اشاره: رسانههای جهانی غالباً از حقیقت ماجراهایی که زیر سرپوش فرآیند صلح بین اسرائیل ـ فلسطین می گذرد، سخنی نمیگویند. حرفهای دلخوش کنک گوش فلک را کر کرده ولی غصب اراضی فلسطینی، مستعمره سازی ها و دیوار کشیدنها و طفره رفتن اسرائیل از اجرای قطعنامههای ملل متحد و قراردادهای دوجانبه ادامه دارد.
تودههای فلسطینی تحت فشاری که بیش از حد توانشان است، از خود شکیبایی بسیار نشان دادهاند. با بدبینی کامل به عواقب سیاست یک بام و دوهوایی که اسرائیل و آمریکا اعمال می کنند، می توان شکست تلاش های اخیر برای به اصطلاح رسیدن به راه حلی مسالمتآمیز را پیش بینی کرد. هیچ نیرویی نیست که اشغالگر را سر جای خود بنشاند و خواهیم دید که باز هم گناه را به گردن فلسطینیها خواهند انداخت. اما مردم به مقاومتشان ادامه می دهند و به هیچ رهبری اجازه نخواهند داد که به خواستهای اسرائیل و آمریکا که مستلزم به خاک سپردن آرمان استقلال طلبانهی فلسطین است تسلیم گردد. در اینجا، دیدگاه یک مبارز صلح طلب اسرائیلی را که فرآیند صلح و علل شکست آن را ده سال پس از امضای «توافق اصولی اسلو» بررسی می کند می آوریم. به خوانندگان علاقه مند پیشنهاد می کنیم این مقاله را مطالعه کنند تا ببینند علل واقعی شکست «فرآیند صلح» چیست (تراب حق شناس).
*** ده سال پس از خوشحالیهای اسلو، فرآیند صلح بین اسرائیل و فلسطینیها مرده و دفن شده است. مذاکرات و تمام ابتکارهایی که به منظور استعمارزدایی مطرح شده بود جای خود را به جنگ آرامسازی داده که در آن نیروهای نظامی انبوه تمام قدرت آتش و ویرانگری خود را به کار میبرند تا فلسطینیها را تسلیم کنند. ببینیم چه شده که امروز به چنین رکود همه جانبه و سریعی رسیدهایم؟ هدفهای جدید هرکدام از دو طرف چیست؟ اسلو و اسرائیلی ها: رهبران اسرائیل همان زمان که توافق اصولی اسلو را امضا میکردند بین خود اختلاف نظر داشتند. یک دسته بدین باور بودند که تنها راه برای رسیدن به صلح با فلسطینیها این است که به اشغال پایان داده شود. در این صورت، با استعمارزدایی از سرزمینهای فلسطینی که در ژوئن 1967 اشغال شده، راه برای برپایی یک دولت مستقل فلسطینی باز خواهد شد و فرآیند همزیستی مسالمتآمیز بین دو ملت آغاز خواهد گردید. ابهاماتی که در این رابطه وجود داشت عبارت بود از اینکه: آیا فلسطینی ها آماده خواهند بود که دربرابر برپایی دولت فلسطین، از حق بازگشت آوارگان صرف نظر کنند؟ در بارهی بیتالمقدس به چه مصالحهای تن درخواهند داد؟ اما به رغم این ابهامات، یوسی بلین [رئیس یک حزب دست چپی و سهیم در کابینهی رابین و باراک] و دیگر مذاکره کنندگان اسلو هدفشان این بود که اسرائیلیها از سرزمینهای اشغالی عقب نشینی کنند و طرح استقلال فلسطین به اجرا درآید. اما منظور دستهی فوق به هیچ رو مورد توافق همگان نبود، حتا در خود دولت اسرائیل هم کسانی با چنان هدفی مخالف بودند. به نظر بسیاری، فرآیند صلح چیزی نبود جز وسیلهای که ادارهی سرزمین های اشغالی به نحوی کم خرجتر صورت گیرد، بدین ترتیب که از یک طرف، فلسطینیها و اسرائیلیها را از هم جدا کنند و از طرف دیگر، اهالی فلسطینی را از فضای حیاتیشان جدا سازند یعنی اسرائیل اداره و کنترل زمین، آب، مرزها و حرکت اشخاص و کالاها را در دست داشته باشد و یک دولت فلسطینی مسؤول اداره و امور روزمرهی زندگی فلسطینیها باشد (آموزش و پرورش، بهداشت، امنیت داخلی و اقتصاد) و به إزای این خودمختاری، فلسطینیها تضمین امنیت اسرائیل را بر عهده گیرند. بیانیهی توافق اصولی اسلو دورهی گذاری شش ساله را پیش بینی میکرد که مشخصهاش، در واقع، یک خودمختاری کمابیش گسترده بود. اما اگر در نظر یاسر عرفات، پس از این دورهی خودمختاری و جابجایی بخشی از نیروهای اسرائیلی، باید نوبت به استعمار زدایی و استقلال میرسید، بسیاری از رهبران سیاسی و به خصوص نظامی اسرائیلی معتقد بودند که همکاری فلسطینیها با این نظام خودمختاری نشانهای ست از این که این مدل میتواند همان راه حل نهایی باشد. اسحاق رابین مدتها تردید کرد و سرانجام در تابستان 1995، یعنی چند ماه پیش از کشته شدناش، بود که فکر کرد استعمارزدایی سرزمین های اشغالی را حقیقتاً به اجرا درآورد. اما دیگر دیر شده بود. ارتش که مأمور شده بود مذاکرات را آغاز کند و طرح عقب نشینی از مناطق اشغالی را عملی سازد، راه را بر استعمارزدایی بست: به جای مذاکرات، به سرعت، فرمان های نظامی جایگزین کرد، قراردادهای امضا شده را یکجانبه لغو کرد، سررسید اجرای توافقها را (که به ندرت در بیانیه ی اسلو مشخص شده بود) سریعاً تغییر داد و به ویژه به سازماندهی مجدد فضای عملیات، حول یک محور درجه ی اول یعنی وجود و گسترش کلنی ها، پرداخت. یکجانبه گری؛ تقدم مسائل امنیتی بر هر مسألهی دیگر؛ ادامهی مستعمره سازی؛ و بالاخره جدا سازی دو طرف. اینها چهار مشخصهی اصلی برخورد اسرائیل به «فرآیند صلح» بود. و وقتی رابین خواست مسیر را به خصوص روی دو مشخصه ی اول تصحیح کند، به دست یک فعال دست راستی اسرائیل ترور شد، در حالی که از دو سال پیش، کارزاری کینه توزانه و به هدف غیرقانونی جلوه دادن نخست وزیر در جریان بود.
