|
نسیم خاکسار
|
|
گفتن از برخی تأملاتِ محمد مختاری در زمینه نقد ادبیات و فرهنگ خودمان
در اين مطلب كوتاه، نگاهي مي كنم به چند نكته در كارهاي محمد مختاري در زمينه نقد و نظرهاي او به فرهنگ سياسي و اجتماعي جامعه خودمان . و سعي مي كنم بر نكاتي كه او در نوشته هايش به آن ها تاكيد داشت اشاره هائي هم داشته باشم.
مختاري در بحث و نقدهايش چه در آن جا كه ادبيات كلاسيك و معاصر را بررسي و نقد مي كرد و چه وقتي فرهنگ جامعه را زير ذره بين نگاهش مي برد بر سه نكته و يا سه ضرورت كه در حال حاضر نياز فرهنگي جامعه ماست تا كيد داشت. مدارا يا داشتن تحمل و تامل در گفت و شنود. خردمندي و چند صدائي مجموعه اين بحث ها را مي توان در كتابهاي: انسان در شعر معاصر، برگ و گفت و شنود و تمرين مدارا، كه يكي دو سالي پيش از كشته شدنش به دست مامورين اطلاعاتي رژيم جمهوري اسلامي از او چاپ شده بود خواند. اين سه موضوع و يا سه نكته را كه پيشتر از آن نام بردم: يعني مدارا، خردورزي و چند صدائي از ويژگي ها و نيز از ضروريات جنبش اكنون جامعه ماست. جنبشي كه در داخل كشور روشنفكراني از جمله محمد مختاري سعي در توسعه و تعريف آن را داشتند و هنوز هم فكر توسعه و تعريف آن از سوي مردم و گروه هاي روشنفكري لائيك و تعدادي از روشنفكران مذهبيِ مستقل از حكومت در ايران دنبال مي شود. اگر بخواهيم همين تلاش ها و حركت هاي اعتراضي را تا همين مقدار كه انجام گرفته و در حد و مقدار خودش دستاوردهائي هم داشته و دارد، در بعضي جهات با فرهنگ و رفتارهاي مقدماتي جنبشي بسنجيم كه به انقلاب 57 انجاميد و آن ها را با هم مقايسه كنيم مي بينيم با هم تفاوت هائي دارند. در اولي شور به جاي خردورزي برجسته تر بود. به جاي مدارا حذف يكديگر مطرح بود و به جاي چند صدائي، يك صدائي و يا انحصار طلبي و يا رفتن زير يك پرچم وحدت مصنوعي و بي آينده تبليغ و ترويج مي شد. و يا گرايش هائي نظير اين ها بر فكر و رفتار جمعي مسلط بود. بحث بر سر اين موضوع نيست كه فرهنگ حاكمان بر جامعه را چنين تفكر عقب افتاده و سلطه جويانه اي شكل مي داد بلكه بحث بر سر فرهنگي است كه قرار بود برابر نهاد در برابر فرهنگ حاكمان باشد. يك مثال كوچك مي زنم تا مطلب را روشن كنم. در گذشته در برخي از سازمان هاي سياسي چپ و پيشرو ميگفتند تا آن جا كه مي توانيم در مطالب مان عليه انحصار طلبي حكومت از واژه انحصارطلبي چون يكي از خصيصه هاي منفي آن استفاده نكنيم. چون در اصل خودمان اگر بعد ها پيروز شديم به همين واژه از جنبه هاي مثبتش نياز داريم. يعني ما هم قدرت را در انحصار طبقه كارگر مي خواهيم. ما، منظورم ما چپ ها، در گذشته از سياست حذف ديگران خشنود بوديم. مثلاً وقتي دست ليبرال ها، به زعم ما ، رو ميشد و يا جريان در درگيري هاي قدرت طوري پيش مي رفت كه بحث كنار گذاشتن آنها از قدرت سياسي مطرح مي شد ما آن را به سود خودمان مي ديديم. ملي مذهبي ها هم همانطور، طرفداران نهضت آزادي از اينكه چپ ها در جامعه مطرح شوند و در جامعه حضور فعال داشته باشند راضي نبودند. مهندش بازرگان در ماههاي بعد از پيروزي انقلاب، در يكي از سخنراني هايش علناً و به صراحت، چپ ها را «شيطان كوچك» ناميد.