. فخري داشت گريهاش ميگرفت. اما اول به خودش گفت من گريه نميکنم و بعد گفت همهش ميگي فقط دوتا کار دارم؟ پس من چي؟ من حساب نيستم؟ شازده دوباره ديد استخوانهاش تير ميکشد. گفت فخري جون آخرين حبام بنداز تو اين چاييي لعنتي، بعدش نامردم اگه ترک نکنم. فخرالنساء گفت شازده، اي هميشه شازده، قربون اون چشماي کوچيکت برم، آخه تا کي ميخواي هي نامردي کني؟ شازده گفت به جون فخري اين ديگه آخرين دفعهست. مرد و مردونه. پاشو عزيزم، عوضش يه غزل حافط برات ميخونم تا اون دل هميشه تنگت شاد بشه. بعد دوتا دستش را به هم کوبيد و حافظ را که هم خودش دوست داشت هم فخرالنساء، از روي ميز کوچک سمت چپ صندليي چرخدارش برداشت. فخرالنساء گفت آخه من با تو چه کار کنم؟ شازده گفت مختاري عزيزم. بزن، بٌکش! من که ميدوني زمين خوردهتم عزيزم! بعد انگشت شست و سبابهاش را اين جوري گرفت جلو فخرالنساء و گفت فقط بذار امشب اون حب اين قدريت برسه، تا ذوق ذوق ِ اين مغز استخونا مانع پيش رفتن اين شاهکار ما نشه. بعد هم حافظ را گرفت دستش و چشمهاش را بست و لاي کتاب را باز کرد و قبل از اين که فخرالنساء با حب کوچکش برگردد گفت: زلفت هزار دل به يکي تار مو ببست راه هزار چاره گر از چار سو ببست رستمي گفت من فکر ميکردم کسي که جواد يساري گوش بده، ديگه با حافظ و مولوي کاري نداره. گفتم انسان معاصر درياست. جواد يساري سوسن ديهيم بتهون مارخامنيگو و فلامينگو و بولرو برايش فرقي نميکند. ميتواند همزمان با همهي اينها زندگي کند. شازده تا وقتي که شازده احتجاب زنده است با کثافتکاريهايي که ميکند شازده مراد هم يک روي ديگر چهره اوست. هي ميرد توي زير زمين و کاسه کاسه شراب برميدارد سرميکشد و به صداي نالههاي قبل از به ارگاسم رسيدن شازده گوش ميدهد و هي کيرش را ميمالد تا وقتي که فخري برگردد. شازده مراد توي آن موقعيت تحت تأثير شازده احتجاب فقط يک کير مطلق است. اما بعد که فخرالنساء پيدا ميشود همان اتفاقي ميافتد که مشهور است به کمال همنشين در من اثر کرد. اين حب خوردن هم از قبل روي دستِ شازده مانده است. اين ترياک ديگر آن نيست که حسن علي ممد با وافور ميکشد؛ داروست؛ انرژي است؛ عين همان است که سردوزامي توي مونولوگ پاره پاره در بارهي عمو رجبعلياش گفته است. در واقع شازده مراد و عمو رجبعلي از يک خانوادهاند. يکي نوکر بوده يکي مقني. شازده وقتي حباش را انداخت بالا و يک قورت چاي هم روش سرکشيد، گفت روايت ديگرش اين است: دوتا رفيق بودند يکي اسمش روحاني بود يکي ابوتراب . با هم يک سازمان درست کردند. شعارش هم خيلي قشنگ بود. شعارها همه عین داستان هستند و قشنگ، فقط بايد يادم باشد دوباره مطلق نکنم. يک روز اين دوتا رفيق با هم اختلاف پيدا ميکنند، يکيشان ميگويد توي برلين نعلين و عمامهي خميني به نمايش گذاشتهاند، آن يکي ميگويد نه خير اين بازآفريني واقعيت است که محمد علي سپانلو سالها پيش در کتابي ازش حرف زده. بعد جر و بحث ميکنند، و سر هم داد ميکشند. بعد که اهل سند و مستندات است، و حتی همان وقت که با روحانی توی کولهاش سنگ میگذاشت یک دفترچه هم برمیداشت که توی کوه تحقیق کند، حالا هم که میبیند این قضیهی نعلین و عمامهی خمینی دارد رفاقتش را با روحانی به هم میزند، بدون این که به روحانی بگوید میرود یک بلیط هواپیما میخرد که برود آلمان و ببیند قضیه چیست. اما چون آن روزها اوضاع مجاهدين هم قاراشميش بوده، همان هواپيمايي را که اون توش بوده و بنيصدر هم دوتا صندلي آنطرفتر نشسته بوده، ميدزدند ميبرند فرانسه. بعد ابوتراب هم که ميبيند فرانسه خيلي قشنگ است و ميشود رفت توي کافهي ژان پل سارتر نشست و با کامپیوتر و از راه دور تحقیق کرد، همان جا میماند. از طرفی یکی از مجاهدین که مجاهد- تودهای- حزباللهی بوده، میآید و به روحانی میگوید چی نشستهای که ابوتراب کنار برج ایفل دارد با ميلان کوندرا خانم بازی میکند