گزینش انجام شده قتل اسحاق رابین به معنی پیروزی کسانی بود که به دلایل مختلف با فرآیند اسلو مخالف بودند. بعد از پرانتز کوتاه و فاجعه آمیز نخست وزیری شیمون پرز، سه نخست وزیر بر سر کار آمدند که هرکدام از همان روز نخست، مخالفت خود را با فرآیند اسلو نشان دادند. بنیامین نتانیاهو به بهانههای مختلف فرایند اسلو را معلق گذاشت و ایهود باراک آن را از پای درآورد. سپس نوبت به آریل شارون رسید که به جای اسلو بدیل دیگری به اجرا درآورد. غیر از نپذیرفتن چشم انداز استعمارزدایی و برپایی یک دولت واقعاً مستقل فلسطینی در گسترهی به هم پیوستهی غزه و ساحل غربی، سیاست مشترک این سه نخست وزیر اسرائیل چه بود؟ این سیاست را می توان در پنج نکته خلاصه کرد: 1- کلنی سازیهای موجود و نیز دست کم بخشی از کلنی سازیهای برنامه ریزی شده به هیچ رو نباید زیر سؤال برود. 2- بهتر است که اسرائیلیها دیگر ادارهی امور روزمرهی فلسطینی ها و از جمله امنیت داخلی را اگر ممکن باشد به عهده نداشته باشند. 3- هدف از هر راه حل موقتی یا نهائی این است که حد اکثر امنیت برای اسرائیلیها فراهم آید. 4- چه در جریان فرآیند مذاکرات و چه پس از آن، به هیچ رو نباید با فلسطینیها به عنوان یک طرف برابر برخورد کرد. 5- بنا براین، مذاکرات نمیتواند بر پایهی برابری طرفین جریان یابد و اصل تساوی حقوقی دو طرف باید قاطعانه از مذاکرات کنار گذارده شود. این پنج نکته بر سه محور استوار است: ادامهی مستعمره سازی، ادامهی روابط استعماری، و جداسازی. آنچه ایهود باراک را از دو همتای دیگرش (نتانیاهو و شارون) متمایز میسازد این است که با ترکیبی از تفرعن بیحد و جهلاش از واقعیت اوضاع اعراب و فلسطین، پیش خود باور کرده بود که طرحی بر اساس این سه محور میتواند مورد قبول یاسر عرفات قرار گیرد: اگر عرفات چنین «پیشنهاد سخاوتمندانه»ای را نپذیرد انتقام سختی باید پس بدهد و اگر ملتش از وی، در این امتناع از تسلیم شدن، حمایت کند او نیز تاوان گزافی خواهد پرداخت. در پی یک کارزار سراپا دروغ و بی سابقه، و بدین هدف که نشان دهند عرفات هرگز قصد نداشته به مصالحهای دست یابد و اینکه هدف استراتژیک وی نابودی اسرائیل است، باراک از ارتش میخواهد سناریویی را که از مدتها پیش برای درهم شکستن تشکیلات خودمختار فلسطین آماده کرده بود به اجرا بگذارد و مردم فلسطین را مجبور کند به تسلیم تن دهند. این است که برنامهای حقیقی برای آرام سازی زیر سرپوش مبارزه با تروریسم به اجرا در می آید، درست همان برنامه و منظوری که سه سال پیش از آن، رهبر نومحافظه کاران، بنیامین نتانیاهو طرح ریزی کرده بود. این برنامهی آرام سازی صدها کشته برجا گذاشت و تازه پنج ماه بعد بود که نخستین سوء قصد انفجاری [فلسطینی] به اجرا درآمد. اما فلسطینیها تسلیم نشدند. باراک در انتخاباتی که خود آن را پیش انداخته بود شکست خورد.