(1) يعني در واقع سياست حذف در فرهنگ جامعه بود. و هر كدام از ما، چه فردي و چه گروهي آگاهانه و يا ناآگاهانه زير سلطه آن بوديم. مختاري مي گويد: «از سالهاي انقلاب تا كنون كم نشنيده ايم كه براي مجازات كسي با كوچك ترين جرم يا اتهام يا حتا توهم جرم، فرياد برآمده است: اعدام بايد گردد. چه افراد و گروه هاي هوا دار دولت و چه افراد و گروه هاي مخالف دولت ، با يك زبان خواستار حذف در هر بعدي بوده اند و تنها مصداق ها با هم فرق كرده اند. در بسياري از موارد احكام از پيش صادر شده است.» طبيعي است تا اين تفكر در جامعه باشد بحث انتقادي هم نخواهد بود. در واقع بحث و استدلال جايش را به منطق رعب مي دهد. از ويژگي هاي منطق رعب هم يكي آن است كه صداهاي متفاوت را نمي پذيرد. و در پشتيباني از يك صدا ، صداهاي ديگر را مي راند و سركوب مي كند. براي راندن فكر مخالف و يا كسي كه صدائي متفاوت داشته باشد معمولاً انگ و برچسب براي زدن به آن ها هم پيدا مي شود. انگار براي اين همه واژه و صفت هائي مثل: جاسوس اجنبي، گروهك هاي سيا ساخته. لبيبرال به مفهوم منفي آن، اپورتونيست، راست رو. چپول، روشنفكر بي بخار، كه جزو فرهنگ لغات سياسي جامعه ما شده است بايد مصرفي وجود داشته باشد. در اين طور مواقع است كه يك جريان سالم روشنفكري بايد فداكاري كند و خلاف جريان حركت كند تا بتواند ابعاد خطرناك و نابود كنند منطق رعب را در سركوب انديشه ورزي در جامعه مان نشان دهد. محمد مختاري در كتاب «تمرين مدارا» بحثي باز مي كند با دكتر احسان نراقي درباره نقطه نظرهاي او درباره وضعيتي كه روشنفكران متعهد و چپ در برابر حكومت هاي استبدادي در ايران گرفته و ميگيرند.(2) تا بگويد مداراي او با تمكين به حكومت هايي استبدادي و همكاري با آن ها كه از بحث آقاي نراقي نتيجه مي شود خيلي فرق دارد. البته آقاي نراقي نميگويد حكومت هاي استبدادي. اما در واقع در دوره هاي مورد بحث او جز حكومت هاي استبدادي، حكومتي از جنس ديگر نداشته ايم. مختاري با تاكيد بر همين عملكرد از حكومت ها و عدم تحمل شان در برابر آراء مردمي سعي مي كند نقاط ضعف تعاريف و ديدگاه هاي او را نشان داده و در زمينه يك ذهنيت انتقادي بحث اش را آرام آرام با او به پيش ببرد. و بعد تعريف خودش را از واژه و يا مفهوم مدارا به جاي مدارائي كه آقاي احسان نراقي مطرح كرده و از روشنفكران تقاضاي انجام دادن آن را دارد، ارائه دهد. و براي اين كار به جاي آن كه اتهام بزند. استدلال مي كند. و به جاي آن كه با اشاره به كارهاي او در گذشته و سلوكش با رژيم شاه رعب ايجاد كند، فضائي از يك مجادله سالم ايجاد ميكند تا در آن نه او و يا طرف مقابل شكست بخورد و يا پيروز شود بلكه درستي و يا نادرستي گفتار ها بيان شود. در بحث آقاي نراقي و در تعريف او از كلمه مدارا، روشنفكر بايد از انديشه انتقادي اش بگذرد و به سود انديشه و سياست هاي حاكم در دولت و حكومت ، انديشه انتقادي خود را حذف كند. و اين يعني قبول سانسور و خود سانسوري. اما در بحث مختاري تحمل انديشه هاي مخالف حكومت، و