و با ژان پل سارت تخته نرد میزند و این حرفها و گفته کون لق روحانی. روحاني که آن ته تههای دلش معتقد بوده به هیچ کس اعتماد نیست، وقتی ميشنود رفيق قديمش نامرد از آب درآمده، عصباني ميشود، و هي توي خانهي تيمياش که پردههاش هم کشيده شده بوده، قدم ميزند و فکر ميکند هر چي آدم ميکشد فقط از رفيق خودش ميکشد و بس. چون جمهوري اسلامي که نميتوانست به او کلک بزند. کشته کار بود. بيست سال کوهنوردي کرده بود. هفتهاي دو سه بار کولهپشتياش را پر سنگ ميکرد ميرفت تا خود توچال. چند سال توي فلسطين با همين آريا شارون جنگيده بود. بعد حالا يک دفعه ديد خودش مانده و تخمهاش که از زخم رفيق نارفيق بدجوري تير ميکشد. همين جوري توي اتاق هي راه ميرود و هي با خودش حرف ميزند و هي برج ايفل عين دسته خر جلو چشمش شکل ميگيرد. بعد اين قدر عصباني شده که يادش ميرود که تلفن خانه دارد کنترل ميشود. زنگ ميزند به يکي از پادوهاش، ميبيند نيست. ميفهمد که طرف لو رفته و خودش هم اگر تا چند دقيقه ديگر از اين خانه نزند بيرون کارش ساخته است. يک نگاهي به ابوتراب که دارد کنار برج ايفل قدم ميزند مياندازد و عين بهروز وثوقي توي فيلم گوزنها، آنجا که گلوله خورده، ميگويد اين جوري؟ بعد ميگويد فکر کرده من دون کورلئونهي توي رمان سيسيليها هستم که بتونه ترتيبموبده. اما من قبل از اين که ترتيب منو بده، دماري از روزگارش درميآرم که همون بالاي بالاي برج ايفل بنويسن. بعد از خانه ميآيد بيرون و چون میبیند هر جا که برود برایش یکی است میرود توی پارک لاله، يک گوشهاي مثل همين منطقهي سولسورتها همچين با خيال راحت مينشيند و میگوید اصلا تمام دنیا به یک ورش. همان طوري که نشسته بوده يک سول سورت ميگويد: ديري دادا، ديري دادا! روحاني که توي تمام عمرش وقت نکرده بود به دقت به صداي پرندهها گوش بدهد، يک دفعه ميبيند چه صداهاي دلنشيني توي طبيعت هست. از اين طرف سولسورته ديري دادا ميکند، از آن طرف سهرههه چيهه، چيهه ميکند، توي دومترياش يک سينه سرخ نشسته است و همچين قشنگ و تند تند هي ورجه ورجه ميکند، يک کمي که دقت ميکند ميبيند ورجه ورجه نميکند دارد خلاشههاي خيلي خيلي کوچک و خيلي خيلي نازکي را که از نازکي انگار يک تارموست با نوکش جمع ميکند، عينک آستيکمات قاب سياهش را از توي جيب اورکت کرهايش که يک جور بدل همين اورکتهاي آمريکايي بعد از انقلاب بود در ميآورد به چشم ميزند ميبيند يک دسته از همين تارموها توي نوکش جمع کرده، اما ول کن نيست، هي ميپرد اين ور و يکي ديگر هم برميدارد، ميپرد آن ور و يکي ديگر، هي نگاه ميکند که ببيند چطوري با اين نوک به اين کوچکي هي اينها را برميدارد و چطوري است که هيچکدام از نوکش نميافتد. آن وقت بدون اين که سازِ روچيلد را خوانده باشد، همان حالتي بهش دست ميدهد که توي آن داستان به آن آدم. ميبيند يک گلوله توي گلوش گير کرده است. همین جوری که نشسته بود و هی تلاش میکرده تا شاید بتواند گلوله را قورت بدهد یک دفعه میبیند چند نفر دورهاش کردند؛ دونفر کتفهاش را گرفتند؛ دونفر پاهاش را؛ یک نفر چشمها را میبندد و یک نفر توی دهانش دست میکند. و تا میآید به خودش بجنبد میبیند تو یک راهرو بیانتهای سفید است که نه شباهتی به خانهی تیمی دارد، نه شباهتی به خانهی هانریش بل. و دور و برش يک عده ميرفتند و ميآمدند و روحانی نگاه ميکرد و دنبال خانهی تیمی ميگشت، و خانهی تیمی نبود، دنبال خانهي هانريش بل ميگشت و خانهي هانريش بل نبود، دنبال ابوتراب میگشت و ابوتراب تا انتهای آن سالن سفید، فقط همان سالن سفید بود، و مغز یک کرور چلچله توی کلهاش صدا میکرد و این طرف روحانی من بودم و این طرف من رستمی بود، و ما هر دو توی کتابفروشیی کوچکی توی کپنهاگ بودیم و سوسن دیهیم هم میخواند: شبی لی- لی به مج- نون گفت که ای مح- بو- ب- بی- هم- تا تو را عا- شق ش- وند ای جان و- لی مج- نون ن- خواهند شد
|