طرح شارون برخلاف ایهود باراک، جانشین او آریل شارون هرگز اعتقاد نداشته که میتوان طرح تسلیم را به عرفات تحمیل کرد. برعکس، او معتقد است که زیر ضربات آرام سازی، ممکن است یک «یک رهبری پراگماتیک» طرح وی را بپذیرد. توجه داریم که شارون طرحی دارد که آن را از سال 1978، زمانی که در نخستین کابینهی مناحیم بیگین، وزیر مستعمره سازی در اراضی اشغالی بود، آماده کرده است. شارون این طرح را در مناسبتهای متعدد به خصوص در مصاحبهای طولانی با آری شاریت، خبرنگار روزنامهی هاآرتس در مارس 2001 چند هفته پس از انتخاباتش با وضوح تمام مطرح کرده است. این طرح را می توان در 10 نکته خلاصه کرد: 1- فلسطینی ها صلح میخواهند، اما نه آن صلحی که ما حاضریم به آنها عرضه کنیم. 2- جنگ استقلال اسرائیل (جنگ 1948) هنوز به پایان نرسیده و ما 50 سال دیگر پیش رو داریم تا مستعمره سازی (colonisation) فلسطین («ارض اسرائیل») را به پایان بریم. 3) خطای بزرگ رابین این بود که می خواست مرزها را تثبیت کند [توجه داریم که اسرائیل هرگز مرزهایش را تعیین نکرده است! مترجم] زیرا این امری نیست که تا 50 سال آینده در دستور کار باشد (شارون در جای دیگری می گوید تا صد سال دیگر). 4) فلسطین همان اسرائیل است، اما باید یهودی باشد. فلسطینیها چه کار خواهند کرد؟ کمال مطلوب این است که به اردن بروند (بر هزاران پوستر در اسرائیل این عبارت به چشم می خورد: «اردن همان دولت فلسطین است» و طرح «ترانسفر» ــ اخراج و کوچ دستجمعی فلسطینیها از وطن شان ــ که تعبیر خوش آب و رنگی ست برای پاک سازی قومی، برنامهی سیاسی یک بخش عمده از احزابی ست که از دولت شارون پشتیبانی میکنند. از آنجا که این طرح، اگر در موقعیت مناسبی صورت نگیرد خطرناک محسوب می شود باید وسیلهی دیگری برای اخراج فلسطینیها از فلسطین پیدا کرد. 5) بدیل «ترانسفر» عبارت است از جمع آوری آنان در اردوگاهها و کانتونها در مناطقی که به هر صورت، امکانات مستعمره سازی بسیار محدود است و فلسطینیها خواهند توانست، اگر مایل باشند، آن را دولت(های) فلسطینی(ها) بنامند. 6) محدودهی مرزها را اسرائیل یکجانبه تعیین خواهد کرد و خودش، البته، راه های ورود به آنها و نیز منابع طبیعی (به ویژه آب) را در کنترل خواهد داشت. 7) کشیدن دیوار ــ که شارون بعدها به این طرح پیوست ــ محدودهی کانتونها و بانتوستانها را تسهیل خواهد کرد. 8) غزه نخستین کانتون فلسطینی خواهد بود. 9) اگر امکان داشته باشد و بتوان «رهبرانی پراگماتیک» پیدا کرد که طرح اسرائیل را بپذیرند، چه بهتر، و گرنه این طرح یکجانبه به آنان تحمیل خواهد شد. 10) اگر احتمالاً فلسطینیها اعلام کنند که حاضرند چنین طرحی را بپذیرند شارون آماده است آن را «طرح گذار دراز مدت» (کذا) بنامد! اینکه میگوید «طرح گذار» برای این است که فلسطینیها بتوانند طی مدتی بسیار دراز (50 سال یا 100 سال!) آن را بپذیرند و به خوبی نشان دهد که از این حد فراتر نخواهد رفت... شارون مسلماً یک بولدوزر است، همان طور که رسانههای گروهی اسرائیل وی را چنین لقب میدهند، بولدوزری که هرچیزی را بر سر راهش له میکند. اما میداند کجا برود و برای رسیدن به هدفش در به کار بردن هیچ وسیلهای تردید نمیکند. در درک او از واقعیت تنها یک نقطهی کور وجود دارد، چنانکه در درک پیشینیاناش نیز چنین نقطهی کوری وجود داشت و آن اینکه از درک ظرفیت مقاومت اهالی فلسطین عاجز است.