حضور ضروري آن در جامعه براي حصول آزادي مطرح مي شود. در بحث آقاي نراقي تمكين و همكاري با قدرت و حكومت، معنا و مفهوم مدارا مي شود، اما در بحث محمد مختاري دفاع از فرهنگ ، آزادي انديشه و بيان و سرنوشت ملي مورد نظر است. در بحث اولي استبداد نيرو مي گيرد و در نظر گاه دومي دموكراسي بسط پيدا مي كند و قوام مي يابد. اين، آن فضائي است كه ما به آن نياز داريم. اين فضا در واقع يك اپستيمولوژي نو يا صورت بندي تازه در زمينه شناخت است. و طبيعي است كه به اين زودي ها در ذهنيت ما جا نمي افتد. جز آن كه با حوصله و دقت مرزهاي تفاوت و تفارق آن را با ديگر صورت بندي هاي شناخت كه در آن ها و با آن ها ميخواهيم به حقيقت برسيم و يا با هم گفتگو داشته باشيم تشخيص بدهيم و به آن ها انديشه كنيم. من آن صورت بندي هائي از شناخت را كه آمادگي لازم براي درك و پذيرش اين ضرورت ها يعني پذيرش چند صدائي، مدارا در گفت و شنود و خرد ورزي را نداشته باشد صورت بندي خرافه مينامم كه زير سيطره حكومت هاي استبدادي و ارتجاعي در جامعه ما شكل گرفته است. چون در واقع از سوئي علمي نيستند و در گنجينه تعريف انسان عصر روشنگري از شناخت و دانش امروز نمي گنجند و نيز از سوئي ديگر حاصل استبداد و تفكر استبداد اند. اما چطور مي شود با همه آن كه ما در عصري زير سلطه علم زندگي ميكنيم ولي صورت بندي خرافه را براي ارتباط با جهان و هستي بكار مي گيريم. اين همان بحث پيچيده ولي در عين حال ساده اي است كه مختاري در نقدهايش مطرح مي كند و در زمينه هاي مختلف در فرهنگ و ادبيات گذشته مان آن را دنبال مي كند تا به ريشه دار بودن آن در فرهنگ و انديشه ما برسد. و نتيجه بگيرد تا زماني كه ما به نقد فرهنگ خود در زمينه هاي مختلف نكوشيده ايم اين خرافه به نحوي از انحا در ذهن و زبان ما باز توليد مي شود. براي نمونه در ادبيات و فرهنگ شفاهي و با آوردن مثال هائي از جمله: دروغ مصلحت آميز به كه راست فتنه انگيز، كه در واقع ترويج و تائيد دروغ و خود سانسوري است يا «به هركجا كه روي آسمان همين رنگ است » كه نوميدي و ادبار زندگي در سايه حكومت هاي استبدادي ، تقدير و سرنوشت ما مي شود. و نيز در جستجو در فرهنگ مكتوب مان كتاب هاي فراواني را در ادبيات كلاسيك مان ورق ميزند و نمونه اي مي آورد از كتاب تاريخ بيهقي مورخ برجسته مان، در آن جا كه مي نويسد: «جهان بر سلاطين گردد و هركس را كه بركشيدند ، بركشيدند و نرسد كسي را كه گويد چرا چنين است.» تا به اين برسد كه «مساله اين است كه ما و فرهنگ ما مبتلا به عارضه نپرسيدن ايم.» و بگويد« در تاريخ فرهنگي ديرينه ما بهترين راه براي حفظ مناسبات مسلط اين دانسته شده است كه پرسش به يك رفتار نهادي تبديل نشود» در ادامه كوشش هاي مختاري در نقد فرهنگ و ادبيات مكتوب خودمان مي توان مثال هاي فراواني آورد. براي مثال در اشاعه ناچيز شمردن خرد در امر شناخت و برتري دادن به شور و جنون، مولوي شعرهائي دارد كه ميتوان به آن ها اشاره كرد و آرامش دوستدار در يكي از بحث هاي اخيرش به اين ها اشارت دارد: آزمودم عقل دورانديش را - بعد از اين ديوانه سازم خويش را . چه