ملتی مقاوم به رغم هزاران کشته و زخمی و معلول، به رغم هزاران خانهی ویران شده، دهها هزار درخت ریشه کن شده، به رغم عملیات فراوان تخریب، به رغم بستن راههای عبور و مرور و محاصره، ملت فلسطین کوچکترین اثری از تسلیم از خود نشان نمی دهد. فلسطینیها قادر نیستند تنها با نیروی خود، اسرائیل را وادارند حقوق آنان را پس بدهد تا به استقلال خویش دست یابند. در دنیا و در خاور میانهای که تحت سلطهی فلسفهی جنگ سراسری، دائمی و پیشگیرانه قرار دارد توازن قوا به شدت به زیان آنهاست. با وجود این، آنها به نحوی خارق العاده ثابت کردهاند که چه ظرفیت شگفت انگیزی برای به شکست کشاندن طرح اسرائیل مبنی بر تسلیم آنان دارا هستند. با مقاومتی که بیشتر منفیست ( به عربی، صمود) تا مثبت، با مقاومتی که بیشتر فردیست تا آنکه ساختاری اجتماعی داشته باشد، آنها تجزیه (اتمیزاسیون) و محدود و محصور ماندن را نپذیرفتهاند. ارادهی زندگی، ارادهی برخورداری از یک زندگی را در همه حال: زیر بمباران، در شهرها و روستاهای محاصره شده و رو در روی خشونت و اعمال قدرت دلبخواهی نظامیان حاضر در همه جا با تصمیم قاطعانه دنبال کرده اند. خیلیها فستیوال بین المللی سینما در رام الله را به ریشخند گرفتند و گفتند خرده بورژواهای مرفه این شهر در یک سالن نوساز خیلی لوکس نشستند تا فیلم تماشا کنند و به حرفهای کارگردان هایی که از سراسر دنیا به رام الله رفته بودند گوش بدهند. من به هیچ رو با این ریشخند موافق نیستم چرا که این فستیوال، خود یک عمل مقاومت است، خیزشیست علیه مرگ و محاصره شدگی، علیه پروژهی جدی اسرائیل برای «وحشی قلمداد کردن» فلسطینیها. مگر نه این است که نیروهای اشغالگر پروژکتور را توقیف کردند؟ مگر نه این است که کوشیدند از ورود کارگردانان خارجی به فلسطین و ورود تماشاچیان به رام الله جلوگیری کنند؟ و به رغم همه ی اینها فستیوال برپا شد: نمادی از پیروزی زندگی بر اراده ی آشکار قتل زندگی. به مدرسه رفتن، به عمه و خاله سر زدن، پیش دندان پزشک رفتن ــ همهی اینها اعمال مقاومت است که لازمهاش عبور از دیوارها، دور زدن از موانع و در یک کلام، سرسختی برای رسیدن به مقصد است. همین مقاومت است که سیاست آرام سازی اسرائیل را به شکست کشانده و ما را وا میدارد که ادامهی خشونت سیاست آرام سازی را با کشته هایش، با ویرانگریها و رنجهایی که برای فلسطینی ها به بار می آورد و امواج سوء قصدها که به نحوی ادواری جامعه ی مدنی اسرائیل را عزادار می سازد تا سال های دراز مورد توجه قرار دهیم.
جنبش صلح؟ کارزار فریبکارانهای که ایهود باراک و بخشی از سازمان مخفی اطلاعات اسرائیل به راه انداختند بدترین پیآمدش این بود که جامعهی اسرائیل پذیرفت که تروریسم و خیل قربانبان آن امریست گریزناپذیر. سابقاً، جنبش صلح برای آنکه اسرائیلیها را قانع کند که با سیاست مبنی بر «اسرائیل بزرگ» و مستعمره سازی و اشغال مخالفت ورزند دو استدلال در اختیار داشت: از یکی اینکه برای ادامهی اشغال و سیاست استعماری باید با جان انسانها، با پول، با فداکردن کیفیت زندگی و جامعه تاوان آن را پرداخت و دیگر آنکه با ادامهی سیاست استعماری، ما در انزوای بینالمللی قرار میگیریم و فشارهای بین المللی را باید تحمل کنیم. از وقتی که گفته شده ما در «جنگ برای بقاء» و با نیروهای ویرانگر درگیر هستیم، استدلال اول همهی تأثیر خود را از دست داده است. دربرابر دشمنی که منظورش نه مصالحه بلکه نابودی اسرائیل است تنها راهی که می ماند جنگ پیشگیرانه و دائمی ست. با کسانی که سیاست نابودی اسرائیل را دنبال می کنند هیچ مصالحه ای ممکن نیست. این بدیهی ست! جنبش صلح، که فراموش نکنیم خود در ساختن و پرداختن این افسانه ی مرگبار سهیم بود، طی سه سال هیچ پیشنهادی نداشت که ارائه دهد زیرا اعلام می کرد که کشته شدن افراد نه نتیجه ی اشغال و سرسختی سیاسی رهبران ما ــ از جمله حزب کارگر که دوباره در کابینه ی شارون جا خوش کرده اند ــ بلکه نتیجه ی سرسختی یاسر عرفات است. یادمان هست که [دو نویسنده] اب یهوشو و آموس اوز در روزنامه های بزرگ فرانسه مقالاتی نوشتند و فلسطینی ها را متهم کردند که قصد نابودی اسرائیل را دارند. بنابر این، اگر خودآزار نیستیم، چرا باید از برنامه ی مصالحه ای که «صلح طلبان» مطرح می کنند جانبداری کنیم؟ چرا باید «به توافق اسلو بازگردیم»؟ در حالی که آن توافق چیزی جز یک مانور فلسطینی نبوده است! در چنین وضعیتی، گفتمان بدیلی که هزاران مبارز جنبش ضد استعماری از جمله ائتلاف زنان برای نیل به صلحی عادلانه، انجمن تعایش (همزیستی) و گوش شالوم (جمعیتی برای صلح به رهبری یوری آونیری)، خاخامهای طرفدار حقوق بشر و کانون اطلاعاتی بدیل و به ویژه و بهتر از همهی اینها، نافرمانان از خدمت نظام و معترضین نیروهای ذخیره مطرح میکنند، اینها دربرابر اجماع نوینی که بر محور جنگ بقاء به وجود آمده وزنهای ندارد. اما «ابتکارهای جدید صلح» (به ویژه ابتکار ژنو) باید گفت که غیاب کامل آنها از گفتگوهای عمومی و انعکاس نداشتن آنها، به خصوص بیانگر آن است که سخنگویان این ابتکارهای جالب و بالقوه امید بخش عاجز از آناند که این اجماع در مورد جنگ دائمی را زیر سؤال برند، زیرا چنین موضعی مستلزم این است که آنها شدیدا و صریحا از خود و نقشی که در شکل گیری این اجماع داشتهاند (وقتی میگفتند «تقصیر از عرفات است»، «فلسطینیها قابل اعتماد نیستند»، «تشکیلات خود مختار حقیقت را نمیگوید و به دو زبان حرف می زند») انتقاد کنند و به خصوص اعتراف کنند که مسؤولیت خونهایی که طی چهار سال گذشته به زمین ریخته شده و نیز شکست فرآیند صلح به عهدهی اسرائیل است نه فلسطین. بدون چنین نقدی از خود، هیچ طرح صلحی گوش شنوایی در اسرائیل نخواهد یافت... زیرا فرض عمومی در اسرائیل بر این است که ما شرکائی برای معاهدهی صلح نداریم و طرف مقابل ما کسانی هستند که نابودی اسرائیل را می خواهند و آنقدر خطرناکاند که حتا از حرف صلح و میانه روی هم غر و لندشان بلند می شود.