نشستي دور چون بيگانگان ـ اندرآ در حلقه ديوانه گان : و يا در اشاعه زن ستيزي و تحقير زن به برخي نكته هاي شمس تبريزي در مقالاتش مي توان اشاره كرد براي مثال : پادشاهي را دو پسر بود:يكي مودب و بلند همت ، آن ديگر ناشايسته و احمق و بددل و زنانه. و يا در كليله و دمنه مي آيد : «اغلب دوستي و دشمنايگي قايم و ثابت نباشد» و مي گويد: «وفاق زنان و قربت سلطان و ملاطفت ديوانه و جمال امرد همين مزاج دارد و دل در بقاي آن نتوان بست» و يا در ترويج فرهنگ پيروي كوركورانه از قطب و مراد و هر آن چه كه با آن هاست و از آن ها سر مي زند درست است، حكايتي از اسرار التوحيد مي آورم: «پير حبي ، درزي خاص شيخ بوده است. روزي جامه شيخ دوخته بود وقت قيلوله بود و شيخ سر باز نهاده و خواجه عبدالكريم خادم خاص بر بالين شيخ بود، با مروحه در دست و شيخ را باد مي كرد. پير حبي جامه شيخ بر دست گرفته در شد . خواجه عبدالكريم گفت چه وقتٍ اين است؟ پير حبي گفت هرجا كه تو گنجي من در گنجم. خواجه عبدالكريم مروحه بنهاد و دستي چند به روي او زد. چون هفت بار دست زد شيخ گفت بس. پير حبي بيرون آمد و با خواجه نجار شكايت كرد. چون شيخ نماز ديگر بيرون آمد خواجه نجار با شيخ گفت كه جوانان دست بر پيران دراز ميكنند شيخ چي گويد؟ شيخ گفت دست خواجه عبدالكريم دست ما بود. بعد از آن هيچ كسي هيچ نگفت .» ص 224 و 225 اسرار التوحيد في مقامات الشيخ ابي سعيد ابوالخير به تصحيح دكتر ذبيح اله صفا از اين كلام هاي آمرانه و بي چون و چرا در فرهنگ مكتوب ما سرشار مي توان پيدا كرد و اين طوري است كه اين گونه خرافه ها به زبان نيما: از پي خواب درون تو، مي دهد تحويل از گوش تو خواب تو به چشم تو ، وز ره چشمان به خون تو مختاري در در ادامه بحث خود ميگويد فرهنگ و ادبيات مكتوب ما هنوز ميل به حماسه دارد و تك گفتار و تك لحن است. مختاري با توضيح تك صدائي در حماسه سرائي و گفتن از اين كه «زبان حماسه زبان پدرسالاري، خطابي و يك سويه است» و نشان دادن ناتواني آن براي پيشبرد فضاي گفت و شنود در فضاي سياسي و فرهنگي امروز، در واقع چشم به برخي رمان ها و داستان ها و اشعار دارد كه از نظر تاريخي چون خيلي بعد از حماسه سرائي مي آيند و بايد چند صدا و چند لحن باشند هنوز در آن فضا ي پيشين سير مي كنند. رستم و اسفنديار در شاهنامه با هم مقابله دارند، اما لحن و صداي آن ها مثل هم است. هردو از افتخارات حرف شان مي زنند و از اجدادشان. ( شايد براي همين هم است كه صداي شان به گوش هم نمي رسد. و به شناخت ديگري نمي رسند. چون ديگري انگار وجود ندارد) مختاري جاي پاي اين نظر و نگاه تك لحني و پيغمير گونه را كه از ويژه گي سخن حماسه است، در بحث و گفتگوهاي روزانه در سخنراني ها و خطابه ها و نوشته هاي مكتوب دنبال مي كند و به يكنوع آسيب شناسي فرهنگ ما مي رسد. در پيگيري حر ف هاي اوست كه مي توان به اين حرف رسيد كه ريشة اين دردها و مصايب فرهنگي و اجتماعي را بايد در معنا و مفهوم سخن يا همان ديسكورس جستجو كرد. نكته با اهميتي كه ما معمولاً ساده از تعريف آن ميگذريم. و در واقع بيآن كه از كاربرد آن آگاه