چارچوب بین المللی: استدلال قوی دیگر که نیروهای صلح طلب به طور سنتی مطرح میکردند مبتنی بر« فشارهای بین المللی» بود. واقعیت این است که سیاست استعماری اسرائیل را جامعهی بین المللی هرگز نپذیرفته و حتی ایالات متحده که طی سه دهه ی گذشته هرگز از حمایت نظامی، اقتصادی و دیپلماتیک (وتو در شورای امنیت) از اسرائیل دریغ نداشته، برداشت سیاسی واحدی با دولت های مختلف اسرائیل ندارد و حتا گاه سرسختی این دولت و برخی از ماجراجویی های جنگ طلبانهی آن را برای ثبات نظم آمریکایی در منطقه خطرناک ارزیابی می کند (توجه شود به فشارهایی که جرج بوش ـ پدر ـ در سال 1991 به اسحاق شامیر وارد آورد تا مستعمره سازیها را متوقف کند و در مذاکرات صلح مادرید شرکت جوید). ترس از خصومت با جامعهی بین المللی ــ و قبل از همه با ایالات متحده ــ برخلاف برخی حرفهای بیمارگونهی پرگویان، در اسرائیل بیش از هرچیز دیگری واقعیت دارد، به طوری که حکومت شامیر به این دلیل سقوط کرد که مردم اسرائیل نمیخواستند ایالات متحده را خشمگین کنند... چنان که نمیخواستند از 10 میلیارد دلار ضمانتهای بانکی [که آمریکا بلوکه کرده بود] صرف نظر نمایند. تا زمانی که گروه نومحافظه کاران در واشنگتن فرمانروایی میکنند، اسرائیل هیچ ترسی از فشار احتمالی جامعهی بین المللی نخواهد داشت. بین سیاستهای دیک چِينی، پل ولفوویتز، ریچارد پرل و غیره با سیاست مشاوران سیاسی و نظامی شارون چنان همآهنگی و جذب متبادلی وجود دارد که هرگز پیش از این وجود نداشته است. جنگ همه جانبه، دائمی و پیشگیرانه با «تروریسم فلسطینی» بخشی از جنگ سراسری، دائمی و پیشگیرانه ی واشنگتن با تروریسم بین المللی و به خصوص تروریسم اسلامی ست. از این بدتر: در 14 آوریل 2004 بوش بر پیشفرض های اسرائیل صحه گذاشت و با این کار نه تنها ازدیگر نیروهای جامعهی بین المللی گسست کرد، بلکه از سیاست سنتی ایالات متحده ــ هرچند صوری و غیر الزامی بود ــ نیز فاصله گرفت. جرج بوش در نامهای به آریل شارون که کمی بعد در دو مجلس کنگره به تصویب رسید، اظهار داشت که مرزهای سال 1967 مرزهای اسرائیل نخواهد بود و اینکه برخی مستعمرات (کلنی ها) به اسرائیل ضمیمه خواهد شد و آوارگان به میهن شان باز نخواهند گشت. مسألهی آمریکا پیشنهادهایی نیست که قرار است بین فلسطینیها و اسرائیلیها به مذاکره گذارده شود، بلکه مواضعیست که باید در چارچوب یک راه حل، بطور یک جانبه تحمیل گردد. یکجانبه نگری، کنارگذاردن حقوق بین المللی و قطعنامههای ملل متحد و اعمال تروریسم دولتی برای تحمیل استعمار مجدد جهان ــ این است پایه های پیوند تنگاتنگ بین سیاست امپریالیستی جرج بوش و استراتژی استعماری آریل شارون. اینجاست که کارزار بین المللی در دفاع از حقوق مردم فلسطین ابعادی جهانی به خود می گیرد، یعنی جنبشهای اجتماعی در سراسر جهان با دفاع از این حقوق، نه تنها با یک بی عدالتی بسیار بزرگ و خشونت بی حساب که نسبت به حقوق یک ملت اعمال میشود، بلکه با پایگاه مقدم جنگ سراسری و استعمار مجدد جهان و به نوعی آزمایشگاه این استعمار مبارزه میکنند. به موازات آن، فلسطینیها با حراست از حقوق خویش، امروز در خط مقدم پیکار برای بقای تمدن انسانی و علیه توحش نولیبرالیسم توسعه طلب قرار دارند. اهمیت و فوریت یک همبستگی بین المللی قوی و مصمم از اینجا ناشی می شود.
(اصل مقاله مندرج به فصلنامهی مولتی تود، شماره 19، زمستان 2005، آدرس الکترونیکی:www.multitude.samizdat.net )
|