باشيم با توسعه آن در عرصه هاي گوناگون به طور پنهان و ريشه اي، فرهنگي را با آن در جامعه مان مي سازيم و شكل مي دهيم. هر سخن تازه در جامعه انساني نوعي خوانش تازه از خود است. دولت و حكومت هاي استبدادي يك نوع خوانش يا قرائت را از خود و جامعه و انسان تبليغ مي كنند. مردم اگر زير سلطه فرهنگ آن باشند همان قرائت را ادامه مي دهند. حكومت هاي استبدادي گاه از ديسكورسي كه ميان مردم جا افتاده و سنت شده است به ضرر آن ها و به نفع خود از آن استفاده ميكند. (3) خرد ورزي در كليت خود به جدل كشاندن اين ارزش هاي سنتي است در عرصه حركت هاي اجتماعي و نشان دادن جادوي وجودشان در تسخير روح مردم. سنتي كه نتواند با حركت پيشروانه مردم همراهي كند بندي مي شود بر دست و پاي مردم. گريبان مردم را مي گيرد و معمولاً مصادر قدرت چه در مذهب و چه در سياست از آن به نفع خودشان استفاده ميكنند. نمونه اي را مي آورم كه بعد از سالها مورد استفاده بودن از طرف حكومت هاي استبدادي اكنون مردم آن را كه جزو محرمات شده بود و به تابوئي براي فريب تبديل شده بود شكستند. همه شما مي دانيد كه تا سالها آوردن زنداني سياسي در تلويزيون و وادار كردن او به اعتراف عليه خودش و مردم حربه اي بود كه حكومت از آن استفاده ميكرد تا هم ضعف مبارزين را نشان دهد و هم مردم را نوميد كند. اين شيوه هم مورد استفاده حكومت قبلي بود و هم رژيم فعلي. هردو رژيم با تكيه براين ارزش سنتي در جامعه كه ملت، مغلوب نمي خواهد بلكه قهرمان ميخواهد، تمام شيوه و ابزار شكنجه را بكار مي بردند كه قهرمانان سياسي و منتقدين شجاع خود را بشكنند. الان پته اين جور مغلوب كردن ها روي آب افتاده است. مردم ما زميني تر با انسان برخورد مي كند. و اين حاصل فكر كردن بيشتر به همين حوادث و بررسي خردورزانه آن است. و نه داوري كردن آن از روي تعصب. براي مثال اعترافات اخير برخي از روزنامه نگاران زنداني آزاد شده عليه خودشان، موج خشمي را چه در داخل و چه در خارج عليه رژيم مستبد جمهوري اسلامي برانگيخته است. مردم در پشت همه اين اعترافات شكنجه ها ي رواني و غير انساني و قرون وسطائي را مي بينند. فرهنگ اروپا خيلي پيشتر از ما به آن رسيد. و در ادبيات شان به آن پرداخت. و سعي كرد با با محكوم كردن شكنجه گر و شكنجه ، به دفاع از قربانيان مغلوب برخيزد. براي نمونه در «گاليله ئو گاليله» اثر برشت ، وقتي گاليله در برابر دستگاه تفتيش عقايد، از ترس سوختن و شكنجه شدن عقيده اش را انكار مي كند از زبان يكي از شخصيت هاي نمايش نامه در پاسخ به يكي كه گفته است بيچاره ملتي كه قهرمان ندارد. ميگويد: بيچاره ملتي كه به قهرمان نياز دارد. حالا ما به آزاديخواهان و مبارزيني سياسي نياز داريم كه در جامعه ما با گام هاي سنجيده و با فكر و با درك توان مردم و جامعه حركت كنند. يك نمونه اش دكتر ناصر زرافشان است كه بر اساس همين قوانين نيم بند جزائي در ايران كه مورد قبول حكومت هم است اقامه دعوي ميكند عليه قاتلين و آمرين پرونده قتل فروهرها و مختاري و پوينده و مجيد شريف و ديگران و آن چنان شجاعانه پيش مي رود كه به زندان هم ميافتد. در همين گام ها ي سنجيده و دوام دار است كه بيداد اين حكومت معلوم جهان مي شود. در همين گام هاي سنجيده است كه معلوم جهان مي شود ماهيت حكومتي كه در لواي دين حكومت مي كند چيست. حكومتي كه سمبول و ارزشش سعيد امامي هاست كه با استفاده از امكانات دولتي، معاونت وزارت اطلاعات، دور گردن مختاري و پوينده طناب مي پيچد و و داريوش و پروانه فروهر را با كارد قطعه قطعه مي كند. انقلاب مشروطه با آوردن مفاهيمي مثل شهروندي. قانون. تفكيك قوا. تعيين اختيارات دولت و ملت، مجلس. انجمن هاي ايلاتي و ولايتي. سخن تازه اي را در جامعه ما به وجود آورد. ديالوگ و يا گفت و شنود و چند صدائي در انقلاب مشروط در جامعه باب شد. نمونه اش در ادبيات داستاني ما مي توان به فارسي شكر است جمال زاده اشاره كرد. در اين داستان براي اولين بار است كه انگار آدمها دارند به صداي هم گوش مي دهند. و تفكيك مي كنند صدا ها را. صداي آخوند. صداي فكلي. صداي روشنفكر از فرنگ برگشته. صداي روستائي بي سواد. سنت استبدادي يك نوع سخن است يكنوع قرائت متن است و سنت دموكراسي نوعي ديگر. نمي توان آن ها را با هم در آميخت. الان ديگر در بحث از شناخت، ديسكورس و يا سخن را فقط در حيطه زبان جستجو و به آن محدود نميكنند. يا حداقل من خودم اين برداشت را كه فقط در حيطه زبان آن را ببينم كافي نمي دانم. اگر در جمعي ما به هر دليل سخنراني را به زور وادار كنيم و يا فضائي بسازيم كه به جاي حرف خودش حرف ما را بزند عمل ما نوعي سخن است. اين نوعي سانسور است و در روند خود فرهنگ خود سانسوري و ريا را در جامعه ارزش مي كند و گسترش ميدهد. اين نوع سخن ميگويد رعب ايجاد كنيم تا حرف ما پيش برود. حالا كجاي اين ديسكورس يا سخن، با منطق و يا روش« قسري» جمهوري اسلامي، يعني ارشاد از طريق ايجاد رعب و با زور كه قاتلين فروهرها و مختاري و پوينده و مجيد شريف و دواني و احمد مير علائي و غفار حسيني براي توجيه كشتن و سركوب مخالفان خود بكار مي بردند و مي برند و بر مبناي آن هدايت و ارشاد جامعه را به راه راست هدف دارند، تفاوت دارد؟ ـ هيچ همان است. منتها ما هنوز فرصت تجزيه و تحليل آن را به خودمان نداده ايم. اين عمل را اگر كنار چند عمل ديگر در حيطه هاي مختلف بگذاريم يك نظام سخن به وجود مي آيد كه خيلي راحت بعد از مدتي تبديل به يك صورت بندي معرفت در ما و جامعه ما مي شود. آن وقت اين صورت بندي ديگر نه تنها آدم خودش را مي سازد بلكه محفل و گروه خودش را هم سازمان مي دهد. و بعد نه تنها خرافه خودشان را تبليغ ميكنند، بلكه در استقرار آن هم مي كوشند. آن وقت، پرسش من اين است ما چطور انتظار هم داريم كه استبداد بطور ضربتي در جامعه ما از بين برود. و نابود شود. نه! در يادمان دومين سال قتل روشنفكران و نويسندگان در ايران ، نويسنده اي در بحث از انديشه هاي مختاري در يكي از از دفترهاي ادبي كانون نوشته بود: «خواست جلوگيري از تكرار جنايت زماني معنا دارد كه بيننده تراژدي از انفعال درآيد و نقش شخصيت خود را به عهده گيرد و براي اين كار، نخست بايد بيننده اي قابل باشد و به تواند به سئوالات مندرج در مضمون حادثه پاسخ دهد.،،،،،،،،،،، تراژدي با فهميده شدنش، حضار محترمي را كه از سطوت يا ترس با صندلي هاي راحت و ناراحت شان يكي شده اند به صحنه ي انساني بيننده ـ بازيگري فرا ميخواند كه جاي شأن واقعي آدم بودن است. در هر تراژدي با هر قتل، جهاني كه قتل در آن اتفاق ميافتد دوباره تعريف مي شود. و با هر تعريف دوباره، جهان شفاف تر و قابل دسترس تر.» رضا دانشور. دفتر12كانون نويسندگان ايران در تبعيد. پائيز 1378 به سخن و تفكر محمد مختاري براي شفاف شدن فاصله بين ما و استبداد بين ما و جنايت، ما بايد نخست دموكراسي را در وجود و پيكر فرهنگي خودمان نهادينه كنيم. و آن نهادها و فكرهائي را كه موقعيت مرجع ، مراد. شيخ و يا هر اسم ديگري را در ذهن ما پيدا كرده اند از نو ارزيابي كنيم. حتا به تعريفي كه از هويت خودمان داريم بايد شك كنيم. چه اين هويت كهن باشد و چه معاصر. همه را بايد از بوته نقد بگذرانيم. منظورم از ما، بخش وسيعي از جامعه اي است كه هم استبداد را پيش رو دارد و هم در دل و درون خودش. و هم مهياي جنبشي هست كه نويد دموكراسي و آزادي را در جامعه آينده ميدهد. و اين حاصل نمي شود جز با فكر كردن از نو به خودمان به تاريخمان و به دست آورده هائي جهان شمول نظير خردورزي. چند صدائي و مدارا كه روشنفكراني چون مختاري ها، پوينده ها ومبارزيني چون فروهرها در زير سايه تبر به آموختن و ساختن آن مشغول بودند. از همان لحظه كه به اين پرسش ها انديشه ها ميكنيم حركت شمارش معكوس سقوط اين رژيم جهل و جنايت آغاز مي شود. و جهاني از شادي كه روياي غم انگيز و دست نيافتني مردم ما در طول اين سالهاي رنج بوده و هست سيمايش را آرام آرام به ما نشان مي دهد.. پيروز و شاد باشيد. نوامبر2004
1- سخنراني مهندس بازرگان در ميدان بزرگ ورزشي آبادان.( چون به نقل از حافظه است تاريخ دقيق اش را نمي دانم.) 2- مراجعه شود به مقاله مدارا يا تمكين و همكاري از محمد مختاري در كتاب تمرين مدارا صفحه 315-331 3- براي مثال يك ذهنيت كه بين روشنفكران سنتي ما خيلي ريشه دارد اين است شرط قوام و دوام يك ملت در پيوند با دين است. اين حرف را روشنفكران سنتي ما از صد و پنجاه سال پيش تا كنون مدام دارند تكرار مي كنند. وقتي به تصادف مطلبي مي خواندم از روشنفكري در عصر مشروط در كتابي به نام « امراض مسلمانان و ادويه آن ها » كه مي گفت : به نزد راي ما اگر مسلمانان يا هر ملت ديگري در عالم همه عالم و فاضل و حكيم باشند ولي بي دين، دولت آن ، قوام و دوام ندارد، فكر مي كردم دارم يكي از سخنراني هاي آقاي خاتمي و يا يكي از هواداران اش را مي خواندم. در اين كتاب مولف آن يعني ميرزا اسماعيل دردي اصفهاني چون به فرنگ سفر كرده بود و با جوامع اروپائي آشنا شده بود براي درمان و يا به قول خودش براي يافتن ادويه براي بيماري جامعه ما مي گويد: سه اصل براي قوام و دوام هر ملت و دولتي ضروري است: 1 – دين. 2 - علم 3 - قانون. البته همين مولف در اواخر عمر علماي دين را مانع ترقي دانست بعد از صد پنجاه سال هنوز در بين روشنفكران سنتي همين ادويه ها با همين تركيب ناساز براي بيماري جامعه ما تجويز مي شود.
|